آن رست‌خیزِ عظیم

بخواه من را یک اربعین بیایم، آن گوشه‌کنار، میانه‌‌ی راه نجف تا کربلا بنشینم گوشه‌ای. کز کنم برای خودم. پاهایِ برهنه‌ی تاول‌زده‌ی زائرهات را تماشا کنم؛ سر و رویِ آفتاب‌سوخته‌شان را، موکب‌های سرِ راه را، پیرزن‌هایی که حلوای عربی نذر کرده‌اند، چایی و غذای نذری موکب‌ها، آن‌هایی که پاهای آبله‌ای زائرهات را تیمار می‌کنند. اصلاً آن موج را تماشا کنم؛ آن موج جنونی که انگار به جانِ آن همه‌ زن و بچه و پیر و جوان افتاده را، باور کنم یک لیلی و آن‌همه مجنون را ... بخواه من را یک اربعین بیایم زیارتِ خودت، نه، تماشایِ زائرهات.

.

/ 5 نظر / 12 بازدید
نجوا

بخواه مرا؛ بخواه مرا یک اربعین بیایم...

بی می ناب زیستن نتوانم.

اين روزها در کربلا کمتر ديوار پيشاني مغازه و هتل و بازار و گذرگاهي را مي‌بيني که پارچه مشکي عزاي سيد الشهدا (ع) بر تن نپوشيده باشد. اينجا به هيأت مي‌گويند موکب و به آيين عزاداري مي‌گويند ذکر «موکب سيد الشهدا بذکري عزاء الحسين» جمله‌ي معروف و مدام عزاداري کربلاست و دلنوشته‌هاي شيعيان، فقط صاعقه‌اي از صدها هزار صداي خاموش در بي‌فراموش‌ترين ماتم عالم. ـ السلام عليک يا صاحب الدمعة الساکبة، يا صاحب المصيبه الراقبه، السلام عليک يا حجة الله، يا صفي الله، يا عزّ الاسلام، السلام عليک يا قتيلِ‌العبراة، يا عبرة کلّ مومن ... اين صفات در بيان مقام ابا عبدالله الحسين (ع) تعارف نيست. فقط چند قطره از اقيانوس نجيبي است که با آهنگ ايثار به اين خاک هميشه بهار مي‌رسد.

سمیه م

یعنی وقتی می نویسی ... یعنی عجیب می نویسی.. نمی خوام حسم رو از نوشته هاتون بگم چون حس می کنم کلا حسم ضایع میشه.. درک نخواهد شد حسم از نوشته هاتون... شاید مسخره ش کنند.. دیروز عجیب همین را می خواستم.. فقط تماشای زائرهایش.. همین و بس..

مصطفی

*به نام دوست* سلام یک نقطه مشترک مرا تا اینجا رساند یزد ولی دوباره سر میزنم به رسم نفاط مشترکی مثل نوشتن مثل بهار نارنج مثل اردیبهشت مثل حرفهایی از جنس به نام دوست

مهدی

سلام ...عالی می نویسی ...هر سه تا وب شما رو دارم مطالعه می کنم .... فقط می تونم بگم ...... رحمت بر شیری که مادر به شما داده ........ ان شا’ الله بتونم باز بیام و از مطالب شما استفاده ببرم ....