نیمه‌های پنهان

راوی‌ها جایی آن گوشه‌کنارها نشسته‌اند و میدان را توصیف کرده‌اند و هر آن‌کس که به میدان آمده است را. راوی‎ها با خیمه کاری ندارند. دل‌هایی که آن پشت از درد دارد خون می‎شود را وصف نکرده‌اند. چشم‌های لرزانی که از پشت پرده‌ها، دارد صحنه نبرد را دنبال می‎کند شرح نکرده‌اند. تپش قلب‎ها و لرزش دست‌ها را روایت نکرده‌اند.

راوی‎ها گفته‌اند تو آن‎قدر تشنه بوده‎ای که مثل لحظه‎های آخرِ حیاتِ ماهی، لب‎هات را به آرامی تکان می‎داده‌ای، گفته‌اند چه کسی گلوی تو را نشانه گرفت، گفته‌اند آن تیر به کجا  فرو آمد و با گلوی تو چه کرد، حتی گفته‌اند پدر وقتی خون گلویت را به آسمان پاشید، چه گفت، حتی- شگفت‌زده- گفته‌اند قطره‌ای از آن خون، به زمین بازنگشت. اما نگفته‌اند چشم‌های لرزان مادرت چطور داشت این صحنه‌ها را می‌دید، نگفته‌اند جان مادرت داشت به گلو می‌رسید، نگفته‌اند قلبِ کسی توی خیمه داشت از هم می‎پاشید.

کاش راوی‌ها، کمی هم دلِ مادرها را روایت کرده‌ بودند.

/ 9 نظر / 64 بازدید
مینا

سلام بر مریم خانم ِ عزیزم؛ باز هم ممنون که می نویسید؛ اجرتان با ابا عبد الله علیه السلام؛ ملتمس ِ دعایتان هستیم؛ پاینده باشید.

مسافر

مریم جان اجرت با حضرت زینب سلام الله علیها قلمت پرتوان در صراط مستقیم در پناه خدا [گل][قلب]

...

و برای تاسوعا هم ... : چه نام مرثیه وار غریبی است : مادر پسران برای مادر تنهای بی پسر شده ای

جارچی عزا

‫بسم الله الرحمن الرحیم دعوت اید به هیئت مجازی مان و دعا کنید برای توفیق اش و توفیق مان Smm625.blogfa.com‬‬

لایبر

سلام مریم بانوی مهر و مهربانی قبول باشه روضه هایت و نیز راوی ها از دل بیقرار عمه جان هم کم گفتند... از دل بی تاب زینب حسین ... از دل عمه جان...وای چقدر دل ادم اتش می گیرد...اینو کسانی میتونن خوب درک کنن که عمه شده باشند...یه برادر زاده داشته باشند و قد کشیده باشه برای خودش مرد شده باشه...خوب میفهمن...مریم بانو تو میدانی اما وقتی دلت اتیش میگیره که عمه بشی برای برادر زاده ات وقتی که قد کشیده و برای خودش مرد شده... ای وای امان از دل زینب امان امان...

دوست لایبر

سلام علیکم قبول باشه ... هر شب دعایتان میکنیم ...برای شما که نوشته هایتان متن پیامک های روضه های هرروز و شب این روزهایمان شده... امان از دل زینب... ادم برادر زاده اش قد نکشیده باشه هم میتونه بفهمه از دل زینب... وقتی دختری کوچک شیرین زبان باشه و با شیرین زبانیهاش دل عمه رو ببره ...این روزها ... وقتی میخونه که دختر سه ساله ای قلبش مثل گنجشکی که وحشت کرده باشه و به خاری پناه برده و تند تند میزنه ... دل ادم کباب میشه...اتیش میگیره... وای از صبوری های زینب...امان از دل زینب... وقتی ب

الدوز

اشکمو در آوردین. مرسی.

احسان

یه وبلاگ هایی هم هست که وقتی سر میزنی دیگه دلت نمیخواد ازشون بیرون بری میخونی و میخونی شاید برای چندمین بار هست که تقریبا تمام مطالبش رو خوندی اما خسته نمیشی چون قلمش رو خیلی دوست داری اصلا انگار نوشته ها با دلت بازی می کنند و افتخار می کنی شاید به این خاطر باشه که همشهریت هم هست. قلمتون مستدام به حق آیه نون والقلم