در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟

بدرود بانوی «سووشون». بانوی قصه‌ی جاودانه‌ی یوسف و زری. بانوی «جزیره‌ی سرگردانی» و «ساربان سرگردان». ما که خیلی دلِ‌مان تنگ قصه‌هایتان می‌شود امّا به شما حُکماً کنارِ جلال خوش‌تر می‌گذرد. 

- الان خواندم خبر رفتن‌شان را. +. درد داشت. اگرچه این اواخر زنده‌ماندن‌شان هم درد داشت.

- «... به خانه که آمدند، چند نامه‌ی تسلّا آمیز رسیده بود. از میانِ آن‌ها تسلیتِ مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد: گریه نکن خواهرم! در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درخت‌ها در سرزمینت. و باد پیغامِ هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌امدی سحر را ندیدی؟»

/ 4 نظر / 9 بازدید
سیب

البقاء لله

سید مسیح

شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چین ها بیاید. چقدر این جمله به من تذکر داد ، تشر زد ...

لیلا

روحشان شاد و یادشان گرامی باد...

یار مهربان

سلام داستان های ایشون رو نخوندم و بیشتر هم به واسطه همسری جلال اسمشون رو شنیده بودم ان شا الله فرصتی بشه بخونم اثارشون رو