اسم‌ها و رازها

توی پروژه این ترم هم‌گروه‌اند. بچه‌های خوش‌اخلاق و مؤدبی‌اند. از آن‌ها که از جلسه اوّل خاص بودند انگار. توی کلاس و کار آتلیه فعال‌اند و توی ترسیم‌ها و گرافیک‌ها، تمیز و خوش‌سلیقه؛ چیزی که از دانشجوهای پسر کمتر انتظار می‌رود! یک‌جورِ عجیبی هوای هم را دارند. با هم می‌آیند. با هم می‌روند، با هم حاضرند، با هم غایب! اگر یکی‌شان هم قدری دیر بیاید آن یکی عمراً بگذارد من برای رفیقش غیبت بزنم، چون توی راه است و الان می‌رسد! یکی‌شان اگر ناخوش باشد، حال‌ش گرفته باشد، آن یکی هم مدام حواس‌ش پیش رفیق‌ش است. امروز توی آتلیه که داشتم نگاه‌شان می‌کردم وقتی حسابی گرم کار بودند؛ در نهایتِ هم‌کاری، به ذهنم آمد این دوتا یک‌جورهایی برادرند انگار. بعد مثل جرقه چیزی توی ذهنم درخشید که تا حالا بهش دقت نکرده بودم؛ قطره‌ای گوشه چشم‌هام لرزید؛ اسم یکی‌شان «امیرحسین» است، اسم دیگری «امیرعبّاس»!

/ 4 نظر / 14 بازدید
gandolf

وای مریم. چرا اسم بچه ها ی منو اینجا آوردی؟ آخه قراره اسمشون رو بذارم امیرحسین و امیر عاس. البته هر وقت به دنیا اومدند.قبلش البته تر هر وقت باباشون به دنیای من اومد!

لیلا

سلام بانوی آیه ها... این روزها به هر کجا سر میزنم بهارنارنج89 برایم نمیشود! یادم زوفای اشجع الناس اید ***وز چشم ترم سوده الماس اید***اید به جهان اگر حسین دگری***هیهات برادری چو عباس اید

گروهبان فلفلی

فکر میکنی بدون تو نمیتونم زندگی کنم! نه خیرم...اشتباه میکنی....بدون تو هم میتونم نمیرم!

سهیل

وقتی میگم شما استاد بزرگی هستین برا همیناست کاش شاگردتون بودم