بلکه تو را پیدا کنیم...

آخرش کتابت چاپ شد. امروز همه آمده بودند برای رونمایی‌اش + +... خودت هم بودی؟

-----------------------------------------
آقای محمدسعیدِ یزدان‌پرستِ لاریجانی
سلام!
گفته‌اند برای کتابی که پر از خاطره‌های توست باید مقدمه بنویسم. من اما نشسته‌ام و مثل همیشه دارم فکر می‌کنم نوشتن از شماها چقدر سخت است. چقدر آسان نیست. دوباره دارم فکر می‌کنم اصلاً چرا قبول کردم این چند خط را من بنویسم. می‎دانی! این روزها مُد شده توی این‌جور نوشته‌ها بگوییم شماها آدم‌های عادی‎ای بوده‎اید. اما خودمان می‌دانیم که نبوده‎اید. شماها همیشه قد نگاهتان، قد درد و دغدغه‌تان یک سر و گردن از بقیه بلندتر بوده‌، و هم‌این، برای شما و از شما نوشتن را سخت می‌کند. رفیقت  راست می‌گفت: «این‌هایی که شهید می‌شوند قصه‌شان یک جورِ دیگری‌ست».

قصه‌ی تو هم یک‌ جورِ دیگری‌ست. گفته‌اند برای شروع، بیوگرافی‌ات را بنویسم. باید بهشان می‌گفتم بیوگرافیِ آدم‌ها، آن«جورِ دیگر» را نشان نمی‎دهد. تو، یکی از اولین روزهای تابستان 1346 توی تهران به دنیا آمده‌ای، بزرگ‌تر شده‎ای، مدرسه رفته‌ای، قدری دروس حوزوی خوانده‌ای، چند سال جنگیده‌ای، بعدِ جنگ آمده‎ای دانشگاه و توی رشته‎ای که همیشه دوست داشته‌ای – معماری- درس خوانده‌ای، بعدش توی یکی از روزهای فروردین 72 که دیگر چهار پنج سال از جنگ گذشته بود، رفته‌ای فکه و شهید شده‌ای. می‎بینی؟ بیوگرافی همین‎جوری است. آن«جورِ دیگر» را نشان نمی‌دهد. گفتم که؛ قصه‌ی شماها را نوشتن سخت است.     

نوشتن از آدمی که هم حواسش به حال و روز آبدارچیِ دانشکده بوده، هم اتفاقات افق‌های دور و نزدیک دنیای اسلام از افغانستان و لبنان تا آفریقا را رصد می‌کرده و دغدغه‌شان را داشته، آسان نیست. نوشتن برای آدمی که هم یادش بوده برای بهبود اوضاع دانشکده محل تحصیلش، برنامه پیشنهادی بنویسد، هم حواسش بوده به خانواده فلان رفیقش که توی بوسنی می‎جنگیده، سر بزند، هم هوای روحیه خواهر برادرهایش را داشته که پرستارِ پدر مریضشان هستند- قبول کن- سخت است. 

چند روز پیش یک عکس بزرگ سیاه سفید از تو آوردند و توی سرسرای دانشکده به دیوار زدند؛ کنارِ عکس بقیه رفقای شهیدت. در و دیوار دانشکده قبلاً هم از اسم تو و عکس‌ و خاطره‌هایت خالی نبود، این یکی اما فرق می‌کند. اصلاً لطف هم‌دانشکده‌ای بودن با تو همین است. این‎که مدام عکس و اسمت را روی در و دیوار دانشکده ببینیم و قدری حواسمان پرتِ تو بشود. بلکه به خودمان بیاییم. بفهمیم آدم، هزار و نهصد روز از عمر نوجوانی و جوانی‌اش را بجنگد یعنی چه؟! بفهمیم آدم بعدِ جنگ، توی اوج تصمیم به ازدواج و زندگی مشترک، دوباره تعطیلات عیدش را بلند شود برود فکه، مستند بسازد، خاطره‌های فتح رفقای شهیدش را روایت کند یعنی چه؟! آن‌قدر دور شده‌ایم که باورِ این‌ها هم برایمان سخت است.

«روایت فتح» با اسم آقا مرتضای آوینی گره خورده، اما هنوز هم خیلی‌ها مبهوت مانده‌اند، توی آن همه رفقای گرمابه و گلستانِ آقا مرتضی، چطور تو هم‌سفر همیشگی‌اش شدی؟! چطور از بین آن همه، توی آن «سفر عاشورایی» آقا مرتضی تو را با خودش برد؟! خیلی‎ها دلشان خواست جای تو باشند. درِ باغِِ شهادت، پنج سال بعدِ جنگ، توی فکه برای شما دو تا باز مانده بود هنوز. آن روزهای آخر حال و هوایت را هر کس دیده بود، یقین کرده بود خبری هست. فاطمه‌تان  می‌گفت: یکی از آن همان روزها، بی‎هوا، از پشت میز طراحی بلند شده‌ای، به سینه زده‌ای و خوانده‌ای: «کربلا! کربلا! ما داریم می‌آییم»! آقا مرتضی راست گفته بود؛ چه جنگ باشد و چه نباشد، راهِ شماها از کربلا می‌‎گذرد. «چگونه در بندِ خاک بمانَد آن‌که راهِ کربلا را می‌شناسد»؟! با این‌همه، همیشه گفته‌ام تو انگار پشت آقا مرتضی قایم شده‌ای. هر بار حرف از فکه و بیستم فروردین 72 به میان می‎آید، همه‌جا لبریز از عطر و اسم سید مرتضی آوینی می‌شود. تو انگار خودت را نشان نمی‌دهی. ما اما این‌بار آمده‌ایم پیدایت کنیم.   

این جوری نگاهمان نکن. از راهِ دوری نیامده‎ایم آقا سعید! هم‎دانشکده‎ای‎های تو هستیم. فقط چند سال دیر رسیده‎ایم. زودتر اگر آمده بودیم لابد ما هم هر مدلی که بودیم- مذهبی و غیرمذهبی- شیفته‌ی آن خلق و خوی مثال‎زدنی و لبخندهای تمام نشدنی می‎شدیم. آن لباس‌پوشیدن‌های آراسته و آن چهره‌ی دل‎ربا؛ صورت کشیده و ابروهای مشکیِ پیوسته. ما هم با تو اردو می‌آمدیم؛ همان سفر اصفهان شاید؛ که دلِ همه را برده بودی. ما هم می‌شدیم یکی از ده‎ها هم‎کلاسی‎ات که قدر عمری از تو یاد گرفته‌اند. یکی‎ از همان‌ها  که گفته؛ «سعید، مفاتیح‎الجنانِ من بود، برکت زندگی من بود». یکی از همان‌ها که وقتی «به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم...»  را می‌خوانَد و می‎شنود، یادِ تو می‎افتد.  یکی از همین‌ها که جای تو هنوز هم توی زندگی‎شان خالی‌ست. ما هم اگر چندسالی زودتر آمده بودیم این فرصت را داشتیم که با تو خاطره داشته باشیم، بعد هر چند وقت یک‌بار یادمان به تو بیافتد، به حرکات و سکناتت، به لبخندهای همیشگی‌ات، بعد لابد دلمان برای آن همه مهربانی و خوش‌ا‌خلاقی تنگ بشود و گوشه چشم‎مان قطره‎ای بدرخشد. مثل همه این آدم‎هایی که وقتی ازشان سراغ تو را گرفتیم، چشم‌هایشان برق زد.  

چند ماه پیش یکی از بچه‌های دانشکده، دو تا از مصاحبه‌های مجموعه را به ایمیلی ضمیمه کرده بود و برایم فرستاده بود. عنوان ایمیلش را گذاشته بود؛ «شهیدمون». دلم ‌لرزید. راست گفته بود. تو مالِ مایی. شهیدِ مایی. توی همین دانشکده‌ای که ما درس می‌خوانیم بوده‌ای. توی همین آتلیه‌‎ها خط کشیده‎ای، ماکت ساخته‌ای، اسکیس زده‌ای! با خیلی از همین استادهای ما درس داشته‌ای. هم‌این‌جا نفس کشیده‌ای. هم‌این‌قدر نزدیک. ما هم مالِ تو هستیم؟! ماها را هم خواهر، برادرهای خودت به حساب می‌آوری؟! هم‌دانشکده‌ای‌های خودت؟! بعد، توی آن «روزِ نزدیک» ، که به شماها اجازه‌ی شفاعت می‌دهند، که می‌توانید «سبعین من اهل بیته»  را شفاعت کنید، ما هم ممکن است توی لیستِ تو باشیم؟! اهلِ تو باشیم؟! می‌شود یعنی؟!

نمی‌‎دانم خودت هم یادت هست یا نه. یک‌بار توی سه سالگی گم شده بودی. حمیدتان  همه جا را دنبالت گشته بود؛ شاید این‌جا باشد، شاید توی آن کوچه، شاید... تا بالاخره پیدایت کرده بود. بعدِ شهادتت جایی نوشته که هنوز هم گاهی دنبالِ تو می‌گردد؛ «هنوز هم گاهی میانِ جمعیت دنبالش می‌گردم و با خودم فکر می‌کنم باید خوب بگردم. شاید اگر دقت کنم، پیدایش کنم. حتماً هست. من که همه‌جا را نگشته‌ام».
می‌دانی آقا محمدسعید! مقدمه را بی‌خیال، بیوگرافی را هم. خواستم بگویم ما هم توی صفحه‌های این کتاب می‌خواهیم بگردیم بلکه تو را پیدا کنیم.

/ 0 نظر / 59 بازدید