جلیل

آن سال‌های دبیرستان که بیوگرافی‌ شماها را می‌نوشتم، که راه افتاده بودم توی در و همسایه و فامیل و آشنا و خاطره‌هایتان را مستند می‌کردم، به تو که رسیدم، حالم خیلی خوش‌تر بود. این روایت را آن سال‌ها شنیده بودم که؛ یَشفع الشّهید سبَعین مِن اَهل بیته. می‌خواستم توی آن فامیلِ پرجمعیت پدری، خودم را توی لیست هفتاد نفره‌ی تو جا کنم! یک شیرین‌کاری کرده باشم که یادت بماند. اسمِ آن فصلِ کتاب‌چه- فصلی که به تو می‌پرداخت- شده بود؛ «از جلیل تا جلالیتِ حق». یادت هست؟! اصلاً هیچ‌وقت ورق زده‌ای آن شیرین‌کاریِ من را؟!   
یک‌ جورِ خاصی توی یادم بودی. هستی. هنوز فکر می‌کنم آن صبحی که جنازه‌ات را آوردند خانه‌ی عمه، من هم بودم. من هم دیده‌امت. مامان انکار می‌کند. می‌گوید محال است یادم مانده باشد. می‌گوید وَهم برم داشته. سه سالم نشده بود هنوز. اما من پیرهن خونی‌ات را هم یادم هست برادر! یادم هست که کفنت نپوشاندند. با همان لباسِ خاکی جبهه گذاشتندت توی قبر... حالا بگذریم، چنان‌که افتاد و دانی امشب یادت بودم. یادت من را فراموش نشده پسر عمه‌! جایِ دوری نمی‌رود اگر یادم باشی.

.

/ 7 نظر / 13 بازدید
بعد از سلام چه می گویید؟

سلام و همیشه در سلام چه بگویم از جنگ؟ از رشادت از شهادت چه خاطراتی که بود در آن روزها و ما اینک در غباری هستیم که انگار نبودیم و نبودند زیبا و روان و البته قابل تعمق می نویسید همیشه سلامت باشید

بردار جمال

جلیل را نمی شناسم. شما را هم. ولی این خاطره قلبم را تکان داد.

محمد

سلام بر راست‌ترین انسان‌های عالم...

یکی

فرای هر تصور! زیبا مینویسید نوشته های دردتان حسین گفتنهایتان عالی بودند

مامانیت

...وتنها نگرانی اش در این دنیا شلوار امانتی هم سنگرش بود که در عالم خواب از خواهرش خواسته بود که این شلوار را بدست حمید رضا برساند ,وقتی خواهر اظهار بی اطلاعی میکند جلیل می گوید نوشته روی کمربند شلوار ی که درون ساک به شما تحول داده اند را بخوان... خواهر سراسیمه همان شب کمربند شلوار رابیرون آورده و نام حمیدرضا که آن روزها سخت مجروح بود را می بیند واشک میریزد.[گل]

ساقیانه

سلام دختر دایی ! دلم لرزید با این پست [گل]

حاج وحيد

با سلام نوشته هاتون واقعا زيباست در صورت تمايل براي تبادل لينک اطلاع بدهيد باتشکر