از سال‌های کودکی‌

... شبِ نهم بابا میکروفونِ هیأت را دست می‌گرفت و خودش می‌خواند؛ «سقّای طفلان/ نخلِ امیدم/ بهرِ چه افتادی ز پا/ جانم ابالفضل» و جمعیت آرام جواب می‌داد؛ «جانم ابالفضل». شبِ دهم نوحه‌ی همیشگی‌اش این بود: «امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود...» و من توی عالم بچّگی فقط می‌دانستم شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا بشود یعنی فردا یک اتفاقِ خیلی مهم می‌افتد. شب دهم تا صبح انگار زمان برایم می‌ایستاد. صبح‌ش می‌رفتیم امام‌زاده. همه‌ی هیأت‌ها می‌آمدند آن‌جا. دل توی دلم نبود. قلبم تند می‌زد. بعدِ نماز ظهر دیگر بی‌قرار می‌شدم. عصرش بند دلم که پاره می‌شد، می‌فهمیدم آن اتفاق مهم، دیگر افتاد. شب، بابا دوباره میکروفون را دست می‌گرفت و با صدای گرفته‌اش می‌خواند: «مران یک‌دم/ ساربان اشتر/ ناقه‌‌ی زینب/ مانده اندر گِل...».

.
.
سال‌ها گذشت تا بفهمم شبِ عاشورا تا صبح فقط قرآن‌خواندن آرامم می‌کند؛ آیه‌های فجر، آیه‌های کهف...

/ 5 نظر / 19 بازدید
اوِيس

خانوم اجازه؟ چرا امام روی نی آيۀ سورۀ کهف رو خوند که: "أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا "؟

یا لطیف

مکشوف که از حج اومده بود توی نظرات یکی با اسم و طعم نوشته های خودت که ظاهرا خودت بودی براش زیارت قبول گذاشته بود زیرش دعا کردم که دوباره بیای و برامون روضه بخونی.توی دهه اول قسمتم نشد بیام توی نت پای روضه هات بشینم.الان که میبینم برگشتی دارم بال درمیارم از این همه تصویرای اشک داری که ارائه کردی. نکنه دومرتبه بعد از عزاداری ها قهرکنی غیبت بزنه خانوم

بی می ناب زیستن نتوانم.

خورشید روی قله نی آشکار شد زیباترین ستاره سر شیر خوار شد ناموس حق به ناقه عریان سوار شد هشتاد و چند خسته به هم همقطار شد زیباترین ستاره دنباله دار شد در این مسیر نور جلودار زینب است

شکلات

خیلی زیبا بود. یک حس غریبی همیشه در من هست و آن اینکه به نسبت تعداد محرم های عمرم، خیلی عقب ترم. انگار که برای اولین بار حکایات آن ایام را شنیده باشم. هر سال گذشته و من هیچ نفهمیده باشم. انگار که باید قبل از درک محرم همیشه خاطراتی باشند که اون احساس عظیم رو در تو ایجاد بکنند. نمی دونم. ولی خاطرات محرم من خیلی کم اند.