من پادشاه نیستم

از دیدن هیبت پیامبر به لکنت افتاده بود و کلماتش بریده‌بریده شده بودند. رسول خدا بلند شد، جلو رفت، مرد بیابانی را محکم در آغوش گرفت. گفت: «با من راحت باش، با من راحت حرف بزن. من برادرِ توام! پادشاه نیستم که با من به لکنت حرف می‌زنی. من پسر همان زنی هستم که با دست‌هایش، شیرِ بزها را می‎دوشید». حتی حرف آمنه و عبدالله را پیش نکشید. خودش را پسر حلیمه معرفی کرد؛ یک دایه‌ی صحرانشین و روستایی. که مرد راحت باشد. راحت حرفش را بزند.*

*خدا خانه دارد/فاطمه شهیدی (با اندکی تغییر)

/ 2 نظر / 21 بازدید
امید

سلام ای کاش روزگارمان چنان باشد [گل]

یار مهربان

سلام در مورد پست قبلی من هم موافقم ادم دلش میگیرد در این طهران با این آلودگی و شلوغی و جو ... خوشا شیراز و وصف بی مثالش اما انسان مسولیتی هم دارد میشه بپرسم به کی رای می دید و دلایل تون چیه برای این انتخاب؟