رجعتی دیگر باید

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌ای بیافرینم.
من می‌خواستم که با دوست‌داشتن زندگی کنم؛ کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست‌داشتن، فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.
لحظه رنگینِ‌ زنانِ ‌چای‌چین.
لحظه فروتن چای‌خانه‌های گرم در گذرگاه شب.
لحظه دست باد بر گیسوان تو.
من دوست‌داشتن را چون ساده‌ترین جامه کامل عید کودکان می‌شناختم.
اینک تو زیستن در لحظه‌ها را بیاموز!
رجعتی دیگر باید...

 

پ.ن: بار دیگر شهری.../ نادر ابراهیمی

/ 1 نظر / 27 بازدید
م

.... اینک تو ای دوست من! گرامی معلمم! بیاموز مرا! زندگی‌ام ... زیستن هر لحظه باشد نه گذراندن آن بیاموز مرا! دستی باشم برای بخشیدن چشمی برای نگریستن ... و عبرت آموز مرا! دراین معبرستان که به معبد حب و ود می‌رساندمان ... همه‌ی عیال خدا را ... [گل]