حضرت عروس!

رو به روی هم نشسته بودند: عَلی سررٍ مُتقابِلین.
مهمان‌ها رفته بودند، هیاهو و هلهله‌های شب عروسی تمام شده بود و سکوت در فضا جاری بود.
صدای مرد بود که سکوت را شکست: «به چه می‌اندیشی فاطمه‌جان؟»
فاطمه (س) که چشم‌هاش می‌درخشید گفت:
«به این‌که همان‌طور که امشب از خانه پدرم به خانه شما آمدم، یک روز باید از خانه دنیا به خانه آخرت بروم.»

/ 3 نظر / 16 بازدید
ساسان

کلبه ای می سازم... پشت تنهايي شب زير اين سقف سياه که به زيبايي دل تنهاي تو باشد پنجره هايش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ ديوار اتاقش گل ياس عکس لبخند تو را مي کوبم روي ايوان حياط تا که هر صبح اقاقي ها را از تو سرشار کنم همه ي دلخوشي ام بودن توست وچراغ شب تنهايي من نور چشمان تو است کاشکي در سبد احساسم شاخه اي مريم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکي مي کردم که به تنهايي تو سربزند تو به من نزديکي و خودت مي داني شبنم يخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمي دست تو را مي طلبيد

محمد

این هم خوب بود خیلی...

حبیب و محبوب

سلام مریم جان زیبا بود دلت به عشقشان آباد و قلمت در راهشان مستدام باد [گل]