بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

مهدوی بشویم

یک: قرآن، جایی گفته دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید، دعوتی که شما را به زندگی می‌خوانَد1. به شما مایه‌‎ی «حیات» می‎دهد. توی دعای عهد از خدا می‎خواهیم به واسطه‌ی او، با ظهور او، بنده‌هاش را حیات ببخشد2؛ زنده کند. توی زیارت جمعه این‌طور سلامش می‌دهیم: «سلام چشمه‌ی حیات»3! همه‌ی این‌ها یعنی اسم این گذران روزها، «حیات» نیست. آن کیفیت حقیقیِ زندگی فقط با بودن او، با آمدنش معنا می‎شود. که بیاید و به «حیات» دعوتمان کند و دعوتش را اجابت کنیم. برای چشیدنِ آن حقیقتِ زندگانی هم شده آدم هواییِ روزگار ظهور می‎شود.

 دو: این روایت4 - از حضرت جعفر صادق سلام خدا بر او - را چند ماه پیش دوستی برای مصطفی فرستاده بود. به این مضمون که اگر شیعه‌ی ما باشید و درست زندگی کنید، وقتی مردم بگویند فلانی با این‎همه خصوصیت خوب «جعفری» است؛ من شاد می‎شوم5. اگرنه، اگر اهل اخلاق و آداب نباشید، مردم می‎گویند: این هم شیوه‎ی تربیتِ جعفر6 ... معلوم است که دلم گرفت. دلم خواست من آن‌جوری باشم که مردم بگویند: «هذا مهدویٌّ» و شما شاد بشوید.

 سه: این روایتِ7 حضرت رضا سلام خدا بر او، برای روزگار ما بیشتر به روضه می‎مانَد. می‎شود نشست و با عبارت‌هاش گریه کرد. مثل بچه‌ها برای نبودن‌تان بهانه گرفت. آدم این‌ها را که می‌خواند بیشتر می‎فهمد چه فقدان عظیمی‌ست غیبتِ شما ... آه... ماه رمضان بیاید، شب‌ها بنشینیم افتتاح بخوانیم، برسیم به عبارتِ «انا نشکوا الیک... غیبه ولینا» و گریه کنیم برای غربت خودمان. برای نبودنِ شما.

 

 1. استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم  سوره انفال/ آیه 24

2. و احی به عبادک

3. السلام علیک یا عین الحیوه

4. و بالإسناد عن صفوان بن یحیى ، عن أبی أسامة زید الشحام قل : قال لی أبو عبد الله علیه السلام اقرأ على من ترى أنه یطیعنی منهم ویأخذ بقولی السلام ، و أوصیکم بتقوى الله عز وجل ، والورع فی دینکم ، والاجتهاد لله ، وصدق الحدیث ، وأداء الأمانة ، وطول السجود ، وحسن الجوار ، فبهذا جاء محمد ( صلى الله علیه وآله ) ، وأدوا الأمانة إلى من ‹ صفحه 6 › من ائتمنکم علیها برا أو فاجرا ، فإن رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) کان یأمر بأداء الخیط والمخیط صلوا عشائرکم واشهدوا جنائزهم ، وعودوا مرضاهم ، وأدوا حقوقهم ، فإن الرجل منکم إذا ورع فی دینه وصدق الحدیث وأدى الأمانة وحسن خلقه مع الناس قیل هذا جعفری ، فیسرنی ذلک ویدخل علی منه السرور ، وقیل هذا أدب جعفر ، وإذا کان على غیر ذلک دخل علی بلاؤه وعاره ، وقیل هذا أدب جعفر ، والله لحدثنی أبی ( علیه السلام ) ان الرجل کان یکون فی القبیلة من شیعة علی ( علیه السلام ) فیکون زینها آداهم للأمانة ، وأقضاهم للحقوق وأصدقهم للحدیث إلیه وصایاهم وودائعهم ، تسأل العشیرة عنه فتقول من مثل فلان إنه آدانا للأمانة ، وأصدقنا للحدیث.» (وسائل الشیعه/ ج 12/ باب اول)

 5. .. قیل هذا جعفریٌّ فیسرنی ذلک و یدخل علیّ منه السرور

6. ... و قیل هذا ادب جعفر

 7. الامام الانیس الرفیق و الولد الشفیق و الاخ الشقیق و الام البره للولد الصغیر و مفزع العباد فی الداهیه الناد: امام، همدمی رفیق و (مثل) برادری صمیمی، پدری مهربان و مادری دلسوز برای کودک است و پناه‌گاه بندگان در گرفتاری‎های سخت... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه ... 38

یک جای دیگری هم توی ندبه هست که می‎گوییم: «تو همان دوری هستی که از ما دور نیست»×. بعد، همین جمله از شدت استیصال و تناقض و ابهام، اشک آدم را درمی‎آورد.

به چه بیانی صدایت کنیم؟ بای خطاب اصف فیک؟

 

× انت من نازح ما نزح عنّا. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ما یتیم‌های بی‌امام

این دعای «اللهم کن لولیک» دعای عجیبی‌ست. آدم را دچار این تصور می‌کند که شما هستید و زنده هستید و آن‌قدر عزیز هستید که باید روزی چندبار دعایتان کرد و شما را به خدا سپرد: «خدایا مراقبش باش! یاری‌اش کن! هوایش را داشته باش!...»1. تازگی‌ها اما اگر حواسم جمع باشد، با خواندنش مشکل پیدا می‎کنم، بس که درونم را به چالش می‎کشد؛ اگر او واقعاً زنده است من چرا نشسته‌ام؟ آن منِ‌ ملامت‌گرم بیدار می‎شود و حس یک آدم نشسته‎ی بی‎خاصیت را پیدا می‌کنم که فقط بلد است برای امامش دعا کند؛ خدایا مراقبش باش،‌ هوایش را داشته باش... حرفم شبیه حرف بنی‌اسرائیل می‎شود وقتی به موسی می‎گفتند: "تو و خدایت بروید بجنگید، ما همین‌جا نشسته‌ایم".یکی از همان‌هایی که قرآن مدام با اسم «خوالف» و «قاعدین» سرزنش‌شان می‌کند،؛ با لحن توبیخ و طعنه3 ... زود می‎گذرم از روی عبارت‌های دعا که این‌ها یادم نیاید.

 اگر تو زنده هستی و واقعاً قرار است یک روز برگردی حال ما نباید این باشد و اگر نیستی پس تکلیف آن‌همه دلیل و حجت عقل و نقل چه می‌شود؟ اگر آن همه دلیل و حجت راست است،‌ پس ما چرا نشسته‌ایم؟ چرا حال آدم‌هایی را نداریم که عزیزشان اسیر است،‌ در بند است، غایب است؟ چرا به نبودنت این‌همه عادت کرده‌ایم؟ چرا حتی دعا برای آمدنت عادت‌مان شده؛ محض ثواب می‎خوانیمش.  

مریم پیامک زده که امشب قرار است تا صبح توی خانه‌شان چهارده هزاربار «امن یجیب» بخوانند. فکر خوبی‌ست. به مصطفی بگویم تا صبح بنشینیم و امن‌یجیب بخوانیم. یک‌بار در سال هم که شده مثل آدم‌هایی بشویم که از نبودن تو مستأصل شده‌اند. بیچاره شده‌اند. که از اضطرار تو طاقت‌شان تمام شده. یک شب هم که شده باور کنیم دنیا بدون تو،‌ جای زندگی نیست. به خدا التماس کنیم شاید راضی بشود و به ما برت گرداند یا دلش به حال ما بسوزد؛ ‌به حال یتیم‌های بی‎امامی که سالی یک‌بار یادشان می‎آید آدم بی‎ امام چقدر یتیم می‎شود.4

 

1. اللهم کن لولیک ولیاً و حافظاً و... ناصراً و ...

2. فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون. سوره مائده/ آیه 24

3. آیه‌های سوره توبه توی این لحن سرزنش و هشدار و توبیخ و رو کردن نفاق‌های درونی، آدم را بیچاره می‌کند.

4. امام حسن عسکری از پدرش و ایشان و از پدرانشان روایتی دارند که با این جمله شروع می‌شود؛‌ »ناگوارتر از یتیمی فرد از ‌پدر و مادر،‌ یتیمی آن کسی است که از امامش دور افتاده و توان وصول به او را ندارد ... ». (الاحتجاج/ ج 1/ ص 66)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه ... 36

یک جایی توی دعای ندبه هم هست که برای آن‌که باورمان بشود شما هستید، می‌گوییم: «با آن‌که غایبی، جمع‌مان از تو خالی نیست... »*؛ خواستم بگویم خوب جایی‎ست. خوب کاری می‎کند با باور من، با چشم‌های من.


*انت من مغیب لم یَخل مِنا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه ... 35

یک روز هم می‌رسد که خسته بشویم از این‌همه راهِ تاریک، این‎همه راه مبهم، این‎همه بیراهه، پاهایمان تاول بزند، مستأصل بشویم، بنشینیم گوشه‌ای، به سرِمان بزند به این اسم صدایت کنیم:
ای فرزند راه‌های روشن*
ای فرزند راه‌های روشن
ای فرزند راه‌های روشن

بعد، لابد دیگر می‎آیی.


* یابن السّبل الواضحه (دعای ندبه)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 34

دوباره جمعه‌ و فورانِ تنورِ چشم‌ها1... یعنی این همه که عالم را به هم ریخته طوفان نیست؟! به خاطر خدا برگردید، «بسم الله»2ی بگویید و کشتیِ بشریت را بر آن ساحلِ امنِ مبارک بنشانید3.

1. فاذا جاء امرنا و فار التّنّور (مؤمنون/27)

2. بسم الله مجریها و مرسیها (هود/41)

3. و قّل ربّ انزلنی منزلاً مبارکاً و انت خیر المنزلین (مؤمنون/29)

+ و فرمود: قائمِ (عج) ما را شباهتی هست با نوح (ع).

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 33

قاهره، حمام خون شده. تصاویر «مسجد رابعه» که به انبار جنازه‌ها می‌مانَد، دل آدم را ریش می‌کند. توی عراق، آدم کشتن و خون ریختن مثل آب‌خوردن شده. دیروز هم‌زمان با تصاویر مصر، تلویزیون خبر بمب‌گذاری و آتش‌سوزی «ضاحیه‌»ی لبنان را زیرنویس می‌کرد. سوریه به تلّى از خاک بدل شده. بچه‌های «حلب» توی استانبول دست‌فروشی می‌کردند، پیرها و معلول‌‌هاش گدایی. توی افغانستان، چپ و راست آدم می‌کشند و مسئولیتش را هم هیچ‌کس نمی‌پذیرد. توی بحرین، لیبی، پاکستان، غزه و کرانه‌ی باختری... فقط خواندن و شنیدن این خبرها هم، طاقت آدم را طاق می‌کند. این‌جور وقت‌ها بهتر می‌شود شما را صدا کرد؛ عمیق‌تر و راست‌تر. امروز توی زیارت جمعه مانده بودم روی «السّلام علیک یا نورالله الذی ... یفرّج به عن المؤمنین». خدا شما را واسطه‌ی گشایش کارِ اهالی ایمان کرده. جهان را نمی‌دانم اما این خاورمیانه‌ی خسته و خونی و زخمی را فقط شما می‌توانید پاک کنید، آرام کنید، مرهم بگذارید، تسلی بدهید. راستش دیگر باورمان شده از دست کسی کاری ساخته نیست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه...32

طرمّاح* فقط چند روز وقت خواست. رفت و وقتی برگشت، کار از کار گذشته بود. سرها بالای نیزه بود.
من سال‌هاست دارم وقت می‌خواهم. سال‌هاست کریمانه فرصت می‌دهید. برنگشته‌ام هنوز...
خواستم بگویم از من ناامید نشوید. دعا کنید برگردم. دعا کنید تا کار از کار نگذشته برگردم.  

*طرمّاح بن عدی؛ از نوادگان حاتم طایی و از محبین اهل بیت و ابی‌عبدالله (ع).

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 31

خیلی جدی و عادی برمی‌گردد و می‌گوید:« وای مریم! خسران مبینه اگه بمیریم و در جوار حضرت نبوده باشیم، دوران ظهور رو درک نکرده باشیم». خیلی وقت است کسی این‌قدر جدی از شما، از بودنِ شما با من حرف نزده، این‌قدر جدی و عادی یادم نیاورده زندگی بی شما خسران مبین است. من حتی وقتی عهد می‌خوانم انگار دارم از یک آرزوی دست‌نیافتنی حرف می‌زنم: «و الذّابّین عنه، والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه، والممتثلین لاوامره... و المستشهدین بین یدیه». همه‌ش با خودم می‌گویم این‌ها که نمی‌شود. برای من نمی‌شود. من «عهد» می‌خوانم که این آرزو، اقلش آرزو بماند. آرمان بماند. هر چند دست‌نیافتنی. حالا اما کسی برگشته و خیلی جدی به من می‌گوید که باید بشود. راست می‌گوید. خیلی وقت است به این حقیقتِ روشن فکر نکرده بودم که زندگی بی شما، خسران مبین است!
    
گر به همه عمرِ خویش با تو برآرم دمی
حاصلِ عمر آن دم است، باقیِ ایّام رفت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 30

یعنی حتّی فقط تماشا هم سهمِ من نمی‌شود؟! فقط از دور بایستم و نگاهتان کنم؟! ...«عهد» که می‌خوانم، فکر می‌کنم یارِ شما شدن1، پادویِ شما شدن2، فرمان‌برِ شما شدن3،شهید شدن پایِ رکابِ شما4،این‌ها که محال است برای من. مستجاب نمی‌شود. امّا «ارِنی الطّلعه الرّشیده» می‌شود که مستجاب بشود. «و اکحل ناظری بنظره منّی الیه» می‌شود که مستجاب بشود. می‌شود اگر شما بخواهید. یک روز، کاسه‌ی گداییِ چشم‌هایم را پر کنید، لطفاً.

گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟! صورت ایمانم آرزوست

1. الّلهمّ اجعلنی مِن انصاره و اعوانه
2. و المسارعینَ الیه فی قضاء حوائجه
3. والممتثلین لاوامِره
4. والمستشهدین بینَ یدیه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه...29

و ما را بنوشان
 از آبِ آن حوض
با جام‌ِ او
و به دست‌ِ او
به دستِ او
دستِ او

و اسقنا من حوضِ جدّه بِکأسه وَ بیَده*

*انتهای مناجات ندبه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 28

 پیش‌ترها هر وقت حرفِ شما می‌شد و منِ خامِ خالی، از ادّعای طلب پُر بودم، دفترم را باز می‌کرد و می‌نوشت؛ «رو سینه را چون سینه‌ها هفت‌آب شو از کینه‌ها، آن‌گه شرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو». من می‌خندیدم. حرف گوش نمی‌کردم. جدی نمی‌گرفتم انگار. هفت‌آب که هیچ، یک‌آب هم قلبم را نمی‌شستم. دوباره که می‌آمدم و -مّدعی- می‌نشستم پای مشق عاشقی، همان آش بود و همان کاسه و من هنوز اندر خم همان کوچه. همان جدی‌نگرفتن‌ها، همان بی‌هوا خندیدن‌ها، بی‎خیالی‌ها... این اواخر بی‌پرده می‌نوشت؛ «باید که جمله جان شوی تا لایقِ جانان شوی...». کلاسِ مشق، بالا رفته بود و دستِ من به قلم نمی‎رفت. دیگر نمی‌خندیدم. دانسته بودم مشق اوّل را غلط رفته‌ام، این قلب دیگر به هفت‌آب هم پیمانه نمی‎شود. چه فایده اگر روزی هزار بار مشق می‌کردم؛ «گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو، مستانه شو».

خواستم بگویم؛ همان شاگردِ چموشِ سربه‌هوا بازآمده، این‌بار امّا نه دفتری برایش مانده و نه مشقی، نه طلبی و نه ادّعایی. آمده‌ حیلت رها کند. نشانش می‌دهید؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 27

من که می‌دانم
فردا که بیایی
شبِ حمله
دوباره سرِ سربندهای یا فاطمه (س) دعوا می‌شود.
من که می‌دانم
همین که خودت را پسرِ زهرا (س) معرفی کنی
آتش می‌اندازی به سینه‌ها
جبهه‌ها غلغله می‌شود از فاطمیون.
خودم که اهل نیستم
ولی
این سربند را برای همان روز نگه داشته‌ام.

پ.ن:

دیشب دوباره توی این بقچه‌ی مبادا، چشم‌م افتاده به سربندِ «یا زهرا»...آه.
دینِ من و دنیایِ من/ سربندِ یازهرایِ من...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 26

می‌گفت قیامِ تو، از جهتی شبیه قیامِ زهرا (س)ست. تو می‌آیی تا همه‌ی دین را اقامه کنی؛ تمامیّتِ اسلام را. مادرت هم همه‌ی دین را می‌خواست؛ اقامه‌ی ولایتِ علی (ع) را.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 25

سالِ مسیحی‌ها که نو می‌شود یعنی یک سال دیگر هم گذشت از اتفاق مهم‌شان؛ عیسی مسیح (ع)، بعد از سال‌ها انتظار بنی‌اسرائیل برای تولد منجی به دنیا آمد؛ رحمتِ وعده داده شده‌ی خداوند. سالِ ما که نو می‌شود، یعنی یک‌سال دیگر هم گذشت از یک اتفاق مهم؛ اتفاق مهمِ ما نه تولد پیام‌برمان، نه حتی مبعوث شدنش به رسالت و آغاز نزول وحی بعد از ششصد سالِ تاریک، نه آغاز دعوت علنی‌اش، فکرش را بکن، اتّفاق مهم ما که حالا قرار است هزار و سیصد و نود و یکمین سالگرد خورشیدی‌اش را جشن بگیریم، هجرتِ پیام‌برمان باشد از شهری به شهری، نه فقط برای تبلیغ و موعظه و گسترش دین، برای تشکیل یک حکومت؛ تحقق خلافت وعده داده شده صالحان بر زمین؛ یعنی امسال هزار و سیصد و نود ویک سال از تشکیلِ حکومت اسلامی مدینه گذشت. از سالی که آرزوی دیرین انبیاء و اولیاء برای استقرار حاکمیت و تشریع خدا بر امور بشر – اگرچه ناقص و موقت- محقق شد.
حالا حق داریم سال‌مان که نو می‌شود دل‌مان تنگِ شما بشود؟ یعنی یادمان بیاید هزار و سیصد و نود و یک سال گذشت از نسخه‌ای که کامل و جامعش را قرار است شما برای بشریت بپیچید. یعنی دل‌مان هوا کند برای روزی که نو بشود، که شما بیایید. که خلافتِ صالحان محقق بشود، که خوف‌مان به امن بدل بشود، که اتفاق مهم‌مان بیفتد و مبدأ تاریخ‌مان بشود آغازِ حکومت جهانی شما. شاید همین امسال...شاید.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 24

مگر می‌شود
از این‌همه آدم
یکی تو نباشی؟
 
لابد من نمی‌شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم‌ها
این‌گونه که می‌درخشند
می‌توانند چشم‌های تو باشند.

رسول یونان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 23

خوش به حالِ زمان
که صاحبش تویی.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 22

... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک
.
پس چرا بی‌قرارند جمعه‌هام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهنده‌ی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 21

کوچه‌مان هزارتا ریسه به خودش آویخته. مهیّا شده و بی‌تابِ دیدار... شب‌ها بی‌قراری‌هاش دیدنی‌ست. آه اگر روز پانزدهم به مرادش نرسد.


پ.ن: هذا یوم الجمعه... 20 (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 20

بچه‌های کوچه‌ آب و جارو آورده‌اند، طاق نصرت‌ را عَلَم کرده‌اند، ریسه‌ها را سر انداخته‌اند... امان از این کوچه‌ها وقتی مهیّای حضور بشوند.
حضرتِ دلبر! بیا و امسال، ما را نه، این کوچه‌های آراسته‌ی بی‌تاب را دستِ خالی بازنگردان؛ به قدومی، ردّپایی، کرشمه نگاهی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه ... 19

هل اِلیکَ یابنَ اَحمد سبیلٌ فتُلقی؟!
...
پس از چندین شکیبایی
شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم
در محرابِ ابرویت؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 18

اَرِنِی الطّلعه الرّشیده
...
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 17

سلام چشمه زندگانی!

«السّلام علیک یا عَین الحَیوه»؛ همیشه به این جمله زیارت جمعه که می‌رسم فکر می‌کنم حیف نیست تو سرچشمه زندگی باشی و منِ مرده سراب‌زده، از تشنگی بمیرم برِ آبِ زندگانی؟! راست گفته «او» که: اِن اَصبَحٌ ماءُکُم غوراً فمَن یأتیکُم بماءٍ مَعین؟! ١

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو ... که ز تشنگی بمُردم برِ آب زندگانی

سعدی

١. آخرین آیه سوره ملک

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 16

این فرمایش حضرت رسول را که می‌خوانم دلم می‌خواهد به خودشان شکایت ببرم که: قبول. خورشید، پشت ابر است و نورش هست و ... این درس‌ها را سال‌هاست از حفظم. کلاسِ فهمِ من امّا به این‌جاها قد نمی‌دهد. اصلاً من دلم از این روزهایِ ابریِ‌ مدام، گرفته. سردم شده. من خورشیدِ پشتِ ابر نمی‌خواهم. من خورشید را با منتهایِ نور و گرماش، وسطِ آسمان می‌خواهم. آن‌قدر که این چشم‌های تار من هم ببیندش. من امامم را می‌خواهم.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 15

.

گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 14

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گل‌رخانش دیده نرگس‌دان کنند

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 13

السّلام علیک یا بقیّه الله فی اَرضِه.

از خدا
فقط تو
برای زمین،
باقی‌مانده‌ای.
.
برگرد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 12

و فارَالتّنّور...

تنور، این‌بار از اردن و یمن و مصر فوران کرده، انگار طوفانِ دیگری در راه باشد. پرچم‌های مجاهدان به خون‌خواهی و حق‌طلبی بلند است و چشم‌ها به راه، خاورمیانه آمدنِ شما را کم دارد. فقط از شما ساخته است از بحبوحه این طوفان‌ها، کشتی بشریت را بر آن منزلِ مبارک بنشانید. انزلنی منزلاً مبارکاً و انتَ خیرُ المنزلین.  

 

پ.ن: ظَهَر الفَساد فِی البرّ و البَحر بِما کَسَبَت اَیدِی النّاس، فَاَظهر الّلهمّ لنا ولیّک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 11

روی ار به رویِ ما نکنی حکم از آنِ توست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم


پ.ن

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 10

این روزها، آن‌قدر متوقعم که حتی جمعه‌ای اگر زنده باشم و بیایید، گله می‌کنم از شما، خیلی جدی شاکی می‌شوم ازتان که این همه سال نبودید. این جمعه‌ها، گاهی می‌نشینم و گوشه سجاده کز می‌کنم و مثل دختربچه‌های سه - چهارساله بغض می‌کنم و لب ورمی‌چینم. نه این‌که حرف برای گفتن نداشته باشم، نه، نمی‌توانم با شما حرف بزنم. همیشه تند عبور می‌کنم از شما، ‌چون تا می‌آیم چیزی بگویم، حرف‌هام پر از گله و شکایت می‌شود. بعد اصلاً منصرف می‌شوم از گفتن‌شان. گله‌مندم. اشکالی دارد؟ اشکالی دارد یک آدم با همه خطاهاش، با همه سیاهی‌هاش، با همه کوتاهی‌ها و کم‌کاری‌هاش، از شما گله داشته باشد؟ آقا اصلاً من بد، من منتظر نیستم، مأموم نیستم، محبّ نیستم. آدم‌حسابی نیستم... شما چرا رها کردید ما را رفتید؟ ما مستحق بودیم بی‌شما بمانیم، قبول، ما دست شما را رها کردیم، قبول. اما از شماها، ‌از خانواده شما بعید بود توی عصر اصالت ماده، عصر اصالتِ بشرِ مادّی، اصالتِ لذّت، عصر اصالت تکنولوژی، اصالتِ اطلاعات،... عصر اصالتِ همه‌چیز به جز خدا، ما را بی‌امام رها کنید. شما چرا توی این شلوغ‌بازار نیامدید بگردید پیدایمان کنید؟ ما گم شده‌ایم آقا. ما گم شده‌ایم...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 9

اللهمّ کُن لِولیّک حافظاً
.

.
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 8

اللهمّ انّی اجدّد له فی صبیحه یومی هذا
و ما عِشتُ ‌مِن ایّامی
عهداً‌ و عقداً و بَیعهً لَه فی عُنُقی

.

.

 تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود

 

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 7

مرحوم کافی توی یکی از ندبه‌هاش جمله‌هایی دارد قریب به این مضمون: «بچه‌هامون بزرگ شدن، جوونامون پیر شدن، پیرها دارن می‌میرن. نیومدی آقا!». این روزها دارم فکر می‌کنم فصلِ جوانی ما هم تند و تند دارد می‌گذرد در هوای ندیدنِ‌ شما! پریروزها که داشتم با حسرت عکس‌های علیرضای کوچولویِ یک‌ساله را می‌دیدم، فکر می‌کردم نکند این‌ها ببینند آمدن‌تان را و به عمر ما قد ندهد. نکند به قدر همین بیست و چند سال هم زود آمده باشم. چرا ما با این اطمینان جلو آمدیم که حتماً روزگارِ ظهور را درک می‌کنیم؟ چرا به ما یاد دادند آمدن‌تان را این‌قدر با یقین جمعه‌شماری کنیم؟ چرا آرمان زندگی همه ما را سربازِ شما بودن، ترسیم کردند؟ چرا فکر کردیم توی یکی از روزهای دهه سوّم زندگی‌مان لابد شما می‌آیید؟ دیروز بیست و هفت ساله شدم آقا! فصل جوانی‌ام دارد تند و تند می گذرد و خبری از آمدن‌تان نیست. پرا از دل‌شوره می‌شوم، پرا از افسردگی و پژمردگی. وقتی می‌بینم احتمال این که جوانی‌ام آمدن‌تان را درک کند هر روز دارد کمتر می‌شود. داریم پیر می‌شویم در هوایِ ندیدن‌تان!

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم ...... دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟!

 

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 6

وسط این نگرانی که گاه‌گاهی مثل خوره به جانم می‌افتد، که نکند اصلاً شما حواس‌تان به من نیست، نکند اصلاً به من فکر نمی‌کنید، اصلاً شاید من را نمی‌شناسید، از کجا معلوم توی آن زاویه‌های پنهانِ یادتان، ذهن‌تان، جایی هم برای من باشد؟! یکی مثل من به چه کارِتان می‌آیم که هوایم را داشته باشید؟! گاهی فکر می‌کنم نکند اصلاً برنگردید و من را همین‌طوری توی این شلوغ‌بازار رها کرده باشید. نکند از دستِ من خسته شده باشید. وسطِ این تردیدها که جانم را ذره ذره آب می‌کند، یک جمله هست که با همه امّا و اگرش مثل آب‌ی‌ می‌ماند که روی آتش این دلهره‌ها بریزند؛ «انّا غیرُ مُهملین لِمراعاتِکم وَ لا ناسینَ لِذکرکُم». شما را به خدا راستش را بگویید، از این «کُم»، قدری،‌ سهمی،‌ بهره‌ای، جرعه‌ای به من هم می‌رسد آیا؟!

 

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 5

یک کوچه عاشقی پر از احساس‌های ناب
یک کوچه زیرِ تابشِ ‌مهتاب و آفتاب
یک کوچه رازقی
یک کوچه اطلسی
یک کوچه خالی از غم و احساس بی‌کسی
یک کوچه...
نه!
هزار و هزاران بزرگ‌راه
پوشیده از صدف
خالی ز اشتباه
تقدیم گام‌های نگارین و سبزِ تو
وقتی که روزِ جمعه‌ای از راه می‌رسی.

 

پ.ن: توی حافظه‌ام بود. شاعرش را نمی‌دانم.

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 4

(١) تلویزیون از امشب قرار است بالاخره «مختارنامه» را نشان بدهد. و من دارم به جمعه‌شب‌هایی فکر می‌کنم که مختارنامه را ‌ببینم و دلم برای شما خون بشود؛ ای صاحبِ همه آن خون‌های به ناحق‌ریخته‌شده!
.
(٢) من هر بار به زیارت قبر مختار رفته‌ام، برایش گفته‌ام که پاسخ «یا لَثاراتِ الحُسین»، تو و یارانت نبودید مختار! یکی دیگر قرار است بیاید. یکی که این صحنه‌هایی که تو فقط وصفش را شنیدی، همیشه جلوی چشم‌هاش هست. یکی که اسمش «طلب‌کننده خون آن کشته شده در کربلا»1 ست.
.
(٣) و... مردانی با او خروج خواهند کرد که شعارشان «یالثارات الحسین» است.

 

پ.ن: الطّالبُ بِدَم المَقتولِ‌ بِکربلاء.

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 3

اَلسّلامُ عَلیک یا عَینَ الحَیوه

سلام سرچشمه زندگی!

 

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 2

اَرِنِی الطّلعه الرّشیدَه
آه
بی رویت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتابگردان در شب1

 

1. محمد مهدی سیار

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه...1

با نیامدنت
«آن کتاب»
بی‌تأویل و تفسیر ماند که هیچ
مهجور شد
زینت کتاب‌خانه‌ها و طاقچه‌ها و سفره‌های عقد و هفت‌سین...
نمی‌خواستم بگویم
اما
تو که دیدی
صفحه‌هاش را هم به آتش...
آه 
یعنی می‌آید آن روز که
بیایی و بالای آن منبر بنشینی و تفسیر بگویی برایمان؟!
ای که آمدن‌ت، ظهورت، قیام‌ت، انقلاب‌ت، حضورت، ولایت‌ت، تأویلِ «آن کتاب» است!
اَینَ المؤمّل لاِحیاء الکِتاب؟!

پ.ن: کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()