وهم

رمه‌ام را به صحرا آورده‌ام
با خواهری که ندارم.
تا شما را به «استحیاء» قدم برداشته‌ام.
به گوسفندهایِ من آب می‌دهید؟!

/ 10 نظر / 11 بازدید
دهکده

سلام خیلی زیبا مینویسی. میتونم از این نوشته هات استفاده کنم توی کارای فتوشاپی نمایشگاه دانشگاه یا جاهای دیگه؟[لبخند]

دهکده

راستشو بخوای، دعای ندبه ی حسینیه ی محل ما خیلی مورد بی توجهیه... تعداد شرکت کنندههاش اشک آدمو درمیاره... میخواستیم یه بنر درست کنیم همراه با یک جمله ی تکان دهنده... اگه کمکم کنی خیلی ممنون میشم. اجر این کارتون هم با خود حضرت مهدی:)

قاصدک

سلام چه حس آشنایِ قشنگی."به گوسفندهای من آب می دهید؟!"

مسافر

تفسیرش با خودمان باشد که اشکال ندارد [چشمک] در پناه خدا [گل][قلب]

عطش شكن

به به آفرين مريم جان

حکیم

با همین خیالهاست که زنده ایم نه؟

سناء

مطمئن باشید پیش از این، گوسفندهاتان را آب داده اند یا قرار بوده آب دهند که به دلتان افتاده اینطور با حیا رمه دست بگیرید و بیایید. خوش به حالتان. الحق همو که چنین آبی به قلمتان نوشانده خواستگارش هم خواهد بود... به اندازه ی هشت یا ده سال هرکدام که مایلید اگر اشکال ندارد بیایم و از نوشته هاتان معطر شوم![شوخی][قلب]

حمیدی

سلام ای دخت شعیب! حیای کلیم الله می طلبد طلب تو دلو به دست فراوان است و ید، در بیضا اندک تازه اگر از آن چاه قرص قمری چون یوسف طلب نکنی....