بداهه‌های سوز

یک: آدم فکر نمی‎کند دقایقی قبل از نطق تاریخی، آن سخنرانی یک‌سره شکوه و جلال و عزت، این بداهه‌های دردناک را سروده باشد. دقایقی قبلش سرها را آورده باشند توی بازار کوفه و شدت درد و مصیبت، سر او را به چوبه‌ی کجاوه کوبیده باشد و باریکه‌های خون جاری شده باشد. اما این‌طور است. زنی که از بالای شکوه و صلابت و دانش، به مردم کوفه نهیب می‎زند و نفس‌هایشان را توی سینه حبس می‎کند، هم‌آن خواهری‎ست که وقتی سر برادرش را روی نی می‌‎بیند بی‎هوا بداهه‌های سوز بر زبانش جاری می‎شود: « ای هلال ماه که وقتی داشتی کامل می‌شدی، خسوف کردی و برای همیشه غروبت رسید..».1

دو: برادرش را با «شقیق فوادی» خطاب کرده. با «نیمه‌ی قلبم»، «پاره‌ی دلم».2

سه: این بداهه‌ها قلب فاطمه‌ی کوچک را هم وقتِ دیدن این صحنه‌ها روایت کرده؛ «برادر! با این فاطمه‌ی کوچک حرف بزن که قلبش دارد آب می‎شود».3

چهار: و حال حضرت علی بن حسین را هم: «برادر! اگر ببینی چه به حال علی آمده که حتی قدرت جواب دادن را هم از او گرفته» و ادامه‌اش: «برادر! علی را در آغوش بگیر و به خودت نزدیکش کن که قلبش آرام بگیرد»...4

 

  1. یا هلالاً لما استتم کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروباً
  2. ما توهمت یا شقیق فؤادی/ کان هذا مقدراً مکتوبا
  3. یا اخی فاطم الصغیره کلمها/ فقد کاد قلبها ان یذوبا
  4. یا اخی لو تری علیاً لدی الا/ سرمع الیتیم لا یطیق جوابا / یا اخی ضمه الیک و قربه/ و سکن فؤاده المرعوبا 
/ 6 نظر / 96 بازدید
ساجده

[گریه][گریه][گریه] خیلی زیبا بود

نجوا

آن خطاب ها... نيمه ی قلبم.... پاره ی دلم... چه قدر اين خانواده خوشگل خطاب ميكردن....

mahtab

سلام با وبلاگ خوبتون امروز از طريق.فرشته.جون اشنا شدم بسيار استفاده.کردم از مطالبتون[گل]

مشکاة

چه روزی خوبی بود امروز این روضه ای که خواندی برایمان مریم جان....اجرت با خود خانم....[گریه]

سمیه م

جایی میخواندم هم این ماجرای کوبیدن سر به کجاوه توسط حضرت زینب غلط است و هم وجود دختری که نامش فاطمه ی کوچک باشد. اینجا: http://www.valiasr-aj.com/sarallah/include/VIEW.php?bankname=LIBLIST&RADIF=0000037156 به نظر هم منطقی می آمد... ولی من از سندیت منابعش اطلاع تام ندارم...

کوثر

سلام... لا یوم کیومک یا اباعبدالله...