قلب دانشکده آن‌جا بود

توی آتلیه معماریِ دو، روزهای اول کار روی اسکیمای طرح پلان مسکونی، مهندس بدیعی توی کرکسیون‌ها می‌پرسید: قلبِ این خانه کجاست؟ و هر کس سناریویی داشت برای جواب دادن...

از من اما اگر می‌پرسیدند قلب دانشکده کجاست، می‌گفتم اتاق انجمن. فکر می‌کردم آن‌جاست که به پیکره‌ی روزهایِ دانشجویی ما حیات می‌دهد. همان‌جا که داغ و پرانرژی حرف می‌زدیم، بحث می‌کردیم، موضع می‌گرفتیم، نقد می‌کردیم... آن‌جا طرح ریختیم، سفر ‌رفتیم، دکور تئاتر ساختیم، همایش و نمایش‌گاه برگزار کردیم، خواندیم، نوشتیم... آن‌جا عاشق شدیم و کتمان کردیم. آن‌جا جوانی کردیم و هم‌آن‌جا بزرگ شدیم. قلب دانشکده آن‌جا بود.

/ 17 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرای علی

سلام. خیالم راحت شد ببخشیدها. ممنون که جواب دادی

تسنیم

این روزها٬ قلب ِ دانشکده‌ی شما برای من هم همانجاست...

تسنیم

به همت و محوریت بچه های انجمن، قرار است همایشی راه بیفتد برای تجلیل از شهدای علم و شهدای هسته ای. ان شاء الله قرار است تشکل ها و دانشجویان دانشگاه های تهران هم در این امر سهیم باشند. ما هم به دلیل رفاقتی که با بچه های انجمن داریم، یک کمکهایی میکنیم... جلسات هم در انجمن دانشکده شما برگزار میشود. به این دلیل گفتم قلب دانشکده تون، برای من هم همانجاست!

تسنیم

بله! فعالند و خدا رو شکر کمتر تشکلی چنین نیروهایی دارد. سلامتان را میرسانم. دعا کنید برای همایش.

فاطمه

سلام خواهر بانو [گل] آن جا که عاشق شدیم و کتمان کردیم . [گریه] خیلی جمله ی زیبا و صادقانه و بی ریا بود . دلم برای روزهای دانشجویی تنگ شده . برا اون همه انرژی که نوشتید .. التماس دعا

مصطفا جواهری

سلام دیروز ذکر خیرتان در قلب دانشکده بود... آقای شهرستانی گفتند که سلامتان برسانیم و بگوییم که با بزرگی از شما یاد می کنند. خاطره ای هم از وقتی که ایشان ترکیب یکی بودند گفتند(اولین سفر دانشجوییشان و اینکه توی اتوبوس آقای نیلفروشان داشتند ناهار پخش می کردند که شما از انتهای اتوبوس گفتید: آهای ترکیب یکی پاشو از سال بالایی و دبیر انجمن غذا رو بگیر پخش کن!) کما بیش از طریق حسام رایگانی(تسنیم) و همشهری جوان و دکتر زرگر(شوهر عمه ام) با شما آشنایم. اگر لزومی دیدید متن کامنت را تغییر دهید. التماس دعا

مصطفاجواهری

ممنون. چشم.

شمسا

[لبخند] [گل] [قلب] مرسی

مریم

سلام ...منم همش احساس عذاب وجدان می کردم چون تقصیر من بود که اینو انداختم تو ذهن استاد که باید قلب داشته باشه...همش حس میکردم حالا من یه قلبی گذاشتم آخه .....نگین هرچی می گفت من قلب نمی خوام نمیشد که نمیشد....:))) اندر مقامات قلب بنا...

قلب دانشكده انجا بود