پسرِ مکّه و منا

گفته بود:
مردم! من پسر مکّه و منا هستم؛ پسرِ زمزم و صفا. من پسر همان کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه‌ی آسمان نماز خواند... من پسر محمّدِمصطفی و علیّ‌مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیزه می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که حتّی به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پسرِ همان کسی‌ام که جبرییل تأییدش کرد و میکاییل یاری‌اش داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقای عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و اُحُدی و شجری بود، او جدّ من علیّ‌بن‌ابیطالب بود...*
مرد، اسیر بود وقتی این جمله‌های حماسی را در معرفی خودش می‌گفت.


*بخشی از خطبه حضرت سجّاد (ع) در مسجد شام/ نفس المهموم

/ 14 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

مریم جان خوبی؟ نیستی چند وقته ؟ در پناه خدا [گل][قلب]

م.ص

کجایی بانو؟

سلام چرا دیگه نمی نویسید؟؟ دلمون برای نوشته هاتون تنگ شده به خصوص روز نوشت ها لطفا ما رو از قلم زیباتون بی نصیب نذارید ممنون

شب چراغ

سلام وبلاگتون خیلی عالیه موفق ومانا باشید.[گل][گل]

فاطمه

عزت و عظمت...بند هیچ زنجیری را جدی نمیگیرند به روزم

میم عین میم

سال هاست طراوات این نارنجستان مجازی بهاری واقعی به خانه ها و دل هایمان میدهد بانو. ما اگر دیر به دیر به باغ تان سر میزنیم شما به این بهارستان زود به زود سر بزنید و گلی بیافشانید. حیف میشود این بهار نارنج...

الهه

کجایید آیا ؟!؟ :(

مریم

مست است یار و یاد حریفان نمی کند...

خاک درگه دوست

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلند است جنابت...

خاک درگه دوست

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر زخار و خاره سازد بستر و بالین غریب... اربعین هم آمد اما یار نیامد...