از یاد دادن؛ از عشق...

از بچّه‌ها پروژه‌های نهاییِ این ترم‌شان را تحویل گرفتم. تهِ دلم یک غرور و خوش‌حالیِ خاصی بود. حالِ یک کشاورزِ زحمت‌کش را داشتم وقتِ درو که خوشه‌های گندمش پربار شده‌اند. شاید حالِ یک معلم کلاس اوّل  وقتی آخر سال همه بچّه‌هاش الفبا یاد گرفته‌اند. این حس مالکیت را هیچ وقت توی این سال‌هایی که معماری و شهرسازی خوانده‌ام و این همه پروژه دانشجویی که خودم آخر ترم‌ها تحویل داده‌ام، نداشته‌ام. کار بعضی از بچه‌ها آن‌قدر به جانم بند بود که دوست داشتم بردارم بیاورم‌شان خانه. داشتم فکر می‌کردم، بیست‌سال، سی‌سالِ دیگر هم اگر نفسی بیاید و برود و معلم باشم، همین‌قدر با «یاددادن» عشق می‌کنم؟ لبریزِ شوق می‌شوم؟

/ 0 نظر / 11 بازدید