کرب‌ و بلا

پدر، از همین‌جا رد شده بود. توی بازگشت از صفین. بعدِ نمازِ صبح همه دیدند خم شد، مُشتی خاک برداشت، بویید و گفت: هاهنا مصارع عشاق شهداء لا تسبقهم من‏ کان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم... صحابه، عجیب و غریب نگاهش کرده بودند.


اسبِ پسر، پا می‌کوبید. جلوتر نمی‌رفت. پرسید: اسمِ این‌جا چیست؟ گفتند: کربلا.  گفت: اَلّلهم إنّی أعوذ بک مِن الکربِ و البَلاء. هاهنا مناخ رکابنا وَ محطّ رحالنا وَ مسفک دمائنا و مذبح أطفالنا... بندِ دلِ خواهری، آن‌طرف‌تر توی کجاوه، پاره شد.
.

/ 1 نظر / 13 بازدید