که هیچ‌ شاعر از این‌گونه دادِ نظم نداد...

با غزل‌هات خوابیده‌ام، بیدار شده‌ام، زندگی کرده‌ام، هزار صفحه بیت‌هات را شب‌های عاشقی با قلم نیِ‌ دزفولی مشق کرده‌ام. همان غزل‌ها که هم سیه‌چشمانِ کشمیری و ترکانِ سمرقندی را به رقص و ناز آورده1 و هم محفوظِ حافظه قدسیان و عرشیان شده2. همان غزل‌ها که مزارت را حالا زیارت‌گهِ رندانِ‌ جهان کرده3.
توی یکی از روزهای سه - چهار سالگی اولین غزل‌ت را به ذهن سپردم. به ذهنم سپردند. خوب یادم هست؛ گفتم غم تو دارم، ‌گفتا غمت سرآید... شیرین بود برایم خواندن‌ش، انگار که بازی‌های کودکی. بعدها انس گرفتم با غزل‌هات. وردِ زبانم شده بود شعرهات. بعدترها ذوق می‌کردم که ردّپای آیه‌ها را توی غزل‌هات بیابم. خودت گفته بودی که قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت. خودت گفته بودی: هر چه کردی همه از دولتِ قرآن کردی!
جاودانه‌ای برایم.
حرف‌هات تازه به تازه، نو به نو می‌جوشند،
غزل‌هات هنوز رونقِ بزم‌های تنهایی و خلوتِ من‌اند،
آی زبانِ غیب!
آی شمس‌الدّین محمّدِ شیرازی!

 

پ.ن:
برای بیستمِ مهر: روزِ حافظ.

1- به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند/ سیه‌چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
2- صبح‌دم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت/ قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
3- بر سرِ‌تربت ما چون گذری همّت خواه/ که زیارت‌گهِ رندان جهان خواهد شد.

/ 4 نظر / 18 بازدید
م

خم زلفین تو گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی مستان تو خواهم که گزارند نمازم چون نیست نماز من آلوده نمازی در میکده زان کم نشود سوز و گدازم در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم محمود بود عاقبت کار در این راه گر سر برود در سر سودای ایازم حافظ غم دل با که بگویم که در این دور جز جام نشاید که بود محرم رازم

مامانیت

چقدر شیرین می خواندی,گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید... دلتنگ کودکیت شدم[گل] حسن تو همیشه در فزون باد رویت همه ساله لاله گون باد اندر سر ما خیال عشقت هر روز که باد درفزون باد

رها

خوش به سعادت مامانیت خوش به سعادت تو از اعجاز آیه هاست که اینقدر زلالی...

یار مهربان

سلام به نیابت از شما تفالی زدم به محضر استاد راستش اولش عربی بود متوجه نشدم دو بیت اخرش رو میگم: مسیحای مجرد را برازد///که با خورشید سازد هم وثاقی وصال دوستان روزی ما نیست///بخوان حافظ غزل های فراقی