همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

نشسته‌ام توی خانه. دارم به «مسکن» فکر می‌کنم و به مفهوم سکونت و درس‌هایی که سر کلاس «مبانی نظری معماری» می‌خواندیم. و فکر می‌کنم چه‌قدر حال این روزها می‌تواند من را به دنیا بچسباند؛  بس که آرامیم بعد یک سال سخت و پر فراز و نشیب. بعد یک سال، خانه، برایمان دوباره «مسکن» شده است. من هستم، تو هستی و یک سقف مشترک و خدایی که ورای این سقف، لطفش را می‌پاشد به زندگی‌مان.

 نه ماه، این چمدان کوچک قرمز بود و من بودم و بار یک رساله‌ی ناتمام و تو بودی و نبودی... نه ماه، تو بودی و آن‌همه کارِ سخت بود و بار دو تا پروژه‌ی سنگین و من بودم و نبودم. نه ماه، این تلفن همراه بود و اشک‌های بی‎صدای من، تلفن همراه بود و صدای تو که امید به قلبم بچکاند و وسط گریه مرا بخندانَد و رمقی دیگر بدهد برای صبح فردایی که نبودی. نه ‌ماه من بودم و صبح‌های شاد ترمینال و شب‎های غم فرودگاه. تو بودی و دسته‌گل‌های استقبال. تو بودی و «انّ الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد» در گوش من خواندن‌ها. من بودم و اشک‌های آرامِ روی صندلی هواپیما... خنده‌هامان هم بود، شادی‌ها هم، سفرهای خوب هم. اما دوری آن‌قدر درد داشت که زخمش روی پیکرمان بیشتر بماند. باورم نمی‌شود تمام شد و حالا من هستم و تو هستی و به میعادمان، به شیراز نازنین بازگشته‌ام. بازگشته‌ام که چمدان‌ها را باز کنم؛ زندگی کنم با تو و با شهری که دوستش داشتیم. باورم نمی‌شود من هستم و تو هستی و کابوس ترمینال و فرودگاه تمام شد. کابوس بستن چمدان تمام شد. باورم نمی‎شود زندگی می‌تواند قدری آسان هم باشد و آن‌همه روح‌مان را نخراشد و طاقت‌مان را نفرساید.

نه ماه، تو بودی و صبر بود و حوصله بود. تو بودی و لطف بود و مهربانی بود. نه ماه بود و تو اگر نبودی چه‌طور به آخر می‌‎رسید؛ و خدای تو اگر نبود ...

 

/ 17 نظر / 83 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنارم

چقدر خوشحالم که دوباره به بخارایتان برگشتید. گوارای وجود، این سکونت و لطف و آرامش. خدا را شکر...هزار مرتبه.

آلا

سلام خانم روستای عزیزم داشتم شان نزول آیه ای را که گذاشتید می خواندم: درباره شأن نزول این آیه گفته اند: هنگامی که پیامبر(ص) به قصد هجرت از مکه خارج شد و به محلی به نام جحفه رسید دلش هوای مکه کرد و از این که زادگاه خود و پدرانش و حرم جدش حضرت ابراهیم(ع) را به ناچار ترک می کند، سخت ناراحت شد. در این حال آیه بالا نازل گردید و خداوند او را دلداری داد و حمایت قطعی خود را از آن حضرت اعلام کرد و وعده فرمود که او را بار دیگر به مکه باز خواهد گرداند. هزار آفرین به قلمی که نوشته های ساده اش هم درس است! این سکون و آرامش(هم مسکن. هم وجود همسر) بر شما مبارک.[گل]

عطش شکن

سلام مریم عزیز خوشحالم:) الحمدالله..[گل]

مهربانوی پاییزی

خداقوت بانو... الحدلله ک همه چیز روبه راهه...

فاطمه

سلام مریم بهار مریم جان شما می دونید چرا وقتی انسان به زوجیت می رسد و در کنار هنسری آرام می گیرد. دیگر نمی تواند مانند قبل نجواهای عاشقانه داشته باشه با خدا؟ شما این طور نیستید؟ انگار که ما از خدا همدم بودنش را فقط فهمیده بودیم و با رسیدن به همدمی حضور خدا از این جهت برایمان کم رنگ تر می شود... چه باید کرد؟ چگونه باید میان عشق به همسر و عشق به خدا تعادل برقرار کرد.. ممنون میشم اگر جوابی به تفضیل برام بنویسید.

زهرا

به به مبارکا باشه خداروشکر که تشریف بردن منزل خودتون به شادی[گل]

راحله

سلام مریم جان. الحمدلله. این آرامش گوارای وجودتان بانو[گل]

مهسا

زندگی هرچقدر که با رنگ و لعاب شهرهای بزرگ فوق العاده به نظر برسه، در کنار خانواده و عزیزان یک طعم دیگه ای داره!مثل طعم نون بربری تازه و پنیر و چای شیرین که هیچ وقت خدا قابل مقایسه با استیک و پیتزا و ... نیست! طعم شیرین کنار خانواده زیستن نوش جانتون!

خدا رو شکر که از قیل و قال این ایام فارغ شده و اینک شهریار شهر خویشی! کاش همسر من هم دفاع می کرد و ساکش رو می بست و "آن سفر کرده "هم از ترمینال و فرودگاه و رفت و آمد و کوه و در و دشت و خروارها غربت خلاص می شد. به هر حال حلاوت وصلتان آیینه ی صبر ما و دعای خیرتان مایه ی امیدماست.

قاصدک بارون

خوش اومدی بانوی خوب شهر شیراز