از خستگی‌ها

پناه برده‌ام به غارِ تنهایی‌هایِ خودم
چشم‌هام به نور عادت ندارند
یک عمر، «ظلمت» خوانده‌ام.
دیگر نگو بخوان!
خواندن نمی‌دانم.
من را مبعوث نکن.
دیگر توانِ رسالت ندارم.

/ 3 نظر / 15 بازدید
فاسین

راستی تو پیامبری بانو.. چه یادآوری قشنگی یعنی وقتی برای استاد الاسفار الاربعه رو -که هنوز درست اسمشو یاد نگرفتم- بخریم میتونیم تو کارتش بنویسیم روزتون مبارک پیامبر خدا! اگر الان رو دور خوف بودم کلی غصه می خوردم برای لحظه هایی که از دست رفت... ربطی نداشت! به دلم شد دیگه!! میگه: حی زنده باشی

م

یا قویّ یا عزیز ... اعلی شأنک ... ... اللّهمّ صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم و سلّم تسلیماً کثیراً ـ و اظهار اعزازهم ـ ... سبحان الله علی جمیع الأحوال ... ... اعیذکم بالله یا عزیزاه من الغوب و ... آاللّهمّ صلّ علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها ... ... اسئل الله أن یرینا فیکم السّرور و الفرج ... [گل]

به قدر وسع بکوشم

خسته نباشی. خدا قوت ایشالا خستگی ها رو زودتر زمین بگذارید و باز کوله بارتون رو بردارید و راهی بشید. برای منم دعا کنید