بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

رسالتی از نو، پیام‌‎بری دوباره

صفحات بعدی لهوف را که ورق می‎زنم، فکر می‌کنم از همین امشب دستِ خدا رویِ قلبِ شماست؛ که دل‎تان در تلاطم آن‌همه حادثه‎ی درد از هم نمی‌پاشد. و فکر می‎کنم این قیام چهل روزه‌ی پیش رو، بی یک «ربط» الهی ممکن نیست؛ «وَ رَبَطنا عَلی قلوبِهم اِذ قاموا...»*. و فکر می‌کنم «اللهمّ تقبل منّا هذا القربان» و «ما رأیتّ الّا جمیلاً» کلمه‌های خداست که بر زبانِ شما می‎نشیند. و فکر می‌کنم صدای خداست که در حنجره‌ی شما می‎پیچد؛ وقتِ همه‎ی خطابه‎های وحی‎گونه‌ی کوفه و شام، و فکر می‌کنم دست خدا در آستین شماست؛ وقتی پرچم سنگینِ عاشورا را همه‌ی این چهل روز بر فراز نگه داشته‌اید و قوّت خدا در زانوانِ شما؛ که نمی‎افتید، که فرو نمی‎ریزید، که نمی‎شکنید. که تمام نمی‎شوید تا پیام کربلا ناتمام نمانَد... و سلسله‌ی نبوت اگر به آخر نرسیده بود فکر می‎کردم شما از امشب مبعوث می‎شوید؛ به رسالتی دوباره. و من می‌آمدم که به رسالتِ شما ایمان بیاورم.  

 

* و بر دل‎هایشان ربط زدیم (دل‎هایشان را استوار گردانیدیم) آن‌گاه که (علیه شرک) قیام کردند و گفتند: پروردگارِ ما، پرودگار آسمان‌ها و زمین است... ( سوره کهف/ آیه 14)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نیمه‌های پنهان

راوی‌ها جایی آن گوشه‌کنارها نشسته‌اند و میدان را توصیف کرده‌اند و هر آن‌کس که به میدان آمده است را. راوی‎ها با خیمه کاری ندارند. دل‌هایی که آن پشت از درد دارد خون می‎شود را وصف نکرده‌اند. چشم‌های لرزانی که از پشت پرده‌ها، دارد صحنه نبرد را دنبال می‎کند شرح نکرده‌اند. تپش قلب‎ها و لرزش دست‌ها را روایت نکرده‌اند.

راوی‎ها گفته‌اند تو آن‎قدر تشنه بوده‎ای که مثل لحظه‎های آخرِ حیاتِ ماهی، لب‎هات را به آرامی تکان می‎داده‌ای، گفته‌اند چه کسی گلوی تو را نشانه گرفت، گفته‌اند آن تیر به کجا  فرو آمد و با گلوی تو چه کرد، حتی گفته‌اند پدر وقتی خون گلویت را به آسمان پاشید، چه گفت، حتی- شگفت‌زده- گفته‌اند قطره‌ای از آن خون، به زمین بازنگشت. اما نگفته‌اند چشم‌های لرزان مادرت چطور داشت این صحنه‌ها را می‌دید، نگفته‌اند جان مادرت داشت به گلو می‌رسید، نگفته‌اند قلبِ کسی توی خیمه داشت از هم می‎پاشید.

کاش راوی‌ها، کمی هم دلِ مادرها را روایت کرده‌ بودند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یازده روایتِ معتبر از یک بانویِ بهشتی

پیش نوشت: ... خواسته بودند برای تعزیتِ بیست و هشتم صفر، از نیمه‌های پنهانِ زمانه‌ی حضرت رسول(ص) بنویسم و من بی‌درنگ به ذهنم آمده‌ بود؛ امّ‌اَیمن.

یک: مادر صدایش می‌زد و به همه گفته بود بعدِ آمنه، «او» برایش به مادر می‌مانَد. کنیزِ عبدالله و آمنه بود و بعد از رفتنِ آن‌ها برای محمّد (ص) به یادگار مانده بود. اسمش َ«برَکة» بود.

دو: از مادری و پرستاری و غم‌خواری برای محمّدِ کم نمی‌گذاشت. رنج سال‌های یتیمیِ پسر کوچکی که می‌رفت آینده‌ی بشریت را متحوّل کند در کنار امثالِ او قدری آسان می‌شد. محمّد (ص)، هر وقت او را می‌دید می‌گفت: «هذه بقیّه اهل بیتی». او بازمانده‌ی خانواده‌ی من است.

 سه: بعد پیوندِ آسمانیِ محمّد(ص) و خدیجه، او هم با «عُبید خزرجی» ازدواج کرد. مادر شد. مادرِ پسری به اسمِ «اَیمن». از آن به بعد برکه را «اُمّ ایمن» صدا می‌زدند. «عبید» بعدها توی خیبر شهید شد. «اَیمن»، بعدها از شیعه‌هایِ خاص علی (ع) شد.
 
چهار: از سابقینِ اسلام‌آورندگان بود و از سابقینِ مهاجرین. هم توی روزهایِ سختِ هجرت به حبشه با جعفرِ طیّار حضور داشت و هم بعد از بازگشت از حبشه، از مکه به مدینه هجرت کرد. جزء همان‌هایی بود که خدا به افتخارشان جبرییل را فرستاده بود که بخوانَد: والسّابِقونَ الاوّلون من المهاجرینَ ... حتّی توی جنگ‌ها هم طاقت نمی‌آورد محمّد (ص) را تنها بگذارد. توی احد به لشکریان آب می‌داد و از مجروحان پرستاری می‌کرد. توی خیبر همراهِ سپاهِ اسلام بود.

پنج: بعدِ شهادتِ عبید، محمّد (ص) به صحابه گفته بود: «هر کس می‌خواهد با یک بانویِ بهشتی هم‌نشین بشود، با امّ‌ایمن ازدواج کند». «زید بن حارث» درنگ نکرده بود و افتخارِ همسریِ امّ‌ایمن را به نامِ خودش ثبت کرده بود. همان زید که اسمش توی قرآن هم آمده . ام‌ّ ایمن از زید، «اسامه» را به دنیا آورد. «زید» توی جنگِ موته شهید شد. «اسامه» هم مثل برادرش «اَیمن»، بعدها در زمره‌ی شیعه‌های علی (ع) قرار گرفت.

شش: او و ام‌ّسلمه از طرفِ علی (ع) قاصد بودند برای آنِ پیوندِ مبارک. شبِ عروسیِ زهرا (س) مثل مادر، پا به پا، همراهی‌اش کرد. آن جهیزیه‌ی معروفِ بانو را هم امّ‌ایمن خریده است.  محمّد (ص) 63 درهم به او داد تا برای زهرا (س) جهیزیه بخرد؛ مختصرترین جهیزیه‌ی عالَم را!

هفت: خوابِ عجیبش را سراسیمه برای محمّد (ص) تعریف کرد. خواب دیده بود تکه‌ای از اعضای وجودِ پیامبر(ص) توی خانه‌ی او افتاده است. محمّد (ص) او را آرام کرد و گفت: به زودی پاره‌ی تن من از زهرا (س) متولد می‌‍‌شود و پرستاری‌اش به عهده‌ی توست. چندوقتِ بعد، قنداقه‌ی حسین (ع) را او به دستِ محمّد (ص) داد. پیامبر (ص) قنداقه را گرفت و گفت: «مرحبا به آورنده و آورده‌شده»!  

هشت: بعدِ از ارتحالِ محمّد (ص) شب و روز گریه می‌کرد. همسایه‌ها شاکی شده بودند که چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ پیام‌برِ خدا که به رحمت الهی واصل شد، به آرامش ابدی رسید. امّ‌ایمن جواب داده بود: گریه‌ام برای محمّد (ص) نیست. می‌دانستم او عزم رحیل دارد. گریه‌ام برای آن است که با رفتنِ حضرتش، وحی قطع شد. که اخبارِ آسمان‌ها دیگر به ما نمی‌رسد!

نه: توی آن روزهای سختِ تنهایی و نامردی و بی‌وفایی، از انگشت‌شمارهایی بود که علی(ع) و زهرا(س) را تنها نگذاشت. وقتی ابوبکر از زهرا(س) برای فدک طلبِ شهود کرد، وسطِ آن نامردها، مردانه جلو رفت و شهادت داد: «من، امّ‌ایمن از زنانِ بهشتی، شهادت می‌دهم، بعد از نزولِ آیه‌ی (و آتِ ذالقربی حقّه...)، محمّد (ص) فدک را به فاطمه(س) بخشید». دوّمی که قافیه را باخته بود، گفته بود: «ما را با شهادتِ زنان چه کار است؟! تازه، او عجمی‌ست و از کنیزان است!»

ده: فاطمه (س)، توی آن لحظه‌های آخر، موقع وصیّت، پیِ او فرستاد. بعدِ شهادتِ زهرا (س) بی‌قرار شد. نتوانست جایِ خالیِ فاطمه (س) را ببیند. با زبانِ روزه از مدینه به قصد مکّه بیرون رفت و آواره‌ی بیابان‌ها شد... بیشتر از چندماه دوام نیاورد و توی هشتاد سالگی، به بهشتِ موعودش رحیل کرد.  

یازده: مفضّل از امام صادق(ع) نقل کرده که با قائمِ (عج) ما، سیزده تن از زنان رجعت خواهند نمود که به مداوا و تدارکِ مجروحان می‌پردازند. از جمله‌ی آن بانوان، «امّ‌ایمن» است که برمی‌گردد و مثل همان سال‌های نخست، سپاهِ اسلام را توی روزهایِ روشنِ موعود همراهی خواهد کرد.



پ.ن: می‌دانی! آن صبح که از تو می‌نوشتم، که همه‌ی وجودم لبالبِ حسرت شده بود، فکر کردم برای جایگاه تو، آستانه‌ی تو، حسرت و غبطه چقدر کم است ام‌ّایمن! 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قابِ زندگیِ او

توی زندگی بعضی آدم‌ها، می‌شود لحظه‌هایی را، حر‌ف‌ها و جمله‌هایی را، کارهایی را، قاب کرد و زد به دیوار دنیا. که سال‌ها همه بیایند و ببینند و بخوانند و دل‌شان برای لحظه‌ای هم که شده اوج بگیرد. قابِ زندگی او که حالا حالاها روی دیوار دنیا می‌مانَد، یک جمله بود، یک جمله... رو کرد به همسرش و گفت: «سبحان‌الله! اَیبعَثُ‌ اِلیکَ ابن رسول الله ثمّ لا یأتیه؟! پسرِ رسولِ خدا قاصد به سویت فرستاده و تو برای رفتن تردید ‌می‌کنی؟!» 

اسمش دیلم بود. دخترِ عمر. همسرِ زهیربن‌قین.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 27

روایت بیست و هفتم: بانویی که از میقات برگشته بود...

فتمّ میقات ربّه اربعینَ لیله...
بازگشته‌اید با الواح مقدّسی که بر آن آیات صبر نگاشته است. چله‌تان تمام شده، من دوباره آمده‌ام به رسالت شما ایمان بیاورم.

 

(+) بانوی اسیر از میقات برمی‌گردد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 26

روایت بیست و ششم: مادری که یادگاری‌هاش به غارت رفته بود...

یزید پیش از آن‌که از شام عازم مدینه بشوید و این سفرِ درد به آخر برسد، برای این‌که قدری رسوایی و ننگ را از چهره‌اش بزداید، سجّاد علیه السّلام را به کاخش احضار کرده و به او گفته که سه خواسته‌ات را برآورده می‌کنم. سجّاد علیه السّلام گفته بود: دستور بده هر چه از ما غارت کرده‌اند به ما برگردانند. یزید جواب داده که من چندین برابر قیمت‌شان را می‌پردازم. سجّاد علیه السّلام گفته بود: «من مال تو را نخواستم، ارزانیِ خودت باشد. اموال غارت شده را از آن جهت خواستم که در بین آن‌ها پارچه‌های بافته دستِ مادرمان فاطمه (س) و روسری و گردنبند و پیراهن‌ش بود.»

 

پ.ن: ... و انّما طَلَبتُ ما اُخِذَ مِنها لِانّ فیه مِغزَلَ فاطمه بنتِ محمّد و مَقنَعَتُها وَ قِلادَتُها وَ قَمیصُها

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه های پنهان... 25

روایت بیست و پنجم: من پسر مکّه و منایَم. پسرِِ زمزم وصفا...

سجّاد علیه‌السّلام خواسته است جمعه توی مسجد شام خطبه بخواند. یزید از سرِ ناچاری پذیرفته، با آن‌که وقتی ممانعت می‌کرد و پرسیده بودند: این نوجوان مگر چه می‌تواند بکند؟ خودش اقرار کرده بود: «شما نمی‌شناسید این خاندان را. کامِ اینان را از کودکی با علم برداشته‌اند!» دل توی دل‌تان نیست که سجّاد (ع) دوباره با آن فصاحت مثال‌زدنی‌ش روشنگری کند و مسجد اموی را زیر و زبَر کند. خطبه را  با معرفی خودش شروع می‌کند؛ «هر که مرا می شناسد که می‌شناسد، اما هر که مرا نمی‌شناسد بداند...». و از همین ابتدا اوج می‌گیرد. انگار شاعری بی‌همتا که بداهه شعر حماسی بسراید. اشک شوق است که بر گونه‌های شما و بانوان حرم جاری‌ست. «من پسر مکّه و منایم، من پسر زمزم و صفایم، من پسر کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه آسمان نماز خواند... من پسر محمّد مصطفی و علیّ مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیز می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پس همان کسی‌ام که جبرییل او را تأیید کرد و میکاییل او را یاری داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری بود، او جدّ من علیّ بن ابیطالب بود...» ١. انگار همه زخم های سفر با این کلمات حماسی سجّاد ذره ذره مرهم می‌یابد. صدای گریه مردم به شیون و زاری بلند شده، یزید از خوف انقلاب و قیامی دوباره، به مؤذّن اشاره می‌کند اذان بگوید بلکه سجّاد ساکت بشود. اذان به اشهدُ انّ محمّد رسول الله که می‌رسد، سجّاد رو می‌کند به یزید و می‌پرسد:«این محمّد آیا جد من است یا جدّ تو؟! اگر بگویی جد توست دروغ گفته‌ای و اگر بگویی جدّ من است چرا خاندانش را کشتی و از دمِ شمشیر گذراندی‌شان؟! »

 

١.
اَیّها النّاس! انا ابن مکة و منى، انا ابنُ زَمزمَ و الصّفا، انَا ابنُ مَن حَمَل الرّکن بِاطراف الرّدا، انَا ابنُ خَیر من ائتزَرَ و ارتَدى، انَا ابنُ خیر من انتعل و احتفى، انَا ابن خیر من طاف وسعى، انا ابن خیر من حج ولبى، انَا ابن خیر من حمل على البراق فی الهواء، انَا ابنُ مَن اَسری به مِن المسجدالحرام الى المسجدالاقصى، اَنا ابن من بلغ به جبرئیل الى سدرة المنتهى، اَنا ابنُ مَن دنا فتدلّى فَکانَ قاب قَوسین اَو اَدنى، اَنا ابنُ مَن صلّى بملائکة السّماء، اَنا ابنُ مَن اَوحى اِلیهِ الجلیل ما اَوحى، اَنا ابنُ محمّد المصطفى، اَنا ابنّ عَلی المرتضى... اَنا ابنُ مَن ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهِجرتین و بایَع البیعتین وَ قاتل ببدرٍ و حُنین و لَم یَکفر بِالله طرفة عین... اَنا ابنُ المؤید بِجبرئیل، المنصور بمیکائیل... لیثِ الحجاز و کبش العراق، مکّی مدنیّ خیفیّ عقبیّ بدریّ احدیّ شجریّ مهاجریّ... ذاک جدی علی بن ابى طالب.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 24

روایت بیست و چهارم: دختری که به آرزوش رسید...

هنوز صدای سه‌ساله توی گوش‌تان طنین انداخته، هنوز مبهوت حرف‌هاش هستید، صدای شیون و زاری بانوان بلند شده، جان از جسم کوچک رقیّه پرواز کرده و به باباش پیوسته، صدای کوچک و دوست‌داشتنی‌ش با آن حرف‌های بزرگ‌ش امّا هنوز توی تمامی وجودتان پیچیده. یادتان می‌آید عصر روز دهم جایی گوشه کنار آن صحرای تفتیده پیداش کرده بودید، یادتان می‌آید به بوته خاری پناه برده بود، پاهاش امّا پُر خار شده بود، از گوشش خون می‌چکید، قلبش انگار گنجشک کوچکی تند و تند می‌زد، محکم به آغوش‌تان فشرده بودیدش، ترس برتان داشته بود که نکند هم الان جان از جسمش جدا بشود. رقیّه امّا مانده بود. از گرمای آغوش شما جان گرفته بود و از معرکه عصر روز دهم سالم بیرون آمده بود. همه این بیست و چند روز را با شما همراه شده بود، امّا بی تاب، نه از گرسنگی و تشنگی و گرما و تکان شترهای بی‌محمل و درازی سفر... مدام سراغ بابا را می‌گرفت و شما یقین داشتید رقیّه ماندنی نیست. دوری بابا را آن وجودِ ناز و نازنین و لطیف کجا می‌توانست تاب بیاورد؟ رقیه دقایقی‌ست به بابا رسیده، جسم بی‌جانش روی دست‌های شماست. چشم‌هاش بسته شده دیگر. شما مانده‌اید و روضه‌های سه ساله‌ای که تا آخر عمر باید آتش‌تان بزند: «کی سرت را خونی کرده بابا؟! کی رگ‌هات را بریده؟ کی من را یتیم کرده؟! کی یتیم تو را بزرگ کند؟! کی پناه این زن‌های اسیر باشد؟...» 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 23

روایت بیست و سوّم: خطبه‌ای که شما بخوانید...

چوب خیزران است که بر لب و دندان‌های حسین‌تان می‌خورَد. صدای شیون و زاری بانوان و بچّه‌ها بلند می‌شود. شما امّا همان‌جاها که همه فکر می‌کنند می‌شکنید، می‌ایستید. همان‌جاها که هر کسی فرومی‌افتد بلند می‌شوید. از سجّاد علیه السّلام اذن می‌گیرید، می‌ایستید، همه نگاه‌ها به سمت شما برمی‌گردد، بسمِ الله می‌گویید، هنوز کسی باور نکرده این‌جا هم عوض شیون و زاری شما می‌خواهید خطابه کنید، چوب توی دست‌های یزید می‌ایستد، نفس‌ها توی سینه حبس می‌شود، شروع کرده‌اید، با حمد و سپاس شروع کرده‌اید! و با این آیه آب پاکی را روی دست جماعت خبیث ریخته‌اید: ثمّ کانَ عاقبه الّذین اساؤو السّوآ اَن کذّبوا بآیات الله و کانوا بِها یستهزؤؤن و ... و با حمد و سپاس تمام می‌کنید. می‌نشینید. تمام شد. فتح کاخ شام هم تمام شد. در هم کوبیده‌اید همه این دستگاه را درهم کوبیدنی! راستی که شما وارث فاتح فتوحات مبین هستید بانو. کجاست حیدر علیه السّلام که خون‌ش را این‌چنین جوشیده در رگ‌های شما ببیند؟!  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 22

روایت بیست و دوّم: اسیر شدم، کنیز هم بشوم؟!

فاطمه، گریان و مستأصل به شما پناه آورده از پیشنهاد آن نامرد که به او اشاره کرده و به یزید گفته: «این کنیز را به من ببخش!» اضطرار توی چشم‌های فاطمه دویده است: «عمه جان! اسیر شدم، کنیز هم بشوم؟!» دست‌های فاطمه را می‌فشرید و آرام‌ش می‌کنید، خون دوباره توی رگ‌های غیرت حیدری‌تان می‌جوشد، محکم و بلند می‌گویید: « نه تو و نه یزید، هیچ‌کدام توانِ به کنیزی بردن این دختر را ندارید.» یزید، برای آن‌که قافیه را نبازد، جواب می‌دهد: «به خدا سوگند که اگر بخواهم می‌توانم!» بی‌درنگ جواب می‌دهید: «والله خداوند هرگز چنین اختیاری به تو نداده، مگر این‌که از اسلام خارج شوی و به دین دیگری درآیی.» یزید دیگر از خشم برافروخته شده: «با من این‌طور صحبت می‌کنی؟ پدر و برادرِ تو بودند که از دین خارج شدند!» جوابی می‌دهید که یزید دیگر ساکت می‌شود: «تو و پدرت و جدّت، به دست جد و پدر و برادر من مسلمان شدید!»... فاطمه که از شوقِ داشتن شما اشک توی چشم‌هاش حلقه زده، به شما تکیه می‌کند- مثل همه این سفر- خودش را به چادر شما می‌سپرد و فکر می‌کند چه خوب که عمه هست! شما ولی فقط به این فکر می‌کنید حیف که عبّاس نیست...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 21

روایت بیست و یکم: ذالقربی ماییم، اهل البیت ماییم...

حکایت غریبی‌ست که سجّاد علیه السّلام؛ حجّتِ حق خدا بر خلایق، حقانیت مجسّم، در غل و زنجیر، با آن تن نحیف و بیمار، بخواهد حقانیت‌ش را به این جماعت جاهل، این جماعت پرورش‌یافته دستگاه اموی اثبات کند. جماعتی که اسلام را با یزید و معاویه شناخته‌اند. پیرمردی جلوی سجّاد می‌ایستد، دست‌هاش را به آسمان بلند می‌کند و می‌گوید: «خدا را شکر که اهل شما را کشت و با کشتن مردان‌تان بلاد مسلمین را امنیت بخشید!» برافروخته می‌شوید. سجّاد را می‌بینید که آرام پیرمرد را نگاه  می‌کند و می‌پرسد: «قرآن خوانده‌ای پیرمرد؟» - آری. – «وَ آتِ ذالقربی حَقّه را خوانده‌ای؟ ذالقربی ماییم. قُل لا اَسئَلکُم علیهِ اَجراً اِلّا المَوَدّه فِی القُربی را خوانده‌ای؟ القربی ماییم. وَ اعلموا انّما غنمتم مِن شیء فانّ لله خمسه و للرّسول و لذی القربی را خوانده‌ای؟ القربی ماییم. انّما یریدالله لِیُذهِبَ عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکُم تطهیراً را خوانده‌ای؟ اهل البیت ماییم... حالا دیگر نه پیرمرد که همه جماعت شامی آن معرکه دارند با چشم دیگر نگاهتان می‌کنند. پیرمرد که چشم‌هاش جاری شده است، وسط گریه‌اش می‌پرسد: هَل لی مِن توبه؟   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 20

روایت بیستم: الشّام، الشّام، الشّام...

سه روز است شما را پشت این دروازه نگه داشته‌اند. از سر و وضع شهر معلوم است این سه روز را در تکاپو بوده‌اند برای آراستن شهر. برای دعوت اهالی به هلهله و پایکوبی. چه شهر غریبی‌ست شام، چه دور است از حال و هوای بلاد مسلمین. قرابتش با بلاد غرب، از سر و روی شهر می‌بارد و همین بس است که همه کاروان را در غربتی مضاعف فرو ببرد، حتی اگر این هلهله و پایکوبی، این در و دیوارهای به زیور آراسته، این جماعت به تماشا آمده، این چشم‌های خیره ناپاک، نمک بر زخم‌هاتان نپاشد. این‌جا دیگر همه شما را به چشم اسرای خارجی می‌بینند. بانوان و دختران همراه‌تان را می‌بینید که از سیل آن‌همه نگاه نامحرم، آن‌همه ریشخند و شماتت، مضطر شده‌اند و زیر لب دعا می‌کنند زودتر این نمایش دردناکِ خیابانی به آخر برسد. خدا خیر بدهد سهل‌بن‌سعدصاعدی را که چهارصد درهم به سردسته نیزه‌داران می‌دهد تا سرهای بر نیزه را جلوتر از کاروان حرکت دهد که مردم به تماشای آن‌ها، نگاه‌های خیره‌شان را از حریم حرم پیام‌بر بردارند... به شام رسیده‌اید و این تازه آغاز ماجراست. ضیافتِ کاخ یزید و میهمانیِ خرابه پیشِ روست. خدا به شما صبر ببخشد بانو، نه! خدا شما را به صبر ببخشد!    

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 19

روایت نوزدهم: بانویی که منزل به‌ منزل آیه‌های صبر را تأویل می‌کرد.

میان کوفه و شام چند منزل راه است؟ چند قرارگاه زخم، چند آوردگاهِ جراحت، چند مهبطِ نزول درد؟! آه بانو! میان کوفه و شام، چند بار درخود شکستید و ایستاده ماندید؟ چند بار هلال قامت‌تان هلالی‌تر شد؟ چند بار ایّوب را پای مکتب‌تان نشاندید؟ توی منزل «نصیبین» که سجّاد علیه السّلام با غل و زنجیر از مرکب افتاد، توی منزل «جبل جوشن» که بانویی از بانوان حرم از تازیانه نامردی، کودکش سقط شد، توی منزل «عسقلان» که کودکی از مرکب افتاد و زیر دست و پای شتران، جان از جسم کوچکش پرواز کرد، توی منزل «اندرین» که شب تا صبح، بزم شراب و طرب، آتش به جان دختران دختران حریم طهارت انداخت؟! توی منزل تکریت، مشهد النّقطه، وادی النّخله، موصل، عین الورده، رقّه، جوسق، دعوات، حلب، قنّسرین، معرّه النّعمان، شیزر، سیبور، حماه، حمص، بعلبک؟!... آه...آه... ثمّ آه... توی همه این منزل‌ها، یکی یکی آیه‌های صبر را تأویل کنید بانو، من یکی از همین شب‌ها، توی یکی از منازل میان کوفه و شام به رسالت شما ایمان می‌آورم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 18

روایت هجدهم: بانوانی که طعم اسارت را چشیدند!

ضیافت کاخ کوفه تمام شده! ابن‌زیاد دستور داده توی خانه‌ای کنار مسجد کوفه نگه‌تان دارند تا کاروان آماده عزیمت به شام بشود. پیش از ورود به آن خانه رو می‌کنید به جماعتِ کوفی که دوباره مات و مبهوت دارند نگاهتان می‌کنند و بلند که همه بشنوند می‌گویید: «هیچ زنِ عربی حق ملاقات با ما را ندارد. فقط کنیزان اجازه دیدار دارند.» و بعد آرام‌تر ادامه می‌دهید: «چون آن‌ها هم مثل ما طعم اسارت را چشیده‌اند.»١ و بعد دوباره هرم آتشی همه قلب‌تان را پرحرارت می‌کند و چیزی راه گلوتان را می‌بندد و قطراتی گونه‌هاتان را گرم می‌کند... من به فدای آن همه درد.

 

1. لا یدخلنّ علینا عربیّه الّا امّ ولدٍ او مملوکه فانّهنّ سبینَ کما سُبینا. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه های پنهان... 17

روایت هفدهم: بانویی که سپرِ جانِ امامش شده بود.

پاسختان به ابن‌مرجانه آن‌قدر برایش گران آمده که قصد جانتان را کرده، بن‌حریث با این توجیه که «ا و زن است و کسی زن را به خاطر گفتارش مؤاخذه نمی‌کند»، مانع می‌شود. ابن‌‌زیاد فقط پوزخندی می‌زند و از شدت استیصال می‌گوید: این زن هم مثل پدرش شاعر است! بعد به سجّاد علیه السّلام اشاره می‌کند و می‌پرسد که او کیست و می‌شنود که علی‌ست. پسرِ حسین. با گستاخی می‌پرسد: مگر علی، پسرِ حسین را خدا نکشت؟ سجّاد علیه السّلام را نگاه می‌کنید که با طمأنینه جواب می‌دهد: «من برادری داشتم که نام او هم علی بود و این قوم او را کشتند!» قلبتان فشرده می‌شود. انگار کسی «عَلَی الدّنیا بعدَک العَفا» را دوباره درِ گوشتان نجوا می‌کند. نعره ابن‌زیاد رشته افکارتان را می‌گسلد؛ «خدا او را کشت!» سجّاد علیه السّلام، در پاسخش فقط این آیه را می‌خواند که: الله یتوفّی الانفس حین موتِها و اللّتی لَم تَمت فی مَنامِها. ابن‌زیاد دوباره از خشم سرخ می‌شود و نعره می‌کشد که ببرید و گردنش را بزنید. طاقت‌تان طاق می‌شود، خون توی رگ‌های غیرتِ حیدری‌تان می‌جوشد، همه وجودتان را در چشم به هم زدنی به کنار سجّاد (ع) می‌رسانید و رو می‌کنید به ابن‌مرجانه که: اگر می‌خواهی او را بکشی من را هم با او بکش! سجّاد (ع) آرام‌تان می‌‌کند، بعد رو می‌کند به آن ملعون که: «ای پسر زیاد! آیا من را با کشتن تهدید می‌کنی؟ آیا هنوز نمی‌دانی که کشته شدن عادتِ ماست و شهادت مایه کرامتِ ماست؟!»١ اشک‌هاتان دیگر جاری می‌شود، فقط از صلابت و عزّت نهفته در کلام سجّاد (ع) نیست. یادتان می‌آید یوم التّرویه همین‌ها را کسی با همین صلابت کنار کعبه به آن جماعت ضجیج گفته بود٢. جاش چقدر خالی‌ست. کسی که حالا جسمش کنارِ علقمه است و مشک‌ش هنوز در حسرتِ دست‌هاش...

 

1. اَبالقتلِ تهدّدنی یابن‌زیاد؟! اَما علمتَ انِ القتل لنا عاده و کرامتنا الشّهاده؟!
2. از خطبه حضرت عباس (ع) در یوم التّرویه: «آیا جماعتی را می‌ترسانید که تفریح‌شان در کودکی بازی با مرگ است؟»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 16

روایت شانزدهم: بانویی که میان عطش و آتش و خون، زیبایی دیده بود.

این‌همه جلال و شکوه و عزت شما را آن‌هم حین اسارت، ابن‌زیاد نمی‌تواند تاب بیاورد. همین که وارد مجلس می‌شوید، از اطرافیانش می‌پرسد: آن زن کیست؟! و می‌شنود: زینب است. دختر علی (ع). پوزخندی می‌زند و خطاب به شما می‌گوید: «خدا را شکر که شما را رسوا کرد و دروغ‌هاتان را آشکار کرد.» بلافاصله جواب می‌دهید: «رسوا، فاسق است و فاجر است که دروغ می‌گوید و آن، ما نیستیم.» ابن‌زیاد که فکر نمی‌کرد جوابش را این‌قدر بداهه و بی‌مهابا و دندان‌شکن بشنود، سؤالی می‌پرسد که شکست اول را جبران کند: «کاری که خدا با برادر و خاندانت کرد را چطور دیدی؟» و منتظر است که بشکنید، که بگریید، که نوحه‌سرایی کنید و او از عجز شما فاتحانه لبخند بزند. همه آن صحنه‌های عطش و آتش و خون، خیمه‌ها و تل و قتلگاه از مقابل چشمانتان می‌گذرد، بغضی می‌فشارد گلویتان را، اما نه، این‌جا جایش نیست. این‌جا باید آن‌چه در پس همه آن دردها شما را سرپا نگه‌داشت برملا کنید. نفس عمیقی می‌کشید، گردن فراز می‌کنید و با صلابت می‌گویید: «به جز زیبایی ندیدم. آن‌ها کسانی بودند که خداوند شهادت را برایشان رقم زده بود و به سوی آرام‌گاهِ ابدی خود شتافتند و به همین‌زودی‌ها خداوند میان تو و آن‌ها حکم خواهد کرد، آن‌روز ببین که پیروز واقعی کیست؟! مادرت به عزات بنشیند ای پسر مرجانه!» و می‌بینید که ابن‌زیاد ذره‌ذره در خود می‌شکند و از خشم برافروخته می‌شود و می‌بینید که زن‌ها و بچّه‌ها و حتی سجّاد (ع) از یقینِ نهفته در کلامِ شما ذره‌ذره جان می‌گیرند و آرام می‌شوند. راستی، شما به کجا تکیه کرده بودید بانو، وقتی این حرف‌ها را می‌زدید؟   

 

پ.ن: فقالت: ما رایتُ ‌الّا جمیلاً. هؤلاءِ قومٌ کُتِبَ علیهم القتال فبرزوا الی مضاجعهِم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجّ و تخاصَمُ فانظر لمن یکون الفلج یومئذ؟ هبلتکَ امّک یابنَ مرجانه!  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 15

روایت پانزدهم: دختری که به عمه‌اش برده بود. ١

از انقلابی که عمه‌ توی این شهر غریب به پا کرده دقایقی نگذشته، نگاهش می‌کنی، رد بغض و غیرت و درد توی چشم‌هاش دویده است. آن‌طرف‌تر، برادرت که حالا امام و حجت بر خلق شده است، با دست و پای در غل و زنجیر، با آن تن رنجور و بیمار، اهالی شهر را که غرق شیون و زاری‌اند نهیب می‌زند که: «دارید برای ما گریه می‌کنید و نوحه می‌خوانید؟ پس چه کسی ما را کشت؟!»٢ دورادور از برادر اذن می‌گیری، نفس عمیقی می‌کشی، زیرِ لب بسم‌الله‌ی می‌گویی و بلند می‌شوی، باید حماسه عمه را کامل کرد. نفس‌ها دوباره چند دقیقه‌ای حبس می‌شود، نهیب‌هات مثل ضربه‌های تازیانه فرو می‌آید بر این جماعتِ غافل و خفته و پیمان‌شکن. مردم، عجیب و غریب نگاهتان می‌کنند و در حیرت‌اند. لابد به این می‌اندیشند که شماها اگر مصیبت‌زده نبودید چه‌طور خطابه می‌کردید؟! این ‌همه عزت و عظمت توی حرف‌زدن، مال شماهایی‌ست که اسیرید؟! که همین چندروز پیش همه مردانِ خاندان‌تان را به دردناک‌ترین وضع کشتند؟!... صحبتت تمام نشده که صدایشان به گریه و زاری بلند می‌شود: «ای دختر پاکان! بس است، دل‌هایمان را آتش زدی، گلوهامان را سوزاندی و درون‌مان را شعله‌ور کردی.» ٣

 

1. فاطمه صغری (س). روایت خطبه کوفه ایشان را سید توی لهوف از زید بن موسی آورده است.
2. اَتنوحونَ وَ تَبکونَ مِن اَجلِنا؟ فَمَن ذَالّذی قَتَلَنا؟!
3. حَسبُکِ یا ابنَه الطّیّبین، فَقَد اَحرَقتِ قُلوبَنا وَ اَنضَحتِ نُحورَنا وَ اَضرَمتِ اَجوافَنا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 14

روایت چهاردهم: وقتی شما خطبه بخوانید.

سخنرانی‌تان تمام شده، صدای«ویلکم یا اهل الکوفه»تان، شهر را زیر و زبر کرده، نهیب «یا اهل الختل و الغَدر» لرزه به جان جماعت انداخته، بچّه‌ها دارند فکر می‌کنند چطور با یک اشاره شما نفس‌ها توی سینه حبس شد، حتی زنگ شترهای کاروان از حرکت ایستاد. بزرگ‌ترها انگشت پشیمانی و غم می‌گزند و صدای گریه و زاری‌شان شهر را برداشته. پیرمردی که اشک‌هاش محاسن سپیدش را خیس کرده از دور شما را نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: «پدر و مادرم به فدای شماها! که پیرهاتان بهترین پیرها هستند و جوان‌هاتان بهترین جوان‌ها و زن‌هاتان بهترینِ زن‌ها و نسل‌تان بهترین نسل‌هاست که نه خوار می‌شود و نه شکست می‌پذیرد.» ١

 

١. بِابی اَنتُم و اُمّی! کُهولُکُم خَیرُ الکُهول و شبابُکُم خَیرُ الشّباب وَ نساءُکُم خَیرُ النّساءِ وَ نَسلُکُم خَیرُ نسلٍ لا یُخزی وَ لا یُبری.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 13

روایت سیزدهم: بانویی که مثل علی (ع) سخن می‌گفت.

پیرمرد ١، بعدها گفته بود: «به خدا سوگند من زنی را دیدم که همه وجوش شرم و حیا بود و به‌گونه‌ای سخن‌رانی می‌کرد که گویی خطابت را از علی (ع) آموخته است»... شما را می‌گفت. موقعِ آن خطابه تاریخی، وقتی نفس‌های کوفه را حبس کرده بودید از صلابت و نهیبِ خفته در سخنان‌تان. کسی هم اگر شک داشت، دیگر یقین کرد شما را قرابتی هست با علی(ع). انگار علی (ع) زنده شده بود دوباره و فریادِ «یا اشباه‌الرّجال»‌ش در و دیوار کوفه را می‌لرزاند.

 

١. بشیر بن خزیم اسدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 12

روایت دوازدهم: اسرایِ آل محمّد

زن، دقایقی‌ست از پشت‌بام خانه‌اش به شما خیره شده، لابد دارد فکر می‌کند شماها را قبلاً دیده، به اسرای روم و زنگ شبیه نیستید، پاپیش می‌گذارد و می‌پرسد: «شما اُسرایِ کدام فرقه‌اید؟!» توی دل‌تان آه می‌کشید، این همان شهری‌ست که برای زن‌هاش درسِ تفسیر می‌گفتید. همان شهری که حتی در و دیوارش هم شما را به عقیله‌بنی‌هاشم می‌شناخت. زن را نگاه می‌کنید و جواب می‌دهید: «ما اسیرانِ آل محمّدیم.» زن که انگار جرقه آتشی در جانش دویده باشد، بر سر و صورت خود می‌زند، به سرعت به داخل خانه‌اش می‌رود و لحظه‌ای بعد با بقچه‌ای از روسری و چادر و روبند برمی‌گردد. بقچه را میان بانوان و دختران کاروان تقسیم می‌کند. چهره‌اش هنوز پر از درد و حسرت است. آن‌چه از شما شنیده باور نکرده انگار... خودتان هم از تکرار جواب‌تان آتش می‌گیرید: اسیرانِ آل محمّد...

پ.ن: فاشرفت امرأهٌ من الکوفیّات، فقالت: مِن ایّ الاساری انتنّ؟ فقلنَ: نَحنُ اُساری آلِ مُحمّد. فنزلَت المرأه مِن سَطحِها فَجَمعت لَهنّ ملاءً و اُزراً و مقانِعَ و اعطتهنّ فتغطّینَ. (لهوف/ سید بن طاووس)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه های پنهان... 11

روایت یازدهم: زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

وَ حمل نساؤه (صلوات الله علیه) علی احلاسِ اَقتاب الجِمال بِغَیر وِطاء و لا غِطاءٍ مکشّفاتِ الوُجوه بَینَ الاعداء وَ هنّ ودائعُ خیرِ الانبیاء وَ ساقوهنّ کَما یساقُ سبی التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم.

تا حالا نگاهِ هرز و ناپاکی چنگ انداخته بر دلت؟ شکسته حرمتت را؟ که بفهمی سیدبن طاووس چه می‌گوید؟! چهل روز نگاهِ هرزِ هرزگان، مباح بود بر امانت‌های حرمِ رسول. چهل‌روز نگاهِ ناپاکان بر قلبِ دخترانِ خاندانِ پاکی، بانوانِ حریم عفاف، چنگ می‌انداخت... آه از شترهای بی‌کجاوه، بی‌محمل... آه از پوشش و نقاب و روبندهای به غارت رفته.... آه... آه...آه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 10

روایتِ دهم: خواهری که بود، خواهری که هست...

هروله‌های میان خیمه‌ها و تل تمام شد. از بالای آن بلندی چشم‌هاتان دید هر آن‌چه نباید می‌دید. درنوردیدنِ صحرا برای یافتنِ اطفالِ گریزان از آتش خیمه‌ها و از قساوت نامردها هم تمام شد. دانه دانه مهره‌های این تسبیح را از گوشه‌کنار این صحرای تفتیده جمع کرده‌اید. صورت‌های آفتاب‌سوخته و دامن‌های نیم‌سوخته و لب‌های ورچیده از بغض و چشم‌های خیس‌شان آتش به جان‌تان انداخته، ولی دَم برنمی‌آورید. به راه درازی که در پیش است می‌اندیشید. به کوفه، به شام، به همه منزل‌هایی که منتظرند یکی‌یکی داغِ دل‌ِ زن‌ها و بچّه‌ها را تازه کنند. آن‌روز که به نکاحِ عبدالله درمی‌آمدید، آن روز که شرط عقد را هم‌سفری با برادر در هر سفری گذاشته بودید، فکر می‌کردید سفری می‌آید که باید هم‌سفرتان را بر خاک، بگذارید و بگذرید؟ که باید هم‌سفرِ سرِ بر نیزه‌اش باشید؟ آه بانویِ صبر، حماسه تمام نشده، پرده آخر رسیده، صحنه را فقط شما می‌توانید تمام کنید. عَلَمِ عبّاس را برداشته‌اید. شما خواهرِ حسین بودید. شما خواهرِ حسین هستید.

***
سلام بانوی صبر، سلام بانویِ حماسه، سلام بر بلندای قامتی که ذره ذره‌اش را داغ‌ و  زخم‌ و درد آکنده بود، اما ایستاد تا پرچم عاشورا فرونیفتد.

 
پ.ن: از این‌جا به بعد همراه با تکان‌های شترهای بی‌جهاز و بی‌کجاوه کاروان‌تان، هم‌پای دلِ زن‌ها و بچّه‌ها، هر شب، پای صفحات مقاتل، دلی آب می‌شود بانو. کاش زودتر به مدینه برگردید. من فدای همه دردهاتان توی منزل‌هایی که پیشِ روست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 9

روایت نهم: مادرِِِ ماه

هر چهارتایشان را با حسین روانه کرده بودید؛ سه تا «ستاره‌» و یک «ماه» که از بچگی یادشان داده بودید فقط بر مدار آفتابِ حسین بگردند. فقط از اشعه‌های خورشیدِ حسین نور بگیرند. از همان سال‌ها درِِ گوشِ ماهِ بنی‌هاشم آیه‌های شمس را زمزمه کرده بودید: والشّمسِ و ضحیها والقمرِ اِذا تلیها. ماهِ شما یاد گرفته بود، هیچ‌جا نمی‌شود از خورشید جلو افتاد. از کجا آورده بودید این‌همه معرفت را بانو؟ با آن زمزمه‌هایی که درِ گوشش خوانده بودید مگر می‌توانست روزِ دهم عَلَم به دست نشود؟! مگر می‌شد بچّه‌های حسین آب بخواهند و هستی‌ش آب نشود پیشِ پایشان؟! مگر می‌شد هرم عطش، آتش به جانِ حرم انداخته باشد و او تاب بیاورد و مشک به دست روانه فرات نشود؟! همین بود که لشکر، مشک را هدف کرده بود. همه می‌دانستند آبِ مشک که چکه چکه بر زمین بریزد، هستی عبّاسِ شما، ذرّه ذرّه آب می‌شود. می‌دانستند کارِ مشک که تمام بشود، کارِ ماه تمام می‌شود. کارِ خورشید هم. همه دیدند خورشیدی که از کنارِ علقمه داشت به غروب نزدیک می‌شد، دست به کمر بود. «ماه» را کنارِ نهر جا گذاشته بود. 

***
سلام مادرِ ماهِ بنی‌هاشم. سلام بر شیر «ادب» و «بصیرت» و «معرفت‌»ی که به عبّاس نوشاندید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 8

روایت هشتم: مادری که پسرش شبیهِ پیام‌بر بود.

شما نبودید بانو، ولی نوبت بنی‌هاشم که رسیده بود، آقا گفته بودند اوّل از همه علی، فقط قبلِ رفتن چند قدم جلوی چشم‌هام راه برود. شما نبودید ولی همه دیدند علی که راه می‌رفت، آقا دست‌هاشان را به آسمان بلند کردند و خودِ خدا را به شهادت طلبیدند که جوانی را به میدان می‌فرستد که شبیه‌ترین خلایق است به پیام‌بر، که هر وقت کسی دلش برای پیام‌بر تنگ می‌شد، علی را نگاه می‌کرد. شما نبودید آن لحظه‌های دل‌کندن اهلِ حرم از علی... شما نبودید آن لحظه‌های سخت‌تر، آن‌جا که صدای«یا ابتاه علیکَ منّی السّلامِ» علی بلند شد. آن‌جا که میان‌ هلهله‌های دشمن، آقا زانو به زمین زدند، صورت‌شان را گذاشتند روی صورتِ علی و گفتند: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا. آه... شما نبودید وقتی آقا مستأصل مانده بودند که این مصحفِ پاره پاره را، این آیه‌های مکّی و سوره‌های مدنی را چه‌طور جمع کند، برگرداند به خیمه‌ها. شما نبودید بانو و چه خوب که نبودید.

***
سلام مادرِ علی بزرگ‌تر! سلام بر دامانِ پاکِ شما که شبیه‌ترینِ مردم به پیام‌برِ خدا را پرورید. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 7

روایت هفتم: مادری که خونِ پسرش را فرشته‌ها بردند.

این ساعت‌های آخر از گریه و ضجه و التماس‌ش خبری نبود، نه؟! این اواخر  به ماهی شبیه شده بود؟ به لحظاتِ آخرِ ماهی که لب‌هاش را در حسرتِ آب تکان می‌دهد، که دیگر چه به آب برسد و چه نرسد، کارش تمام است؟ مرا ببخشید بانو. اگر آقا خودشان وصفِ «یتلذّی عطشاً» را برای اصغر نگفته بودند، من کجا جرأت می‌کردم رو در رویِ شما، حالاتِ عطش علی را روایت کنم؟! که بگویم خبرِ افتادنِ مشک، خبرِ شهادتِ سقا، بیش از همه بندِ دلِ شما را پاره کرده بود. همان موقع یقین کرده بودید این لب‌های کوچک و نازک که در آرزویِ یک قطره، به سختی باز و بسته می‌شوند، دیگر به آب نمی‌رسند. من فدای آن لحظهِ شما، که علی را برای وداع به دستِ آقا دادید، آن‌جا که بینِ سر و بدنِ علیِ کوچک، تیری سه شعبه فاصله انداخت و به قدرِ دست‌وپا‌زدنی جان را از جسم کوچکش پرواز داد. آن‌جا که آقا دست به زیرِ گلویِ علی بردند و خونش را به آسمان پاشیدند و گفتند: دیدنِ خدا، چه‌قدر تحمّل این لحظه را آسان می‌کند. من هنوز مبهوتِ این رازم بانو که حتی یک قطره از خونِ اصغر به زمین بازنگشت. من که فکر می‌کنم خونِ علیِ شما را فرشته‌ها به تبرّک بردند.

***
سلام مادرِ علیِ کوچک! سلام مادرِ کوچک‌ترین سرباز!  سلام بر دامان و بر شیرِ پاکی که شش‌ماههِ شما را عاشورایی کرد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 6

روایت ششم: مادر گل‌هایِ حسنی

ساعتی از اوج گرفتن قاسم نگذشته، بی‌تابیِ عبدالله را به زینب سپرده‌ای و هنوز به این می اندیشی که تو چطور رفتنِ قاسم را تاب آورده‌ای؟! یکی انگار قلبت را محکم نگه داشته بود، وقتی نعل‌های تازه بر پیکر سیزده ساله‌ات می‌تاختند. به دیشب می‌اندیشی که قاسم در برابر چشم‌های پرسش‌گرِ عمو گفته بود شهادت براش از عسل شیرین‌تر است. این جمله را همین پسرِ سیزده‌ساله تو گفته بود که پایش به رکاب نمی‌رسید، که زره برایش بزرگ بود. قاسم حالا نوشیده بود جامِ شیرین‌تر از عسلش را. اصلاً این دو تا پسرها از اولش هم هواییِ عمو بودند. همین است که عبدالله دست‌های زینب را رها کرده و خودش را به معرکه رسانده و دستش را سپرِ عمو کرده. صدای «واامّاه»ش را شنیدی؟ تو را صدا می‌زنَد. قلبت را دوباره کسی محکم نگه داشته که از هم نپاشد. حسن(ع) است لابد که جرعه‌جرعه حلم‌ش را به تو می‌نوشانَد. آرام شده‌ای. تمام شد. قاسم و عبدالله رفتند. سندهای روسپیدیِ تو هم امضایشان را گرفتند. توی دلِ تو حالا فقط انتظار پیوستن به حسن و پسرهاش مانده. وه که چه عزیز و خواستنی بودند آن پدر و پسرهاش. 

***
سلام مادرِ قاسم! سلام مادرِ عبدالله. سلام بر باغبانی که گل‌های حسنی‌ش را با رنگ و بویِ حسینی پرورید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان ... 5

روایت پنجم: مادری که خواهر بود!

لابد اگر کسی از شما می‌پرسید عون برایتان عزیزتر است یا محمّد؟ می‌گفتید: حسین! پسرها هم می‌دانستند دلِ شما را بیشتر از همه، محبت حسین آکنده. عشق حسین، شیره جان شما بود که به عون و محمّد نوشانیده بودید. پسرها از روز اول توی آیینه چشم‌های شما فقط حسین را دیده بودند. نَسَبی که پسرها به جعفرِطیّار داشتند، کارِ شما را راحت‌تر کرده بود؛ کارِ حسینی بزرگ‌کردن‌شان را. این‌ها را حالا که مهیای میدان‌رفتن می‌شوند، مرور می‌کنید. حالا که حلقه‌های زنجیره تعلق مادری را یکی‌یکی پاره می‌کنید. حالا که دریای مهرِ مادری را به اقیانوس عشق حسینی می‌رسانید. توی خیمه نشسته‌اید که خبر می‌آورند؛ عون رفت. محمّد هم. اشک‌هایتان را پاک می‌کنید. حالا شما دیگر فقط خواهرِ حسین هستید. شما از اولش هم بیش از مادرِعون و محمّد بودن، خواهرِ حسین بودید. بس که عزیز و بزرگ و دوست‌داشتنی‌ست این برادر. 

***

سلام مادرِ عون! سلام مادرِ محمّد! سلام بر دامانی که دو فدایی برای حسین پرورید؛ دو یلِ عاشورایی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان ...4

روایت چهارم: مادری که از پسرش راضی نمی‌شد!

خسته و زخم‌خورده از میدان برگشته بود و پرسیده بود: «از من راضی شدید مادر جان؟» نگاه مادرانه‌ات را میهمان چشم‌هاش کردی. چقدر ردای مسلمانی به پسرت می‌آمد. تازه‌عروسش که لابد توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید، آن طرف‌تر منتظر جواب «آریِ» تو بود که تمام بشوند این دل‌آشوب‌ها. قدری دورتر اما چشم‌های نگرانِ مردی از سویی به خیام بود و از سویی به سپاهِ روبرو. مردی که همه حجّتِ مسلمانیِ‌تان شده بود؛ شاهد شهادتین گفتن‌تان. مردی که ارزشش را داشت آدم همه دار و ندارش را فداش کند. نگاهت دوباره گره خورد توی چشم‌های وهب. همه رشته‌های تعلّق مادرانه را پاره کردی، چشم‌هات را بستی و جواب سؤالش را دادی: «به‌خدا از تو راضی نمی‌شوم تا آن‌که جانت را فدای حسین کنی». تو توی آن چندروز اسلام آوردن‌ت از حسین چه دیده بودی؟ تو به کجا متصل بودی وقتی این حرف‌ها را می‌زدی؟ تو دریای مهر مادرانه را به کدام اقیانوس رسانده بودی که موج های تعلق تکانش نمی‌داد؟ تو اهل کجا بودی وقتی سر پسرت را جلوی آن نامردها انداختی و گفتی چیزی که در راهِ خدا داده‌ای پس نمی‌گیری؟

***
سلام مادرِ وهب! سلام بر تو که سندِ اسلام‌آوردنت را با خونِ پسرت امضا کردی. که رشته محبت مادرانه را به حسین پیوند زدی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 3

 روایت سوّم: بانویی که زود به آرزوش رسیده بود.

همین که صدای رجز مردت توی دشت بپیچد، تهِ دلت ذوق می‌کنی و دلش را محکم‌تر می‌کنی با جمله‌ای؛ «پدر و مادرم به فدات عبدالله! در راه پسر رسولِ خدا مقاومت کن.» مرد لابد صدات را شنیده که این‌طور بی‌مهابا به قلب دشمن زده، اما هنوز ندیده که تو تاب نیاورده‌ای و نیزه به دست وارد معرکه شده‌ای. شاید امام را هم ندیده که خودشان را به تو رسانده‌اند؛ «خدا به شما جزای خیر بدهد،بر زنان جهاد نیست. به خیام برگردید.» همان وسط معرکه و خیام بودی که ناله آخر عبدالله آمد؟! لابد از همان‌جا خودت را به بالینش رساندی و گفتی: «بهشت گوارایت عبدالله، کاش خدا من را هم همنشینِ تو کند». نهال آرزوت را چطور کاشتی که آن‌قدر زود ثمر داد؟ که جمله‌ات تمام نشده، غلامِ شمر عمود آهنی‌ش را روی فرق‌ت نشاند و تو را به عبدالله رساند.
***
سلام بانوی عبدالله بن عمیر! سلام بر تو و همسرت که خون‌تان عاشقانه به هم آمیخت و پیشِ پایِ حسین ریخت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان... 2

روایت دوّم: مادری که اسم پسرش را گذاشته بود آزادمَرد

شما یادش داده بودید در مقابل اسم زهرا(س) ادب کند؟ که همه زندگی‌اش را با آن ادب بخرد؟ که بعد وقتی صدای آقا توی دشت پیچید که «اَما مِن ذابٍّ یذبّ عَن حرمِ رسول الله؟!» همه وجودش بلرزد؟! صدا را همه آن چندهزارنفر شنیدند. اما فقط پسرِ‌ شما عین ابرِ ‌بهار از چشم‌هاش اشک آمد، فقط او کفش‌هاش را به گردن آویخت و اسبش را تا خیمه آقا تازاند. فقط او سرش را پایین انداخت  و آرام گفت: «هَل تَری لی مِن توبه؟!». شما یادش داده بودید این‌قدر آزاده‌وار فکر کند؟ ... چه فرقی می‌کند، اسمش را حرّ‌ گذاشته بودید. همین کافی بود. راستی آن‌روز که اسم پسرتان را انتخاب می‌کردید، هیچ فکر می‌کردید یک روز آقا بر بالین بی‌جانش بگویند: مادرت چه اسمِ خوبی برایت گذاشته؟!

***
سلام مادرِ حرّ بن یزید ریاحی! سلام بر آن دامانی که تجسّم آزادگی را پرورید. که حریّت را به حرّ آموخت.

 

پ.ن: ... انت الحرّ کما سمّتک امّک؛ حُرّاً فی الدّنیا و الآخره

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روایت نیمه‌های پنهان ... 1

روایت یکم: بانویی که همسرش را بهشتی کرده بود.

همسرش را از شک رهانیده بود. از تردیدی که نزدیک بود مرد را تا لبه‌های دوزخ بکشاند؛ دوزخِ بی‌حسین بودن. دلِ ‌مرد را یک‌دله کرده بود، با یک تلنگر؛ «تو را چه شده زهیر؟! پسرِ رسول خدا تو را دعوت کرده و تو رد می‌کنی؟!» نهیبِ بانو، مرد را از جا کند. از دودلی رهانید. از خیمه حسین (ع) که برگشت، همه وجودش را شوقی غریب آکنده بود. « آقا، چیزی به شما گفته؟ وعده‌ای داده که این طور سر از پا نمی‌شناسی؟!» مرد که چشم‌هاش می‌درخشید جواب داد: «آقا گفتند جانت در راهِ ما فدا خواهد شد.»

***

سلام بانوی زهیر بن قین که هر سال شب اول محرم یادت توی دلم زنده است. سلام بر آن لحظه‌ای که همسرت را به بهشتِ با حسین بودن رهنمون شدی.

 

پ.ن: ... فقالت له زوجته: - و هیَ دیلم بنتُ عَمر- سبحان الله! ایبعَثُ‌ اِلیکَ ابن رسول الله ثمّ لا یأتیه؟!...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()