پیرمرد، چشمِ ما بود*

حرم شاهچراغ پابرجاست. اما متولی‌اش رفته. نمازجماعت‌های صحن هست اما امام جماعتش رفته؛ با آن لهجه‌ی شیرین شیرازی، با آن عمامه‌ی مشکی و چهره‌ی آرام ... پیرمرد رفت و با آن‌که چند بار بعد نمازهای تابستانی صحن، دورادور از درِ پشتی بدرقه‌اش کرده بودم، هیچ‌وقت پایم یاری نکرد جلوتر بروم، بپرسم آن‎همه آرامش را از کجا آورده پاشیده به صورتش... همیشه فکر می‌کردم اگر از شعاعی نزدیک‌تر بشوم آرامشش مخدوش می‌شود.  هیچ‌وقت دلم نیامد آن هاله‌ی قدسی که بعد نماز گرداگردش را گرفته بود، پاره کنم. 

* سید محمدمهدی دستغیب 

/ 2 نظر / 38 بازدید
نرجس

می رید شاهچراغ التماس دعا. من شیرازیم ولی مدتیه دور افتادم از شیراز...

مسیر

هاله ی قدسی بعد از نماز! این جای خالی را از نمازهایی که پخش می شد هم لمس می کردی خدا رحمتش کند