این جمله‌های درد

حتی تصورِ آن لحظه‌های آخر- وقتی اصحاب رفته بودند و از بنی‌هاشم هم دیگر کسی نمانده بود- نفس آدم را حبس می‎کند...

وقتی آمد که برای رفتن اجازه بگیرد، حسینعلیه‎السلامخیلی گریه کرد - و اصل روضه همین‎جاست؛ هم‌این گریه‌‎ی غریبانه، هم‎این گریه‎ای که بندبندِ دل آدم را از هم می‎پاشانَد-  بعد گفت: «تو علمدار منی، کجا می‎خواهی بروی»1؟ در جوابِ برادر جمله‌ای گفته که تصور آن لحظه‎هاش ذره‌ای ممکن می‎شود؛ «آن‌قدر از زندگی بیزار شده‌ام که سینه‌ام تنگی می‎کند»2... حسینعلیه‎السلامهم پیش از این شبیه این جمله‌ را گفته بود. بالای سر علی‌اکبر، گفته بود زندگیِ بعدِ تو را نمی‌خواهم. گفته بود؛ «بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا»3.

 

 1. انت صاحب لوائی...

2. سئمت من الحیاه قد ضاق صدری

3. علی الدّنیا بعدک العفا

/ 0 نظر / 77 بازدید