برای داداش کوچیکه

دروغ چرا؟! از به دنیا آمدنت اصلاً خوشحال نشدم! تا همان لحظات آخر که مامان داشت درد می‌کشید و با بابا عازم بیمارستان بودند، التماس می‌کردم که «تو رو خدا خواهر باشه»! چند قدم آن‌طرف‌تر هم محمّد گردنش را کج کرده بود که: «مامان! لطفاً برای من یه داداش بیار»! و توی این مسابقه محمّد بُرده بود! مامان و بابا با یک پسرِ کوچولو از بیمارستان برگشتند و من دو- سه روزی باهاشان حرف نمی‌زدم. نشان به آن نشان که صبح روزِ بعدش که مثلاً با مامان قهر بودم و خودم قرار بود برای خودم چای صبحانه بریزم، چایی ریخت روی پام و مچِ پام سوخت و جای سوختگی‌ش هنوز هم که هنوز است من را یادِ تولّد تو می‌اندازد! 
این‌ها را هر سال، روز تولدت مرور می‌کنم و می‌خندم به بچگی‌های خودم. همین امروز هم که بیست‌و‌یک ساله شدی . همین امروز که نیستی و این ترم که این خانه دانشجویی سوت و کور شده با نبودنت. کسی نیست ادای من را در بیاورد و بخندد! کسی نیست با نصیحت‌های من قهر کند و دل‌خور بشود! کسی نیست دست‌یارِ من بشود توی آشپزی و ظرف‌‌شویی و گردگیری! کسی نیست گاه‌گداری برایم شعر بخواند، حافظ بخواند...
تولدت مبارک داداشی. برایت - مثل همه این سال‌ها- جوانه‌های بارورِ ایمان می‌خواهم و شکوفه‌های بندگی و گلبرگ‌های یقین و می‌خواهم این سال‌های جوانی‌ا‌ت در تقوا و طاعت و بندگی‌ش صرف بشود. و می‌خواهم در زیر لوایِ صاحبِ اسمِ بلند‌ت؛ «مصطفی»، سالم و سرفراز و پاینده باشی. 

با تقدیمِ مهر
خواهرت مریم
سی‌ام فروردین هزار و سیصد و نود
تهران

پ.ن: داداش کوچیکه (+)

/ 3 نظر / 83 بازدید
فتون

چه ارتباط صميمي و مهرباني! اينها از نعمات خواهر است! كاش پدر مادر ها اينقدر بچه مي‌آوردند كه هيچ پسري آرزوي خواهر داشتن و يك دختري آرزوي خواهر داشتن و ... را به دل نداشته باشد!

طهورا

حیف من برادر کوچیکتر از خودم ندارم ...[ناراحت]

فاسین

یاد تولد داداش کوچیکش افتادم و پستی که برا تولدش گذاشته بود شاید اولین پستی که من تو وبلاگش خوندم ... براش و برام و برا همه داداش کوچیکا و خواهرا و همه آدما دعا کن[گل]