صدا کن مرا...

تا چایی دم بکشد دراز می‌کشم. پلک‌هام از خستگی می‌افتند. جمعه‌ها از درس تفسیر که برمی‌گردم،به کسوت خانه‌داری درمی‌آیم و گاهی تا نزدیک غروب مشغولم؛ از شستن و رُفتن و گردگرفتن و آشپزی و ظرف‌شویی و... یک خانه تکانیِ هفتگی. به خصوص اگر شبِ قبلش مهمان داشته باشیم؛ مثل دیشب. به خصوص‌تر اگر مهمان‌ها کوچولویی داشته باشند که قادر باشد در چشم‌به‌هم‌‌زدنی همه خانه را با خاک یکسان کند؛ مثل «فرنیا»... چشم‌هام را می‌بندم. صداها هجوم می‌آورند؛ صدای کلاغ‌ها، صدای گنجشک‌ها هم. انگار مسابقه گذاشته‌اند توی یک‌بند جیک‌جیک و قارقار کردن. صدایِ موسیقی از خانه همسایه بغلی. صدای آقای وانتی از توی بلندگوی دستی‌ش: «طالبی دارم. طالبیِ عسلِ ورامین». دلم خواست. حیف که داداش نیست. حسِ سه‌طبقه‌پایین‌رفتن هم نیست... صدای ضبط ماشینی که تند می‌گذرد و دوپس‌‌ دوپس‌ش شیشه پنجره را می‌لرزانَد... از طبقه بالا صدای جیغِ ساغر که لابد دوباره با سالار و سهیل دعواش شده... چقدر صدا... دلم هوای صدای «تو» را می‌کند. بلند می‌شوم. قرآنم را باز می‌کنم، غروبِ جمعه است...

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمّد مهدی

چه آرامشی ... قبول دارید اگر سال ها می خوابیدید به این آرامش شاید نمی رسیدید ؟

gandolf

http://fath.persianblog.ir/

مهدیه

[گل]

زهیر

همین که هستی یعنی همه چیز آرام است ...

زینب سادات

إنما المؤمنون الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم

محمّد مهدی

فکر کنم شعرش این باشه ها : اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر "شد" باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خادم سقاخانه

به خاطر این همه خوب نوشتن و نرم و آرام نوشتن هزار بار سپاسگزارم. دعا کنیدم

گلاب

غم غروب جمعه همیشه هست اصلا انگار غروب جمعه ها برای دلتنگ شدن است.

گروهبان فلفلی

اگر در ژرچینهایت هیاهویی پدید امده بیمناک مشو.این تنها خانه تکانی بهاری دختر شایسته ماه مه هست اری تو دو راه برای رفتن داری ولی سرانجام کار.هنوز بخت تعویض راهی که در ان گام بر میداری فراهم است. led zeppelin