و چشم‌هاش مثل دو تا مهره‌ی براق مشکی می‎درخشید

 ایمیل من را می‎گیرد که به قول خودش با من بیشتر در ارتباط باشد. از دانشجوهای ترم قبل. اتفاقی درِ دانشگاه دیدمش. روییِ قرمز پوشیده بود و همه‌ی رنگ‌های زنده و قشنگ جدول رنگ را جدا کرده بود و ریخته بود روی لباسش. بچه‌های هنر همین‎اند. آدم تا به خودش بیاید دقایقی غرق رنگ و نقش و طرح لباس‎هایشان می‎شود ... من هم فکر می‌کنم دلم می‎خواهد گاه‌گداری ببینمش. توی نگاهش، حرف‎‌هایش چیزهایی بود که برای من شیرین بود. شاید من را پرت می‎کرد به روزهای اول دانشجویی. حالا منتظرم دخترک ایمیل بزند، باهاش قرار بگذارم، برویم توی یکی از کافه‌های این دور و اطراف. حرف بزنیم. حرف‌های دخترانه. چه‌قدر دلم برای دخترانگی‎ها تنگ شده. 

 

/ 7 نظر / 78 بازدید
مونا

وای منم دلم برای دخترانگی ها و خام بودن هایم تنگ شده.... شماچه زیبا گفتید....نه اینکه الان پخته باشم ها.... نه...!

مریم زارع تبار

در مقایسه با قلم شما و وبلاگ شما من بیشتر خشت میزنم تا اینکه بنویسم. :)

آرزو

آدم هر وقت بخواد میتونه حسای خوبُ زنده کنه :)

zeinab

وقتی حتی رنگ ها بهانه ای برای دوست داشتن می شود ...

یک خواننده

نیست ممکن یافتن مضمون خط یار را خوبی خط پرده رخسار مضمون می شود ==== شعرهای صائب یکباره آدم را میخکوب می کند بعضی وقت ها انگار یک دوره ام پی تری اندیشیده شده حاضر و آماده است یک شعردیگرش هم یادم آمد در همین رابطه ها: از خود آرائی سبک پروازی از طاووس رفت گشت سنگینی هوای بال و پر پرواز را... وبلاگ شما چون بیننده زیادی دارد و این جای شکر دارد، خوب است اثرات بینامتنی متن ها هم دیده شود. مثلا تبلیغ تبرج نشود خدایی نکرده. صد البته خودتان حواستان جمع تر است از ما.