خدای مغرب‌ها

حرف از سفر به مراکش شد. به رویا می‌ماند. شاید هیچ‌وقت محقق نشود. اما برای من از شیرین‌ترین کارهای دنیاست که پهنه‌ی عالم اسلام را ببینم و قدری از آن حس کاذب «خود مرکز جهان اسلام پنداری» که گاهی در ایران داریم خارج بشوم. باور کنم توی کرانه‌های دور شرق و غرب عالم هم مردمانی با همین لفظ و همین عقیده، با خلوص و صراحت و یقین، خدا را می‌خوانند +. مراکش در این میان از خواص است. آن ویژگی چندفرهنگی و تعامل و نزدیکی با غرب و ارتباط با اندلس، جذابش می‌کند و فکر می‌کنم از آن فرآیند «غربی‌شدن»1 ی که در مورد استانبول اتفاق افتاده، مصون مانده باشد. دوباره کتاب2 بورکهارت3 را دست گرفتم و راه رفتم توی کوچه پس کوچه‌های فاس4... ادریس دوم وقت بنای شهر در سحرگاه یکم ربیع 192 ه.ق. دعا کرده بود: «خداوندا! فاس را شهر علم و فقاهت قرار ده تا همیشه در آن کتابِ تو را بخوانند» ... و غرق شدم توی اسلام مراکشی که آن‌همه با عرفان آمیخته است. لابد برای همین هم یک جوان سوییسی آلمانی زبان را آن‌قدر شیفته می‌کند که سال‌هایی از زندگی‌اش را آن‌جا بگذراند: «در طلب مرشدی به فاس رحل اقامت افکندم... » و– مجذوب-  از این شهر بنویسد. یادم به حالات و عبارات ابن‌عربی هم افتاد و سال‌های اقامتش در فاس و آن ملاقات یا مکاشفه‌ی غریب و رازآلودش در این شهر: «و اما ختم الولایه المحمدیه فهو لرجل من العرب من اکرمها اصلاً و یداً و هو فی زماننا الیوم موجود ... و کشفها لی بمدینه فاس... » 

کاشکی یک زمانی می‌رسید که «مرز» برای کشورهای دنیای اسلام بی‌معنی بشود. رفت و آمد درشان آزاد باشد. ویزا و اجازه نخواهد. دوست و برادر و همسایه باشند؛ نه در حرف؛ توی عمل. بشود توی یکی از شهرهای سویل5 با جوان مسلمانی از مرسینگ6 و دیگری از «دارالبیضاء»7 سر یک میز نشست و از دغدغه‌های مشترک گفت. بی‌آن‌که هیچ‌کدام قرائت‎شان از اسلام را ابزار استکبار و مایه‌ی توهین و تحقیر و تکذیب آن یکی قرار بدهند. آن تبختر «تنها خود مسلمان بینی» در هیچ‌کداممان نباشد. می‌آید آن روز؟! می‎شود یعنی؟!

 

پ.ن: یادم هست وقتی این جملات گرابار8 - که شگفت‌زده از تأثیر اسلام نوشته بود - را توی کتابش6 می‌خواندم، کتاب را بستم و گریه کردم که چقدر دور شده‌ایم از رابطه‌های برادری بی‎حساب مرز و نژاد و ملیت: « آن زهد شگرف که در بایستِ اسلام است به همان اندازه که در صورت بناها یا در عبارت تشهد نمود داشت در افعال انسان‌ها نیز نمود داشت. از آن تاجرِ بغدادی که ترتیبی داده بود تا پتو و لباس میان اسرای مسلمان نزد بیزانسی‌ها توزیع شود یا آن دیگر توانمند بغدادی که ایام حبسِ بندیانی که در زندان‌های مسلمین به اعمال شوم خویش اعتراف کرده بودند را بازمی‌خرید یا ... ».  

 

 1.Westernization 

2- کتاب «فاس شهر اسلام» ، تیتوس بورکهارت، ترجمه مهرداد وحدتی، انتشارات حکمت

3- Titus Burckhardt

4- Fes

5- Seville : همان اشبیلیه: زادگاه ابن‌عربی، از شهرهای اندلس توی جنوب اسپانیا

 6- Mersing بندری در ساحل دریای چین؛ شرق مالزی

7- همان کازابلانکا !

8- Oleg Grabar

9- کتاب «شهر در جهان اسلام»، الگ گرابار، ترجمه مهرداد وحدتی، نشر بصیرت

/ 4 نظر / 61 بازدید

اولین بار که استانبول را دیدم همین احساس را داشتم. شهری بی نهایت زیبا و ترکیبی دلنواز از معماری شرق و غرب و مردم مسلمان و دوست داشتنی.

سمیه

آیامیدانستیدمعنی(بای)که این روزهابعضی جوانان به اصطلاح تحصیل کرده ومترقی برای کلاس در محاوره های روزانه خودچه ازطریق پیامک ویادرزمان جداشدن از همدیگه بجای خداحافظ/خدانگهدار/درپناه خدا به کارمی برند سرمنشأش ازکجاست؟وچه معنی دارد؟ومفهومش چیست؟

م.ش

انشالله دوست من...

zeinab

در آن بیطوطه های مرسنیگ تنها جای مبعث چشم های او خالی بود! البته نه شاید ...