بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

از موج‌ها بجویید آن راز جاودان را

عصر، بالاخره باران رضایت داد و  قطراتی بارید و شامه‌ی شیراز پُرتر شد از عطر پاییز.  کلاس که تمام شد، مصطفی برگشت شرکت. من کجا دلم می‎آمد توی این هوای بارانی برگردم خانه؟! رفتم زیر نارنج‌ها و چنارهای «خلدبرین» راه رفتم و ریه‌‎ام را از بوی باران پر کردم. برگشتنی یادم بود «ای قطره‌های باران»1 گوش کنم. به خانه که رسیدم مشغول امورات آشپزخانه شدم و یادم رفت. الان، باران تمام شده ولی اسپیکر لپ‌تاپ روشن است و علیرضا قربانی دارد از قطره‌های باران و جوی‌های آرام و رودهای سرکش، سؤال‌های مهمی می‎پرسد. مثلاً این‌که که آیا از آن بی‎نشان نشانه‌ای ندارند؟! سؤال‌هاش، سؤال‌ من هم هست، من هم «سرگشته  و ملولم در دشت خاطر خویش» ... بروم سیب پاییزه بخرم. عودها و شمع‎های عطری را از کشو در بیاورم. غربت عصرهای پاییز و این آوازهای غمگین را شاید بشود با کیک سیب‌دارچین و چای و شمع و عطر عود تاب آورد.

 

1. شعری از پرتو کرمانشاهی که علیرضا قربانی آوازش کرده. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و شما همین متاع ناچیز دنیا را می‎خواهید...*

مرد حکیم نوشته بود: « فرزندم! بی‌تردید تو را برای آخرت آفریده‌اند؛ نه برای دنیا. و برای فنا، نه برای بقا. و برای مرگ، نه برای زندگی». 1 من داشتم با یک کف‌گیر چوبی فرنی را توی قابلمه به هم می‎زدم. یکی از آخرین روزهای ماه مهمانی. آن موقع، این حرف‌های مرد یادم نبود. داشتم در خودم می‌شکستم با یک تماس تلفنی، برای یک مشکل این دنیایی که الان فکر می‌‎کنم خیلی هم بزرگ نیست. ظرف من خیلی کوچک بود و کسی نبود که آن لحظه با یک کف‎گیر چوبی درونم را به هم بزند. میزی که برای دنیایم چیده بودم را خراب کند و یادم بیاورد که چیدن میز کار من نیست. امروز دکتر «دال» پشت تلفن می‌گفت: دخترم! کاش بزرگ بشویم، دعا کن وسط این اتفاق‎ها و ناکامی‎ها رشد کنیم. حرفش تازه نبود اما خوب بود. دیشب مصطفی می‌گفت: آدم توی اتفاق‎های زندگی، دست خدا را می‎بیند. دست خدا را وسط زندگی‎اش می‎بیند. امروز داشتم فکر می‎کردم اگر وسط معرکه، یادم می‎ماند که مرا برای آخرت آفریده‎اند نه برای دنیا، حالم حتماً بهتر بود.


× ترجمه‌ی بخشی از آیه 68 سوره انفال: تریدون عرض الدنیا و الله یرید الآخره

1. بخشی از نامه سی و یکم نهج البلاغه/ ترجمه فاطمه شهیدی از کتاب « و آن‎گاه مرد حکیم گفت...»... و اعلم یا بنیّ انّما خلقت للآخره لا للدّنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

قدحت پر می باد

هنوز هم پنج‌شنبه -جمعه‌ها هوای خیابان ایران به سرم می‎زند و درس شیرین قرآن و روایتِ خوب شما از آیه‌ها. معلم‌های زیادی توی زندگی من آمده‌اند رفته‌اند. شما یکی از به یادماندنی‌ترین‌هایید که در خاطر من، با قرآن عجین شده‌اید. این‌جا هم چند وقتی هست عصرهای جمعه می‌نشینیم و تفسیرها را ورق می‌زنیم. عطر آیه‌ها با عطر بهارنارنج و بوی خوش نسترن می‌آمیزد و لذت فهم آیه‌ای سرمست‌مان می‎کند. جای شما اما، خیلی خالی‌ست که دریچه‌های تازه به تازه، نو به نو، از فهم قرآن به رویمان باز کنید.

روزتان مبارک آقایِ معلم خوب قرآنِ خیابان ایران. 

 

 پ.ن: کسی اگر این‌جا را می‎خواند و آقای قاسمیان را این روزها می‌بیند سلام و احترام و ارادت من را به ایشان برساند لطفاً. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

برای سیزدهم رجب

یک: یکی از دعاهایی که مصطفی توی قنوت نمازهایش زیاد می‌خوانَد این است که خدا را قسم می‌دهد به علی بن ابیطالبسلام خدا بر او که در فرج صاحب‌مان تعجیل کند.1 بعد یک توصیفی از حضرت امیر توی آن دعا هست که من هر وقت حواسم باشد، دلم اوج می‌گیرد از عظمت آن وصف؛ «الذی لم یشرک بالله طرفه عین ابدا»؛ کسی که حتی به قدر چشم به هم زدنی به خدا شرک نورزید. باورش برای ماها که فکر و دل و زبان‌مان روزی هزار بار به شرک‌های جلی و خفی آلوده می‎شود سخت است. خیلی بزرگ باید باشد مردی که حتی به قدر پلک‌زدنی برای خدا شریک قایل نشد.

 دو: هر قدر هم فکر کنیم که مستقل هستیم و روی پایِ خودمان، هر قدر هم درس‌خوانده باشیم، دستمان توی جیب خودمان باشد، مدرن زندگی کنیم، روشن‌فکر باشیم، حتی رگه‌های فمنیستی لابه‌لای افکارمان جا خوش کرده باشد، خودمان هم می‌دانیم چه‌قدر به شما وابسته‌ایم. خدا این‌طور خواسته که شماها مایه‌ی قوام ما باشید؛ تکیه‌‌گاه روزهای تلخ و شیرین زندگی‌مان. روزتان، روزگارانتان مبارک مردهای خوبِ مهربان!

 سه: و روز پدر هم؛ برای همه‌ی سایه‌های مستدام بالاسر، آغوش‌های امن، شانه‎‌های مهربان، تکیه‌‌گاه‌های استوار، گوش‌های صبور شنوا، دست‌های پرکار و خسته، صورت‌های آفتاب سوخته هزاران بار مبارک.                                              

 

1- اللهم انی اسئلک بروح ولیک علی بن ابیطالب الذی لم یشرک بالله طرفه عین ابدا ان تعجل فی فرج مولانا صاحب الزّمان روحی لتراب مقدمه الفداه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

خدای مغرب‌ها

حرف از سفر به مراکش شد. به رویا می‌ماند. شاید هیچ‌وقت محقق نشود. اما برای من از شیرین‌ترین کارهای دنیاست که پهنه‌ی عالم اسلام را ببینم و قدری از آن حس کاذب «خود مرکز جهان اسلام پنداری» که گاهی در ایران داریم خارج بشوم. باور کنم توی کرانه‌های دور شرق و غرب عالم هم مردمانی با همین لفظ و همین عقیده، با خلوص و صراحت و یقین، خدا را می‌خوانند +. مراکش در این میان از خواص است. آن ویژگی چندفرهنگی و تعامل و نزدیکی با غرب و ارتباط با اندلس، جذابش می‌کند و فکر می‌کنم از آن فرآیند «غربی‌شدن»1 ی که در مورد استانبول اتفاق افتاده، مصون مانده باشد. دوباره کتاب2 بورکهارت3 را دست گرفتم و راه رفتم توی کوچه پس کوچه‌های فاس4... ادریس دوم وقت بنای شهر در سحرگاه یکم ربیع 192 ه.ق. دعا کرده بود: «خداوندا! فاس را شهر علم و فقاهت قرار ده تا همیشه در آن کتابِ تو را بخوانند» ... و غرق شدم توی اسلام مراکشی که آن‌همه با عرفان آمیخته است. لابد برای همین هم یک جوان سوییسی آلمانی زبان را آن‌قدر شیفته می‌کند که سال‌هایی از زندگی‌اش را آن‌جا بگذراند: «در طلب مرشدی به فاس رحل اقامت افکندم... » و– مجذوب-  از این شهر بنویسد. یادم به حالات و عبارات ابن‌عربی هم افتاد و سال‌های اقامتش در فاس و آن ملاقات یا مکاشفه‌ی غریب و رازآلودش در این شهر: «و اما ختم الولایه المحمدیه فهو لرجل من العرب من اکرمها اصلاً و یداً و هو فی زماننا الیوم موجود ... و کشفها لی بمدینه فاس... » 

کاشکی یک زمانی می‌رسید که «مرز» برای کشورهای دنیای اسلام بی‌معنی بشود. رفت و آمد درشان آزاد باشد. ویزا و اجازه نخواهد. دوست و برادر و همسایه باشند؛ نه در حرف؛ توی عمل. بشود توی یکی از شهرهای سویل5 با جوان مسلمانی از مرسینگ6 و دیگری از «دارالبیضاء»7 سر یک میز نشست و از دغدغه‌های مشترک گفت. بی‌آن‌که هیچ‌کدام قرائت‎شان از اسلام را ابزار استکبار و مایه‌ی توهین و تحقیر و تکذیب آن یکی قرار بدهند. آن تبختر «تنها خود مسلمان بینی» در هیچ‌کداممان نباشد. می‌آید آن روز؟! می‎شود یعنی؟!

 

پ.ن: یادم هست وقتی این جملات گرابار8 - که شگفت‌زده از تأثیر اسلام نوشته بود - را توی کتابش6 می‌خواندم، کتاب را بستم و گریه کردم که چقدر دور شده‌ایم از رابطه‌های برادری بی‎حساب مرز و نژاد و ملیت: « آن زهد شگرف که در بایستِ اسلام است به همان اندازه که در صورت بناها یا در عبارت تشهد نمود داشت در افعال انسان‌ها نیز نمود داشت. از آن تاجرِ بغدادی که ترتیبی داده بود تا پتو و لباس میان اسرای مسلمان نزد بیزانسی‌ها توزیع شود یا آن دیگر توانمند بغدادی که ایام حبسِ بندیانی که در زندان‌های مسلمین به اعمال شوم خویش اعتراف کرده بودند را بازمی‌خرید یا ... ».  

 

 1.Westernization 

2- کتاب «فاس شهر اسلام» ، تیتوس بورکهارت، ترجمه مهرداد وحدتی، انتشارات حکمت

3- Titus Burckhardt

4- Fes

5- Seville : همان اشبیلیه: زادگاه ابن‌عربی، از شهرهای اندلس توی جنوب اسپانیا

 6- Mersing بندری در ساحل دریای چین؛ شرق مالزی

7- همان کازابلانکا !

8- Oleg Grabar

9- کتاب «شهر در جهان اسلام»، الگ گرابار، ترجمه مهرداد وحدتی، نشر بصیرت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

و سلام‌ها به او بازمی‌گردد *

گل کاغذی پای دیوار حیاط گل داده است. رنگش گاهی قرمزآجری است و گاهی به سرخابی می‌زند؛ یک جور عجیبی. درخت‌های قصردشت، حاشیه‎ی خیابان را از آن سبزهای تازه‌ی دوست داشتنی کرده‌اند. هوا ابری است. بوی باران هم می‌آید. عوض ورزش توی باشگاه، رفتم توی پیست و دویدم و ریه‌هام را پر کردم از بهار. توی راه برگشتن، از خانه‌ی یکی از همسایه‌ها بوی بهارنارنج نورسیده می‌آمد. حالم خوش‌تر شد اول صبحی. تا چند روز دیگر کوچه‌های شیراز را مدهوش می‌کنند از بویشان. رسیدم خانه و توی قوری چای صبحانه - مثل همیشه- چندتا گلبرگ بهارنارنج ریختم. این‌بار اما خساست نکردم. بهارنارنج‌های پارسال باید زودتر تمام بشوند.  قوطی بهارنارنجم، پر از شکوفه‌های تازه می‌شود؛ به زودی.   

 

 سلام آی شکوفه‌های نورس نارنج که در راهید!


× و الیه یعود السلام

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و این پروانه‌های بازیگوشِ پشتِ پنجره

  آفتاب دارد با زمین قایم موشک بازی می‎کند، هی می‎رود پشت ابر و برمی‎گردد. اتاق گل‎بهی‎‌ام تاریک و روشن می‎شود. آسمان دیشب تا صبح یک‌‎ریز باریده و حالا حالش خیلی خوب است. هوا آن‌قدر با طراوت شده که آدم دلش می‎خواهد ریه‌های یدکی داشته باشد و تا آخر سال هوای تر و تازه ذخیره کند. دو تا خروس توی حیاط‌اند که انگار از خوبیِ هوا به وجد آمده‌ باشند؛ قوقولی قوقوی وقت و بی‌وقت‎شان من را به خنده می‎اندازد.

مصطفی آنکاراست و من آمده‌ام به خانه‌ی پدری و دیشب توی اتاق خودم زیر این لحاف  گل‎بهی دست‎دوز، کنار پنجره، مجاور شمعدانی‌ها با صدای باران خوابیده‌ام. انگار ده سال به عقب برگشته باشم. کاش می‌شد بعضی وقت‌ها تا همیشه زمان را روی یک نقطه نگه داشت؛ زمینِ باران‌خورده، هوای تازه، آسمانِ آبی، صدای گنجشک‌ها، درخت‌های شسته شده‌ی حیاط، بوی آب‌گوشتِ سفارشی دست‎پختِ مامان، صدای پای بابا که مدام میان حیاط و باغ و گلخانه در رفت و آمد است، این تعلیق و رهابودگی، این دورِ کند و شیرینِ ثانیه‌ها ... الان به اندازه‌ی نوربرگ‌شولتز و هایدگر می‎توانم از حس مکان و مفهوم سکونت فلسفه ببافم و کتاب بنویسم.

 

  الحمدلله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و چشم‌هاش مثل دو تا مهره‌ی براق مشکی می‎درخشید

 ایمیل من را می‎گیرد که به قول خودش با من بیشتر در ارتباط باشد. از دانشجوهای ترم قبل. اتفاقی درِ دانشگاه دیدمش. روییِ قرمز پوشیده بود و همه‌ی رنگ‌های زنده و قشنگ جدول رنگ را جدا کرده بود و ریخته بود روی لباسش. بچه‌های هنر همین‎اند. آدم تا به خودش بیاید دقایقی غرق رنگ و نقش و طرح لباس‎هایشان می‎شود ... من هم فکر می‌کنم دلم می‎خواهد گاه‌گداری ببینمش. توی نگاهش، حرف‎‌هایش چیزهایی بود که برای من شیرین بود. شاید من را پرت می‎کرد به روزهای اول دانشجویی. حالا منتظرم دخترک ایمیل بزند، باهاش قرار بگذارم، برویم توی یکی از کافه‌های این دور و اطراف. حرف بزنیم. حرف‌های دخترانه. چه‌قدر دلم برای دخترانگی‎ها تنگ شده. 

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

آدم‌های حال‌‎خوب‎کن

و یکی از دعاهای هر روز باید این باشد که؛ خدایا آدم‌های خوب سر راه من بگذار. بس که حال‌خوب‌کن است وقتی یک روز، توی لحظه‌ی هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی، بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود و کلامش، نگاهش، نوشته‌اش آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی. و فقط از دستِ خودِ خدا برمی‌آمده که آن آدم را، یا کلام و نگاه و نوشته‌اش را برای آن لحظه‌ی خاص‌ سرِ راه زندگی ما بگذارد.

شاید یکی دیگر از دعاهای هر روز هم بتواند این باشد که؛ خدایا من را هم از واسطه‌ها‌ی خوب‌کردنِ حالِ بنده‌هایت قرار بده؛ چیزی شبیه آن‌چه حضرت سجاد توی دعای مکارم می‎خواهند؛ و اَجِر للناس علی یدی الخیر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

از نزار قبانی و از عشق

شعربازی می‌کنند دوستان و من هم گاهی وسط جمع خوش‌ذوق مجازیشان وارد می‌شوم. حرف از نزار قبانی شد و یادم آمد که خیلی وقت است شعرهاش را بی‌هوا زمزمه نکرده‌ام. و شعر معروف و بلند «احبک احبک و البقیه تأتی» که مدتی ورد زبانم بود؛

 حدیثک سجاده فارسیه

و عیناک عصفورتان دمشقیتان

طیران بین الجدار و بین الجدار

و قلبی یسافر مثل الحمامه فوق میاه یدک

و یأخذ قیلوله تحت ظل السوار

و انی احبک

...

شعر وقتی ترجمه می‎شود حیف می‎شود اما؛

 کلماتت قالیچه‌ی ایرانی‎ست

و چشم‌هات گنجشک‌های دمشقی

که بین در و دیوار می‎پرند

و قلبم مثل کبوتری بر فراز آب‌‎های دست‌‎های تو پرواز می‎کند

و در سایه‎‌ی دست‎بندها- کوتاه و آرام- می‏خوابد.

و من دوستت دارم

... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و خدای تو را شکر

یکی دو ساعت می‌شد که مهمان‌ها رفته بودند، خواب به چشم‌‎هام نمی‌آمد. آشپزخانه پر از ظرف‌های نشسته بود، چند تا از بادکنک‌های آبی هنوز لابد توی هال جا خوش کرده بودند و گل‌های زنبق و آلسترومریا و شمع‌های آبی ... خانه‌ی‎ کوچک‎مان چه شاد شده بود. صدای ریتم منظم نفس‌های تو می‎آمد؛ نزدیک گوشم. تازه خوابت برده بود؛ مثل یک پسربچه‌ی معصوم و آرام. نگاهت کردم توی تاریکی و فکر کردم چرا جشن نگیرم سی و دو سالگی‌ات را وقتی هنوز یادم هست بی‌ موسیقیِ آرامِ نفس‌های تو، زندگی‌ام چه ملال‌آور بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

می‌خواهمت در فصل‌فصلِ زنده‌بودن *

سی و دو ساله شدنت بر من مبارک‌باد؛ رفیقِ همیشه!

برقرار باشد؛

دست‌هایت،

شانه‌هایت،

آغوش امنت.

 

*مصرع  غزلی از فاطمه شمس

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

همسایه سایه‌‎ات به سرم مستدام باد

توی گویش محاوره‌ای روستای زادگاهم، وقتی حضور کسی توی فامیل و خانواده خیلی پررنگ باشد می‌گویند «فلانی آبادی‎ه». یعنی بودنش آباد می‎کند جمعی را، حال همه را خوب می‎کند با حضورش. یعنی وقتی نیست جای خالی‎اش خیلی محسوس است.

 مامان‌میترا× رفته سفر. یک مسافرت طولانیِ چند ماهه. جایش خیلی خالی‎ست. وقت‌هایی که سفر می‎رود بیشتر می‌فهمیم که چه‌قدر آبادی‎ست برای ما. چه‌قدر بودنش حال‌مان را خوب می‎کند. چه‌قدر همان سلام و احوال‌پرسی روزانه و دم‌نوش‌ خوردن‎های شبانه با حضور او می‎چسبد. چه مصاحبت‌های زنانه‌ی دل‌چسبی‌ست برای من حرف‌زدن با او. چه همسایگی شیرینی‌ست مجاورت ما با او.

 حالا البته این حجم آبادی‌اش را برداشته برده آن سر دنیا و – از عکس‌ها معلوم است که چه‌قدر- مریم و مارچین دلگرم‌اند به حضورش. کاش می‌شد قدری از آن گرمی را بگذارد برای ما که بی‎توشه نمانیم توی این شب‌های بلند زمستان که جمع‎مان از او خالی شده.       

 

× مادرِ همسرم  (مادری دوباره +)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

داشتیم چت می‎کردیم. این‌سر و آن‌سر دنیا را به هم دوخته بودیم با کلمه‌هایمان. برایم نوشت؛ "داشتم «در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...»× گوش می‌کردم، یاد تو افتادم، یاد وقت‌هایی که هزار بار با هم این آلبوم را گوش می‌‎کردیم و می‎نوشتیم و می‎خواندیم؛ شب‎ها و روزهای شیدایی". شیدا؟! نیستم دیگر. برهه‌ای بود که گذشت. عاقل شده‎ام قدری. از هم‌این عقل معاش روزمره. عاقلی خوب نیست. گوشه‌های تیز دارد. آدم را خراش می‎دهد. آدم را سخت می‎کند. محبوس می‎کند توی چند ضلعی. آن بی‌شکلی و بی‌هوایی هم به من نمی‌آمد البته. به خیلی از ماها نیاید شاید. در برزخ عقل و دل در رفت و آمدیم همیشه. این روزها اما آن مستی و سربه‌هوایی و سرخوشی‌ام آرزوست؛ که خرقه جایی گروه باده باشد و دفتر جایی...

 

 × غزلی از حافظ که آقای شجریان به زیبایی آوازش کرده.    

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است

سی و یک سالگی، دالانی‌ست که عزیزی در ابتدایش، یک دسته رز صورتی مینیاتوری گذاشته‌ با دو تا کتاب که از کلمه‌های نورانی لبریزند، با یک یادداشت حال‌خوب‌کن ... در انتهایش، کاش نسیم باشد و نور باشد و نیلوفر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

حواسم به زندگی نیست

یک: دیشب داشتم غر می‌‎زدم پیش مصطفی؛ از چالش‌ها و دردهام می‌گفتم و از شرایطی که به نظرم سخت می‌آمد و از تصمیم‌های سخت زندگی ... صبح خنده‌ام گرفت از دردهای کوچکم؛ با آن‌که می‌دانم دوباره بی‌خوابم/ بی‌خوابمان می‌کنند. خط شعری آمد جلوی چشم‌هام: «حواسم به زندگی هست/ و همیشه از خودم می‌پرسم/ آیا ماهی‌ها می‌دانند/ که در آب زندگی می‌کنند»؟

دو: با عطیه آشنا شدم و چای خوردم و حرف زدم؛ دیروز عصر؛ توی پاتوق کتاب شیراز. آشناییِ خوبی بود. یک گلدان کوچک خواستنی به من هدیه داده که اسلیمی‌هاش آن‌قدر ساده و روانند که دیوانه‌ام می‌کنند. «آیا ماهی‌ها می‌دانند که در آب...»؟

سه: آخرین پنج‌شنبه‌ی مهر است و هزارکوچه هنوز توی این شهر هست که قدم‌زنان نپیموده‌ایم‌شان. و هزار چای معطر دم‌نشده و عطر هزار کیک خانگی و هزار دانه‌ی انار منتظر توی کاسه‌های بلور و هزار شمع روشن نشده  و هزار چوب عود نسوخته و هزار صفحه و هزار بیت عاشقانه‌ی ناخوانده ... بیا حواسمان به زندگی باشد.       

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

برداشت از بناهای تاریخی

اسم پسرها شمس‌الدین و صدرالدین و بهاءالدین بود. حاج‌خانوم آن قدر شیرین صدایشان می‌زد که هنوز هم طنین لحنش توی گوشم مانده وقتی پسرها را که توی حیاط به شیطنت مشغول بودند صدا می‌زد. با این حال لحنش مهر داشت؛ خیلی عمیق و مادرانه؛ تشر نداشت. حاج آقا از اول صبح می‌رفت توی اتاق بیرونی. مردم می‎آمدند؛ از هر فرقه و گروهی. زردشتی‌ها هم حتی. از حل اختلافات خانوادگی گرفته تا وجوهات و احکام و ... هر چه که از دست یک «روحانی» بربیاید. شب‌ها توی حسینیه منبر می‎رفت. دهه‌ی دوم محرم بود انگار. خانه‌‌ی اصلی‌شان یزد بود. برای ایام خاص می‌آمدند میبد. با این‌همه، خانه اصلاً شبیه یک سکونت‌گاه موقت نبود. مسکن بود. روح داشت. آن‌طرف توی هشتی و بیرونی حاج‌آقا با مردم سر و کار داشت،‌ این طرف توی اندرونی، پسرها توی حیاط آتش می‌سوزاندند و دخترها راحت و آزاد، بی‌دغدغه‌ی نامحرم و حجاب، قدم می‎زدند و کمک می‌‎کردند. من و فاطمه از حیاط شروع کردیم تا اتاق‌های اندرونی و بادگیر و اتاق بیرونی و هشتی و آخرسر هم پشت بام. آن نصفه‌روزی که روی پشت بام بودیم، حاج آقا آرام نداشت. مدام از اتاق می‌آمد بیرون و صدایمان می‌زد. دلش شور می‌زد. نمی‎دانست دو تا دختر دانشجوی معماری از این مدل پله‌ها باید زیاد بالا رفته باشند و لبه‌ی پشت‌بام‌های خشتی و طاق‌ضربی را زیاد گز کرده باشند ... حیاط حوض داشت. درخت انار هم. کف اتاق‌ها زیلوهای دست‎باف میبدی پهن بود. دست‌پخت حاج خانوم حرف نداشت. از آن‌همه مهر و محبت که نثار بچه‌ها و حاج‌آقا می‎کرد انگار قدری هم می‌پاشید به غذا که آن‌قدر به ما می‌چسبید. عصر که می‌شد بقیه‌ی دخترها و دامادها هم می‌آمدند. یکی از دامادها هم معمم بود انگار. ما هم شده بودیم دو تا دختر خانواده. همه به اسم می‌شناختندمان. چای می‌خوردیم. کاهو سکنجبین هم. یادم هست یک عالمه انار هم بود؛‌ توی انباری؛ زیر یک تل کاه. شمس‎الدین نشان‌مان داد جایش را ...

 خانه‌شان مَسکن بود؛ روح داشت. بیرونی و اندرونی‌اش توی قرن بیست و یکم هم کار می‎کرد. امروز وسط کار و بار، دلم تنگ شد برای خانه‌ی حاج‌آقا. برای خودش. برای حاج خانوم،‌ برای صدای پرمهرش وقتی با لهجه‌ی یزدی پسرها را صدا می‌زد. من و فاطمه توی آن چند روز به جای سه واحد درس «برداشت از بناهای تاریخی» چند واحد اخلاق در خانواده و آداب معاشرت با مردم و ویژگی‌های یک روحانی حقیقی و روح حاکم بر فضا و مهر و محبت و صفا و این‌ها هم گذراندیم و یک‌عالمه اندوخته‌ی دیگر. یادم باشد بروم میبد یک سفر دیگر دوباره؛ بعد ده سال؛ خانه‌ی حاج آقا حیدری... کاش دست نخورده باشد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

از معلمی و معماری

تا پیگیری‌های - پردردسر- اداری برای انتقال از دانشگاه علم و صنعت به دانشگاه شیراز انجام بشود، این ترم دو تا درس توی گروه معماری گرفتم. یعنی بعد مدتی دوری از معماری، بازجستم روزگار وصل خویش. البته از آقای دکتر «ع» باید تشکر کرد که اعتماد کرد و این دو تا درس را به من سپرد. دلم به حال بچه‌ها می‌سوزد وقتی یادم می‌آید ماها درس «معماری اسلامی» را با چه استاد دانشمند و فرزانه‌ای1 گذراندیم و این‌ها با چه آدم کم‌سواد و تجربه‌ای مواجه‌اند. با این‌همه دارم تلاشم را می‌کنم که خیلی هم متضرر نشوند. این‌ روزها کتاب‎های براند و بولوم و اتینگهاوزن و بلر و گرابر2، دور و برم را گرفته‌اند و دوباره این حسرت و افسوس آمده سراغم که همه‌ی مکتوبات به درد بخور معماری اسلامی را غربی‎ها نوشته‌اند. کاش دانشگاه همکاری کند بشود چند جلسه از درس را توی مدرسه‌ی خان، یا گوشه‌ی سرای مشیر، یا توی شبستان نصیرالملک و صحن مسجد وکیل برگزار کرد بلکه کم‌سوادی من را این فضاها جبران کنند. 

  

 1. دکتر مهرداد قیومی بیدهندی؛ از انسانیت و بزرگی و دانش و اخلاق ایشان هر چه بگویم کم است. یادم هست یکی دو جلسه از درس را هم دکتر بهشتی (سیدمحمد) آمد و برایمان از «خانه» گفت و محظوظ شدیم بسی. 

 2. رابرت هیلن براند، جاناتان ام. بلوم، ریچارد اتینگهاوزن، شیلا بلر، الگ گرابر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

یکم ذی‌حجه

می‌شود همین حالا نشست سر سجاده و خدا را سوگند داد به لحظه‌های اول ذی‌حجه و به بیت عزیزی که بنا و بنیادش همین لحظه‌ها چیده می‌شود، به آن خانه‌ی کوچک که در زیر سقفش دو دریا به هم می‌رسند، به مهار ناقه‌ی بانو که در دست سلمان است، و به پیرهن عروسی‌اش که سهم آن زن مسکین می‎شود، به هم‌این لحظه‌های سرور و بهجت قلب علی سلام خدا بر او و به زرهش که کابین زهرا شده و به جهیزیه‌ای که بیشترش ظرف‌های سفالی‌‌ست+‌...  می‎شود خدا را به این‌ها قسم داد که رها نکند زندگی‎مان، زندگی‌هایمان را. که لطف او اگر نباشد،‌ رشته‌ی مهر و پیوندی باقی نمی‎ماند.

و باید صدقه بدهم برایت فاطمه؛ برای این رشته‌ی مهر نو...   


+جهیزیه‌ی زهرا که دید گریه کرد. بعد دستهایش را به آسمان بلند کرد و گفت: «اللهم بارک لقوم جل انیتهم الخزف»؛ خدایا برکت ببار بر خانواده‌ای که بیشتر ظرف‌هایشان گِلی‌ست. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

از چشم تو و ...

دیروز زیاد به تو فکر کردم؛ اثر دیدنِ عکس‌ها و فیلم‌های عروسیِ محمد بود لابد. دلم هوای بچگی‌هایت را هم کرده بود انگار و آن‌همه انس و آن رابطه‌ی عجیب و این حس غریب ... کاش می‌دانستم آن دو تا حجره‌ی فیروزه‌تراشی* عاقبت سهم که می‌شود؟!

 

* ... از چشم تو و حجره‌ی فیروزه‌تراشی (مصرع غزلی از علیرضا بدیع)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

پیرمرد، چشمِ ما بود*

حرم شاهچراغ پابرجاست. اما متولی‌اش رفته. نمازجماعت‌های صحن هست اما امام جماعتش رفته؛ با آن لهجه‌ی شیرین شیرازی، با آن عمامه‌ی مشکی و چهره‌ی آرام ... پیرمرد رفت و با آن‌که چند بار بعد نمازهای تابستانی صحن، دورادور از درِ پشتی بدرقه‌اش کرده بودم، هیچ‌وقت پایم یاری نکرد جلوتر بروم، بپرسم آن‎همه آرامش را از کجا آورده پاشیده به صورتش... همیشه فکر می‌کردم اگر از شعاعی نزدیک‌تر بشوم آرامشش مخدوش می‌شود.  هیچ‌وقت دلم نیامد آن هاله‌ی قدسی که بعد نماز گرداگردش را گرفته بود، پاره کنم. 

* سید محمدمهدی دستغیب 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

مرد باید این‌ها را بلد باشد...

بعد آن همه توصیه به عقل و عقل و عقل و بستن در احساس،‌ باید به فاطمه بگویم آخرش باید دل بلرزد. باید از پس مرور تجربه‌ی آن چند ماه برایش می‌گفتم آخرش دلم لرزید. می‌گفتم با آن‌که در دروازه‍‌ی دل را محکم بسته بودم، با آن‌که او هم به فاصله از من ایستاده بود و لاف عقل می‌زد و برای نقاط اشتراک و افتراقمان نمودار مایندمپ1 می‌کشید، آخرش بلد بود قدری نزدیک‌تر بیاید و آن‌جا که باید، در دروازه‌ی دل را بکوبد. باید بگویم بعدِ چند نوبت و چند ماه گفت‌وگوی عاقلانه، مرد باید بتواند از در دیگری هم به قدر قدمی جلو بیاید ... باید بگویم تو من را یک شب مهرماهی، یک شب خسته، بعد از یک روز پرکار، که حتی نای گفت‌وگو برایم نمانده بود، حتی توان قرار گذاشتن و تا آن سر شهر آمدن نداشتم، گیر انداختی. پیش‌ترش چندباری با هم شام خورده بودیم و حرف زده بودیم. شام آن شب اما... نمی‌دانم فرقش چه بود. از آن کیفیت‌های بی‌نام2 داشت لابد. تو البته قدری پا فراتر گذاشته بودی و بر خلاف قرارمان- که هیچ قدمی از احساس برداشته نشود- هدیه‌ای آورده بودی؛ هدیه‌ای به ظرافت و دقت. و گفتی که تصمیمت را گرفته‌ای و گفتی که از روز اول هم تصمیمت را گرفته بودی و «لکن لیطمئن قلبی» این چندماه را آمده‌ای و حالا منتظر من می‌مانی برای تصمیم‌گیری. تو یک شبه از شیراز آمده بودی تهران که این حرف‌ها را بزنی و به روشنی، به یقین می‎دانستی که با این کار، دیگر تصمیم‌گرفتن من به یک هفته هم نخواهد کشید ... باید به فاطمه بگویم، آن آخرهای تصمیم‌گیری، بعد آن‌همه قدم‌های عاقلانه، مرد باید بلد باشد دل زن را که هنوز یک‌دله نشده، بلرزاند؛ با یک میز شام شاید؛ با نور شمع و بوی عود؛ توی یک شب پاییزی، با یک گردنبند برازوی3... مرد باید این‌ها را بلد باشد. 

 

1, Mind Map

A Quality Without Name از اصطلاحات الکساندری  2.

3. Brosway

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

از افراط‌ها و تفریط‌ها

وقتی به جای لینک کتاب‌ها و مقاله‌های علمی، دسکتاپ را لینک طرز تهیه‌ی فلان غذا و بهمان سالاد و دسر پر کرده باشد و به جای اتاق مطالعه و پشت لپ تاپ، اهمّ اوقات شبانه‌روز توی آشپزخانه سپری بشود باید یاد این روایت حضرت امیر افتاد که «لا تری الجاهل الّا مفرطاً او مفرّطاً»... اگرچه هر افراطی انگار تفریطی با خودش دارد همیشه. باید مشق اعتدال بنویسم مدتی.

 

× جاهل را نمی‌بینی مگر در حال تندروی یا کندروی. (هفتادمین کلمه قصار نهج‌البلاغه)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

فرشته‌ای از کنار خانه‌ی ما رد شد

سفره‌ی شام را جمع کرده بودیم. آقای «ت» داشت از روی حدیث می‌خواند و رسیده بود به آن‌جا که جبرییل از خدا پرسیده بود: «اجازه هست من هم بروم زیر آن عبا و کنار آن پنج نفر باشم»؟... من دلم خواست بشود از خدا پرسید آیا اجازه هست ما هم برویم زیر آن عبا؟ جای خیلی خواستنی و امنی باید باشد؛ برای همه‌ی لحظه‌های خوشی و ناخوشی زندگی... بعد رسید به آن‌جا که پیام‌بر(ص) به علی(ع) گفته بود این ماجرا توی جمع دوست‌دارهای ما گفته نمی‌شود مگر آن‌که رحمت من بر آن‌ها فرود می‌آید و فرشته‌ها گرداگردشان را احاطه می‌کنند و برایشان آمرزش می‌خواهند... من دلم خواست چشم‌هایم باز بود و می‌دیدم راستیِ این حرف‌ها را... قدری برگشتم و در و دیوار خانه‌مان را نگاه کردم و فرش  و وسایل را و فکر کردم لابد این‌ها می‎بینند نزول فرشته‌ها را و فکر کردم اصلاً برای همین ذوق داشتم که نوبت میزبانیِ ما رسیده بود، که بچه‌ها این بار توی خانه‌ی ما جمع بشوند و به عادت مألوف، «حدیث کساء» بخوانند. که برسیم به همین جای آخر؛ به وعده‌ی آمدن فرشته‌ها ... که باور کنم لابد به سادگی و خلوصِ گفتن این جمله‌ها می‌شود فرشته‌ها را دعوت کرد به خانه‌ی تازه‎مان.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

من آدمِ کارکردن توی فضاهای مختلط نیستم

داشتیم با مصطفی راجع به این طرح جدید شهرداری که پرسر و صدا هم شده حرف می‌زدیم. گفتم نمی‌خواهم برای بقیه هم نسخه بپیچم اما حداقلش تجربه کاری خودم توی آن سه - چهار سال برایم حجت را تمام کرده که اختلاط توی محیط کاری هر قدر هم آدم به خودش و همکارانش مطمئن باشد،‌ آسیب‌های مستقیم و غیرمستقیم کم ندارد. گفتم به هر حال کار توی محیط مختلط آدم را به گفت‌وگوهای و مراوده‌های غیرضروری می‌کشاند. داشتم می‌گفتم از آسیب‌ها هم که بگذریم خیلی راحت‌تر بودم توی آن اتاق چهار نفره اگر پارتیشنی بین من و همکاران مرد بود،‌ که برای هر بار خوردن میان وعده‌ای یا بالا پایین شدن چادر و روسری‌ام یا چند لحظه سرم را گذاشتن روی میز از خستگی یا ... معذب نباشم، خودم را سرزنش نکنم. سه- چهار سال کار آن‌جا را برای خودم توجیه کردم و ماندم. شرکت، کنار دانشگاه بود و چند تا از اساتید خوبمان هم مدیر پروژه‌ها بودند. بخشی از مهم‌ترین طرح‌های شهری کشور آن‌جا تهیه می‌شد. خلاصه، کار آن‌جا به لحاظ تجربه حرفه‌ای برای یک دانشجوی ارشد طراحی شهری،‌ چیزی کم نداشت. اما بعداً که از آن شرکت آمدم بیرون- با همه تجربه‌های خوبی که برایم داشت- انگار عذاب خودخواسته‌ای را از خودم برداشته باشم نفس عمیقی کشیدم و یقین کردم من آدم کار توی محیط‌های مختلط نیستم.

 

سمیه عزیز + دعوت کرده بود به نوشتن در این باب و من باید –مثل همیشه محافظه‌کارانه- بگویم فقط تجربه‌ی خودم را می‎دانم و بقیه خودشان می‌دانند و فطرت‌شان و خدای خودشان.

قبلاً هم این‌جا+ به تلویح گفته بودم ...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

نشسته‌ام توی خانه. دارم به «مسکن» فکر می‌کنم و به مفهوم سکونت و درس‌هایی که سر کلاس «مبانی نظری معماری» می‌خواندیم. و فکر می‌کنم چه‌قدر حال این روزها می‌تواند من را به دنیا بچسباند؛  بس که آرامیم بعد یک سال سخت و پر فراز و نشیب. بعد یک سال، خانه، برایمان دوباره «مسکن» شده است. من هستم، تو هستی و یک سقف مشترک و خدایی که ورای این سقف، لطفش را می‌پاشد به زندگی‌مان.

 نه ماه، این چمدان کوچک قرمز بود و من بودم و بار یک رساله‌ی ناتمام و تو بودی و نبودی... نه ماه، تو بودی و آن‌همه کارِ سخت بود و بار دو تا پروژه‌ی سنگین و من بودم و نبودم. نه ماه، این تلفن همراه بود و اشک‌های بی‎صدای من، تلفن همراه بود و صدای تو که امید به قلبم بچکاند و وسط گریه مرا بخندانَد و رمقی دیگر بدهد برای صبح فردایی که نبودی. نه ‌ماه من بودم و صبح‌های شاد ترمینال و شب‎های غم فرودگاه. تو بودی و دسته‌گل‌های استقبال. تو بودی و «انّ الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد» در گوش من خواندن‌ها. من بودم و اشک‌های آرامِ روی صندلی هواپیما... خنده‌هامان هم بود، شادی‌ها هم، سفرهای خوب هم. اما دوری آن‌قدر درد داشت که زخمش روی پیکرمان بیشتر بماند. باورم نمی‌شود تمام شد و حالا من هستم و تو هستی و به میعادمان، به شیراز نازنین بازگشته‌ام. بازگشته‌ام که چمدان‌ها را باز کنم؛ زندگی کنم با تو و با شهری که دوستش داشتیم. باورم نمی‌شود من هستم و تو هستی و کابوس ترمینال و فرودگاه تمام شد. کابوس بستن چمدان تمام شد. باورم نمی‎شود زندگی می‌تواند قدری آسان هم باشد و آن‌همه روح‌مان را نخراشد و طاقت‌مان را نفرساید.

نه ماه، تو بودی و صبر بود و حوصله بود. تو بودی و لطف بود و مهربانی بود. نه ماه بود و تو اگر نبودی چه‌طور به آخر می‌‎رسید؛ و خدای تو اگر نبود ...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

سخت بود ولی ... می‌ارزید*

"آقا موسی را اولین بار و از نزدیک توی جشن عروسی دید. همان وقتی که زن‌های دیگر هم دیدند. اول دلش هری ریخت پایین. چون تا آن موقع توی قم سابقه نداشت داماد بیاید توی زنانه بنشیند کنار عروس؛ هیچ دامادی به سرش نمی‌زد این کار را بکند، چه برسد به داماد معمم. ولی آقاموسی این کار را کرد و او همان لحظه احساس کرد به این مرد می‌تواند اعتماد کند. احساس کرد این مرد با دیگران فرق دارد و این به او احساس اطمینان و آرامش می‌داد. البته،‌ حرفی با هم نزدند. او که داشت تقریباً از خجالت تلف می‎شد. آقا موسی هم دست کمی از او نداشت. آیا ترس هم داشت؟ یادش نمی‌آید. رفتار همه در این خانواده طوری بود که غریبگی نمی‎توانستی بکنی باهاشان. نمی‌توانستی دوستشان نداشته باشی. از مهربانی‎های عجیب و غریب یا عزت و احترام‌های غلو شده خبری نبود،‌ ولی هر چه بود صاف بود. تهش معلوم بود. این به آدم آرامش می‎داد. تا آخر این‌طور بود. تا همین الان. و این،‌ همیشگی بود. این‌طور نبود که گاهی این‎طور باشد،‌گاهی جور دیگر. وقتی با این‎ها طرف بودی،‌می‎دانستی که یک چیزهایی غیرقابل تغییر است. می‎دانستی این‌ها دروغ نمی‎گویند. می‎دانستی بددهن نیستند. می‎دانستی محبت‎‌شان فقط سر زبانشان نیست. می‎دانستی خوب‌اند... نه که بی‎عیب باشند، ولی خوب بودند. همان مثل زندگی‎کردن با خودِ آقاموسی بود. سخت بود. ولی خوب بود. همیشه نگرانش بود و او همیشه بی‎محابا بود. چه شب‎های طولانی که پری در ایوان آن خانه بزرگ سفیدرنگ در حازمیه راه می‌رفت و راه می‎رفت تا نور چراغ ماشین او را ببیند و خدا را شکر کند که این بار هم زنده ماند. زندگی با او سخت بود،‌ولی ... می‎ارزید".


بخشی از کتاب «سیدموسی صدر؛ هفت روایت خصوصی»/ افصل روایت 1: پری خلیلی؛ همسر/ به قلم زیبای حبیبه جعفریان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

برای لادن عزیز و شهری که در آن ساکن است

توی این دو باری که راهنمای عزیز سفر ما بوده‌ای، هر بار با ذوق مسجد جامع را نشانمان داده‌ای یا گذرهای بافت قدیم را پا به پایت گز کرده‌ایم، یا گوشه و کنار بازار یزد را، فکر کرده‌ام چه خوب که زندگی توی این شهر برای تو «روزمره» نشده است. این بار که دوباره با هیجان  ما را برده‌ای تا حجره‌ی آن پیرمرد دستمال فروش گوشه بازار و ما دیگر مشتری ثابتش شدیم، این بار که پارچه‌فروشی‌‎های بازار را با شوق معرفی می‌‎کرد‌ی و ترمه‌فروشی‎ها را دوباره، این‌بار که صلات ظهر ما را رساندی تا مسجد ملااسماعیل و خودت بیشتر از ما ذوق داشتی که توی این مسجد دوست‌داشتنی نماز بخوانیم، این بار که به پیشنهاد تو از آن آقای وسط بازار شربت سکنجبین خریدیم و روغن کنجد اصل ... فکر کردم تو داری توی این شهر «زندگی» می‎کنی. به حال خوبت غبطه خوردم. روزمره نشدن خیلی خوب است لادن. خیلی خوب است آدم با شهرش زندگی کند. با در و دیوارش مأنوس باشد و هیچ گوشه و کناری هیچ‌وقت برایش تکراری نشود. لذت‌های تازه به تازه و نو به نو... فکر کردم زندگی توی این شهر که همه‌ی بناهایش، متواضعانه آدم را به درون می‌خوانند، زندگی توی شهری که تکیه میرچخماق و گنبد بقعه سیدرکن‌الدین و محله فهادان و خانه‌های گودال باغچه‌ای و حیاط مرکزی‌اش هر لحظه برای آدم حرفی دارند، برای تو تجربه‌ی نابی بوده‌ است. سرنوشت خیلی هم بی‎راه شماها را به زندگی توی این شهر نکشانده. من که فکر می‌کنم به تو، به دایی‌علی، به الهه خانم عزیز، به لاله و لیلا و حتی به احمدرضا، زندگی توی این شهر می‌آید؛ خیلی. شاید بیشتر از شیراز حتی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

سه‌گانه‌ای زنانه برای یک مرد

یک: تو عنوان «روزِ مرد» را دوست نداری. شاید فکر می‎کنی جبرانی از سرِ اجبار برای روز زن است یا معتقدی توی جامعه ما به مردها به قدر کافی توجه شده و نیازی به مناسبتی خاص برای توجه و تجلیل ندارند. «روز پدر» باز برایت معنی‎دارتر است، اما روز مرد به نظرت به جا نمی‌آید. قبول کن اما زن تازه‎واردی مثل من، شاید دلش بخواهد این مناسبت را جدی بگیرد.

دو: "دستاش خیلی هنری‌ه؛ ظریف و کشیده" ؛ این را یکی از همان بارهای اول به مامان گفته بودم. همان روزها که سر به زیر بودم و هر قدر از صورتت خاطره ندارم، دست‌هایت را خوب یادم هست و فرم کفش‌هایت را... دست‎هات آدم را یاد پیانیست‌ها می‌انداخت. + هر چند با موسیقی میانه‎ای نداری. این روزها اما تیره‎تر شده‎اند و کمی زمخت‎تر و مردانه‌تر و هر بار پیِ دست‌هام می‎گردند یا هر بار انگشت‎هات را دوره می‌کنم، فکر می‌کنم شاعر اگر بودم برایشان شعر می‌سرودم و ... برای شانه‌هایت.

سه: ولی به نظر من که به روز تولد حضرت امیر، «روز مرد» خیلی می‌آید. اگر قرار باشد برای مردها قله‌ای ترسیم کنند یا اگر بنا باشد زن‌ها معیار و مقیاسی از یک مرد کامل داشته باشند، علی، فرزندِ ابی‌طالب – سلام خدا بر او - نمونه‎ی خوبی‌ست. و من اگر قرار باشد برای امروز تو آرزویی داشته باشم، روز به روز نزدیک‎تر شدن به این قله را برایت می‎خواهم.

چنین باد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

مادری دوباره

به خیلی‎ها گفته‌ام که من اول شما را پسندیدم، بعد مصطفی را. اولین بار نبود که با مادری توی همین موضوع به گفت‌وگو می‎نشستم. اما راستش کمتر پیش آمده بود کسی آن‌همه متواضعانه و بزرگ‌وارانه توی این موضع حرف بزند. کسی این بار نیامده بود کالایی بپسندد و ببرد.  نیامده بود از بالا من را ورانداز کند. نیامده بود کرامات و کمالات پسرش را به رخ من بکشد. آمده بود با هم آشنا بشویم چون پسرش این‌جا نبود، من را دورادور و ندیده خواسته بود. آمده بود چون من هم خواسته بودم پیش از هر کسی مادرش را ببینم. بعد آن‌همه تجربه، دانسته بودم «اخلاق و سبکِ رفتار» را حتی پسرها، بیش از هر کسی – ناخواسته- از مادرشان یاد می‎گیرند، ارث می‎برند انگار.

به خیلی‌ها گفته‌ام آن بار اول که زیر درخت‎های چنار قدم زدیم و حرف زدیم، که مصطفی این‌جا نبود و فقط خیال و تصور چند خط نوشته‌اش با من بود، فکر کردم اگر پسرتان هم به شما رفته باشد، اگر شبیه شما باشد، این بار دیگر از جواب «بله» گریزی نیست. و آخرش هم همان شد. تا آخرین لحظه‎های تصمیم‎گیری، شما هم ناخودآگاه توی معادلات من بودید. مهربانی‎ها و لطف و تواضع مثال‎زدنی‌تان، خیلی از مجهول‌های معادله را معلوم می‎کرد.

حالا هنوز هم هر بار کنار شما هستم وکنار آقای «پدر»، فکر می‎کنم چه‌قدر باورم شده که شما خانواده‌ی من هستید. چه‌قدر از بودن کنار شما آرامم؛ انگار سال‎هاست می‎شناسم‌تان. چه‌قدر زبانِ هم را می‌فهمیم و چه‌قدر وقتی از عزیزترین داشته‌ی مشترک‌مان حرف می‎زنیم، چشم‌های هر دوی‎مان برق می‎زند.

الحمدلله برای نعمتِ «این‌همه خوب‌بودن»‌تان

روزتان مبارک که مادر دوباره‌ای هستید برای من

 با ارادت، با مهر، با احترام

مریم

 

نوشته شد در دسته‌ی «و امّا بنعمه ربّک فحدّث».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

تا درودی دیگر...

مدتی این‌جا نخواهم نوشت. فرصتی می‌خواهم برای اهتمام مضاعف به امر درس و مشق! و اتمام رساله؛ به یاریِ خدا.

دعا بفرمایید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و سوگند به فرشتگانِ صف‌بسته

نزدیک ظهر است. دارد باران می‌بارد. شال و کلاه می‌کنم و می‌زنم بیرون. عطر کاج و بوی خاکِ باران‌خورده، هوا را مست کرده. زیر لبم آواز می‌آید؛ «ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید، این گیسو پریشان‌کرده بیدِ وحشیِ باران...»1. بارانش اما خیلی به بیدِ وحشیِ گیسو پریشان‌کرده نمی‌مانَد. نرم است و ریز و آرام. دلِ آدم را می‌بَرَد. امام علی علیه‌السلام جایی گفته‌اند: هر قطره‌ی باران را یک فرشته می‌آورَد پایین2. به آسمان خیره می‌شوم. کاش می‌شد فرشته‌ها را دید. باید دعا کنم، قبل از آن‌که برگردند بالا. الله‌اکبرِ ظهر می‌رسم جلوی مسجد. بعدِ نماز، دلم هوسِ «صافّات» خواندن می‌کند؛ برای فرشته‌هایی که صف بسته‌اند تا قطره‌های باران را بیاورند و - لابد- مهربانیِ خدا را ... برگشتنی دوباره زمزمه‌ام جان می‌گیرد: «آه باران! ای امید جانِ بیداران! بر سیاهی‌ها که ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد»؟!

چیره خواهی شد؟!

.

+ عنوان پست، ترجمه‌ای از این آیه است؛ والصّافّآتِ صفّاً

1. شعر مال مرحوم «فریدون مشیری» است و «محمدرضا شجریان» آوازش کرده.

2. فَلَیس مِن قطرة تَقطُر إلَّا و مَعَها مَلَک حتى یَضَعها موضِعَها.»کافی/ ج8 / ص 239»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

قلب دانشکده آن‌جا بود

توی آتلیه معماریِ دو، روزهای اول کار روی اسکیمای طرح پلان مسکونی، مهندس بدیعی توی کرکسیون‌ها می‌پرسید: قلبِ این خانه کجاست؟ و هر کس سناریویی داشت برای جواب دادن...

از من اما اگر می‌پرسیدند قلب دانشکده کجاست، می‌گفتم اتاق انجمن. فکر می‌کردم آن‌جاست که به پیکره‌ی روزهایِ دانشجویی ما حیات می‌دهد. همان‌جا که داغ و پرانرژی حرف می‌زدیم، بحث می‌کردیم، موضع می‌گرفتیم، نقد می‌کردیم... آن‌جا طرح ریختیم، سفر ‌رفتیم، دکور تئاتر ساختیم، همایش و نمایش‌گاه برگزار کردیم، خواندیم، نوشتیم... آن‌جا عاشق شدیم و کتمان کردیم. آن‌جا جوانی کردیم و هم‌آن‌جا بزرگ شدیم. قلب دانشکده آن‌جا بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

رفیق روزهای شیرینِ دور

آخرش نوشته‌ای: «... برای من هم دعا کن که در زندگی بتوانم خوب باشم. نه هیچ چیز دیگری. بلکه خیلی ساده و سرسری فقط خوب باشم». و من اولین وصفی که همیشه از تو به ذهنم می‎آید همین است زهرا؛ تو خیلی ساده - و نه سرسری- خوب هستی. و زندگی‌کردن را به خوبیِ شعرخواندن بلدی و مهربانی‎کردن را به خوبیِ زندگی‌کردن. و این‌همه محبتت که توی دل من جا خوش کرده برای همین است؛ پیچیده نیستی و وصف‌کردنت کار سختی نیست. خیلی آسان و ساده خوب هستی.  

خواستم بگویم همیشه همین‎قدر خوب بمان؛ همین‌قدر زلال و همین‌قدر جاری.

و هنوز هم- گاهی- قدری- زهرای من باش.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

معجزه‌ی یک عصر خسته

چقدر از ظهر گذشته؟! نمی‌دانم. کسل شده‌ام و بی‎حوصله. مقاله‌ها را دوباره بالا و پایین می‎کنم بی آن‌که ذره‎ای تمرکز داشته باشم و بفهمم‌شان. هوای آنکارا ابری‌ست یا آفتابی؟! آسمان دلش را یک‌ دله نمی‌کند. انتظار باران خسته‌ام کرده. دو روز است فرصت نشده با مامان حرف بزنم. کاش زودتر بشود برای چند روز برویم شیراز. دلم تنگ است. به مصطفی پیامک بزنم؟! نه. حواسش از کار پرت می‎شود. یک فنجان چای یا قهوه شاید...؟! نه، حوصله‌ی درست‌کردن‌شان را هم ندارم حتی. دل‌تنگی و بی‎حوصلگی و خستگی یکی شده‌اند و هجوم آورده‌اند. سرم را می‌گذارم روی میز. شاید چند دقیقه خوابم ببرد. گوشه‌ی سمت راستِ لپ‌تاپم پنجره‌ی کوچکی باز می‎شود و صدای هشدارِ ظریفی: «ایتز نا تایم تو پری عصر1». پنجره‌ی کوچک، من را از پشت میز بلند می‎کند، آب خنکی به دست و صورتم می‌زند و می‌کشاندم روی سجاده. نماز می‌خوانم. خستگی و بی‎حوصلگی و دل‌تنگی می‌روند. تو می‌آیی و حرف‌زدن با تو می‎آید و دعایِ خوب تعقیب عصر می‌آید و سوره‌ی شیرینِ «والعصر»... حالم خوب می‎شود. معجزه همین نیست مگر؟! باید به تو ایمان بیاورم.

 1. It’s now time to pray Asr.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم...

مصطفی دوست داشت چند سال شروع زندگی‌مان را «کنبرا» بگذرانیم؛ جایی که بهترین خاطره‌های جوانی‌اش را گذرانده؛ توی دانشگاه اِی.اِن.یو. (A.N.U) که برود با آن استاد خوش‌اخلاقش که اسمش را یادم رفته، آن پروژه پیشنهادی را انجام بدهد. که حسرتِ آن کار به دلش نمانده باشد. اما منصرف شد. هنوز هم اسم «استرالیا» که می‌آید یک توده‌ی متراکمی جا خوش می‌کند گوشه‌ی قلبم. ترسِ زندگی دور از ایران دلم را می‌لرزاند. هنوز فکر می‌کنم نکند قرار باشد چندسال برویم آن‌جا که آخر دنیاست. که بیست و چند ساعت پرواز با عزیزترین‌هام فاصله داشته باشم. آی شماها که این‌همه از ایران دور هستید، با این توده‌ی همیشگیِ گوشه‌ی قلب‌تان چه می‌کنید؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

فداییانِ کدام جبهه؟!

توی تراموای استانبول، مصطفی با یک جوانِ مسلمانِ چینی هم‌صحبت شده بود که از شانگهای -به نیت جهاد- آمده بود تا از مرز ترکیه، برود «حلب»، در جبهه‌ی مجاهدین فی سبیل‌الله (بخوانید القاعده)، علیه ارتش سوریه بجنگد. فکر می‌کردم زمانه‌ی چریک‌های مبارز بی‌مرز تمام شده. اما حتی جبهه‌ی باطل هم چنین آدم‌های ثابت‌قدمی دارد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

ولی افتاد مشکل‌ها

این اواخر به مصطفی می‌گفتم انتظار وصالت، جز یک درد شیرین، دلهره هم دارد. می‌گفتم این شمارش معکوس برای بازگشتت، برای شروع زندگی مشترک‌مان، دلهره‌ی شمارش روزهای مانده به امتحان را هم دارد. می‌گفتم یک عمر، درِ گوشم خوانده‌اند و خوانده‌ام که یکی از عرصه‌ها‌ی اصلی امتحان زندگی من همین است که دارد شروع می‌شود. می‌گفتم با این همه عیب، با این رگه‌های پنهان و پیدای خودخواهی، زندگی‌ام را با کسی شریک بشوم، نه فقط این، بخواهم توی همه‌ی بالا و پایین‌ها و خوشی‌ها و ناخوشی‌های زندگی، این وصل و پیوند را مثل جانِ عزیز حفظ کنم، سخت است. یک «از خود گذشتن» و - گاهی- «خود را ندیدن» و «خود را نخواستن»ی می‌خواهد که آسان نیست. راست گفته رسول خدا که «حُسنُ التبعّل»1 جهاد است. همان‌قدر سخت و همان‌قدر شیرین و همان‌قدر مأجور.

با این‌همه، خواستم بدانی- به فضلِ خدا- در این راهِ جهادگونه، استوارم مصطفی!


1. خوب همسرداری‌کردن

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

روحت شاد پیرمرد

اوقات پنج‌گانه نماز- خصوصاً صبح‌ها- در میان ده‌ها صدای اذان که از هر طرف می‌آید، از یک جای نه خیلی نزدیک، صدای اذان مرحوم «مؤذن‌زاده» می‌پیچد. اوایل فکر می‌کردم متوهم شده‌ام. اما چند روز پیش موقع اذان صبح با مصطفی یقین کردیم این صدای اذان مرحوم مؤذن‌زاده است که آن وسط‌ها طنین می‌اندازد و به خاطر لحن متفاوتش با اذان‌های این‌جا، کاملاً قابل تشخیص است. هنوز کاشف به عمل نیامده که این صدا، از کجاست؟! یک مسجد شیعیان توی این حوالی؟! یک نمازخانه یا محل تجمع ایرانی‌ها؟! یا شاید خانه‌ی یک ایرانی که دوست دارد نمازش را فقط با صدای اذان مؤذن‌زاده آغاز کند.

خلوص که باشد، حتی «صدا» هم می‌تواند باقیات الصالحات آدم بشود.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

چهار روایت معتبر از شهری میان برزخ

یک: شهر هزار مسجد

ایستگاه «سلطان احمد» از ترموا پیاده می‌شویم. گوینده خودکار تراموا تأکید می‌کند: «بلو ماسک»1. تصور کاشی‌های آبی سلطان احمد، هوشم را می‌برند. عید نشده هنوز، اما گوشه و کنار شهر را پیام‌های «بایرام مبارک اولسون» پر کرده. چهره‌ی گردشگرها همه‌جای کره‌ی زمین را از خاطر آدم می‌گذراند. مغناطیس این شهر عجیب و پر رمز و راز خیلی‌ها را از همه جای دنیا جذب کرده؛ عبادت‎گاه هزار و پانصدساله‌ی «ایاصوفیه»+، کاشی‌های آبی «سلطان احمد»+، ایوان‌ها و پاویلیون‌های «کاخ توپکاپی»+ و سال‌های طولانی اقتدار سلاطین عثمانی... عید را استانبول هستیم؛ شهر هزار مسجد.   

دو: دریایِ چشم‌های «بشری‌زینب»

دخترک مثل فرشته‌ها -نرم و سبک- از طبقه‌ی دوم نازل می‌شود تا راه‌پله‌های مسجد کوچک جزیره‌ی «بویوک‌آدا»+ را نشانم بدهد. تنزّل الملائکه. چشم‌هاش سبز است یا آبی؟! دست‌های کوچکش را می‌فشارم. می‌گویم- «اسم من مریم، اسم تو؟!» بعد به لهجه ترک‌ها تأکید می‌کنم: -«ایسیم»؟ دست می‌برم توی موهای زرد و لطیفش. چشم‌هاش لبخند می‌زنند. -«بشری زینب». بعدِ نماز، توی قدم‌زنانِ کنارِ ساحل فکر می‌کنم رنگ چشم‌های «بشری‌زینب»  قشنگ‌تر بود یا این آبیِ دریایِ مرمره؟

سه: عبرت‌ها چه بسیارند

نقش فرش‌های تبریز، زینتِ تالارهای «دلمه باغچه»+ است؛ کاخی با نهایت زینت و تکلف و تجمل. از آدم‌هایی که روزی توی این بنای بزرگ زندگی می‌کرده‌‌اند، حالا دیگر فقط نقاشی‌هایی روی تابلوها به دیوار مانده است. ازسلطان عبدالمجید عثمانی تا آتاتورک. اما مصطفی راست می‌گفت: مسجد این کاخ، به غایت رویایی‎ بود؛ پر از نور و نسیم. توقف‌گاه خوبی برای پیاده‌روی طولانی آن روز و برای ادای فریضه ظهر و عصر.  

چهار: مرج البحرین یلتقیان

روی عرشه کشتی، مدام، در گوشم «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان» می‌پیچید. کشتی بنا بود به قدر یکی دو ساعت، ما را از برزخ عبور بدهد. برزخ میانِ دو دریا، دو قاره. تنگه‌ی بسفر. + از دریای مرمره تا دریای سیاه. استانبول، آسیایی‌ست یا اروپایی؟ شهر مسلمان‌هاست یا پیروان عیسی مسیح(ع)؟! شهر کلیساهاست یا مسجدها؟! شرقی‌ست یا غربی؟! شهر دیروز و گذشته‌هاست یا امروز و فردا؟! همه و هیچ‌کدام. و همین‌ است که این شهر را برای گردش‌گرهایی از همه‌جای دنیا، این‌همه خواستنی و رویایی کرده است. شهری میان برزخ.

Blue Mosque 1-

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

مسجد حاجی‌بایرام و شب پنجمِ ضیافت

غروب شنبه، با مصطفی رفته بودیم که محله‌ی «اولوس»1 را ببینیم. یک محله قدیمی و سنتی توی قلب آنکارا؛ پر از خانه‌های چوبی و سقف‌های شیروانی... حوالی اذان به مسجد زیبا و قدیمی «حاجی بایرام +»2 رسیدیم؛ بنایی با ترکیبی از معماری رومی و اسلامی؛ در مجاورت معبد آگوستوس. به تماشای خیل خانواده‌های مسلمان که افطار آخر هفته‌شان را توی مسجد انگار جشن گرفته بودند؛ حالِ شکر و شادی از چهره‌شان می‌بارید. افطاری‌های دسته‌جمعی و دورهمی‌شان توی مسجد، دوباره «هوَ شَهر دُعیتم فیه اِلی ضیافه الله» را توی ذهنم تداعی کرد.

 مناره‌ی مسجد و ماه شب پنجم، چشم‌هایمان را قاب کرده بودند. نسیم خنکی می‌وزید. صدای اذان و صدای شادی جماعت به هم پیچیده بود. توی دامنه‌ی تپه‌ی منتهی به ارگ آنکارا و مشرف به شهر، خدا سفره‌ی شب پنجم مهمانی‌اش را‌ پهن کرده بود... نماز را همان‌جا خواندیم و توی کافه/رستوران کوچک و باصفای گوشه‌ی حیاط مسجد، افطار کردیم.  

 

1. Ulus

2. Haci Bayram Camii

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بیست و یکم شعبان المبارک 1434

...چشمم هنوز پیِ آیه‌های یاسین بود. مامان یک مشت گلبرگ سفید پاشید روی سرِمان. عطر یاس مشامم را آکند. حلقه را آرام نشاندی توی انگشتم. درِ گوشم صدایت پیچید: «اَنکحتُ عشق را و تمامِ بهار را...». قندهایی که بالای سرمان می‌ساییدند، توی دلم آب شدند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

خیلی دور

آقای سوپرمارکت! چند تا جعبه کارتن‌ خالی می‌دهد دستم و می‌پرسد:

-    برای اسباب‌کشی‌ه؟
-    بله.
-    خیلی از این‌جا دور می‌شید؟

تهِ دلم چیزی گلوله می‎شود انگار و تا نزدیک گلویم می‌آید.

-    آره، خیلی دور... دیگه مزاحمتون نمی‌شیم.
-    ...

ناراحت می‌شود! نمی‌دانستم فقط من نیستم که توی این چهار سال به این کوچه، این محله، این مسیر پیاده تا دانشگاه، در و دیوار و درخت‌هایش، همین سوپرمارکتِ سرکوچه و خرید مایحتاج روزانه... نمی‌دانستم فقط من نیستم که عادت می‌کنم، که دل می‌بندم، که ریشه می‌زنم هر جا که می‌روم. که آدم کندن و بریدن نیستم. نمی‌دانستم بقال‌ها هم حتی به مشتری‌‌هایشان عادت می‌کنند. از رفتن و نبودن‌شان دل‌گیر می‌شوند.

توی راه برگشت تا خانه، چیزی مدام به دلم چنگ می‌اندازد. سخت است که آدم خیلی دور بشود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

سید عبدالهادی دانشپور

«سید عبدالهادی دانشپور» یکی از دوست‌داشتنی‌ترین اساتید دوران تحصیل من است. از آن استادهایی که بیش از سواد و علم، می‌شود از آن‌ها اخلاق و انسانیت آموخت. دکترای شهرسازی دارد و توی امر «شهر»، هم سواد نظری دارد و هم سال‌ها تجربه‌ی عملی. استاد، این روزها کاندیدای شورای شهر تهران شده است.

فکر می‌‎کنم عرصه‌ی شهر و شورای شهر، بر خلاف ریاست جمهوری عرصه جولان سیاست -به معنای عامش- و سیاسی‌کاری نیست. دکتر دانشپور هم متأسفانه یا خوش‌بختانه اهل این بازی‌ها و حاشیه‌های سیاسی نبوده و نیست. متأسفانه‌اش از آن جهت که این روزها عموماً توفیق و اقبال توی عرصه‌ی انتخابات شورای شهر، یا با اهالی سیاست است و لیست‌های انتخاباتی فلان جناح سیاسی یا با صاحبان ثروت و بستگانشان که بلدند میلیون‌ها هزینه‌ی تبلیغات و تدارکاتشان کنند. نه اهالی تخصص و تجربه.

به هر حال پایتخت، برای بهبود وضع ناخوشایند این روزهایش، آدم کاربلد و دلسوز می‌خواهد. و این استادِ نازنین ما هم از آن دسته است. گفتم اگر دارید لیست انتخاباتی‌تان را تکمیل می‌کنید، این تیپ آدم‌ها را یادتان نرود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بیا برگردیم

وسط این درس و مشق‌ها، صدای خندیدنت توی گوشم پیچید. از کجا؟! نمی‌دانم. پنجره باز است. باد صدای خندیدنت را آورد لابد؛ بادِ غرب که این روزها، مصداق بادِ صباست؛ این پیکِ رازدارِ روزهای دوری.

تا حالا گفته‌ام تو برای من چقدر به شیراز می‌مانی مصطفی؟! حال و هوا و روحیاتت، رهایی‌ها و بی‌خیالی‌های گاه‌گدارت، گرمای لهجه‌ی شیرینت و همین بی‌هوا خندیدن‌هایت، برای من قرینِ شیراز است؛ شهر مهربانی که دوستش دارم. و قرین عطر بهارنارنج؛ بوی جوی مولیان.

بیا بعدها یک روز برگردیم برویم با شیراز مهربانمان زندگی کنیم مصطفی. مجال بدهیم بچه‌هایمان توی شهر حافظ و سعدی عاشقی را یاد بگیرند و بی‌هوا خندیدن را و رها زندگی کردن را.

بیا به بخارایمان برگردیم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

خدایی سایه‌ای رفت از سرِ ما

«روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان به ملکوت اعلی پیوست». تلویزیون برای هزارمین بار صدای آقای حیاتی را موقع گفتن این جملات پخش می‌کند و این چند کلمه مدام توی ذهنم طنین می‌اندازد: «پیشوای مسلمانان» و «رهبرِ آزادگانِ جهان»....

بزرگ بودی. خیلی بزرگ. حالا حالاها باید نبودنت را حسرت بخوریم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بابا آب داد

این‌جا دختری هست که وقتی حتی توی پس‌کوچه‌های ذهنش به تو می‌رسد، دلش گرم می‌شود، انگار به یک تکیه‌گاه امن رسیده باشد، یک پناه‌گاه محکم. ممنونم برای همه‌ی روزهایی که سینه‌ی ستبر و شانه‌های امن‌ت حائل شد میان من و دنیا، نگذاشت آب از آب توی دلم تکان بخورد. برای وقت‌های ناآرامی و آشفتگی، که آن صدای گرم مردانه، آرامم شد. برای وقت‌هایی که دنیای این دختر نحیف و نازک به آخر رسیده بود، که از مهربانی‌های مامان هم کاری ساخته نبود، که من را از آخر دنیا برداشتی و بردی و دوباره گذاشتی وسط گودِ زندگی و آن‌قدر کنارم ایستادی که یاد بگیرم دوباره بایستم و صبر کنم نامردی‌ها و ناملایمی‌ها را...
حلیم و استوارِ مهربان من!
باخبر باش که دنیای منی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

آفتابِ مهربانی، سایه‌ی تو بر سرِ من...

چند روز پیش توی یک مهمانی‌، دوباره صحبت از خوبی‌های بی‌دریغ تو بود و مهربانی جاری‌ات که هر چه آشنا هست را نمک‌گیر کرده. و من دوباره نه، هزارباره بالیدم که دخترِ تو هستم و هنوز امیدوار به آن‌که دخترها لابد یک روزی به مادرشان می‌روند. همیشه از خدا خواسته‌ام من را توی فهم و مهرِ جاری و ایثار و صبوری قدری شبیه تو کند.

عزیزترین!
از تو و برای تو نوشتن، همیشه سخت است. نوشتن برای کسی‌که سهمی از وجودش را به تو داده، آسان نیست. سخت است چون تو توی زندگی من، کاری فراتر از «ایثار» کرده‌ای و نمی‌دانم ادبیات ما، برای بالاتر از «ایثار» هم واژه‌ای دارد یا نه. اما، این اشک‌ها هر بار که آشکار و پنهان برایت نوشته‌ام و هر بار به بودن و داشتنت اندیشیده‌ام، گواهند که چه اندازه عزیزی و خواستنی و چه اندازه ناتوانم در نشان دادن قدردانی و قدرشناسی‌ات.

روزت بر ما مبارک‌باد بانویِ عزیز خانه‌ی ما، که بودن و داشتنت لحظه لحظه‌اش برای ما مبارک است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

لوبیاهای تازه، لاله‌های رنگ‌رنگ

لوبیاها تر و تازه بودند، نمی‌شد از خیرشان گذشت و اولین پنج‌شنبه اردیبهشتی را با یک وعده لوبیاپلو طعم‌دار نکرد. عطر زعفران و دارچینِ لوبیاپلو و لاجرم سالاد شیرازی با آبغوره‌های خانگیِ مامان، عطر زندگی بود که توی خانه پیچید.

عصرش به مهمانیِ لاله‌های پارک ملت رفتم. رنگ‌رنگِ لاله‌ها، سبز درخت‌های چنار آن حوالی، رنگ تازگی...

«حوض نقاشی» را دوست داشتم. آن غم و شادی آمیخته توی لحظات فیلم، خودِ زندگی بود... معلوم است که بعدش رفتم گالری پایین، کنار کافی‌شاپ... لابد برای آن‌که خیالم راحت بشود آن دو تا صندلی سرِ جایشان هستند. بوی عود می‌آمد مثل همان روز. دلم چای می‌خواست، اما تو نبودی... بعد، همه‌ی راه برگشت توی پیاده‌روهای خیابان حضرت ولیعصر(عج) فکر می‌کردم، حیف از اردیبهشتی که آمده و تو را همراه خودش نیاورده.

غروبش توی مسجد، وقت حمد و شکر، یادم آمد اسم بهار را بیاورم، اردیبهشت را هم، لوبیاهای تازه، لاله‌های رنگ‌رنگ، سبز چنارها، این هوای معتدل بی‌نظیر، این همه بهانه برای زندگی...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

...از همه کس رمیده‌ام تا به تو آرمیده‌ام

نه این‌که فکر کنی روز سعدی را یادم رفته یا عطر مستی‌آفرین بهار نارنجِ این روزهای شیراز مهربانمان را یا خلوتِ آرام‌خانه‌ی سعدی و حوض ماهی‌ها...

نه

فقط

وقتی نیستی دست دلم به خواندن و نوشتن نمی‌رود، به غزل حتی... هزاری هم که اردیبهشتِ نازنین آمده باشد. گلایه نکن که دیروز روز سعدی بوده و برایت غزل نخوانده‌ام. وقتی می‌رفتی از سعدی فقط «...گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود» توی ذهنم می‌چرخید. حالا اما برای تو و روزهای خوبی که در راهند و از سعدیِ عزیز:

کس نگذشت در دلم، تا تو به خاطرِ منی/ یک نفس از درون من خیمه برون نمی‌زنی

از همه کس رمیده‌ام، تا به تو آرمیده‌ام/ جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

حالِ خوبت را چند می‌فروشی پیرمرد؟!

‌پیرمرد گل‌فروش صبح به صبح گاریِ کوچک‌اش را می‌کارد سرِ کوچه‌مان، گلدان‌ها را یکی‌یکی می‌چیند کنارِ پیاده‌رو، آرام آن گوشه، می‌نشیند. گل‌ها را خوب می‌شناسد. گلدان‌هایش همیشه تر و تازه است. ظهرها همان گوشه، لقمه‌ای نان می‌خورد. بعدازظهرها یک کارتن مقوایی پهن می‌کند روی سکوی کوچک جلوی سوپرمارکت، بقچه‌اش را می‌گذارد زیر سرش و همان‌جا دراز می‌کشد. یک‌ساعتی بعد غروب هم بساطش را جمع می‌کند و می‌رود. پیرمردِ گل‌فروش، یک حالِ درویشی و خرسندیِ* خوبی دارد که غبطه‌‌اش را می‌خورم.
پیرمرد با بهار می‌آید، اردیبهشت که تمام بشود رفته است... امسال هم طاقت نمی‌آورم و این استدلال اسباب‌کشیِ زودهنگام و رخت‌بربستن از این‌جا، مانع خریدم از پیرمرد نمی‌شود، می‌دانم. کاش می‌شد به جای گلدان، آن حالِ خوبش را می‌خریدم. 

 

* در این بازار اگر سودیست با درویشِ خرسند است/ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

پ.ن: بوی اردیبهشت
بوی جوی مولیان
یادِ یار مهربان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

هوا مسیح‌نفس گشت و باد، نافه‌گشای

یک: بهارها فکر می‌کنم طبیعت این همه خوشی و زندگی و زیبایی را چطور در خودش تحمل می‌کند؟! این همه ظرفیت را از کجا می‌آورد؟! زمین - بعدِ چند ماه مردگی و کسالت و بی‌رنگی- این‌همه شکوفه و لاله و شقایق و نسترن را، این‌همه رنگ را، این باران بهاری را، این هوای مسیحایی را چطور در بر می‌گیرد؟!

دو: سه روز پیش، با وعده و وعید یک سفرِ دوباره‌ی اردیبهشتی، دلم را از خانه‌ی پدری کنده‌ام و برداشته‌ام آورده‌امش تهران. مثل دختربچه‌های سه ساله کز کرده گوشه‌ای، هنوز قهر است با من.

سه: به اعجاز بهار ایمان می‌آورم وقتی بلد است این شهرِ شلوغِ خاکستری را این‌همه طراوت و آب و رنگ بدهد. خواستنی و دوست‌داشتنی‌اش کند.

چهار: آی خدایی که بلدی ظرفِ زمین را بزرگ کنی برای این‌همه سرخوشی و طراوت و زندگی. ظرفِ دلِ من بزرگ کن برای بندگیِ خودت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

این‌همه امن و نور و آرام و سلام

یعنی بهشتِ خدا جایی بهتر از خانه‌ی پدری‌ست؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

آنکارا انار دارد

یک: هر صبح، چشم‌هام را که باز می‌کنم، این برچسب روی آینه را می‌خوانم و آن غنچه‌ی گلِ مریمی که الصاق کرده‌ای کنارش. خودم گذاشته بودمش کف دستت، بعد روی سجاده‌‌ات... همان روز دوم. نوشته‌ای «بعدِ بودنِ تو، دیگر خزانی نیست». دوری اگر خزان نیست پس چیست؟ نزدیک باش، بهار باش، مهربانی بپاش، بنویس، روی آیینه‌ی دلِ من غنچه‌های مریم بکار، یادگاری بنویس.

دو: ماه‌ها پیش از آنکارا برایم یک انارِ سرخِ سرامیکی آورده بودی. همین که الان روی میزم جا خوش کرده. به خانه که برگشته بودم و هدیه‌ات را که نگاه کرده بودم، پیامک زده بودم: «رازِ رسیدن فقط همین است. کافی‌ست انارِ دلت ترک بخورد»*. و تو گفته بودی امیدوارم این انار تا حالا تَرَکی چیزی خورده باشد! خواستم بگویم ترَک که چه عرض کنم، حتی می‌شکند گاهی. دانه‌ها تویش جا نمی‌شوند، قرار نمی‌گیرند. بیا، باش، ببین.

سه: گفته بودم از آنکارا برایم انار بیاور. نیاوردی. دلم ترک خورده بود. دانه‌ها بی‌تاب بودند. دلم انار می‌خواست و طعمِ آن شبِ یلدایِ برفی توی آنکارا را.

چهار: بگذار خوشحالی‌ام را پنهان نکنم وقتی تو هستی، دست‌های مهربان و نوازش‌گرت، هُرم نفس‌هایت...و امّا بنعمه ربّک فحدّث.

پنج: و خدایِ تو از تو مهربان‌تر است.


*دانه ها عاشق بودند، بی‌تاب بودند، توی انار جا نمی‌شدند. انار کوچک بود، دانه‌ها بی‌تابی کردند، انار ترک برداشت. خونِ انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد. مجنون...(عرفان نظرآهاری/لیلی نامِ تمام دختران زمین است)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

دانه‌های شاه‌مقصود، برگ‌های شمعدانی

از تو خیلی چیزها یادگاری دارم. همین «به عافیت» گفتن‌های آخرِ هر جمله‌ام، آخرِ هر دعا، آخرِ هر آرزو... «به عافیت» که می‌گویم، لبخند می‌نشیند روی لب‌هام. تو، توی آن چندماه، حتّی ادبیات حرف‌زدن من را هم عوض کردی. ادبِ دعاکردن، ادبِ بنده‌وار حرف‌زدن به من یاد دادی. ممنونم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

لتسکنوا الیها

پیامک می‌زنم: "شبت به‌خیر"
جواب می‌دهد: "شب چطور مایه‌ی آرامش بشه وقتی آرامِ جانِ آدم کنارش نباشه"؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

تمامِ خاک را گشتم...؟!

کیف پولش را  گم کرده با مبلغ قابل توجهی پول که برایش برنامه‌‌ها داشته... همه‌ی جا‌های باربط و بی‌ربط را توی این چند روزه گشتیم. خبری نشد. دیروز پیامک زده؛ «این رو شنیدی که؛ اگه به اندازه‌ی لنگه کفش‌تون دنبالِ ما بودید، ما رو پیدا می‌کردید؟! حالا که پول‌مون گم شده یادِ این حدیث افتادم».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

آخر قصه

آن موقع‌ها هفته‌ای یک شب سمیه می‌آمد پیش‌مان. یادت هست زهرا؟ شب‌های چهارشنبه بود شاید. آخر شب شمع روشن می‌کردیم، عود هم، چای می‌خوردیم با طعم بهارنارنج. شعر می‌خواندیم، نَقل می‌گفتیم. همیشه روی همین گبه +. سمیه می‌گفت نقش‌های گبه قصه دارند. قصه‌های بداهه‌ی عاشقانه. نقش دو نفر توی این گبه هست که هیچ وقت به هم نمی‌رسند. یکی‌شان گوشه‌ی بالاییِ سمت راست است، آن یکی پایین سمت چپ. حالا هر بار به عادتِ خستگی روی این گبه دراز می‌کشم، به نقش‌های گبه خیره می‌شوم و قصه می‌بافم. آن دو نفر اما خیلی از هم دورند. هر چه تلاش می‌کنم به هم نمی‌رسند. قصه‌ام می‌شود یکی از همان قصه‌ها‌ی عشق‌های بی‌وصال. بعدش فکر می‌کنم دخترک وقتی توی یکی از روستاهای فیروزآباد داشته این گبه را می‌بافته، چه قصه‌ی عاشقانه‌ای توی سرش بوده ... باید بروم پیدایش کنم و قصه‌اش را گوش کنم. باید بدانم این دو نفر آخرش به هم می‌رسند؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

جایِ خالی

جنابِ دکتر دیشب ترتیبِ  این یکی دندان عقلم را هم دادند. جایِ خالیِ آن یکی هنوز درد می‌گرفت. وسط این حالِ ضعف و «خین و خین‌ریزی»! فکر می‌کنم خیلی چیزهای دیگر هست توی زندگی‌ام که باید ریشه‌کن‌شان کنم. بیاندازمشان دور. نمی‌دانم چقدر طول بکشد. نمی‌دانم چقدر جایِ خالی‌شان درد بگیرد. بدزخمم. +

دیشب مدام یاد قصه‌ات + بودم اعظم! دوباره خواندمش. راست بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

قلبِ گوش، گوشواره‌های قلبی

از یک خانم پیرِ نحیف توی مترو که تنگیِ نفس داشت و گوشواره‌هایش را حراج کرده بود، سه جفت قلب خریده‌ام! سه جفت گوشواره‌ی قلبی‌شکل؛ مشکی و نقره‌ای و نگینی. حالا گذاشته‌ام‌شان این بغل، جلوی آینه. گوش‌هایم مدام قلب‌دار می‌شوند!

قلبِ گوش باید همان‌ باشد که فقط حرف‌های تو را می‌شنود. کلمه‌های مهربانِ تو را. نه؟ گوشواره‌های قلبی امّا روی گوش‌هایم دهن‌کجی می‌کنند و توی آینه به من می‌گویند گوشِ تو با این گوشواره‌ها قلب‌دار نمی‌شود. وقتی حرف‌هایی که باید نمی‌شنوی.

... وَ لهُم آذانٌ لا یَسمَعونَ بِها (اعراف/179)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

این قاصدهای مهربان

قاعدتاً اول ربیع می‌بایست حالِ من خوب باشد. نبود. توی زیرزمین دانشکده بودم، بچه‌ها امتحان داشتند. قدم می‌زدم، می‌نشستم. زمان را می‌پاییدم. دیر می‌گذشت. دلتنگ بودم؟ شاید. خسته هم. هوای تهران به افسردگی‌ام می‌بُرد. کارهای عقب‌مانده‌ی رساله هم، نبودنِ تو بیشتر. ... دقایقی قبلش من را دیده بود با آن حالِ زار. دستی به علامتِ سلام بلند کرده بود. دقایقی بعدش آمد جلوی درِ کلاس؛ آبدارچیِ ریزنقشِ دانشکده با لبخند مهربانش، با لهجه‌ی یزدی‌اش... یک لبخندِ صادقانه، یک «خسته نباشید» و «خداقوّت»ی که از دل برآمد، با یک فنجان چای و یک شیرینیِ خوش‌طعم، پیکِ خدا بود پیرمرد. محوّل حالِ من شد عصر اوّل ربیع.

خواستم بگویم پیک خدا بشوید. این مهربانی‌های حیات‌بخش را از دور و بری‌هایتان دریغ نکنید. همین.

آقای پیرمردِ مهربان! بارها فکر کرده‌ام من هنوز هم دانشکده را برای شماها دوست دارم، برای بودنِ مهربان‌تان. شما، آقای صاد، خانم الف، خانم کاف، دکتر شین، دکتر دال، عکس‌های آقای محمدسعید + و نفس‌های جاری‌اش و رفیقش که بناست بیاید و بماند... شماها دانشکده را خانه‌ی دوم من کرده‌اید با مهربانی‌هایتان. باشید، بمانید، مهربانی بپاشید. من قرار است حالاحالاها آن‌جا زندگی کنم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

گر در اوج فلکم باید مُرد...

داشتم برای الناز و آویده، «زاغ و عقاب» می‌خواندم. چرا؟ چون داشتیم از پنجره دفتر کوچکمان توی دانشکده، کلاغ‌ها را تماشا می‌کردیم و پروازشان را و این‌که بلد نیستند آن بالاها بپرند. بعد یادم افتاد به این‌که مدلِ پرواز عقاب‌ها را دوست‌تر دارم وقتی اوج می‌گیرند... بعد چیزی تهِ گلویم جوشید و فهمیدم یادم به «زاغ و عقابِ» دکتر خانلری افتاده و «ابر را دیده به زیرِ پرِ خویش...» خواندم و خواندم تا «عمر در اوجِ فلک برده به سر/ دم زده در نفَسِ بادِ سحر»...

گفتم شاید کسی از این حوالی وبلاگستان رد بشود. شاید از بچه‌های آن سال‌های دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی... که برود به «لیلا عراقیان» که حالا نمی‌دانم کجایِ دنیا دارد روی سازه‌های غشایی کار می‌کند، بگوید که این بیت‌ها من را یادِ تو می‌اندازد و آن آتلیه‌ی بزرگ «بیان معماریِ» ترمِ یک و «مهندس چیذری» و تو که روی یکی از آن میزهای نقشه‌کشی نشسته بودی و برای همه «زاغ و عقاب» خواندی و من که اولین بار آن شعر را از تو شنیدم و آن آخرهاش بارانی شده بودم... بگوید هنوز هم وقتی به «گر در اوجِ فلکم باید مُرد/ عمر در گند به سر نتوان بُرد» می‌رسم، دلم از چشم‌هام لبریز می‌شود ... بگوید؛ دمت گرم دخترِ خوب!     

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

تسبیحِ انگشتانِ تو

آن انگشت‌های ظریفِ کشیده برای پیانو زدن.. نه... برای این خوب است که تسبیحِ دانه‌کشیده‌ی من باشد تا بعدِ هر فریضه، تکبیر و تحمید و تسبیح را روی بندبندِ انگشت‌هات دوره کنم.  

تسبیحم را زود برگردان! 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

نگاه دار سرِ رشته

گفته بودم دعایتان برای من، به یک بارقه‌ی نور، به یک رشته نسیم می‌ماند. من عادت کرده‌ام به این‌که همه‌جا این نور، این نسیم با من باشد. دلم به بودن‌شان گرم باشد، آرام باشد. خواستم بگویم منت بگذارید و از من نگیریدشان. نکند فراموشتان بشود یک‌وقت، من بی‌نور بمانم، بی‌نفحه، بی‌نسیم...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

وقتی بقچه‌های شکیبایی کم می‌شود

با سلیقه گره می‌زنی
در روسری سفیدی
زیبایی‌ات را؛
یک بقچه شکیبایی از جهان کم می‌شود*.

 

*مهرداد احمدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

برای آقای جلال الدّین محمّد

همه‌ی عالم هم که شما را با «مثنوی» بشناسند، من، به شیوه‌ی عاشق‌پیشه‌ها، با غزلیاتِ شما بیشتر خو گرفته‌ام. همان‌طور که همه‌ی دنیا، شیخِ اجل را با بوستان و گلستان‌ش می‌شناسند و من با غزل‌هاش؛ با «همه‌ عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی...»، با «بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...»، با «ای ساربان آهسته ران کآرامِ جانم می‌رود»... که همیشه گفته‌ام این شیخِ عاشق، گویِ تغزل را از آن یکی همشهریِ شیدایش ربوده.

هنوز هم مثل آن سال‌ها، هر بار «مسلمانان مسلمانان مرا ترکی‌ست یغمایی...» را می‌خوانم یا «بروید ای حریفان بکشید یارِ ما را...» اوج می‌گیرم. وقتی از آن بلا و محنتِ شیرین که «پیشِ خلق، نامش عشق و پیشِ من بلایِ جان»، می‌خوانم، سراپا شور می‌شوم. وقتی از «یوسفِ خوش‌نامِ ما» که بردریده دامِ ما و درشکسته جامِ ما، می‌سرایید، اشک‌هام ناخودآگاه می‌آیند. هنوز هم گاهی توی پیاده‌روهای همین شهر شلوغ، با «یار تویی، غار تویی، خواجه نگه دار مرا»، با «در هوایت بی‌قرارم، بی‌قرارم روز و شب» راه می‌روم، نفس می‌کشم. با او که «مهارِ عاشقان» در دست اوست به زبانِ غزل‌های شما حرف می‌زنم. با او که وقت‌های استیصال که مفلس و بی‌مایه می‌شوم، پیغامم می‌فرستد که؛ «منم مایه‌ی تو، نیک نگهدار مرا».    

خواستم برای شب‌های فراوانی که عود بوده و شمع بوده و غزل‌های شورانگیز شما بوده، یا برای وقت‌هایی که- بعدِ قرآن و کلامِ آل‌محمّد (ص)- به زبانی دیگر، وعظ خواسته‌ام «فیه ما فیه» بوده، تشکر کنم. برای همه‌ی مسیرهایی که به زمزمه‌ی غزل‌های شما طی شده، برای همه‌ شب‌های مهتابی که اشعارِ شما، مهر و شور را به مشام لحظه‌هام پاشیده، برای این‌همه عاشقانه‌سرودن... بسی ممنونم آقای جلال‌الدّین محمّد!

پ.ن: به بهانه‌ی دیروز – 8 مهر- که روزِ بزرگداشتِ شما بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

مبینا

شما هم لابد به قدرِ من ذوق می‌کردید وقتی دخترکی که تازه الفبا یاد گرفته از کیلومترها آن‌طرف‌تر این‌طور برایتان نامه بنویسد؛

سلام خاله مریم
خاله مریم من شما را خیلی دوست دارم.
شما برایم جایزه1 می‌آوری. من از شما ممنونم.
خاله مریم جایِ شما در خانه‌ی شما خالی بود2.
خاله مریم شما خیلی مهربان هستید.
خاله مریم من شما را به اندازه‌ی دنیا دوست دارم.

مبینا

1.هدیه
2.خانه‌ی پدری‌ام منظورش بوده.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

من نویسنده نیستم اما...

من نویسنده نیستم اما مجموعه‌‌ی کوچکی از یادداشت‌های قرآنی‌ام را نشر معارف اخیراً منتشر کرده است. مجموعه‌ای منتخب از همان یادداشت‌هایی که شاید روی وبلاگ «برای خاطر آیه‌ها»+ خوانده باشید و یا توی ستونی که به همین اسم در مجله همشهری جوان دارم. اگر کتاب را دیدید و خواندید و نقد و نظری داشتید، استفاده می‌کنم.



توی تهران، از فروشگاه پاتوق کتاب (چهارراه کالج- جنب بانک ملت) می‌شود کتاب را تهیه کرد. روی سایت پاتوق کتاب + هم فکر کنم بشود کتاب را سفارش داد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

I Miss You

کسی همین دور و برها گفته بود؛ «آی میس یو» خیلی رساتر است از «دلم برایت تنگ شده». انگار راست می‌گفت. فقط دلم تنگت نیست. راست‌ترش این است که تو را گم کرده‌ام.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

... مهربان باش

روزگار آن‌قدر نامراد و نارفیق هست که همه‌ی آدم‌ها هر قدر هم که بزرگ باشند و بزرگ بنمایند، توی لحظه‌هایی از زندگی‌شان، به حرف‌های مهربانانه‌ی‌ کسی نیاز داشته باشند. خواستم بگویم این وسط اگر این موهبت و فرصت، به تو رسید و برخوردی به آدمی که فکر می‌کرد کم آورده، به بن‌بست رسیده، که دلش جمله‌های مهربان می‌خواست، امید برای ادامه‌ی راه می‌خواست، دلش شانه‌ای برای رها کردنِ بغضی می‌خواست، دریغ نکن. بیشتر از او به خودت کمک کرده‌ای. بزرگ شده‌ای. هیچ چیز به قدر محبت‌کردن، ظرفِ آدم را بزرگ نمی‌کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

... و برای تو

روز پدر
برای همه‌ی سینه‌های ستبر
همه‌ی آغوش‌های محکمِ گرم
همه‎ی شانه‌های مهربان
همه‌ی سایه‌های امنِ ولایت
همه‌ی چشم‌های درخشنده از غیرت
برای پناه
برای دل‌گرمی
برای آب از آب تکان نخوردنِ دل
مبارک‌باد.

... و برای تو که باخبر هستی که دنیای منی. +، +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بل احیاء

اعظم راست می‌گوید؛ ممّد بود و دید.

ممّد تو بودی و دیدی... یک+ دو + سه + چهار + پنج + شش + هفت+ هشت + نه +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

... به بزم محبت

کارگرش را علی«آقا» صدا می‌کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

به بهانه‌ی تودیع اردیبهشت

«بهارنارنج» تا حالا مصوّر نبوده، شاید چون فکر کرده‌ام کلمه‌ها خودشان باید بتوانند به قدرِ کافی مبیّن و گویا باشند. اما یادم هست قصه‌ی عشق نسترن و افرای حیاطمان را که برایتان تعریف کردم +، قول دادم به عکسِ اردیبهشتی‌شان میهمان‌تان کنم. دوربین‌به‌دست که آمدم توی حیاط، دلم نیامد چشم دوربین را از هزارهزار جلوه‌ی دیگرِ بهار توی این حیاطِ دوست‌داشتنی بپوشانم. گفتم تا بوی گل چنان مستم نکرده، دامنی از عکس پُر کنم هدیه‌ی اصحاب مجازی‌ را! که بارها وصف این قطعه از خاک را لابه‌لای دفتر «بهارنارنج» خوانده‌اند. اگرچه باز هم خیلی از گل‌ها و درخت‌های این حیاطِ خواستنی از قلم افتاده‌اند.

برای دیدن عکس‌ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب   
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بخارای من

یادت هست آن شبِ دل‌تنگی که برایم «بوی جوی مولیان...» گذاشته بودی؟! یادت هست داشتم هم‌نوا می‌خواندم؛ «ریگِ آموی و درشتی‌‌های او/ زیرِ پایم پرنیان...» و از تهِ چشم‌هام چند تا قطره غلتید و غلتید؟! یادت هست مثل همیشه به «ای بخارا! ای بخارا! شاد باش و دیر زی...» که رسید اشکم آمد؟! گفتی «تو دیوانه‌ای مریم»! دیوانه نیستم. این‌جا بخارای من است سولماز! خاک، آدم را می‌‍‌بندد، اسیر می‌کند. خاک، هویت دارد، اصالت دارد. مکان، ذات دارد. سولماز! خدا توی کتابش قسم خورده به شهر. به اقلیم. به خاک، قسم خورده که انسان را در رنج آفریده... امشب دوباره همان تصنیف را برایم بگذار. می‌خواهم غرق بشوم توی آسمان پر از ستاره‌‌ی این‌جا، توی بوی بهارنارنج‌ها، اطلسی‌ها و نسترن‌ها و دوباره بوی جوی مولیان گوش کنم. «میر، سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی...» تو هم قدری سکوت کن لطفاً، خرده نگیر و نپرس؛ «پس تو توی تهران چه می‌کنی این همه‌سال»؟!

کسی چه می‌داند سولماز؟! شاید من هم عاقبت مثل امیرِ دربارِ سامانی، یک شبِ دلتنگی که این تصنیف را شنیدم پابرهنه بر اسب سوار شدم و بی‌وقفه از سمرقند تا بخارا راندم.
بی‌خیالِ جیحونِ وحشی
بی‌خیالِ ریگ آموی
بی‌خیالِ درشتی‌های راه
اصلاً حتّی
بی‌خیالِ سمرقند و همه‌ی داشته‌هاش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

از نمک نشناسی‌ها

سال‌هاست از تهران که عزم وطن می‌کنم، به آستانه‌ی شیراز که می‌رسم- با اتوبوس باشم یا ماشین شخصی یا هواپیما- د‌م‌دم‌های رسیدن به فرودگاه شهید دستغیب باشد یا توی سرازیری تنگِ الله اکبر که دروازه قرآن هویدا می‌شود، این تصنیفِ محلیِ شیرازی را زمزمه می‌کنم که با این بیت شروع می‌شود:
ای گلِ لاله، ای گل نرگس
بهتر از شهرِ خودُم نَدیدُم هرگز
بله این‌جوری‌هاست متأسفانه. ما نمکِ تهران را می‌خوریم و نمکدانش را می‌شکنیم. به همین سادگی!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

ای که در پایِ تو پیچید ساقه‌ی نیلوفرِ من

نه، نمی‌توانم برای امروزِ تو جمله‌ای داشته باشم. بودن و داشتن‌ت آن‌قدر توی لحظه لحظه‌ی حیاتِ من جاری بوده ا‌ست که حرف تازه‌ای نمی‌مانَد. وقتی توی همه‌ی این سال‌ها، هر چه شده، هر که بوده‌ام، تو بوده‌ای که این‌همه من را دوست بداری، عزیزم بداری. قلبم را مالامالِ عشق کنی آن‌قدر که مهر ورزیدن یاد بگیرم. وقتی منبع انتشارِ مهر بوده‌ای توی خانه‌ی همیشه امنِ ما. آرامشِ جانِ بابا، گرمایِ دلِ من و محمّد و مصطفی... هزاری هم که توی این سال‌ها قدری از هم دور بوده‌ایم. شعاعِ محبت‌ت فاصله نمی‌شناسد، دور شدم، گرم‌تر تابید. من حرفی برای گفتن ندارم وقتی حتّی گل و گیاه‌های آن خانه، اهلیِ محبّتِ تو شده‌اند. آن‌همه رز و شمعدانی و نسترن و یاس و اقاقیا، آن نخل جوان، آن افرای پیر، شاتوت و انجیر و نارنج و لیمو، به عشق تو زنده‌اند. هر صبح، برای دیدن‌ت سرک می‌کشند. برای شنیدنِ صدای قدم‌های مهربان تو، توی آن حیاطِ همیشه پر از نور و حضور و طراوت.
بانو!
مریمِ تو، فقط بلد بود امروز صبح، مثل خیلی صبح‌های دیگر، سرَش را روی مُهر بگذارد و برای داشتن‌ت، برای بودن‌ت خدا را شُکر کند.  
مهربان‌ترین! عزیزترین!
این قلبِ کوچکم که گرم می‌تپد، این نَفَس‌ها که نشانه‌ی زندگیِ این دنیاییِ من است، پیش‌کِش. حیف، چیزِ درخورتری ندارم نثارت کنم که جوانی و خوشی و زندگی‌ات را نثارم کرده‌ای.
امروز، روزِ میلادِ آن «خیرِ کثیر»، آن «خوبی‌ِ تمام‌نشدنی»ست. روزِ تو!
روزِ تو بر بابا، بر من، بر محمّد، بر مصطفی مبارک‌باد. که هر روز و هر لحظه باید داشتنِ تو را به هم تبریک بگوییم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()

... زان شراب روحانی

توی دنیای سِقایت جرعه‌های ناپاک
حبّذا شما
که ساقیِ باده‌های قرآنید.
منم و همان دعای همیشگی؛
قدح‌تان پر می باد!
نمی‌دانید چه تشویش‌ها که به تدبیرتان آخر شده.

 

قفّینا، قفو، قافیه +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

کدام دوست‌داشتن؟!

... اول این‌که اگر فکر می‌کنی عاشق شده‌ای، این خیلی خوب است. بهترین اتفاقی که ممکن است برای هر کسی بیافتد. دوم این‌که یادت باشد عشق انواع مختلف دارد. یک نوع آن اتفاقی خودخواهانه، بی‌ارزش، حریصانه و خودستایانه است که از عشق در راستای اهمیت دادن به «من» استفاده می‌کند. این همان نوع زشت و فلج‌کننده‌اش است. اما در نوعِ دومِ عشق، سرریز از همه خوبی‌های درونت می‌شوی؛ سرشار از مهربانی، احترام و توجه. آن وقت است که می‌توانی فرد دیگری را درست مانند خودت، منحصر به فرد و باارزش بدانی و برایش احترام قائل شوی. اولین نوعِ عشق، تو را خوار و حقیر و بیمار می‌کند اما نوع دوم، در تو توانایی، قوت قلب، نیکویی و حتی ذکاوتی برمی‌انگیزد که پیش از آن از وجودشان بی‌خبر بودی...1

1.    بخشی از نامه‌ی «جان اشتاین بک» به پسرش. وقتی فهمیده بود پسرش -«تام»- عاشق شده/ نوامبر 1958/ترجمه مهدیه مفیدی/ از: مجله همشهری جوان/ شماره 356

*ضمناً: لینک نوشته‌های دوستان را پای مطلب مادری + گذاشته‌ام. هنوز هم نوشتن‌ها ادامه دارد. هر کس می‌خوانَد دعوت است به نوشتن از زاویه‌ی نگاه خودش. بهانه هم هست؛ همین روز زیبای «مادر» که در پیش است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

علّم الانسان

وقتی پیش از همه و بیش از همه «تویی» که از سرِ مهربانی، معلّمی؛

الرّحمن علّم.

روزت مبارک!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

مادری

یک: یادداشت اخیر حبیبه جعفریانِ عزیز را خواندم1. یادداشت زهرا + و هاجرِ + عزیز را هم. شاید چون متأهل نیستم و مهم‌تر از آن مادری را تجربه نکرده‌ام نتوانم واقع‌گرایانه حرفی بزنم. عوضش آن‌ها که من را از نزدیک می‌شناسند می‌دانند وقتی به بچه‌ها و به «مادری» می‌رسم بیشتر از هر زمان دیگری شاعرانگی‌هام گل می‌کند. بنابراین نمی‌شود از این نوشته انتظار استدلال‌های منطقیِ هاجر را داشت. اگرچه همه‌ی آن استدلال‌های روشن را قبول دارم و به خواندن آن نوشته‌ی خوب دعوت‌تان می‌کنم.

دو: راستش بر خلاف خانم جعفریان، هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام‌ «بچه یعنی دردسر»! فکر نکرده‌ام «بچه‌ها آزادی آدم را محدود می‌کنند». فکر کرده‌ام یک آزادی و رهاییِ جدیدی به آدم می‌دهند. یک بخشی از آزادی‌ها و رهایی‌های خودشان را. فکر نکرده‌ام «با بچّه‌ها همه‌چیز سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌شود». جالب است که همیشه فکر کرده‌ام چقدر دنیای راحت و آسان و فطریِ بچه‌ها می‌تواند من را از پیچیدگی‌هام خلاص کند. از قیدهام برهاند. من البته مثل نیچه فکر نمی‌کنم؛ «زن، معمایی‌ست که  با بچه‌دار شدن حل می‌شود». نه فقط برای آن‌که این جمله در تخفیف زن‌ها گفته شده. برای آن‌که جایگاه مادری، یا به قول او جایگاه بچه‌دار شدن را بالاتر از این می‌دانم که حلّ ابهام‌های زنانه از دریچه‌ی دیدِ یک مرد باشد. همیشه فکرکرده‌ام توی هر فرآیند تربیتی- هر قدر هم ناقص- مادر بیشتر از بچه رشد می‌کند. فکر کرده‌ام «مادری» یک ظرفیت و پتانسیل برای رشد و شکوفایی‌ست.

سه: به همان صراحت و روشنی کلام زکریّا وقتی به خدا گفته بود «لا تذرنی فرداً» فکر می‌کنم بچه‌خواستن و بچه‌داشتن یک میل و نیاز طبیعی و فطری‌ست. فکر می‌کنم خیلی هم بی‌راه نیست حرف آن‌ها که بچه را «ثمره‌»ی ازدواج می‌دانند. نه این‌که تنها ثمره‌ی زوجیت این باشد و البته نه این‌که هر بچه‌ای. مهم آن است که هر مادری تمام توان‌های تربیتی‌اش را روی دایره می‌ریزد و تلاش می‌کند بچه‌ی صالحی بار بیاورد. هم‌این تلاش، اصالت دارد. دقیقاً فکر می‌کنم آدم‌هایی که این میل و نیاز را در خودشان می‌میرانند «به طرز آگاهانه و غمگینی»، آدم‌های «بی‌ثمره»‌ای هستند. «آدم‌هایی که سعی می‌کنند از راهی سخت‌تر به اصالت و جاودانگی برسند». آدم‌هایی که سعی می‌کنند به «تکه‌تکه‌نشدن و بی‌عقبه‌ماندن‌شان» افتخار کنند و فکر کنند این‌طوری قدرتمندترند. یا فکر می‌کنند خیلی لطف می‌کنند که موجودی دیگر را به این جهانِ تاریک دعوت نکرده‌اند که با دیدن این‌همه ظلم و تباهی و فساد افسردگی بگیرد.  

چهار: فارغ از همه‌ی این‌ها و با علم به این‌که بچه‌ها همیشه «بچه» نمی‌مانند، دوست‌شان دارم، نه فقط برای آن‌که «نایس» هستند. برای آن‌که دریچه‌ای هستند به دنیایی که من را به خودم، به فطرتم رجوع می‌دهند. باشد، قبول! من «خودخواهانه» دوست دارم یکی از این دریچه‌ها توی خانه‌ی من باشد. من هم مثل «سایه»‌ی «روی ماهِ خداوند را ببوس» فکر می‌کنم خدا در معصومیتِ کودکان مثل برف زمستانی می‌درخشد. من هم وقتی بچه‌ها را می‌بینم قلبم بلند می‌تپد، فکر می‌کنم می‌شود از لای انگشت‌های ظریفِ یک کودک، خدا را گرفت. فکر می‌کنم بچه، یک آیه است و من خودخواهانه دلم می‌خواهد یکی از این آیه‌ها به من  وصل باشد. پاره‌ی تنِ من، مالِ من باشد. که روزها و ماه‌ها وقت داشته باشم چشم‌هاش را تماشا کنم و کسی چپ‌چپ نگاهم نکند.

همین.

دوست دارم اعظم+ بنویسد در این باب؛ اگر حال و فرصت نوشتن دارد. مهدیه+ هم بنویسد خواندنی خواهد شد. یادم هست پیش‌تر اشاره‌ای کرده بود. سمیه+ عزیز هم که صاحب‌نظر است. اگر چه می‌دانم این روزها سرش حسابی شلوغ است.

1. «نامادری». حبیبه جعفریان. مجله همشهری داستان. اردیبهشت 1391
عمده‌ی جمله‌ها و کلیدواژه‌‍‌های توی گیومه مال همین نوشته‌ی خانم جعفریان است.

دوستانی که در همین باب دست به قلم شدند:

- سارای عزیز، لطف کرده و از تجربه‌ی زیبای مادری‌اش نوشته.+

- سامی‌دخت گفته؛ مادری اتفاق قشنگ زن بودن است. +

- زهرا، گفته که مادریِ محمّدیوسفش چه دارایی‌هایی به او بخشیده. +

- مسافر گفته، مادری، ظرفیت فوق‌العاده‌ای‌ست برای ساییده شدن لبه‌های تیز شخصیت آدم +

- مرجان، مسیر مادری را به تجربه کوهنوردی تشبیه کرده، یک تجربه‌ی سختِ شیرین که به سختی‌ش می‌ارزد +

- مهدیه به خوبی، به نکاتی اشاره کرده که مهم‌ترین دلایل مقاومت در مقابل بچه‌داشتن توی خانواده‌های جوان است. +

- «یه مامان»، گفته باید مادر باشی که بفهمی چقدر «مادری» آدم را به تعالی پیش می‌برد. + 

- وبلاگ «خوانا، مبهم» از یک نگاه متعالی و عبودیتی و مبتنی بر آرمان‌های دینی به مقوله‌ی «بچه‌داشتن» نوشته. +

- زاویه‌ی نگاه عطش‌شکن به این مقوله هم خاص و خواندنی‌ست. +

- فاطمه‌بانو نوشته که «مادرشدن» می‌‌تواند آسان‌ترین و نزدیک‌ترین راه برای رسیدن به خدا باشد.+

-رها، مادری را نشانه‌ی اشتیاق خدا به ما دانسته و هدیه‌ی خدا برای تعالی و تقرّب. +

- فائزه‌سادات و خاطره‌ی زیبایش +

- بی‌بی‌زهرا و اولین تجربه‌اش از حس مادری +

 - الهدی گفته، مادری‌کردن با صفات خدا همراه است. +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

شمعدانی

با خواهرت قرار داشتم. برایش یک گلدان شمعدانی بردم. آن سال‌ها که تو بودی هم‌این‌قدر فاطمه اهل گل و گیاه بود؟! پاگرد و پله‌های  بالا را باغستانی کرده که بیا و ببین. گلدان شمعدانی توی دست‌ها‌م شرمنده شد. به فاطمه‌تان گفتم: ببخشید! «زیره به کرمان» آورده‌ام انگار. خواهرت امّا خیلی تحویل گرفت، ذوق کرد و گفت که همان روز بنایِ شمعدانی خریدن داشته.
حالا که افتاده‌ام رویِ دورِ معامله، بگو بدانم توی باغِ بهشتیِ شما، شمعدانی هم یافت می‌شود؟! قرمز باشد لطفاً!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

برای یکم اردیبهشت، برای سعدیِ عزیز

آن شب که این دو تا پیرِ عاشق1 نشسته بودند توی برنامه‌ی معرفت و داشتند آن سروده‌ی معروفِ بوستان تو را2 زیر و رو می‌کردند داشتم فکر می‌کردم تو بیشتر عاشقی را یادم داده‌ای یا جنابِ شمس‌الدّین‌محمّد؟! 3 آی آقای مصلح‌بن‌عبدالله که گوی عاشقانه سرودن را از حافظ ربوده‎ای! من همیشه وقتِ خواندن غزلیاتت، فکر می‌کنم وقتی همه‌ی قبیله‌ی تو عالمان دین بوده‌اند، معلّم عشقِ چه کسی تو را این‌همه شاعری یاد داده است4؟! ...حالا من اینجام و آرام‌خانه‌ی دوست‌داشتنی تو و حوض ماهی و سروهای ناز، اقلّش هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر. خیالی نیست. اردیبهشت آمده و دوباره دیوانِ غزلیاتِ تو از طبقه‌ی بالای قفسه، آمده روی میزم؛ درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند/ جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند/ حریف ِخلوتِ ما خود همیشه دل می‌برد/ علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند...  اردیبهشت‌ها برای داشتنِ غزلیاتِ تو باید خدا را شکر کرد.

1.    استاد دینانی و دکتر منصوری
2.  شبی یاد دارم که چشمم نخفت/ شنیدم که پروانه با شمع گفت... 
3.  حافظ 

4. همه قبیله‌ی من عالمانِ دین بودند/ مرا معلّم عشق تو شاعری آموخت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

معامله

بچه های کنگره پاپیچ شده‌اند و مستندات را داده‌اند دستم و از من خواسته‌اند برای تو بنویسم. فرارهایم بی‌فایده است. از همان شبِ اوّل محرّم هزار و چهارصد و سی + باید فکر می‌کردم عاقبت، گیرِ نوشتن برای تو می‌افتم. حالا هم لال شده‌ام و به بچه‌ها نگفته‌ام هنوز وقتش نرسیده. نگفته‌ام نمی‌توانم، نباید بنویسم. نگفته‌ام نوشتن از شماها رسیدن می‌خواهد. من هنوز نرسیده‌ام. آی آقای محمدسعیدِ یزدان‌پرست لاریجانی که این روزها دوباره از توی این قاب عکس به من خیره شده‌ای! می‌دانی آدمی را گیرِ نوشتن برای خودت انداخته‌ای که هنوز گیر و گره‌های خودش را حل نکرده‌؟! این روزها یک عالمه خرده حساب دارد، با خودش، عقلش، دلش؟! قرار نبود نوشتن از تو را معامله کنم، اما چاره‌ای نیست انگار. بازکردن این گره‌ها با تو، این نوشتنِ سختِ شیرین از تو با من.   

با این‌همه هزار بار برایت گفته‌ام و می‌دانی که؛ حکایتِ من و شما، حکایتِ همان وصله‌ی ناجوری‌ست که به زحمتِ چند گیره، خودش را به یک لباسِ فاخر می‌چسباند. من همان وصله‌ام. من را ولی به واسطه‌ی همین چند گیره هم شده، تویِ این دنیایِ پر آشوب، با خودتان نگه دارید، نگه دارید، نگه دارید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

از مکالمه‌های بهاری

زهرا:  سلام مریم بانو جان، صبحت به‌خیر
مریم: سلام زهرایی، صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا؟! برخیز
-    قدحی پر شراب کن!
-    بی میِ ناب زیستن نتوانم
-    به می سجاده رنگین کن
-    خرقه جایی گروِ باده و دفتر، جایی
-    که درس عشق در دفتر نباشد
-    ما درسِ سحر در رهِ میخانه نهادیم
-    درِ میخانه گشایید به رویم شب و روز
-    ...
-    ...


تقصیر بهار است لابد، این پیامک‌هایی که به جای نثر، غزل، روانه‌ی رفقا می‌کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بخارایِ من

با یک پیاده‌رویِ عصرانه‌می‌شود غرق شد توی خاطره‌های تاریخیِ این شهرِ شیرینِ. چندروز پیش، عصرِ یک روزِ ابری که هوا بوی نم و نسترن می‌داد، مادر و دختری، پیاده، راه افتادیم از بازار وکیل تا سرای مشیر و از آن‌جا تا بازارِ حاجی، تا مسجد جامع عتیق و صحن شاهچراغ. زیارت سیدمیرمحمّد و آرامگاه ساداتِ دستغیب‌ و شیخ حسنعلی. بعد، ادامه‌ی پیاده‌روی توی خیابان لطفعلی‌خان و آرامگاه آسید نورالدّین حسینی الهاشمی -سیدِ قهرمانِ رویاهای من- و از آن‌جا تا مسجد نصیرالملک و نارنجستان و خانه‌ی زینت الملک... جای بابابزرگ خالی که بیاید از خانه‌ی رویایی‌شان بگوید که روزگاری همین دور و اطراف، به خانه‌ی قوام، تنه می‌زده. از سرداب‌ِ خانه‎ای که توی عصر اختناقِ رضاخانی، روضه‌ی سیدالشّهدایش برپا بوده، از رفاقتِ ابراهیم‌خان و آقای رضازاده، از آسید نورالدّین و حزبِ برادران- بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تشکیلات مذهبیون توی آن سال‌ها- از جشن‌های شعبانیه‌‌ی حزب، از ...
خیابان لطفعلی‌خان به یک دالانِ تاریخی می‌مانَد که آدم را وصل می‌کند به گذشته‌هایی که ردّش هنوز رویِ در و دیوارِ این شهرِ خواستنی مانده.

.

پ.ن:

نسیم باد مصلّی و آب رکن‌آباد/ غریب را وطنِ خویش می‌برند از یاد
نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر/ نسیم بادِ مصلّی و آب رکن‌آباد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

زندگی، آب‎تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است

از نرگس‌ها جز برگ‌های سبزشان خبری نیست. از گل یخ هم. بهار، زیرِ پایِ زمستان را حسابی روفته. آفتاب یک‌جورِ لطیف و ملسی می‌تابد که نگو. افرا، برگ‌های تازه‌اش را هی ناز و نوازش می‌کند که زودتر جان بگیرند. نسترن، ترکه‌های نازکش را تکیه داده به شانه‌های ستبرِ افرا. شاتوت و انجیر هنوز لباسِ سبزشان مهیا نشده، نارنج‌ها با آن‌که آن بالاها، میوه‌های زمستانی‌شان هنوز به درخت است، شکوفه کرده‌اند. نارنگی و لیمو و پرتقال‌ها هم. انارها یک جوانه‌های ریز ظریفی زده‌اند که دل آدم از دیدن‌شان فشرده می‌شود. دو تا باغبان که از امور باغ فارغ شده‌اند، از درِ پشتی آمده‌اند توی حیاط و دارند درخت‌های انگورِ چپر را هرس می‌کنند. اقاقی‌ و پیچ امین‌الدوله پیچیده‌اند به جانِ طاق ورودی. شمعدانی‌های مامان، صورت‌شسته و گیس‌بافته روی سکوی بهارخواب به ردیف، نشسته‌اند. میز و صندلی‌ها را از بهارخواب برده‌ایم گذاشته‌ایم زیرِ افرا. مامان روی سالاد شیرازی‌اش پودر نعنا و آویشن ‌پاشیده. بابا تازه از بیرون آمده، برایم مالافاینِ آناناس خریده، دوباره هوس‌های دخترانه‌ی من را جدی گرفته. من توی اتاقِ آبیِ مصطفی، پشت این میز نشسته‌ام که بنویسم؛ آدم دلش می‌خواهد این لحظه‌ها هیچ‌وقت تمام نشوند.

 

... و همانا دنیای تو همان ساعتی‌ست که در آنی. (حضرت صادق علیه‌السّلام).

 - عنوان پست هم که می‌دانید، بریده‌ای از «صدای پای آبِ» سهراب.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

باخبر باش

داشتم فکر می‌کردم امنیتِ خواستنیِ این خانه، که وجب به وجبِ زمینِ وجودم را سکون و قرار می‌نشاند، بخشی‌ش مالِ مهربانی‌های ناب و جان‌دار و باطراوتِ‌ گلناربانو1ست. بخش عمده‌ترش از آن روست که این‌جا پیش از هر زمان و بیش از هر جای دیگری، تحتِ ولایتِ شما هستم. و چه کسی هست که نداند این حسّ بی‌نظیرِ امنیت، ثمره‌ی ولایت است. شعاعِ امن و قرارِ این خانه، اگرچه به کیلومترها آن‌طرف‌تر، به خانه‌ی دانشجوییِ ما توی تهران هم می‌رسد، مرکزِ پرگارش این‌جاست.

سایه‌ی ولایت‌تان بر سرِمان مستدام.
بسی مرید و مخلصیم حضرتِ پدر؛ الامرُ الیک.
حُکماً باخبر هستی که دنیایِ منی.

 

 1. مادرم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

با اینا زمستونو سر می‌کُنم

بوی عیدی
بوی توپ
بویِ کاغذرنگی
بویِ تند ماهی دودی وسطِ سفره‌ی نو
بوی یاسِ جانمازِ ترمه‌ی مادربزرگ
...
شادی شکستنِ قلّک پول
وحشت کم‌شدن سکه‌ی عیدی از شمردنِ زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لایِ کتاب
...
فکر قاشق‌زدنِ یه دخترِ چادرسیاه
شوق یک خیزِ بلند از روی بته‌های نور
برقِ کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها
...
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بویِ گل محمّدی که خشک شده لایِ کتاب
...

.

.

.

با اینا زمستونو  سر  می‌کُنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کُنم +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

آن جفت کفش سفید با پاپیون بنفش!

دخترک پشت ویترین ایستاده با پدرش. دارد با دقت کفش‌ها را نگاه می‌کند. چشم‌هاش از ذوق‌ برق می‌زند. دارد رنگ‌ها را با پدرش وارسی می‌کند که کدام‌شان به لباسِ عیدش بیشتر می‌آید. من نیستم آن دخترک؟ یکی از روزهایِ هشت سالگی‌ام نیست؟... با بابا رفته بودم خریدِ عید. توی خیابانِ مشیرفاطمیِ شیراز. با کلی وسواس و تردید مانده بودم بین کفش سفیدی که پاپیون بنفش داشت با آن یکی رنگش که بنفش بود با پاپیون سفید! بلوز دامنِ سفید و بنفش‌ش را پیش‌تر مامان دوخته بود برای عیدم. چقدر بابا حوصله کرد تا من مطمئن شدم و انتخاب کردم. خدای من! هنوز آن کفش براق را با همه‌ی جزییات‌ش یادم هست. هنوز هم ذوقِ داشتن و خریدن‌ش قند توی دلم آب می‌کند. اسکناسِ هزارتومانی تازه آمده بود و بابا یکی از آن نوهای تانخورده‌شان را داد به آقایِ فروشنده، حتی یادم هست خوش و بشی کردند. حتی یادم هست به بابا گفت: «حاجی»! و من گفتم: «بابام هنوز حاجی نشده»! ... دخترک هنوز کفشش را انتخاب نکرده. من ولی دست توی دست‌های همیشه محکمِ بابا با جعبه‌ی مقوایی، با دلی که توش هزار تا قند آب شده، دارم برمی‌گردم خانه تا یک جفت کفشِ دخترانه سفید که پاپیون بنفش دارد را به مامان نشان بدهم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

این پیا‌م‌برهای کوچک

شما هم دم‌دم‌های اسفند از گلدان‌هایتان چند تا قلمه جدا کنید، بگذارید توی شیشه‌ها و جام‌های بلور، بعد بگذاریدشان روی میزِ کارِتان یا روی کانتر آشپزخانه یا یک‌جایی که جلوی چشم‌تان باشد. بعد روز به روز ریشه‌ و جوانه‌زدن‌شان را نگاه کنید. پیام‌برهای خوبی هستند. کاشتنِ دانه‌های گندم/کنجد/شاهی/عدس برای سبزه‌ی عید هم جواب می‌دهد. کلاً اسفند باید یکی مدام یادِ آدم بیاورد که وقتِ جوانه‌زدن است. وقتِ نوشدن، وقتِ زایش و رویش. اسفند که می‌شود آدم باید دلش جوانه‌زدن بخواهد.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

0917

به بچه‌ها سپرده بودم بروند یک نمونه موفق فضای شهری را جست‌وجو کنند و توی کلاس، یک سمینارِ کوچک بدهند و تحلیل خودشان را از دلایل موفقیت آن فضا بگویند. یکی از  گروه‌‌ها میدانی انتخاب کرده‌ از یکی از چایناتاون‌1های آمریکا. توی لس‌آنجلس. آن‌قدر چینی‌ها توی جداره و کف و تعریف‌ فعالیت‌های میدان نشانه‌های هویتی‌شان را ریخته بودند که آدم باورش نمی‌شد این فضای شهری توی قلبِ ایالات متحده است. اصلاً چی می‌خواستم بگویم؟! آهان! نه این‌که کجایی بودنِ آدم‌ها اصالت داشته باشد اما به هر حال نظام خلقت است؛ جعلناکم شعوباً و قَبائل لِتعارفوا. این تمییز لتعارفوا می‌شود همین نشانه‌های هویتی ما. آدم از حفظ این تمییزها حس خوبی دارد. آدمی‌زاد است دیگر؛ دوست دارد خودش را وصل کند به تعلّق‌هاش. خصوصاً وقت‌هایی که از خاستگاه و زادگاهش قدری دور افتاده. دوست دارد نشانه‌هاش را حفظ کند؛ حتّی به قدر همین سه/چهار شماره‌ی بی‌ارزشِ عَرَضی؛ 0917


رونوشت به لیلی و مریم و سمیه که مدام به من غر می‌زنند «تو همه‌ی عمر مفیدت رو تهران بودی، پس کی می‌خوای این شماره تلفنت رو عوض کنی؟! فکر ما رو بکن که هر بار به جناب‌عالی زنگ می‌زنیم، این‌همه باید هزینه‌ی اضافی بدیم»!

1.chinatown

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

بیا تا جهان را تلاوت کنیم

همه‌ی خلقت، همیشه، جلوه‌ی اوست. اما شاید طبیعت هیچ‌زمانی به قدرِ اسفندماه، به قدر همین‌روزها، با خودش و در خودش حقیقت را حمل نکند. آخ که چقدر دلم می‌خواهد یکی از همین صبح‌های اسفندی بزنم به کوه. بروم تماشای بهانه‌های بهاریِ زمین. کجایی لیلی؟! کجایی فاطمه؟! کجایی نادیا؟! کجایید رفقایِ اسفند و فروردین و اردیبهشتِ مسیر درکه تا پلنگ‌چال؟!
شکوفه‌های بادام
جوانه‌های توت
هفت‌چشمه‌
آبشار جوزک
پناهگاهِ پلنگ‌چال
دره‌ی کارا
قلّه‌ی دوشاخ
.
.
.
سه سال است کوه نرفته‌ام. باورم نمی‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

ورودی

انگشتت را ببینم!
سبابه‌ی‌ جوهری، اسمِ شب است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

از دل‌خوشی‌های کوچکِ زندگی

پوست‌گرفتنِ میوه برای عزیزی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

ما برای آن‌که ایران خانه‌ی خوبان شود...

مثل همه نعمت‌های دیگری که آدم وقتی داردشان و درِشان غرق است، قدرشان را نمی‌فهمد، جمعه‌های انتخابات خوشحال و خندان، مثل یک جشن بزرگ ملی می‌رویم و رأی می‌دهیم. بعد باورِمان نمی‌شود داشتنِ همین مجلس، آرزو و حسرتِ تاریخی چه کسانی که نبوده. سرِ بلندِ شیخ فضل‌الله نوری را بالای دار و جنازه‌ای که تا روزها به آن توهین می‌شد را ندیدیم. آن جمله‌ی معروفِ جلال را با آن‌که خوانده‌ایم یادمان نمی‌مانَد1. دردهای متحصنین توی حرم حضرت عبدالعظیم و سفارت انگلستان را -که عاقبت هم حسرتِ مجلسی مشروعه و حتی مشروطه به دل‌شان ماند- نکشیده‌ایم. ندیدیم مجلسی که بنا بود مشروعه باشد را چطور «بله قربان»گوهای سفارت انگلیس و روس به باد دادند. سال‌های سیاهِ استبداد صغیر را ندیدیم. گداییِ سردارِ ملّی مشروطه2، همان عیّارِ لوطیِ مردم‌دار، را آن روزهای آخر توی خیابان‌های تهران ندیدیم. خون‌ِ دل‌خوردن‌های مدرّس را توی ده سال تبعید خواف و کاشمر یادمان نیست، فقط برای آن‌که یک‌تنه مقابل موج‌هایِ سهمگینِ سکولاریزیم که صندلی‌های مجلسِ آن زمان را با خودش برده بود، ایستاده بود و گفته بود که سیاستِ ما عینِ دیانتِ ماست و ...
به نظرم باید فردا موقع رأی دادن، همه‌ی وجودمان شکر باشد برای این‌همه عزّت؛ برای نعمتِ داشتنِ مجلسی که چه اصول‌گرا و چه اصلاح‌طلب، با همه‌ی نقص‌ها و عیب‌هاش مشروع است؛ کسی را به خاطر دم‌زدن از شرعِ خدا و پیغمبر و مبارزه با ظلم و استبداد و استعمار و بله قربان نگفتن به شرق و غرب، تبعید نمی‌کند، بالایِ دار نمی‌برد، به جنازه‌اش توهین نمی‌کند، گدایِ آواره‌ی خیابان‌هایش نمی‌کند.



1. من نعش آن بزرگوار بر بالایِ دار را همچون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی پس از 200 سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد‌

2. ستّارخان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

از باغچه‌ی کوچکی که ندارم

پیرمرد، چند روزی هست بساطِ پامچال‌هایش را سرِ کوچه‌مان پهن کرده. توی جعبه‌های چوبی؛ تر و تازه؛ بنفش و صورتی و زرد. دلم یک باغچه‌ی نه چندان بزرگ خواست که همه‌ی پامچال‌های پیرمرد تویش جا بشود. که هم خودم را از این سرخوشی‌های بهاری لبریز کند، هم چشم‌های فرتوت و کم‌فروغ پیرمرد بدرخشد که این دخترِ چادری که هر روز دو بار از این‌جا رد می‌شود و مسحور به این پامچال‌ها خیره می‌شود، عاقبت همه‌شان را یک‌جا خرید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

You are more beautiful without these things

خواستم بگویم حیفِ آن صورتِ ناز و آن معصومیتِ نابِ خدادادی نبود که با این پنکک و سایه‌ و ریمل و رژِ غلیظ خرابش کردی؟! دلم نیامد. فکر کردم برنجد. طبع‌ش هم به قدر صورتش ناز و نازک است. به اشاره چیزی گفتم و رد شدم؛ حرفی از سرِ خودخواهی بود تا تذکری خیرخواهانه و از رویِ تکلیف. نگرانِ خودم بودم که سرِ کلاس این ترم، دیگر از آن لبخندهای دل‌نشین و آن صورتِ معصومِ بکر که چشم‌م را می‌چرخاند سمت ردیف و صندلیِ او و خستگی از تنم به در می‌کرد، خبری نیست.


عنوان را از عکس این+ پست برداشتم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

عمه مریم!

«امیرحسین»، نوه‌ی یکی از عموهاست. به من می‌گوید: «عمه مریم»، یک‌جورِ خاصی دوستم دارد. خانه‌شان روبروی خانه‌ی ماست. توی این سال‌هایی که من تهران هستم، مدام سراغ آمدنم را از مامان می‌گیرد؛ «عمه مریم از تهران نیومده؟! پس کی می‌آد؟!»... گوشه‌ی حیاط خانه‌شان چند تا مرغ دارد. اخیراً برایم از آن‌جا سی‌تا تخم‌مرغ!! فرستاده بود. بعد هم از مامان پیگیر شده بود که؛ «تخم‌مرغ‌ها رو رسوندی دستِ عمه مریم؟! خوردشون؟!». خیالش را راحت کردم که همه‌ی تخم‌مرغ‌ها را خودم خورده‌ام! دیشب از شهرِ کتاب برایش کتاب خریده‌ام. سرِ صبح داشتم کتاب‌ها را کادوپیچ می‌کردم. ذوق داشتم که بیست‌وچندم اسفند برسد و برگردم خانه‌ی پدری. بعد، امیرحسین که طبق معمول توی کوچه دارد دوچرخه‌سواری می‌کند، دوچرخه‌اش را رها کند و مثل همیشه بپرد بغلم، بعد من همان‌طور که دارم تلاش می‌کنم گرهِ دست‌هاش را از گردنم باز کنم، بگویم: «نه امیرحسین! تو دیگه بزرگ شدی، نباید بیای بغلِ من». بعد من را ببوسد و بگوید: «دلم می‌خواد!! عمه‌ مریمِ خودمی»! بعد کتاب‌ها را بدهم دستش، بعد از ذوق جیغ بکشد. بعد من محو چشم‌های سبزآبی‌اش بشوم که وقتی ذوق می‌کند، بیشتر می‌درخشند... عمه‌‌مریم بودن خوب است، خیلی خوب!

.

1.من خاله‌مریمِ خیلی‌ها هستم! اما فقط عمه‌مریمِ امیرحسین‌م. یعنی فقط امیرحسین من را عمه صدا می‌کند!

2. دیدن چشم‌های بچه‌ها وقتی از ذوق می‌درخشند از آن لحظه‌هایی‌ست که انگار جزء عمر آدم حساب نمی‌شود. هدیه‌دادن به بچه‌ها هم از همین جهت برایم دوست‌داشتنی‌ست.

3. به بچه‌های دور و برتان کتاب هدیه/عیدی بدهید. سهیم بشوید توی نهادینه کردن فرهنگِ مطالعه که اگر از سال‌های کودکی نشود، بعدها بعید است که بشود! من که فکر کنم بخشِ کتاب‌ کودکِ شهر کتاب هفت‌حوض را حفظ شده‌ام بس که توی این سال‌ها ساعت‌ها نشسته‌ام و با دقت برای مبینا و مهنّا و امیرحسین و محمدامین و فرهام و آیناز و فاطمه و محمدمهدی و پارسا و پارمیس... به مناسبت‌های مختلف، کتاب خریده‌ام.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

شما که غریبه نیستید

به افتخار اسفند
به پیشواز بهار که نیامده، صدایِ قدم‌هاش زمین را بی‌قرار کرده.
.

حالا نه این‌که این افرایِ ما، آقای سر به هوایی باشد و اهل شیطنت و این حرف‌ها، نه ابداً. باغچه‌ی ما پر از یاس و رازقی و نرگس و رُز‌های رنگارنگ است. تو بگو یک‌بار افرا به یکی از این‌ها چشمِ ناپاک دوخته باشد، محال است! خیلی متین و موقّر و سربه‌زیر. با آن‌که میوه ندارد، خیلی هم مهمان‌نواز و سخاوتمند. تا حالا مأمن یک‌ عالمه زوجِ گنجشک و یاکریم بوده، هزارتا جوجه روی شاخه‌هایش متولد شده‌اند. تابستان‌ها همچین سایه‌اش را برای صبحانه‌خوردنِ ما پهن می‌کند که بیا و ببین. توی اوج گرما، با آن چتر سبزش، حتّی سرِ ظهر، نمی‌گذارد یک شعاع داغ به ما برسد. خیلی آقاست. اما امان از دلبری‌های این نسترن‌مان. هی بهارها قبای سفیدش را پوشید و آن عطر بی‌نظیرش را زد و با ناز و کرشمه آمد کنارِ افرا نشست. افرایمان البته اولش قدری خودش را جمع و جور کرد. «استغفرالله»ی گفت و چشم غره‌ای رفت. اما بی‌فایده بود. از آن لطافت و سفیدی و ناز هم اگر می‌شد گذشت، از آن عطر و بویِ ناب مگر می‌شد چشم پوشید؟! درختِ بیچاره با آن قد و قامتش، یک‌عمر زهد و سربه‌زیری و وقار را گذاشت کنار و مست و مدهوش و مستأصل افتاد به پای نسترن. اصلاً شاید هم تقصیر بهار بود با آن حال و هوای مستانه‌اش. چه کسی را که مدهوش نمی‌کند؟! حالا البته سال‌هاست این همسایگی، به خیر و عافیت تمام شده؛ رسماً به هم پیوند خورده‌اند و مالِ هم شده‌اند. بهارها دیگر نمی‌شود شاخه‌های نسترن پیچیده‌شده توی افرا را تشخیص داد. هر کس پا می‌گذارد توی حیاط‌مان می‌پرسد این گل‌های سفیدِ نسترن روی شاخه‌های افرا چه می‌کنند؟! من فقط لبخند می‌زنم. به نسترن و افرا قول داده‌ام راز عشق‌شان را برملا نکنم. شما که غریبه نیستید. عشق، چه کارها که نمی‌کند.



عنوان، اسم کتابی از هوشنگ‌مرادی‌کرمانی هم هست.

توی عکس اول این پست +، اگر دقت کنید شاخه‌های نسترن که توی افرا تنیده شده معلوم است. این مالِ پاییز است که نسترن، گل ندارد. عکس بهاری‌شان، محشر است. طلب‌تان باشد- اگر زنده بودم- اردیبهشتِ امسال؛ همین‌جا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()