بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

جا برای منِ گنجشک زیاد است ولی .. *

ذهنم چند جایی را ردیف کرد که بشود عصر برویم. جاهایی که وقت‌های بهانه و دل‎تنگی توی این شهر می‎شود رویشان حساب کرد. دلم اما- مثل خیلی وقت‌های دیگر- فقط حرم می‎خواست و محضرِ آقایی که اسمش «رضا» باشد و دلم یقین کند که خنده‌ی راضی شدنش، رضایت خدا را روی آن لحظه‌ام می‎نشانَد.

 

* جا برای من گنجشک زیاد است ولی/ به درختان خیابان تو عادت دارم  (علی‌اکبر رشیدی)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر

لا تَأخُذُه سِنَه وَ لا نَوم *

چه خوب که تو همیشه بیداری.


* نه خواب سبکی او را فرا می‎گیرد و نه خواب سنگینی. (سوره بقره/ آیه 255)


+ حرفی برای تمام فصول +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر

و شما همین متاع ناچیز دنیا را می‎خواهید...*

مرد حکیم نوشته بود: « فرزندم! بی‌تردید تو را برای آخرت آفریده‌اند؛ نه برای دنیا. و برای فنا، نه برای بقا. و برای مرگ، نه برای زندگی». 1 من داشتم با یک کف‌گیر چوبی فرنی را توی قابلمه به هم می‎زدم. یکی از آخرین روزهای ماه مهمانی. آن موقع، این حرف‌های مرد یادم نبود. داشتم در خودم می‌شکستم با یک تماس تلفنی، برای یک مشکل این دنیایی که الان فکر می‌‎کنم خیلی هم بزرگ نیست. ظرف من خیلی کوچک بود و کسی نبود که آن لحظه با یک کف‎گیر چوبی درونم را به هم بزند. میزی که برای دنیایم چیده بودم را خراب کند و یادم بیاورد که چیدن میز کار من نیست. امروز دکتر «دال» پشت تلفن می‌گفت: دخترم! کاش بزرگ بشویم، دعا کن وسط این اتفاق‎ها و ناکامی‎ها رشد کنیم. حرفش تازه نبود اما خوب بود. دیشب مصطفی می‌گفت: آدم توی اتفاق‎های زندگی، دست خدا را می‎بیند. دست خدا را وسط زندگی‎اش می‎بیند. امروز داشتم فکر می‎کردم اگر وسط معرکه، یادم می‎ماند که مرا برای آخرت آفریده‎اند نه برای دنیا، حالم حتماً بهتر بود.


× ترجمه‌ی بخشی از آیه 68 سوره انفال: تریدون عرض الدنیا و الله یرید الآخره

1. بخشی از نامه سی و یکم نهج البلاغه/ ترجمه فاطمه شهیدی از کتاب « و آن‎گاه مرد حکیم گفت...»... و اعلم یا بنیّ انّما خلقت للآخره لا للدّنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

مثل ماهی‎های پرنده

یک: زود غرق می‎شوم توی حوض زندگی. می‎روم تا عمق‌ها. آن پایین‌ها جذاب است. چیزهای هیجان‌انگیزی برای دیدن و تجربه‌کردن هست که آدم را حسابی سرگرم می‎کند. یادم می‎رود همین بالاها شنا کنم. آن‎قدر که بشود سرم را گاهی از آب بیاورم بیرون. هوایی بخورم،  آسمان را هم ببینم و آفتاب را. آن‎قدر آلوده‌ی عمق شده‌ام که حواسم هم اگر باشد حوصله‌ام نمی‎شود بیایم بالا، شما که می‎دانید، عمودی شناکردن سخت است؛ خلاف جاذبه‎‌ی زمین. همین پایین‎ها سرَم گرم زندگی‎ست. مثل خیلی‎های دیگر. تاریک؟! هست. زخمی هم می‎شوم، نفس هم کم می‎آورم، رمقم هم می‎رود، اما خب، اقتضای شنا کردن توی عمق همین است و من پذیرفته‌ام. من پذیرفته‌ام...

دو: مردم را جمع کرده بود توی آن مسجد کوچک دوست‌داشتنی، لابد تکیه داده بود به هم‌‎آن تنه‎ی نخل، نگاهشان کرده بود و گفته بود: « ماهِ خدا دارد کم‌کم به شما رو می‎کند»×... انگار گفته باشد بیایید بالا، بالاتر، یک ماه هم که شده نور را تجربه کنید، آسمان و آفتاب را. آفتاب را...

سه: شنا کردن تا بالا سخت است. این پایین‌ها هم زندگی به نظر راحت و جذاب می‎آید. هر چه نباشد عادت کرده‌ام ... اما خب، حالا که گفته‌ای می‎آیم. یک ماه آن بالاها می‎مانم. می‎گویند هوا هست، نور هست، آسمان هست. برای یک‎ماه خیلی بد هم نیست انگار. شاید به سختی‎اش بیارزد.    

 

× انه قد اقبل الیکم شهرالله... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر

مهدوی بشویم

یک: قرآن، جایی گفته دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید، دعوتی که شما را به زندگی می‌خوانَد1. به شما مایه‌‎ی «حیات» می‎دهد. توی دعای عهد از خدا می‎خواهیم به واسطه‌ی او، با ظهور او، بنده‌هاش را حیات ببخشد2؛ زنده کند. توی زیارت جمعه این‌طور سلامش می‌دهیم: «سلام چشمه‌ی حیات»3! همه‌ی این‌ها یعنی اسم این گذران روزها، «حیات» نیست. آن کیفیت حقیقیِ زندگی فقط با بودن او، با آمدنش معنا می‎شود. که بیاید و به «حیات» دعوتمان کند و دعوتش را اجابت کنیم. برای چشیدنِ آن حقیقتِ زندگانی هم شده آدم هواییِ روزگار ظهور می‎شود.

 دو: این روایت4 - از حضرت جعفر صادق سلام خدا بر او - را چند ماه پیش دوستی برای مصطفی فرستاده بود. به این مضمون که اگر شیعه‌ی ما باشید و درست زندگی کنید، وقتی مردم بگویند فلانی با این‎همه خصوصیت خوب «جعفری» است؛ من شاد می‎شوم5. اگرنه، اگر اهل اخلاق و آداب نباشید، مردم می‎گویند: این هم شیوه‎ی تربیتِ جعفر6 ... معلوم است که دلم گرفت. دلم خواست من آن‌جوری باشم که مردم بگویند: «هذا مهدویٌّ» و شما شاد بشوید.

 سه: این روایتِ7 حضرت رضا سلام خدا بر او، برای روزگار ما بیشتر به روضه می‎مانَد. می‎شود نشست و با عبارت‌هاش گریه کرد. مثل بچه‌ها برای نبودن‌تان بهانه گرفت. آدم این‌ها را که می‌خواند بیشتر می‎فهمد چه فقدان عظیمی‌ست غیبتِ شما ... آه... ماه رمضان بیاید، شب‌ها بنشینیم افتتاح بخوانیم، برسیم به عبارتِ «انا نشکوا الیک... غیبه ولینا» و گریه کنیم برای غربت خودمان. برای نبودنِ شما.

 

 1. استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم  سوره انفال/ آیه 24

2. و احی به عبادک

3. السلام علیک یا عین الحیوه

4. و بالإسناد عن صفوان بن یحیى ، عن أبی أسامة زید الشحام قل : قال لی أبو عبد الله علیه السلام اقرأ على من ترى أنه یطیعنی منهم ویأخذ بقولی السلام ، و أوصیکم بتقوى الله عز وجل ، والورع فی دینکم ، والاجتهاد لله ، وصدق الحدیث ، وأداء الأمانة ، وطول السجود ، وحسن الجوار ، فبهذا جاء محمد ( صلى الله علیه وآله ) ، وأدوا الأمانة إلى من ‹ صفحه 6 › من ائتمنکم علیها برا أو فاجرا ، فإن رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) کان یأمر بأداء الخیط والمخیط صلوا عشائرکم واشهدوا جنائزهم ، وعودوا مرضاهم ، وأدوا حقوقهم ، فإن الرجل منکم إذا ورع فی دینه وصدق الحدیث وأدى الأمانة وحسن خلقه مع الناس قیل هذا جعفری ، فیسرنی ذلک ویدخل علی منه السرور ، وقیل هذا أدب جعفر ، وإذا کان على غیر ذلک دخل علی بلاؤه وعاره ، وقیل هذا أدب جعفر ، والله لحدثنی أبی ( علیه السلام ) ان الرجل کان یکون فی القبیلة من شیعة علی ( علیه السلام ) فیکون زینها آداهم للأمانة ، وأقضاهم للحقوق وأصدقهم للحدیث إلیه وصایاهم وودائعهم ، تسأل العشیرة عنه فتقول من مثل فلان إنه آدانا للأمانة ، وأصدقنا للحدیث.» (وسائل الشیعه/ ج 12/ باب اول)

 5. .. قیل هذا جعفریٌّ فیسرنی ذلک و یدخل علیّ منه السرور

6. ... و قیل هذا ادب جعفر

 7. الامام الانیس الرفیق و الولد الشفیق و الاخ الشقیق و الام البره للولد الصغیر و مفزع العباد فی الداهیه الناد: امام، همدمی رفیق و (مثل) برادری صمیمی، پدری مهربان و مادری دلسوز برای کودک است و پناه‌گاه بندگان در گرفتاری‎های سخت... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤

دست گره‌گشای تو

زرشک‌مان تمام شده، قوطی کوچک زعفران هم دارد خالی می‌شود. دانه‌های آخر آلو را هم چند روز پیش توی غذا ریختم. دو سه تا خشک‌باریِ خوب دور و برمان هست اما دست دلم نمی‌رود این چند قلم را از این‌جا بخرم. پارسال اولین بسته‌های زرشک و آلو و زعفران مصرفیِ خانه‌ی نو را از فروشگاه مجتهدی خریدیم. همان نزدیکی‌های باب‌الجواد ... از شما که پنهان نیست حضرت سلطان؛ آب و رنگ و طعم غذا بهانه است، آب و رنگ دل‌مان تمام شده؛ آن‌ها را هم توی این مملکت، فقط می‌‎شود از دستِ شما گرفت؛ وقتِ زیارت‌های سحر رجبیه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر

یحیای او بشویم

  یک: داشتم ذوق می‎کردم با «تحننا منه...»1.+ یکی از همین شب‎های اول ماه. عشق می‌کردم ‌که «رجب» دوباره رسید. دوباره خودت را به مهربانی زده‌ای. از «تحنن» رسیدم به «حنان». یاد یحیی افتادم؛ وصفی که از یحیی توی کتابت آورده‌ای. لطف ویژه‌ات به او. همان‌جا که گفته‌ای به یحیی «حناناً من لدنّا»2 داده‌ای...

دو: پرسیده بود3؛ «حناناً من لدنا» که خدا در وصف یحیی گفته، یعنی چه؟ جواب داده بودند: یعنی «تحنن الله». یعنی خدا دوستش می‎داشت. پرسیده بود؛ از تحننِ خدا به یحیی چه رسیده بود؟ گفته بودند: هر وقت صدا می‌زد: «یا رب»، جواب می‌رسید: «لبیک یا یحیی». یعنی خدا زود جوابش را می‌داد.

 سه: بعد حالم خوب‌تر شد. فکر کردم توی این ماه با ما چنانی که یک عمر با یحیی بودی.

 

1- از متن دعای هر روز ماه رجب: «یا من یعطی من لم یسأله و من لم یعرفه تحنناً منه و رحمه»

2- سوره مریم/ آیه 13                                         

 3- ابی‌حمزه از حضرت اباجعفر- محمدباقر- سلامِ خدا بر او (روایتی ذیل آیه فوق در تفسیر المیزان)

4- حنان به معنی عاطفه به خرج دادن و شفقت کردن است. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر

برای سیزدهم رجب

یک: یکی از دعاهایی که مصطفی توی قنوت نمازهایش زیاد می‌خوانَد این است که خدا را قسم می‌دهد به علی بن ابیطالبسلام خدا بر او که در فرج صاحب‌مان تعجیل کند.1 بعد یک توصیفی از حضرت امیر توی آن دعا هست که من هر وقت حواسم باشد، دلم اوج می‌گیرد از عظمت آن وصف؛ «الذی لم یشرک بالله طرفه عین ابدا»؛ کسی که حتی به قدر چشم به هم زدنی به خدا شرک نورزید. باورش برای ماها که فکر و دل و زبان‌مان روزی هزار بار به شرک‌های جلی و خفی آلوده می‎شود سخت است. خیلی بزرگ باید باشد مردی که حتی به قدر پلک‌زدنی برای خدا شریک قایل نشد.

 دو: هر قدر هم فکر کنیم که مستقل هستیم و روی پایِ خودمان، هر قدر هم درس‌خوانده باشیم، دستمان توی جیب خودمان باشد، مدرن زندگی کنیم، روشن‌فکر باشیم، حتی رگه‌های فمنیستی لابه‌لای افکارمان جا خوش کرده باشد، خودمان هم می‌دانیم چه‌قدر به شما وابسته‌ایم. خدا این‌طور خواسته که شماها مایه‌ی قوام ما باشید؛ تکیه‌‌گاه روزهای تلخ و شیرین زندگی‌مان. روزتان، روزگارانتان مبارک مردهای خوبِ مهربان!

 سه: و روز پدر هم؛ برای همه‌ی سایه‌های مستدام بالاسر، آغوش‌های امن، شانه‎‌های مهربان، تکیه‌‌گاه‌های استوار، گوش‌های صبور شنوا، دست‌های پرکار و خسته، صورت‌های آفتاب سوخته هزاران بار مبارک.                                              

 

1- اللهم انی اسئلک بروح ولیک علی بن ابیطالب الذی لم یشرک بالله طرفه عین ابدا ان تعجل فی فرج مولانا صاحب الزّمان روحی لتراب مقدمه الفداه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

هوای ماه نو را داشته باشید

با بعضی از ماه‌های نو باید مثل مهمانِ عزیز رفتار کرد. باید خانه را برایشان آب و جارو کرد. به استقبالشان رفت. هلال‌شان هم که خیلی ناز دارد. باید دنبالشان گشت. 1 به هلالشان خوش‌آمد گفت. باید موقع دیدن هلال تازه‌شان دعا کرد 2... دعا کرد که خدا عمرمان را به دیدن ماه‌های عزیز بعدش هم قد بدهد3 .بعضی از ماه‌های نو آداب دارند؛ خیلی. ادبشان را نگه نداری می‌روند و معلوم نیست به این زودی‌ها دوباره  روی ماهشان را به آدم نشان بدهند. 

1. استهلال

2. اللهمّ اهلّه علینا بالامنِ و الایمان و السّلامه وَ الاسلام ... 

3. ... و بلغنا شهر رمضان...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر

و مادرِ ما؛ فاطمه

... بعدها پسرها که هر کدام مرد صاحب‌‎نامی شده بودند، خیلی‌وقت‌ها خودشان را «پسرِ فاطمه» معرّفی می‌کردند. سرشان را بالا می‌گرفتند وقتی می‌گفتند تربیت‌شده‌ی دامانِ چه مادری هستند. نتیجه‎ها و ندیده‌‎ها حتی وقتی می‎گفتند: «مادربزرگِ ما فاطمه ... »1 دلشان اوج می‎گرفت. چشم‎هایشان می‎درخشید.

 

1. از مصادیق: و جدتنا فاطمه ... در کلام امام عسگری علیه السلام  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

امانتی که زود برگردانده شد

شبِ تدفینِ زهرا سلام خدا بر او، وسط جمله‌هایی که با پیامبر زمزمه می‌کرده خطاب به ایشان گفته؛ ... لقد استرجعت الودیعه1. مجهول گفته جمله را.  نگفته امانت را برگرداندم. گفته؛ «امانت برگردانده شد». به خودش اگر بود، زود بود هنوز برای بازگرداندن آن امانتِ خواستنی. خیلی زود بود.

   1. نهج‌البلاغه / خطبه 202

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، درد

آدم‌های حال‌‎خوب‎کن

و یکی از دعاهای هر روز باید این باشد که؛ خدایا آدم‌های خوب سر راه من بگذار. بس که حال‌خوب‌کن است وقتی یک روز، توی لحظه‌ی هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی، بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود و کلامش، نگاهش، نوشته‌اش آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی. و فقط از دستِ خودِ خدا برمی‌آمده که آن آدم را، یا کلام و نگاه و نوشته‌اش را برای آن لحظه‌ی خاص‌ سرِ راه زندگی ما بگذارد.

شاید یکی دیگر از دعاهای هر روز هم بتواند این باشد که؛ خدایا من را هم از واسطه‌ها‌ی خوب‌کردنِ حالِ بنده‌هایت قرار بده؛ چیزی شبیه آن‌چه حضرت سجاد توی دعای مکارم می‎خواهند؛ و اَجِر للناس علی یدی الخیر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

مثل گل آفتاب‌گردان

به نظرم یکی از کلیدواژه‌های دوست‌داشتنی سوره‌ی «صاد»، واژه‌ی «اوّاب» باشد. وقتی خدا توی این سوره‌- با آن موسیقی خاص- سه چهار بار از بنده‌های خوبش – داوود و سلیمان و ایّوب - با این وصف یاد می‌کند؛ «اواب». یعنی کسی که زیاد به خدا رجوع کند. رویش را زیاد به سمت خدا بگیرد. خیلی شیرین است که خدا بنده‌ای را این‎طوری توصیف کند: «بنده‌ی خوبی بود؛ زیاد به سمت ما بازمی‎گشت».×

 

×... نعم العبد انّه اوّاب (سوره صاد/ آیه 30)

 

پ.ن: برای خاطر آیه‌ها +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

و به یاد بیاور مریم را...

 برای زادروز پیام‎بر خدا  عیسی مسیح و برای ارادت و شادباش به محضر مادر پاک و آسمانی‎اش مریم -سلام خدا بر آن‌ دو - :

لحظات تولد مسیحسلام خدا بر او  لحظات پیچیده در خوف و رجاست برای مریم. سلام خدا بر او. گفته بود؛ «ای کاش پیش از این مرده بودم و از خاطره‌ها فراموش شده بودم».2 و فقط خدا می‌‎داند که چه‌قدر درد و اضطرار و استیصال ریخته توی این جمله. آن‌قدر که پشت‌بندش ندایی آسمانی دلش را قدری آرام کند که «لا تحزنی»3.

خدا برگزیده‌هاش را4 از لابه‌لای درد و رنج‌ها بیرون می‎‌آورد و تصویرشان را قاب می‎کند و می‎زند به دیوار دنیا. که تا همیشه مثال‌شان بزند برای اهل ایمان5. این درد و رنج گاهی از جنس به خطر افتادنِ آبروست. امتحان آبرو برای دختر راست و پاک‌دامان بنی‎اسرائیل. دختری که از قبل تولد خدا قبولش کرده بود و تربیتش را عهده‌دار شده بود6.     

 

1. و اذکر فی الکتاب مریم ... (سوره مریم/ آیه 16)

2. قالت یا لیتنی متُّ قبل هذا و کنت نسیاً منسیاً (سوره مریم/ آیه 23)

3. سوره مریم/ آیه 24

4. ضرب الله مثلاً للذین آمنوا ... مریم ابنت عمران (سوره تحریم/ آیات 11 و 12)

5. یا مریم ان الله اصطفاک ... (سوره آل‌عمران/ آیه 42)

6. فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتاً حسناً (آل عمران/ 37)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

برسان سلام ما را

نمی‌دانم این حس خوب را چه کسی آورده پاشیده به ذکر صلوات خاصه. این شیرینی و لطف محتوا از کجاست. حرف دل آدم را دورادور می‎زند. که خدایا هر چه سلام و رحمت و برکت است؛ پاک و پی‌درپی و مدام و فراوان و تمام و کمال، از طرف ما برسان به علی، فرزند موسی که رضا و مرتضاست، که اهل تقوا و پاکی است، که حجت توست برای همه‌ی آن‌ها که روی زمین هستند یا زیر خاک آرام گرفته‌اند، که اهل راستی است و  گواه و شاهد است بر ما، که خوب است. خیلی خوب. خیلی عزیز. که دلمان مدام برای زیارتش تنگ می‎شود.

خوب است که خدا مثل ماها اهل فراموشی نیست؛ سلام ما را زود می‌رساند حتماً.  


اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی، الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری، الصدیق الشهید، صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیاءک

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

مالک ملک دلی

پشت لپ تاپ نشسته‌ام، اسپیکر روشن است؛ مداح دارد می‌خواند: «یا علی! یا علی! مالک مُلک دلی +...»  دلم فشرده می‌شود. یادم به حاج آقا امجد می‌افتد؛ وقت‌هایی که بی‌هوا و این آواز به لب، وارد مسجد دانشگاه می‌شد. به حاج آقا قاسمیان هم، وقت‌هایی که ابیات حماسی فؤاد کرمانی را در وصف حضرت امیر آواز می‌کرد + . مصطفی اگر الان بود لابد می‌گفت زود ایمپرس می‌شوم. بر می‌گردم به بسته‌ی درس هفته‌ی آینده، چند تصویر ضمیمه می‌کنم به توضیحات «موهنجودارو» و «هاراپا» ... کنارم به لیست، اسم نجمه و همسر و دخترهاش را اضافه می‌‎کنم. متن شعر فواد را سرچ می‌کنم بدهم آقامحمدابراهیم، فردا بعد زیارت امین‌الله بخواندش. صدیقه دو تا پوستر داده که اگر لازم شد به دیوار بزنم. شاید بزنمشان به پرده‌ها، یکی تو هال،‌ یکی را توی اتاق. رویشان نوشته شده؛ « ... انت اخی و وارثی و وصیی ». دلم فشرده می‌شود دوباره. هم‌این جمله‌ها،‌ فردای ما را عید کرده. کاش تاب داشتیم زیر بیرق این ولایت بایستیم. کاش سهم‌مان از ولایت شما چیزی بیشتر از این‌ها بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

یکم ذی‌حجه

می‌شود همین حالا نشست سر سجاده و خدا را سوگند داد به لحظه‌های اول ذی‌حجه و به بیت عزیزی که بنا و بنیادش همین لحظه‌ها چیده می‌شود، به آن خانه‌ی کوچک که در زیر سقفش دو دریا به هم می‌رسند، به مهار ناقه‌ی بانو که در دست سلمان است، و به پیرهن عروسی‌اش که سهم آن زن مسکین می‎شود، به هم‌این لحظه‌های سرور و بهجت قلب علی سلام خدا بر او و به زرهش که کابین زهرا شده و به جهیزیه‌ای که بیشترش ظرف‌های سفالی‌‌ست+‌...  می‎شود خدا را به این‌ها قسم داد که رها نکند زندگی‎مان، زندگی‌هایمان را. که لطف او اگر نباشد،‌ رشته‌ی مهر و پیوندی باقی نمی‎ماند.

و باید صدقه بدهم برایت فاطمه؛ برای این رشته‌ی مهر نو...   


+جهیزیه‌ی زهرا که دید گریه کرد. بعد دستهایش را به آسمان بلند کرد و گفت: «اللهم بارک لقوم جل انیتهم الخزف»؛ خدایا برکت ببار بر خانواده‌ای که بیشتر ظرف‌هایشان گِلی‌ست. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

از افراط‌ها و تفریط‌ها

وقتی به جای لینک کتاب‌ها و مقاله‌های علمی، دسکتاپ را لینک طرز تهیه‌ی فلان غذا و بهمان سالاد و دسر پر کرده باشد و به جای اتاق مطالعه و پشت لپ تاپ، اهمّ اوقات شبانه‌روز توی آشپزخانه سپری بشود باید یاد این روایت حضرت امیر افتاد که «لا تری الجاهل الّا مفرطاً او مفرّطاً»... اگرچه هر افراطی انگار تفریطی با خودش دارد همیشه. باید مشق اعتدال بنویسم مدتی.

 

× جاهل را نمی‌بینی مگر در حال تندروی یا کندروی. (هفتادمین کلمه قصار نهج‌البلاغه)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

هلالَ اَمنٍ وَ ایمانٍ

یک؛ یک مناجات خوبی حضرت سجاد سلام خدا بر او  توی صحیفه‌شان دارند که با هلال ماه حرف می‌زنند1. آن وسط‌هاش به هلال نو می‎گویند؛ خدا تو را کلید ماه‌ی نو برای برنامه‌ای نو قرار داد2. پشت‌بندش دعاهای خوبی می‌کنند برای ماه نو و برنامه‌های نو و اتفاق‌های خوبی که می‌شود از خدا خواست توی این ماه بیافتد.  

دو: موسیسلام خدا بر او از روز اول ذی‌قعده سی روز با خدا قرار گذاشت، خدا هم ده روز اضافه کرد این قرار ملاقات‌ را؛ که این چهل روز یادگار بماند برای همه‌ی آن‌ها که هلال نوی ذی‌قعده را بهانه‌‌ای برای قرارهای خوب می‌‌کنند. قرارهای خوبِ چهل روزه شاید.

سه: تهران که بودم فاصله‌ام تا شما متروی ترمینال جنوب بود و سواری‌های قم ... حالا که دورتر شده‌ام و دستم کوتاه‌تر، باز مرا بخوانید بانو؛ ماهِ خانواده‌ی شما آمده دوباره؛ ‌بگیر از من جهانم را ولی بانو حرم را نه/ تمام جاده‌ها آری خیابان ارم را نه3.

چهار؛ روزهای ذی‌قعده هوای صحن و سرای شما را هم زیاد به سر آدم می‌زند. و این ذکر صلوات خاصه اگر نبود چه بزرگ‌تر می‌شد حجم دلتنگی من برای ملاقات شما؛ اللهمّ صلّ علی علیّ بن موسی الرّضا المرتضی.

 

1. دعای چهل و سوم؛ وکان من دعائه علیه السلام اذا نظر الی الهلال

2. جعلکَ مفتاحَ شهر حادث لامرٍ حادثٍ                                                                    

3. مطلع شعری از خانم زهرا بشری موحد 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

فرشته‌ای از کنار خانه‌ی ما رد شد

سفره‌ی شام را جمع کرده بودیم. آقای «ت» داشت از روی حدیث می‌خواند و رسیده بود به آن‌جا که جبرییل از خدا پرسیده بود: «اجازه هست من هم بروم زیر آن عبا و کنار آن پنج نفر باشم»؟... من دلم خواست بشود از خدا پرسید آیا اجازه هست ما هم برویم زیر آن عبا؟ جای خیلی خواستنی و امنی باید باشد؛ برای همه‌ی لحظه‌های خوشی و ناخوشی زندگی... بعد رسید به آن‌جا که پیام‌بر(ص) به علی(ع) گفته بود این ماجرا توی جمع دوست‌دارهای ما گفته نمی‌شود مگر آن‌که رحمت من بر آن‌ها فرود می‌آید و فرشته‌ها گرداگردشان را احاطه می‌کنند و برایشان آمرزش می‌خواهند... من دلم خواست چشم‌هایم باز بود و می‌دیدم راستیِ این حرف‌ها را... قدری برگشتم و در و دیوار خانه‌مان را نگاه کردم و فرش  و وسایل را و فکر کردم لابد این‌ها می‎بینند نزول فرشته‌ها را و فکر کردم اصلاً برای همین ذوق داشتم که نوبت میزبانیِ ما رسیده بود، که بچه‌ها این بار توی خانه‌ی ما جمع بشوند و به عادت مألوف، «حدیث کساء» بخوانند. که برسیم به همین جای آخر؛ به وعده‌ی آمدن فرشته‌ها ... که باور کنم لابد به سادگی و خلوصِ گفتن این جمله‌ها می‌شود فرشته‌ها را دعوت کرد به خانه‌ی تازه‎مان.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

جایش چه خالی‌ست این روزها

برای ترس زن‌ها دیه داده بود. دیه داده بود تا آن لحظه‌ی خوف‌آوری که دل‌شان از صدای سم اسب‌های مردان جنگی،‌ لرزیده و ریخته را قدری جبران کرده باشد. در ازای گریه‌ی بچه‌های ترسیده، دیه داده بود. برای جنین‌هایی که از وحشت آن حمله،‌ سقط شده بودند دیه داده بود... این روزهای غزه را اگر می‌دید حالش چه بد بود؛ مردی که حتی برای لرزش دل زنی،‌ حتی برای گریه‌ی وحشت‌زده‌ی کودکی از صدای چکاچک شمشیر، دیه می‌پرداخت1.


1. علی پسر ابی‎‌طالب - سلام خدا بر او

پ.ن:‌در ماجرای هجوم خالد بن ولید به یکی از قبایل اطراف،‌ وقتی رسول خدا، ‌علی بن ابی‌طالب را مأمور دل‌جویی و جبران خسارات وارده به این گروه نمودند ... فلما رجع الىَ النبى صلى الله علیه و آله قال یا على! اخبرنى بما صنعت. فقال: یا رسول الله! عمدت فاعطیت لکل دم دیه و لکل جنین غره و لکل مال مالا و فضلت معى فضله فاعطیتهم لمیلغه کلابهم و حبله رعاتهم و فضلت معى فضله فاعطیتهم لروعه نسائهم و فزع صبیانهم و فضلت معى فضله فاعطیتهم لما یعلمون و لما لا یعلمون ... (مستدرک الوسائل/ ج 18)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، درد

باشد که با تقوا بشوید

لحن آیه آن‌قدر صریح و بی چون و چراست که حرص آدم درمی‌آید. «کتب علیکم الصیام...»؛ روزه برای شما نوشته شد! نه جای اعتراضی هست نه چون و چرایی. نه کسی هست که بپرسم؛ کی نوشته؟ چرا نوشته؟ چرا نظر من را نخواسته وقتِ‌ نوشتن؟‌چرا باید قبول کنم؟ چرا باید زیر بار بروم توی این گرمای چهل و چند درجه، هفده هجده ساعت غذا نخورم، آب نخورم؟! می‌آیم که شاخ و شانه بکشم،‌ که اعتراض کنم، کولی‌بازی در بیاورم، که در بروم از زیر بار این تکلیف اجباری ... پشت‌بندش می‌گوید؛ «لعلّکم تتّقون». انگار گفته باشد؛ بلکه آدم بشوید؛ ادب بشوید. سرکش‌تر می‌شوم. آخر آیه اما دوباره توی گوش‌هایم زنگ می‌زند؛ «لعلّکم تتقون». کسی هنوز در منِ ‌سرکش هست که تا می‎آیم خط و نشان بکشم،‌ آب سردی بریزد رویم و دستم را بگیرد. کسی هست که دلش آدم‌شدن می‌خواهد. که مثل بچه‌مثبت‌ها زود رام می‎شود و قبول می‌کند این تکلیف را. کسی که بندگی دلش می‌خواهد؛ که حرف‌گوش‌کن است هنوز‌.

حرف گوش کردم. یک‌ماه تمرین اجباری که وسط دفترم نوشته بودی را قبول کردم؛ نوشتم. تو هم بیا و آقایی کن و آن ایهام و ابهام و شاید و امای «لعلکم» را بردار. بیا دفترهای مشق‌مان را چشم‌بسته خط بزن. قبول کن. آدم‌مان کن.

 

یا ایّها الّذین آمنوا کتبَ‌ علیکمُ الصّیامُ کما کتِبَ علی الّذین من قبلکم لعلّکم تتّقون (بقره/ 183)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید؛ روزه بر شما نوشته شد همان‌طور که بر پیشینیان شما نیز نوشته شده بود؛ باشد که تقوا پیشه کنید. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

ما یتیم‌های بی‌امام

این دعای «اللهم کن لولیک» دعای عجیبی‌ست. آدم را دچار این تصور می‌کند که شما هستید و زنده هستید و آن‌قدر عزیز هستید که باید روزی چندبار دعایتان کرد و شما را به خدا سپرد: «خدایا مراقبش باش! یاری‌اش کن! هوایش را داشته باش!...»1. تازگی‌ها اما اگر حواسم جمع باشد، با خواندنش مشکل پیدا می‎کنم، بس که درونم را به چالش می‎کشد؛ اگر او واقعاً زنده است من چرا نشسته‌ام؟ آن منِ‌ ملامت‌گرم بیدار می‎شود و حس یک آدم نشسته‎ی بی‎خاصیت را پیدا می‌کنم که فقط بلد است برای امامش دعا کند؛ خدایا مراقبش باش،‌ هوایش را داشته باش... حرفم شبیه حرف بنی‌اسرائیل می‎شود وقتی به موسی می‎گفتند: "تو و خدایت بروید بجنگید، ما همین‌جا نشسته‌ایم".یکی از همان‌هایی که قرآن مدام با اسم «خوالف» و «قاعدین» سرزنش‌شان می‌کند،؛ با لحن توبیخ و طعنه3 ... زود می‎گذرم از روی عبارت‌های دعا که این‌ها یادم نیاید.

 اگر تو زنده هستی و واقعاً قرار است یک روز برگردی حال ما نباید این باشد و اگر نیستی پس تکلیف آن‌همه دلیل و حجت عقل و نقل چه می‌شود؟ اگر آن همه دلیل و حجت راست است،‌ پس ما چرا نشسته‌ایم؟ چرا حال آدم‌هایی را نداریم که عزیزشان اسیر است،‌ در بند است، غایب است؟ چرا به نبودنت این‌همه عادت کرده‌ایم؟ چرا حتی دعا برای آمدنت عادت‌مان شده؛ محض ثواب می‎خوانیمش.  

مریم پیامک زده که امشب قرار است تا صبح توی خانه‌شان چهارده هزاربار «امن یجیب» بخوانند. فکر خوبی‌ست. به مصطفی بگویم تا صبح بنشینیم و امن‌یجیب بخوانیم. یک‌بار در سال هم که شده مثل آدم‌هایی بشویم که از نبودن تو مستأصل شده‌اند. بیچاره شده‌اند. که از اضطرار تو طاقت‌شان تمام شده. یک شب هم که شده باور کنیم دنیا بدون تو،‌ جای زندگی نیست. به خدا التماس کنیم شاید راضی بشود و به ما برت گرداند یا دلش به حال ما بسوزد؛ ‌به حال یتیم‌های بی‎امامی که سالی یک‌بار یادشان می‎آید آدم بی‎ امام چقدر یتیم می‎شود.4

 

1. اللهم کن لولیک ولیاً و حافظاً و... ناصراً و ...

2. فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون. سوره مائده/ آیه 24

3. آیه‌های سوره توبه توی این لحن سرزنش و هشدار و توبیخ و رو کردن نفاق‌های درونی، آدم را بیچاره می‌کند.

4. امام حسن عسکری از پدرش و ایشان و از پدرانشان روایتی دارند که با این جمله شروع می‌شود؛‌ »ناگوارتر از یتیمی فرد از ‌پدر و مادر،‌ یتیمی آن کسی است که از امامش دور افتاده و توان وصول به او را ندارد ... ». (الاحتجاج/ ج 1/ ص 66)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

ولادت‌های بزرگ

انسانیت به روزهای سوم و چهارم و پنجم شعبان خیلی بدهکار است. روز تولد آدم‌هایی که اگر نبودند، فهمیدن خیلی چیزها سخت بود، شاید محال بود حتی. اگر نبودند، آدمیت چند پله از این‎جایی که هست پایین‌تر بود. آدم‌هایی که تولدشان، زندگی‌شان، مبارزه‌کردن‌شان، حرف‌زدن و رفتارشان و مرگ‌شان آرمان است، حماسه است. می‌شود همه‌ی زندگی‎‎شان را قاب کرد و زد به دیوار دنیا که تا آخر تاریخ همه بیایند و ببینند و دل‎شان اوج بگیرد.

آدمیت به آدمی که وسط معرکه بگوید مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح می‌دهم و بعد سر و تن خودش را، بچه‌هایش را، برادرهایش را و یارانش- رویایی‌ترین صحابه‌ی تاریخ- را از دم تیغ بگذراند بدهکار است. انسانیت به آدمی که بعد از یک‌‎دست شدن، بلند بگوید «اگر آن یکی دستم را قطع کنید هم دست از یاری حق برنمی‌دارم» بدهکار است. آدمیت به آدمی که کلمه‌های بلند و راستش، در زیبایی و عمق، به وحی می‎مانَد بدهکار است.

این سه روز ماه شعبان را شاید بشود به این فکر کرد که؛ چه واژه‌هایی بی‎مصداق می‎ماندند اگر ولادت‌های تاریخی این سه روز اتفاق نمی‌افتاد.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

گوش این طایفه آواز گدا نشنیده‌ست

دلم می‌خواست صاف بروم جلوی ضریح و زیارت رجبیه بخوانم. وارد که شدم، حالم فقط حال شکر بود و جمله‌ی اول زیارت رجبیه... حرم شلوغ بود؛ مثل همیشه. آدم‌های زیادی با امام رضا کار داشتند؛ مثل همیشه... امام اما لابد آرام بود و صبور بود و کریمانه و بزرگوارانه به حرف‌های همه‌شان گوش می‎داد. من دلم می‎خواست به جای گفتن این‌همه حاجت‌های بزرگ و کوچک فقط آمده باشم زیارت. فقط آمده باشم بگویم؛ «حالا هم که نیستید به اندازه‌ی آن وقت‌هایی که میان مردم حاضر بودید، باور دارم که امام من هستید و نور من توی تاریکی‌ها و حجت من توی این زمانه‌ی عجیب و غریب... »*... نمی‎شد اما. حاجت‌های بزرگ و کوچک توی دلم می‌آمدند و می‌رفتند. آقامحمدابراهیم توی صحن انقلاب وسط زیارت جامعه، این بیت را یادم آورد که؛ «ندهد مهلت گفتار به محتاج، کریم ... ». آرام شدم. بعد غرق شدم توی زیارت و باورم آمد مخفی‌های ضمیر دلم را هم می‌داند و اگر صلاح بداند دعا می‌‎کند. هر چه باشد امام است.  


* اللهم انی اعتقد حرمه صاحب هذا المشهد الشریف فی غیبته کما اعتقدها فی حضرته  (بخشی از دعای اذن ورود)

این+ پست هم...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

پای یک مادر در میان است

دکتر شریعتی توی کتاب حج، آن‌جایی که برای من همیشه اوج کتاب بود، از هاجر گفته‌اند و از این‌که «تمامی‌ِ حج به خاطره‌ی هاجر پیوسته است». به دامان هاجر1، به استیصال هاجر توی مسعی.... قصه‌ی اعمال این روزهای وسط ماه، این روزهای سفید2، که خیلی‌ها را به خودش مشغول می‌کند هم، دوباره قصه‌ی اضطرار یک مادر است3. و ما هزار و دویست سال است روزهای وسط ماه رجب را به لحظه‌های استیصال یک مادر گره می‎زنیم. این را لابد فقط یک مادر می‌فهمد که برای نجات پاره‌تنش، میان او و خدای او چه اتفاقی می‌افتد که می‌تواند جاودانه‌ترین نیایش‌ها و مناسک‌ها را در طول تاریخ به جا بگذارد. اضطرار مادرها، توی آن لحظه‌ها انگار راست‌ترین اضطرارهاست.

1. حجر اسماعیل

2. ایام البیض

3. ام داوود

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

هم‌صحبت شما بودن

حاشیه‌ی بعضی خطبه‌ها و روایت‎ها به قدرِ اصلشان خواندنی‌ و جذاب‎اند. این چند روز مدام جمله‎ی اول خطبه متقین* توی ذهنم می‎چرخد و توی چشمم اشک می‎چرخانَد. اول خطبه با این جمله شروع می‎شود: «رُویَ اَنَّ صاحباً لِامیرالمومنین علیه‌السّلام یقال لَه همّام...»؛ روایت شده امیرالمؤمنین مصاحبی داشت به اسم همام... نرفته‌ام لغت عرب را بگردم ببینم دقیقاً «صاحب» به همان معنایی مصاحبی هست که ما توی فارسی استفاده می‎کنیم یا نه؟! یا ببینم «صاحب» دقیقاً به چه حدی از تعامل گفته می‌شود. اما معادل‎های قرآنی‌اش توی توی ذهنم هست. نرفته‌ام بگردم سرگذشتی از همام پیدا کنم، اما از ادامه‌ی همین جمله و از آخر خطبه برمی‎آید که خیلی آدم‌حسابی بوده است. حسرت خوردن به جایگاه کسی در اندازه‌های همام به قد و قواره‌‎ی من نمی‌آید، اما این چند روز- خودِ شما می‌دانید- چند بار بغضم رفته و آمده، وقتی مدام روی این عبارت ایستاده‌ام؛ «صاحباً لامیرالمؤمنین»... حتی حسرتش هم شیرین است.



*و مِن خطبه له علیه السلام یصف فیها المتقین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

او دیگر است امشب

دوست دارم این ماه را، وقتی هر روز یادم می‌آورَد برای همه‌ی خوبی‌های این‌دنیایی و آن‌دنیایی1 می‎شود به تو امید داشت2.


1. جمیع خیر الدنیا و جمیع خیر الاَخره
1. ارجوه لکلّ خیر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

ربّ المشرق و المغرب

... و خدایی که آن سحرگاهِ رویایی، صدای بنده‌های شرقی‌اش توی کوچه پس‌کوچه‌های شهر مرسینگ* با صدای نسیم، با صدای موج‌ها آمیخته بود؛ یا ارحم الرّاحمین اِرحمنا.

 باورم شد آن‌قدر بزرگ هستی و آن‌قدر عزیز که آن مشرق‌های دور هم بنده‌ها‌ی خوبِ مبتلا داشته باشی.


Mersing*
* بندری کوچک در ساحل دریای چین؛ شرق مالزی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

بنشینم روی سجاده و سکوت کنم

یک جای خوبی هم هست توی دعاهای عزیزِ این ماه که می‌گوییم؛ همه‌ی خواسته‌ها را می‌شنوی و هیچ درخواستی از طرف تو بی‎جواب نمی‌مانَد1. امید می‎پاشد به دلِ آدم. خصوصاً که اول همان دعا این‎طور صدایش زده باشیم؛ ای آن‌که درونِ آدم‌ها را حتی اگر سکوت کرده باشند، می‌دانی2... بعد توی شبی مثل امشب که شب جمعه‌ی اول ماه است، آدم دلش می‌خواهد بنشیند روی سجاده و فقط سکوت کند و سکوت کند.

 

1. لکلِّ مسأله منکَ سمعٌ حاضرٌ و جوابٌ عتید

2. و یعلم ضمیرَ الصّامتین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

باب استیصال در هنگامه‌ی مواجهه با توت فرنگی

تو از کجا بلد شدی «توت فرنگی» را این‌قدر قشنگ بیافرینی؟ آن کلاهکِ به‌قاعده‌*ی سبز، آن خال‌های مشکی قشنگ، آن رنگ قرمز در کمال. این فرم و ابعاد متناسب؟ بعد من چطور دلم بیاید میوه‌ی به این قشنگی را بخورم؟ چطور نگاهش کنم و دلم فشرده نشود؟ بعد چطور دلم بیاید از خیر عطرش بگذرم و نخورم؟!

سبحان‌الله چه کلمه‌ی خوبی‌ست برای هنگامه‌های شگفت‌زدگی از خلاقیتت؛ سبحان‌الله.

و اردیبهشت چیزی کم داشت اگر این میوه‌های قرمز دوست‌داشتنی نبودند.


 *«به‌قاعده» توی لهجه‌ی شیرازی یک صفت است؛ یعنی چیزی که در اوج تمام و کمال سر جایش باشد و ... :)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

بلکه تو را پیدا کنیم...

آخرش کتابت چاپ شد. امروز همه آمده بودند برای رونمایی‌اش + +... خودت هم بودی؟

-----------------------------------------
آقای محمدسعیدِ یزدان‌پرستِ لاریجانی
سلام!
گفته‌اند برای کتابی که پر از خاطره‌های توست باید مقدمه بنویسم. من اما نشسته‌ام و مثل همیشه دارم فکر می‌کنم نوشتن از شماها چقدر سخت است. چقدر آسان نیست. دوباره دارم فکر می‌کنم اصلاً چرا قبول کردم این چند خط را من بنویسم. می‎دانی! این روزها مُد شده توی این‌جور نوشته‌ها بگوییم شماها آدم‌های عادی‎ای بوده‎اید. اما خودمان می‌دانیم که نبوده‎اید. شماها همیشه قد نگاهتان، قد درد و دغدغه‌تان یک سر و گردن از بقیه بلندتر بوده‌، و هم‌این، برای شما و از شما نوشتن را سخت می‌کند. رفیقت  راست می‌گفت: «این‌هایی که شهید می‌شوند قصه‌شان یک جورِ دیگری‌ست».

قصه‌ی تو هم یک‌ جورِ دیگری‌ست. گفته‌اند برای شروع، بیوگرافی‌ات را بنویسم. باید بهشان می‌گفتم بیوگرافیِ آدم‌ها، آن«جورِ دیگر» را نشان نمی‎دهد. تو، یکی از اولین روزهای تابستان 1346 توی تهران به دنیا آمده‌ای، بزرگ‌تر شده‎ای، مدرسه رفته‌ای، قدری دروس حوزوی خوانده‌ای، چند سال جنگیده‌ای، بعدِ جنگ آمده‎ای دانشگاه و توی رشته‎ای که همیشه دوست داشته‌ای – معماری- درس خوانده‌ای، بعدش توی یکی از روزهای فروردین 72 که دیگر چهار پنج سال از جنگ گذشته بود، رفته‌ای فکه و شهید شده‌ای. می‎بینی؟ بیوگرافی همین‎جوری است. آن«جورِ دیگر» را نشان نمی‌دهد. گفتم که؛ قصه‌ی شماها را نوشتن سخت است.     

نوشتن از آدمی که هم حواسش به حال و روز آبدارچیِ دانشکده بوده، هم اتفاقات افق‌های دور و نزدیک دنیای اسلام از افغانستان و لبنان تا آفریقا را رصد می‌کرده و دغدغه‌شان را داشته، آسان نیست. نوشتن برای آدمی که هم یادش بوده برای بهبود اوضاع دانشکده محل تحصیلش، برنامه پیشنهادی بنویسد، هم حواسش بوده به خانواده فلان رفیقش که توی بوسنی می‎جنگیده، سر بزند، هم هوای روحیه خواهر برادرهایش را داشته که پرستارِ پدر مریضشان هستند- قبول کن- سخت است. 

چند روز پیش یک عکس بزرگ سیاه سفید از تو آوردند و توی سرسرای دانشکده به دیوار زدند؛ کنارِ عکس بقیه رفقای شهیدت. در و دیوار دانشکده قبلاً هم از اسم تو و عکس‌ و خاطره‌هایت خالی نبود، این یکی اما فرق می‌کند. اصلاً لطف هم‌دانشکده‌ای بودن با تو همین است. این‎که مدام عکس و اسمت را روی در و دیوار دانشکده ببینیم و قدری حواسمان پرتِ تو بشود. بلکه به خودمان بیاییم. بفهمیم آدم، هزار و نهصد روز از عمر نوجوانی و جوانی‌اش را بجنگد یعنی چه؟! بفهمیم آدم بعدِ جنگ، توی اوج تصمیم به ازدواج و زندگی مشترک، دوباره تعطیلات عیدش را بلند شود برود فکه، مستند بسازد، خاطره‌های فتح رفقای شهیدش را روایت کند یعنی چه؟! آن‌قدر دور شده‌ایم که باورِ این‌ها هم برایمان سخت است.

«روایت فتح» با اسم آقا مرتضای آوینی گره خورده، اما هنوز هم خیلی‌ها مبهوت مانده‌اند، توی آن همه رفقای گرمابه و گلستانِ آقا مرتضی، چطور تو هم‌سفر همیشگی‌اش شدی؟! چطور از بین آن همه، توی آن «سفر عاشورایی» آقا مرتضی تو را با خودش برد؟! خیلی‎ها دلشان خواست جای تو باشند. درِ باغِِ شهادت، پنج سال بعدِ جنگ، توی فکه برای شما دو تا باز مانده بود هنوز. آن روزهای آخر حال و هوایت را هر کس دیده بود، یقین کرده بود خبری هست. فاطمه‌تان  می‌گفت: یکی از آن همان روزها، بی‎هوا، از پشت میز طراحی بلند شده‌ای، به سینه زده‌ای و خوانده‌ای: «کربلا! کربلا! ما داریم می‌آییم»! آقا مرتضی راست گفته بود؛ چه جنگ باشد و چه نباشد، راهِ شماها از کربلا می‌‎گذرد. «چگونه در بندِ خاک بمانَد آن‌که راهِ کربلا را می‌شناسد»؟! با این‌همه، همیشه گفته‌ام تو انگار پشت آقا مرتضی قایم شده‌ای. هر بار حرف از فکه و بیستم فروردین 72 به میان می‎آید، همه‌جا لبریز از عطر و اسم سید مرتضی آوینی می‌شود. تو انگار خودت را نشان نمی‌دهی. ما اما این‌بار آمده‌ایم پیدایت کنیم.   

این جوری نگاهمان نکن. از راهِ دوری نیامده‎ایم آقا سعید! هم‎دانشکده‎ای‎های تو هستیم. فقط چند سال دیر رسیده‎ایم. زودتر اگر آمده بودیم لابد ما هم هر مدلی که بودیم- مذهبی و غیرمذهبی- شیفته‌ی آن خلق و خوی مثال‎زدنی و لبخندهای تمام نشدنی می‎شدیم. آن لباس‌پوشیدن‌های آراسته و آن چهره‌ی دل‎ربا؛ صورت کشیده و ابروهای مشکیِ پیوسته. ما هم با تو اردو می‌آمدیم؛ همان سفر اصفهان شاید؛ که دلِ همه را برده بودی. ما هم می‌شدیم یکی از ده‎ها هم‎کلاسی‎ات که قدر عمری از تو یاد گرفته‌اند. یکی‎ از همان‌ها  که گفته؛ «سعید، مفاتیح‎الجنانِ من بود، برکت زندگی من بود». یکی از همان‌ها که وقتی «به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم...»  را می‌خوانَد و می‎شنود، یادِ تو می‎افتد.  یکی از همین‌ها که جای تو هنوز هم توی زندگی‎شان خالی‌ست. ما هم اگر چندسالی زودتر آمده بودیم این فرصت را داشتیم که با تو خاطره داشته باشیم، بعد هر چند وقت یک‌بار یادمان به تو بیافتد، به حرکات و سکناتت، به لبخندهای همیشگی‌ات، بعد لابد دلمان برای آن همه مهربانی و خوش‌ا‌خلاقی تنگ بشود و گوشه چشم‎مان قطره‎ای بدرخشد. مثل همه این آدم‎هایی که وقتی ازشان سراغ تو را گرفتیم، چشم‌هایشان برق زد.  

چند ماه پیش یکی از بچه‌های دانشکده، دو تا از مصاحبه‌های مجموعه را به ایمیلی ضمیمه کرده بود و برایم فرستاده بود. عنوان ایمیلش را گذاشته بود؛ «شهیدمون». دلم ‌لرزید. راست گفته بود. تو مالِ مایی. شهیدِ مایی. توی همین دانشکده‌ای که ما درس می‌خوانیم بوده‌ای. توی همین آتلیه‌‎ها خط کشیده‎ای، ماکت ساخته‌ای، اسکیس زده‌ای! با خیلی از همین استادهای ما درس داشته‌ای. هم‌این‌جا نفس کشیده‌ای. هم‌این‌قدر نزدیک. ما هم مالِ تو هستیم؟! ماها را هم خواهر، برادرهای خودت به حساب می‌آوری؟! هم‌دانشکده‌ای‌های خودت؟! بعد، توی آن «روزِ نزدیک» ، که به شماها اجازه‌ی شفاعت می‌دهند، که می‌توانید «سبعین من اهل بیته»  را شفاعت کنید، ما هم ممکن است توی لیستِ تو باشیم؟! اهلِ تو باشیم؟! می‌شود یعنی؟!

نمی‌‎دانم خودت هم یادت هست یا نه. یک‌بار توی سه سالگی گم شده بودی. حمیدتان  همه جا را دنبالت گشته بود؛ شاید این‌جا باشد، شاید توی آن کوچه، شاید... تا بالاخره پیدایت کرده بود. بعدِ شهادتت جایی نوشته که هنوز هم گاهی دنبالِ تو می‌گردد؛ «هنوز هم گاهی میانِ جمعیت دنبالش می‌گردم و با خودم فکر می‌کنم باید خوب بگردم. شاید اگر دقت کنم، پیدایش کنم. حتماً هست. من که همه‌جا را نگشته‌ام».
می‌دانی آقا محمدسعید! مقدمه را بی‌خیال، بیوگرافی را هم. خواستم بگویم ما هم توی صفحه‌های این کتاب می‌خواهیم بگردیم بلکه تو را پیدا کنیم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

و مادرِ ما؛ فاطمه...

مادرِ «حسن» و «حسین» بودن، عادی نیست. منحصر به فرد است؛ منحصر به شما. دختری مثل «زینب» پروراندن، اصلاً معمولی نیست. اما الان دلم می‎خواهد از همین افقِ پایین خودم شما را نگاه کنم. بعد مثل همیشه دلم فشرده بشود برای لحظه‌های معمولیِ مادری که معمولی نبود. برای مادری که وقت بازی، برای حسن و حسین‌ش شعر می‎سرود؛ شعرهای نغز بداهه. مادری که بلد بود وسط همان شعرهای بداهه، وقتی که پسرکش را بالا می‎انداخت، حرف‌های قشنگ بزند؛ «اشبه اباک یا حسن/ واخلع عن الحق الرِسن»1. برای مادری که بلد بود، برای پسرش بخوانَد؛ «تو مثل پدر من شده‎ای، اصلاً شبیه علی نیستی»2! تا لبخند روی لب‎های همسرش بنشاند. برای مادری که مهره‌‎های گردنبندش را می‎ریخت کف زمین که میان بچه‌ها مسابقه بیافتد برای جمع‌کردن‌شان ... برای مادری که روشنی و گرمی خانه‌ی کوچکی بود در نزدیکی مسجد پیام‌بر... امروز از صبح، همه‌اش دلم برای مادری که در جوابِ سلام بچه‌هایش می‌گفت: «سلام روشنیِ چشمم»، «سلام میوه‌ی دلم»3 فشرده می‌شود. من همین پایین‎ها هم قدری شبیه شما بشوم خوب است.



1. حسن! مثل پدرت باش، ریسمان را از گردن حق باز کن!
2. انت شبیه بابی/ لست شبیهاً بعلی
3. و علیک السلام یا قره عینی و یا ثمره ،فؤادی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

روضه‌‌ی حرمت و شکستن را

دل من باز روضه می‌خوانَد، روضه‌ی غربت شقایق را 
روضه‌ی حرمت و شکستن را، روضه‌ی گریه‌های صادق را 
روضه‌ای را که باز می‌خواهند، پر پروانه را بسوزانند 
اصلاً انگار شیوه‌ی خصم است، نیمه‌شب خانه را بسوزانند
وحشیانه هجوم آوردند، دشمنت داشت خنده سر می‌داد 
با طنابی که بست دست تو را، تا کشیدند عمامه‌ات افتاد 
نه عبایی به روی دوشت بود، پا برهنه زِ خانه‌ات بردند 
ای محاسن سفید شهر رسول! خونِ دل اهل خانه‌ات خوردند 
.

.
گر چه بردند وحشیانه تو را، تازیانه نخورد همسر تو 
خانه‌ات را اگر چه سوزاندند، زخم خاری ندید دختر تو 
گرچه بردند وحشیانه تو را، خواهرت بین کوچه دیده نشد 
از عقب بی‌هوا به پنجه‌ی باد، موی طفلت دگر کشیده نشد+

  

+متأسفانه اسم شاعر را نمی‌دانم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر ، درد

معجزه‌ی یک عصر خسته

چقدر از ظهر گذشته؟! نمی‌دانم. کسل شده‌ام و بی‎حوصله. مقاله‌ها را دوباره بالا و پایین می‎کنم بی آن‌که ذره‎ای تمرکز داشته باشم و بفهمم‌شان. هوای آنکارا ابری‌ست یا آفتابی؟! آسمان دلش را یک‌ دله نمی‌کند. انتظار باران خسته‌ام کرده. دو روز است فرصت نشده با مامان حرف بزنم. کاش زودتر بشود برای چند روز برویم شیراز. دلم تنگ است. به مصطفی پیامک بزنم؟! نه. حواسش از کار پرت می‎شود. یک فنجان چای یا قهوه شاید...؟! نه، حوصله‌ی درست‌کردن‌شان را هم ندارم حتی. دل‌تنگی و بی‎حوصلگی و خستگی یکی شده‌اند و هجوم آورده‌اند. سرم را می‌گذارم روی میز. شاید چند دقیقه خوابم ببرد. گوشه‌ی سمت راستِ لپ‌تاپم پنجره‌ی کوچکی باز می‎شود و صدای هشدارِ ظریفی: «ایتز نا تایم تو پری عصر1». پنجره‌ی کوچک، من را از پشت میز بلند می‎کند، آب خنکی به دست و صورتم می‌زند و می‌کشاندم روی سجاده. نماز می‌خوانم. خستگی و بی‎حوصلگی و دل‌تنگی می‌روند. تو می‌آیی و حرف‌زدن با تو می‎آید و دعایِ خوب تعقیب عصر می‌آید و سوره‌ی شیرینِ «والعصر»... حالم خوب می‎شود. معجزه همین نیست مگر؟! باید به تو ایمان بیاورم.

 1. It’s now time to pray Asr.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

روحت شاد پیرمرد

اوقات پنج‌گانه نماز- خصوصاً صبح‌ها- در میان ده‌ها صدای اذان که از هر طرف می‌آید، از یک جای نه خیلی نزدیک، صدای اذان مرحوم «مؤذن‌زاده» می‌پیچد. اوایل فکر می‌کردم متوهم شده‌ام. اما چند روز پیش موقع اذان صبح با مصطفی یقین کردیم این صدای اذان مرحوم مؤذن‌زاده است که آن وسط‌ها طنین می‌اندازد و به خاطر لحن متفاوتش با اذان‌های این‌جا، کاملاً قابل تشخیص است. هنوز کاشف به عمل نیامده که این صدا، از کجاست؟! یک مسجد شیعیان توی این حوالی؟! یک نمازخانه یا محل تجمع ایرانی‌ها؟! یا شاید خانه‌ی یک ایرانی که دوست دارد نمازش را فقط با صدای اذان مؤذن‌زاده آغاز کند.

خلوص که باشد، حتی «صدا» هم می‌تواند باقیات الصالحات آدم بشود.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

از اسم‌های قشنگی که تو داری...

مصطفی می‌خواست برای حال اضطرارِ عزیزی، دعای «مشلول» بخواند. همراهی‌اش کردم. تا حالا این دعا را نخوانده بودم. توی اسم‌های قشنگ تو غرق شدم. رسیده بودیم به آخرهای دعا: «یا رادّ یوسُف علی یعقوب، یا کاشِف ضرّ ایّوب ... یا مَن ربَطَ علی قلبِ امّ موسی، یا من بشّر زکریّا بیحیی»1. مصطفی منقلب شده بود، من مبهوت بودم. سال‌های سال، توی همه‌ی لحظه‌های سخت بنده‌هات، تو بوده‌ای، صدایشان را شنیده‌ای، دل‌شان را محکم کرده‌ای، گرفتاری‎شان را برطرف کرده‌ای. بعد، همه‌ی این اسم‌های بلند، که هر کدام قصه‌ای پشت‌شان دارند، وصف تواند. اسم تو. بر زبان آوردنِ هر کدامشان به قدر لحظه‌ای معرفت تو را به قلب‌مان هدیه می‌دهند. همین معرفت‌های لحظه‌ای را هم عشق است. چه خوب که امشب سفره‌ی «جوشن کبیر» پهن است. می‌شود توی دریایِ اسم‌های تو غرق شد دوباره.


1. ای کسی که یوسف را به یعقوب برگرداندی، ای که گرفتاری ایوب را برطرف کردی، ای کسی که دل مادر موسی را محکم کردی، ای که زکریا را به مژده ولادت یحیی شاد کردی...

+ و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها: و نیکوترین نام‌ها از آنِ خداست. او را با آن نام‌ها بخوانید. (اعراف/180)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

و چه شیرین است اسم‌هایتان

جبرییل آمده بود که به محمّدصلوات‌الله علیه بگوید: «اسمش را شبّر بگذار. همان اسمِ پسر اول هارون، علیعلیه‌السّلام برای تو مثل هارون است برای موسی».

اسمش را «شبّر» گذاشتند؛ عربی‌اش می‌شد؛ «حسن»... نوزادی متولد شده بود؛ در خانه‌ی کوچکی در نزدیکی مسجد پیامبر.

 

+ فَما اَحلی اَسماءُکُم (فرازی از جامعه کبیره)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

سلامِ خدا بر او

خیلی‌ها آمدند و رفتند؛ به مصلحت یا به ضرورت. اما کسی دیگر توی زندگی مرد جای بانو را نگرفت؛ هیچ وقت...

 گفته بود: «خدیجه... و دیگر مثل او کجا پیدا می‌‎شود؟! دیگر برای من چه کسی مثل او می‎شود»؟!

مرد لابد صداش لرزیده بود وقتی این کلمه‌ها را می‌گفت.


1. خدیجه و اَین مثل خدیجه؟! صدِقتنی حین یکذّبنی النّاس وایدتنى على دین الله و اعانتى علیه بمالها... (سفینه البحار/ج 1/ ص 381)

+ به بهانه سال‌روز وفاتشان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

تو که بلدی بعدِ ناامیدی باران ببارانی...

باران‌های شبانه، هوای روزهای این‌جا را خوب می‌کند1. نمی‌دانم این نسیم‌های خنک، روزها را خواستنی‌تر کرده یا عطر مهربانی تو که همه‌جای زمین و زمان را برداشته، همه‌جای زندگیِ من را... نگفته بودم من آدمِ ایمان‌آوردن‌های بعدِ بارانم؟! ... وَ هو الّذی ینزّل الغیث مِن بعدِ ما قنطوا و ینشرُ رَحمَته.2


 1. باشد، حواسم هست؛ شب‌ها را باید بارید که روزها خوب بشوند.  

2. و اوست که بعدِ ناامیدی باران می‌باراند و رحمتش را می‌پراکند... (شوری/28)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

شهر خدا

یک: توی حافظه همه‌مان، «شهر رمضان» با «انزل فیه القرآن» عجین است. نزدیک که می‎شود، عطر قرآن می‌پیچد؛ ماهِ شیرینِ آشتی با قرآن.     

دو: هنوز هم وقتی عبارت‌های ابتدایی خطبه شعبانیه را می‌خوانم، دلم می‎لرزد. «... هو شهرٌ دعیت فیه الی ضیافه الله». دعوت شده‌ایم به مهمانیِ خدا. باورش خیلی هم آسان نیست.

سه: ماه مبارک امسال، به قدر چند قدمی از ایران دورم. اما این‌جا هم اوقات پنج‌گانه از هر جهت، صدای اذان می‎پیچد. سحر که با مصطفی بلند شده بودیم، چراغ خیلی از همسایه‌ها روشن بود. دیروز که رفته بودم خرید، سوپر مارکت را آذین بسته بودند برای آمدن ماه مبارک. و روی میزِ تازه‌های غرفه کتاب‎فروشی، پر از قرآن بود. با هر رمضان، قرآن تازه می‎شود. بهارش می‎رسد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

من پادشاه نیستم

از دیدن هیبت پیامبر به لکنت افتاده بود و کلماتش بریده‌بریده شده بودند. رسول خدا بلند شد، جلو رفت، مرد بیابانی را محکم در آغوش گرفت. گفت: «با من راحت باش، با من راحت حرف بزن. من برادرِ توام! پادشاه نیستم که با من به لکنت حرف می‌زنی. من پسر همان زنی هستم که با دست‌هایش، شیرِ بزها را می‎دوشید». حتی حرف آمنه و عبدالله را پیش نکشید. خودش را پسر حلیمه معرفی کرد؛ یک دایه‌ی صحرانشین و روستایی. که مرد راحت باشد. راحت حرفش را بزند.*

*خدا خانه دارد/فاطمه شهیدی (با اندکی تغییر)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

حضرت موسی بن جعفر

زیر دین چارده معصومم اما گردنم
زیر دین حضرت موسی بن جعفر بیشتر

گردنم در زیر دین آن امامی هست که
داده در ایران ما طوبای او بر بیشتر*


*حسین رستمی +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

ایام البیض

آی روزهای سفید که در راهید!
بیایید که بدانم
سفیدیِ شما بیشتر است
یا سیاهی‌های دل من

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

تا سیرترت بینم، یک لحظه مدارایی

مثل جوانه‌ی سرمازده‌ای که با نوازش بارقه‌ای از نور جان بگیرد، جان می‌گیرم وقتی تقویمِ پیشِ رویم شب بیست و نهم جمادی را نشان بدهد، وقتی دو شبِ دیگر بشود روی سجاده دست‌ها را بالا برد و تو را با «یا من ارجوه لکلّ خیر» صدا زد.

برسان عمر مرا به ماه بعد و ماه بعد و ماه بعد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

وَ جدّتنا فاطمه

بالای تختم یک تابلو روی دیوار نصب است. بچه‌های دفتر به من هدیه دادند به مناسبتی. بهانه‌ای است که آن روایت عجیب* را هر روز بخوانم و هر بار بهت‌زده‌ بشوم از نفهمیدنِ قدرِ شما...

همیشه فکر می‌کنم یک مجهولیتی توی خلقت‌تان، آمدن و رفتن‌تان هست، یک رازگونگی که انگار قرار نیست هیچ‌وقت منکشف بشود. آدم مات می‌‌شود وقتی ماجرای تولدتان را می‌خوانَد. مبهوت می‌شود که ساره و کلثوم و آسیه و مریم -سلامِ خدا بر آن‌ها- آمده باشند که مادرتان را یاری بدهند توی آن زایمان مبارک. آمده باشند به استقبال قدم‌های شما که داشتید به این دنیا پا می‌گذاشتید. یک راز آسمانی انگار داشت توی زمین برملا می‌شد. و زمین انگار آن زنان بزرگ را به شهادت می‌گرفت؛ «و لولا فاطمه لما خلقتکما...».

آمدید و رفتید و قدر و منزلت‌تان مجهول ماند برای ما +. حالا هر سال، بیستم جمادی‌الثّانی، روز میلادتان را به هم مبارک‌باد می‌گوییم و یادمان هم نیست رازی که شما باشید چرا هیچ وقت برای زمینی‌ها فاش نشد.

* قال العسگری علیه‌السّلام: نحن حجج‌الله علی خلقه و جدّتنا فاطمه، حجّته علینا: ما حجت‌های خدا بر خلایق هستیم و مادرِ ما فاطمه، حجت خدا بر ماست. (تفسیر اطیب البیان)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

شهیدمون

مهسا عنوان ایمیل امروزش که دوباره دو تا از مصاحبه‌ها را برایم فرستاده گذاشته «شهیدمون». دلم می‌لرزد. مهسا راست می‌گوید تو مالِ مایی. شهیدِ مایی. توی همین دانشکده‌ای که ما درس می‌خوانیم بوده‌ای. همین‌جا نفس کشیده‌ای. ما هم مالِ تو هستیم؟! ماها را هم خواهر برادرهای خودت به حساب می‌آوری؟! هم دانشکده‌ای‌های خودت؟! بعد، توی آن «روزِ نزدیک»1، که به شماها اجازه شفاعت می‌دهند، که می‌توانی «سبعین من اهل بیته»2 را شفاعت کنی، ما هم ممکن است توی لیستِ هفتادنفره تو باشیم؟! اهلِ تو باشیم؟! می‌شود یعنی؟!

1.یوم الازفه
2. یشفع الشهید سبعین من اهل بیته

پ.ن: مطلب مالِ قبل‌ترهاست، به بهانه سال‌گرد شهادت‌تان گذاشتمش این‌جا؛ آقای محمدسعید یزدان‌پرست! که بگویم یادت من را فراموش نشده.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

هوا مسیح‌نفس گشت و باد، نافه‌گشای

یک: بهارها فکر می‌کنم طبیعت این همه خوشی و زندگی و زیبایی را چطور در خودش تحمل می‌کند؟! این همه ظرفیت را از کجا می‌آورد؟! زمین - بعدِ چند ماه مردگی و کسالت و بی‌رنگی- این‌همه شکوفه و لاله و شقایق و نسترن را، این‌همه رنگ را، این باران بهاری را، این هوای مسیحایی را چطور در بر می‌گیرد؟!

دو: سه روز پیش، با وعده و وعید یک سفرِ دوباره‌ی اردیبهشتی، دلم را از خانه‌ی پدری کنده‌ام و برداشته‌ام آورده‌امش تهران. مثل دختربچه‌های سه ساله کز کرده گوشه‌ای، هنوز قهر است با من.

سه: به اعجاز بهار ایمان می‌آورم وقتی بلد است این شهرِ شلوغِ خاکستری را این‌همه طراوت و آب و رنگ بدهد. خواستنی و دوست‌داشتنی‌اش کند.

چهار: آی خدایی که بلدی ظرفِ زمین را بزرگ کنی برای این‌همه سرخوشی و طراوت و زندگی. ظرفِ دلِ من بزرگ کن برای بندگیِ خودت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

باز باران

باران که می‌آید دلم «زیارتِ جامعه» می‌خواهد. زیرِ این بارانِ نرمِ لطیفِ بهاری بیشتر... بخوانم و برسم به آن‌جا که «و بِکُم ینزّل الغیث»؛ برای خاطرِ عزیز شماهاست که باران می‌بارد، که آسمان دریغ نمی‌کند، که روزگارِمان نو می‌شود. تر و تازه می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

از لذت‌های اسفندی

دانه‌های کاشته شده را نگاه کنی و برایشان «انّ الله فالق الحبّ و النّوی...»* بخوانی.

درِ گوش من از «فلق» بخوان. از شکافتن، از سر برآوردن، از این روحِ مرده، حیات بیرون بیاور، یا فالق الحبّ و النّوی!

*«خداوند، شکافنده‌ی دانه و هسته است. زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‌آوَرَد... » (انعام/95)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

‌برای قدم‌های امروز

... و لا یطئونَ موطئاً یغیظُ الکفّار... الّا کتب لهم به عملٌ صالح
انّ الله لا یُضیعُ اجر المحسِنین*

... و هیچ قدمی که کافران را به خشم می‌آورد برنمی‌دارند مگر آن‌که به سبب آن، برای آن‌ها عملی نیک نوشته می‌شود،
همانا خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند.

*سوره توبه/ آیه 120

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

خدایِ بهمنِ 57

صدای «الله اکبر» مردم از روی پشت بام‌ها بلند شده. راست می‌گویند. تو بزرگی؛ بزرگ‌تر از همه‌ای. بزرگی‌ات را خیلی از همین مردم به چشم دیده‌اند و یقین کرده‌اند. توی همان روزهایی که ناباورانه پیر و مراد و رهبرشان را بعد پانزده سال تبعید، برگرداندی. با عزت برگرداندی. توی همان روزهایی که دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی را توی مملکت‌شان ورانداختی. با ذلت ورانداختی. عزیزشدن و ذلیل‌شدن توی دست‌های توانای توست. تو بزرگ‌تر از همه‌ای. تو خدایِ روزهای بهمنِ پنجاه و هفتی.      

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

تمامِ خاک را گشتم...؟!

کیف پولش را  گم کرده با مبلغ قابل توجهی پول که برایش برنامه‌‌ها داشته... همه‌ی جا‌های باربط و بی‌ربط را توی این چند روزه گشتیم. خبری نشد. دیروز پیامک زده؛ «این رو شنیدی که؛ اگه به اندازه‌ی لنگه کفش‌تون دنبالِ ما بودید، ما رو پیدا می‌کردید؟! حالا که پول‌مون گم شده یادِ این حدیث افتادم».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

همه می‌میرند

جنازه را گذاشته‌اند وسط کوچه. صدای جیغ و گریه‌ی زن‌ها بلند شده. خودشان را انداخته‌اند روی جسد. اجازه نمی‌دهند مردها جنازه را بلند کنند. همسایه‌ها از صدای جیغ و گریه سرِشان را از پنجره‌ها آورده‌اند بیرون. تهِ دلِ همه خالی شده. مواجهه با مرگ، رنگ از رخسار همه برده. همه خیره شده‌اند به کفن سفید و پارچه‌ی ترمه‌ای که کفن را پوشانده. کسی توی کفن هست که تا همین چند ساعت پیش توی دنیای ما بوده، نفس می‌کشیده، زندگی می‌کرده. همین چند ساعتِ پیش اجل غافلگیرش کرده. به قدرِ نفس‌کشیدنی هم مهلتش نداده. حالا فقط یک جسدِ بی‌جان از او مانده و مشتی خاطره، چند ماه، چند سالِ دیگر یادش هم قرینِ فراموشی می‌شود. صدای «لا اله الّا الله» کوچه را برمی‌دارد. جنازه را با چشم تعقیب می‌کنم و زیرِ لب می‌گویم «لا اله الّا الله». کلمه‌های کسی طنین می‌اندازد توی وجودم، نهیب می‌زند؛

یا بنیّ اکثر مِن ذکر الموت
و ذکر ما تهجم علیه
و تفضی بعد الموت الیه
حتّی یأتیک و قد اخذتَ منه حذرکَ و شددت له ازرک
و لا یأتیک بغته فیبهرک

فرزندم!
زیاد یادِ مرگ کن
یادِ جایی که ناگهان در آن فرو می‌افتی
و بعدِ مردن به آن می‌رسی
تا وقتی سراغت آمد، آماده باشی، کمربسته و مهیّا
نکند ناگهانی غافلگیرت کند و مغلوب شوی*

* نامه سی و یکم نهج‌البلاغه/ ترجمه فاطمه شهیدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

قلبِ گوش، گوشواره‌های قلبی

از یک خانم پیرِ نحیف توی مترو که تنگیِ نفس داشت و گوشواره‌هایش را حراج کرده بود، سه جفت قلب خریده‌ام! سه جفت گوشواره‌ی قلبی‌شکل؛ مشکی و نقره‌ای و نگینی. حالا گذاشته‌ام‌شان این بغل، جلوی آینه. گوش‌هایم مدام قلب‌دار می‌شوند!

قلبِ گوش باید همان‌ باشد که فقط حرف‌های تو را می‌شنود. کلمه‌های مهربانِ تو را. نه؟ گوشواره‌های قلبی امّا روی گوش‌هایم دهن‌کجی می‌کنند و توی آینه به من می‌گویند گوشِ تو با این گوشواره‌ها قلب‌دار نمی‌شود. وقتی حرف‌هایی که باید نمی‌شنوی.

... وَ لهُم آذانٌ لا یَسمَعونَ بِها (اعراف/179)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

یا کافیَ مَن استَکفاه

همه می‌روند. همه پشت می‌کنند، همه نامهربان می‌شوند.
تو بمان. تو باش. تو نرو. تو پشت نکن. تو مهربان باش.

تو برای من کافی بودی. تو برای من کافی هستی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

و قبرٌ بطوس

توی شعرش1 به حضرتِ مادر (س) شکایت آورده بود که قبور بچّه‌های شما چرا این‌همه پراکنده‌اند؟!... شعرِ دعبل را که شنید، اشک‌هاش جاری شد. بعد گفت: «دعبل! می‌خواهی یکی دو بیت هم من اضافه کنم که قصیده‌ات تمام بشود، کامل بشود؟» دعبل با اشتیاق گفت: «بله یا بن رسول الله»! شروع کرد بداهه سرودن: «و قبرٌ بطوسٍ یا لها مِن مصیبه/ الحّت عَلی الاحشاء بالزّفرات/ الی الحشرِ حتّی یبعثُ الله قائماً/ یفرّج الهمّ عناّ الهمّ والکرباتِ»... دعبل عجیب و غریب آقا را نگاه کرد، قبری از اهل بیت توی طوس سراغ نداشت...

1. قصیده تائیه دعبل خزاعی در مدح و مصیبت اهل بیت (ع)

2. و یک قبر هم توی سرزمین طوس هست، آه از مصیبت او که تا قیامت، ناله‌های سوزناک به جگرها می‌اندازد تا آن‌که خداوند، قائم (عج) را مبعوث کند...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

السّلام علیک یا شمس الشّموس

سلام خورشیدِ خورشیدها

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

دریچه‌ای که بسته شد

 بعدِ از ارتحالِ محمّد(ص)، شب و روز گریه می‌کرد*. همسایه‌ها شاکی شده بودند که چرا این‌قدر ناله می‌کنی؟ پیام‌برِ خدا که به رحمت الهی واصل شد، به آرامش ابدی رسید. جواب داده بود: گریه‌ام برای محمّد (ص) نیست. می‌دانستم او عزم رحیل دارد. گریه‌ام برای آن است که با رفتنِ حضرتش، وحی قطع شد. که اخبارِ آسمان‌ها دیگر به ما نمی‌رسد!

* امّ ایمن +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

رسولی که حبیب بود

فهمیدنِ این‌که حسابش از بقیه‌ی انبیاء جداست، کارِ سختی نیست. کافی‌ست قدری دل به آیه‌ها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود. خیلی خاص‌تر از یک رسول برای راسل‌ش.
گاهی فکر می‌کنم نزول همه‌ی این‌ آیه‌ها + خیلی هم عجیب نیست وقتی محمّد(ص)، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود. همه‌ی این نازکشیدن‌ها و نازخریدن‌ها فقط از محبّی برای حبیبش برمی‌آید. این روزهای آخر صفر باید بنشینیم و عزایِ فقدانِ مردی را بگیریم که عزیزکرده‌ی خدا بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

قلبم را آرام کن

قلب، دائم در اضطراب است؛ تا مادامی که به حق اصابت بکند. وقتی که به حق اصابت کرد، آرام می‌شود داداش‌جون!*

*آیت‌الله حق‌شناس (آقا میرزا) (ره)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود

بهایِ «اَشهد انّ علیّا ولیّ الله» را باید از همین هفتاد و دو نفری پرسید که این روزها عازمِ قربان‌گاهند.

شاد باشد روحِ بلندت که گفته‌ای؛ «در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود».*

 

*سید مرتضی آوینی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

باز این چه شورش است...

می‌شود تو را قسم داد به این اولین داربست‌های عزا که از در و دیوارِ کوچه‌ها بالا می‌رود، به همین لباس‌های سیاه که از گوشه کنارِ بقچه‌ها پیدا می‌شود، به این اولین لرزش‌های عاشوراییِ دل، به همین روزهای آخرِ ذی‌حجه...
آه
 به روزهای آخر ذی‌حجه
به کاروان عزیزترین‌هات که عازمِ آن «مذبح عظیم» است،
و به دلِ عزیزی که در تب و تابِ ظهر روزِ دهم به تلاطم افتاده،
یا الله
یا الله
یا الله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

بیست و پنجم ذی‌حجه

سال‌روزِ فرود آمدن‌تان مبارک!
آی همه‌ی آیه‌های دوست‌داشتنیِ «هل اتی»!
آیه‌های معطّر به «سلسبیل» و «کافور» و «زنجبیل» و «شراب طهور»
آیه‌های بهشتی که دلِ آدم را پرواز می‌دهید تا «جنّت» و «حریر»، تا «سندس خضر» و «استبرق»...

چه بزرگ‌اند آن چهارنفری که اجرِ انفاقِ قرص‌های نانِ جو، اجر انفاقِ افطار سوّمین روزِ نذر‌شان، نزولِ شما شد؛ هُمُ الاَبرار... انّ الابرار یشربونَ مِن کأسٍ کانَ مِزاجُها کافوراً.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

آن پنج‌نفر

حتی اسقفِ آن‌ها هم فهمید شماها فرق دارید. از همان دور که دیدِتان، دانست توی چهره‌ی شماها یقینی هست که می‌تواند عالم را تکان بدهد. فهمید آن پیرمرد با آن دو تا بچه‌ی خردسال و آن مرد و زنِ جوان، اگر دست به دعا بلند کنند، کوه‌ها می‌جنبند. احدی از مسیحیانِ نجران زنده نمی‌مانند. گفت: بروید بگویید ما تسلیمیم، مباهله نمی‌کنیم.

بیست و چهار ذیحجه؛ سال‌روزِ مباهله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

امیری که بیت‌المال را بر خودش حرام کرده بود

شمشیرش را روی دست گرفته بود و صدا می‌زد: «کسی هست این را از من بخرد؟ به خدا قسم با همین شمشیر، بارها غم و غصه را از چهره‌ی رسول خدا زدوده‌ام. به خدا اگر بهایِ خریدن جامه‌ای داشتم، هرگز نمی‌فروختمش».

امیرالمؤمنین بود؛ علیّ ابن ابیطالب؛ خلیفه‌ی مسلمین. همه‌ی ثروت دنیای اسلام از شام و حجاز و عراق تا مصر و یمن تا ایران، در دستانِ او بود. حالا محتاجِ خریدنِ جامه‌ای، شمشیرش را برای فروش به بازار کوفه آورده بود؛ همان شمشیرِ رویایی را...

باورتان می‌شود؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

بیعتِ سخت

مرد از غصه دق می‌کرد از شنیدنِ آن‌که سربازی شامی توی دوردست‌ها، خلخال از پای زنی یهودی به غارت برده بود. درد، همه‌ی وجودش را می‌آکند وقتی بیوه‌زنی توی پس‌کوچه‌های کوفه، مَشک سنگینِ آب را بر پشت می‌کشید و می‌بُرد. خودش را مجازات می‌کرد، صورتش را به آتش تنور می‌سوزاند اگر از حالِ یتیمان غافل می‌شد.


هر روز بارها به ولایتش شهادت می‌دهم. غدیر که بیاید به همه با لبخند می‌گویم؛ «خدا را شکر که ما را از متمسّکین به ولایت او قرار داد». اما از غصه‌ی درد و رنج مردان و زنان و کودکانی توی کوچه‌های دور و نزدیک نمی‌میرم، دق نمی‌کنم، از درد به خودم نمی‌پیچم. خودم را برای این‌همه غفلت مجازات نمی‌کنم...

این الفاظِ لقلقه‌ی زبانم را نبینید. همیشه گفته‌ام بیعت کردنِ با شما سخت است، پذیرفتنِ ولایتِ شما سخت است، شیعه‌‌ شدن بر مردی که توی مسیر حق، آن‌همه به خودش سخت می‌گرفت سخت است، «ابوذر» و «مقداد» و «میثم» شدن و ماندن سخت است، پایِ بیرق تو ماندن سخت است. +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

تسبیحِ انگشتانِ تو

آن انگشت‌های ظریفِ کشیده برای پیانو زدن.. نه... برای این خوب است که تسبیحِ دانه‌کشیده‌ی من باشد تا بعدِ هر فریضه، تکبیر و تحمید و تسبیح را روی بندبندِ انگشت‌هات دوره کنم.  

تسبیحم را زود برگردان! 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

و اَنّ سعیه سوفَ یُری

به سعیِ به ثمر نشسته‌ی قاصدینِ حرمت
که کم‌کم جامه‌های احرام را از تن به در می‌آورند،
که مُحرم شده بودند، که مَحرم می‌شوند،
به ثمر بنشان سعی‌های ناقصِ مرا.

 

و انّ لیس للاِنسانِ الّا ما سعی/ و انّ سعیه سوفَ یُری (نجم/39و 40)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

برای یکم ذی‌حجه

گفتند: عشق زمینی حجاب است.
گفتند: هیچ موجودی را، هیچ مرد و زنی را نباید دوست داشت جز خداوند بزرگ.
اما در خانه‌ی کوچکی چسبیده به مسجد پیامبر، مرد و زنی همدیگر را بسیار دوست داشتند و خدایشان را نیز.
و خداوند پیشانی آن‌ها را بوسیده بود.*


*از مجموعه «بهشت، همان خانه کوچک بود»

حضرت عروس +

حضرت داماد +

مرج البحرین یلتقیان +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

الرّضا المرتضی

وقتی توی اوصافِ بهشت می‌رسم به آن‌جا که «رضی الله عنهُم و رضوا عنه»1 یک حسرتِ خوبی توی دلم جوانه می‌زند. فکر می‌کنم چه حالِ خوشی دارند بهشتی‌ها وقتی یقین دارند خدا از آن‌ها راضی‌ست. وقتی خودشان هم به آن‌همه نعمت راضی‌اند.

وقتی توی قرآن می‌رسم به «و رضوانٌ مِن الله اَکبر»2 دلم اوج می‌گیرد. فکر می‌کنم همه‌ی آن اوصافِ رویایی بهشت در مقایسه با این مقام رضوان هیچ است.

حالِ خوبی می‌شوم وقتی فکر می‌کنم به این‌که اسم‌تان «رضا»ست، به این‌که در مقام ارتضائید، به این‌که گفته‌اند راهِ رضایتِ خدا از رضایتِ شما می‌گذرد، به این‌که گفته‌اند خدا به دست‌ِ شما خلایقش را راضی می‌کند3، خوش‌حال می‌کند ... راهِ بهشت، راهِ «رضی الله عنهم و رضوا عنه» از رضایتِ شما می‌گذرد. می‌شود از ما راضی باشید یعنی؟!


1. بینه/8
2. توبه/72
3. اللهمّ صلّ علی علیّ بنِ موسَی الرّضا، الّذی ارتضَیته وَ رضیتَ به مَن شِئتَ مِن خَلقِک... (صلوات مرویّ از امام حسن عسگری (ع))

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

گردنه‌هایی برای سلام

توی فاصله روستای زادگاهم تا شیراز گردنه‌ای هست که سال‌هاست هر وقت از آن‌جا رد می‌شویم، بابا -حین رانندگی- به شما سلام می‌کند، برایتان صلوات می‎‌فرستد. بعدها دیدم عادتِ عموها هم هست. بعدترش دانستم سال‌های قبل، وقتی پدربزرگ+ از این‌جا رد می‌شده، گنبدِ حرم‌تان از آن‌جا پیدا بوده، باباحاجی توقف می‌کرده- شاید از اسب و مرکبش پیاده می‌شده- و به شما سلام می‌داده. حالا با آن‌که دیگر از آن‌جا، گنبد حرم‌تان کمتر دیده می‌شود، با آن‌که پنجاه سالی می‌شود که باباحاجی دیگر نیست، این عادتِ خوب برای بابا و عموها به یادگار مانده. برای ما هم ناخودآگاه.  

خواستم بگویم این‌جا از آن گردنه خبری نیست. اما زیاد می‌شود که وقت‌های استیصال، توی دلم، به گردنه‌هایی که می‌رسم، به شما سلام می‌دهم. این روزها که روزهایِ خانواده‌ی شماست، بیشتر.

سلام سیّدِ ساداتِ اعاظم
سلام آقای احمد پسر امام موسای کاظم (ع)
سلام برادرِ خوبِ امام رضا (ع)

پ.ن: برای ششم ذی‌قعده. روز بزرگداشت حضرت احمد بن موسی الکاظم (ع)، (شاهچراغ). سلامِ خدا بر او

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

... از آن اسبِ یال‌افشانِ زرد

یک: توی کتابِ ادبیات دبیرستانمان یک شعری بود از مرحوم اخوان، «باغ بی‌برگی». یادتان هست؟ با آن تصویرسازی کم‌نظیرش؛ «آسمانش را گرفته تنگ در آغوش، ابر با آن پوستینِ سردِ نمناکش... ». تهِ دلم خالی می‌شد هر وقت می‌خواندمش. بوی پاییز که توی شامه‌ی هوا می‌پیچد یاد آن شعر می‌افتم و «باغِ نومیدان» که «چشم در راهِ بهاری نیست».
   
دو: خدا، نعمتِ هستی را توی پاییز به من داد، یعنی یکی از روزهای همین فصل، لطف کرد و من را رساند به گلوگاهِ این دنیا و اجازه داد توی این کره خاکی نفس بکشم، بلکه چند قدم از پله‌های بندگی بالا بروم. من هم خوشم آمد از دنیا و هر روز بیشتر، دو دستی، چسبیدمش... با این‌همه، پاییزِ پارسال بود انگار که دانستم پاییز، معلّمِ دل بُریدن‌هاست.نه فقط دیدنِ درخت‌های چنارش که یکی‌یکی با برگ‌هاشان وداع می‌کردند، پرستوها و کلاغ‌ها که دل می‌کندند از وطن‌ شش‌ماهه‌شان، آفتاب که هر روز تندتر از روز قبل از این سمتِ کره‌ی خاکی خداحافظی می‌کرد... نه فقط این‌ها... اتفاق دیگری هم بود که یادم داد؛ دنیا، دنیای دل‌نبستن‌هاست. دنیایِ خداحافظی‌ها.

سه: هر قدر توی بهار و اردیبهشت، سرخوشم، پاییز، از حزن به استیصالم می‌کشانَد؛ مثل بغض‌های دمِ غروبش که توی دلم می‌چرخد و می‌چرخد تا گلویم، بعد تسلیمم می‌کند و خودش را می‌رساند به کاسه‌ی چشم‌هام... تا رویِ گونه‌هام.

چهار: نه بهار و نه پاییز، نه اردیبهشت و آبان و آذر، این تویی که من را می‌خندانی، می‌گریانی1، بغض می‌اندازی توی این گلوگاه. طوفان به پا می‌کنی توی دلِ من. تویی محوّلِ حال‌های گونه‌گون من... توی عالَم، مؤثری جز تو نیست2. ببخش این شِرک‌های مخفیِ من را وقتی عیان می‌شود.


1. و انّه هو اضحک و ابکی. (نجم/43)
2. لا مؤثّر فی الوجود الا الله
عنوان را از انتهای همان شعر اخوان گرفتم؛ «... جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن؛ پادشاهِ فصل‌ها، پاییز»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر

بگیر از من جهانم را ولی بانو، حرم را نه

هوای دیدن خورشید در سرم افتاد
که ناگهان به دلم جذبه‌ی حرم افتاد
کسی میان دلم «اشفعی لنا» می‌خواند
کسی که خاک‌ترین بود و از طلا می‌خواند1

صد و بیست کیلومتر که سهل است، آن‌قدر هوایی‌تان بودم که صد و بیست‌ها کیلومتر را هم می‌آمدم.

گاه‌گاهی که به درگاه کریمی می‌روم
راه می‌پویم نه با پا بلکه با سر بیشتر2

1. مجید تال
2. حسین رستمی +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

محمّدٌ رسولُ الله

برای دل‌ها
مثل قرآنید،
سهم بعضی‌شان از شما نفرت است و بغض و کینه1
سهم بعضی اما، جوانه‌های نور و محبت و رحمت2

1. وَلقد صَرّفنا فی هذا القرآن ِ لیذّکّروا وَ ما یَزیدُهُم الا نُفُورا ً (اسراء/41)
2. وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إَلاَّ خَسَارًا (اسراء/82)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

I Love My Prophet

بعضی دوست‌داشتن‌ها را هر چند وقت یک‌بار باید فریاد کرد؛ بلندِ بلند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

کلمه‌های غریب

امر کرده‌ بودی اصحابت این عهدنامه + را بخوانند و آن را به هم درس بدهند، جلوی چشم‌هایشان بگذارندش، و قول بدهند که به آن عمل کنند... دوستانت این نامه را گذاشته بودند کنار سجاده‌هایشان که یادشان بماند بعدِ هر نماز بخوانندش*... صدها سال گذشته، ما گاهی خیال می‌کنیم از دوستانِ شما هستیم، اما این کلمه‌ها + میانِ ما غریب‌اند، درست مثلِ خودتان.  

*... انَّهُ کَتَب بِهَذه الرِّسَالَة إلَى أَصحابهِ وَ أَمَرَهُم بِمُدَارَسَتِها وَ النَّظَر فِیها وَ تَعَاهُدِها وَ الْعَمَل بِها فَکَانُوا یَضَعُونَها فِى مَساجِد بُیُوتهم فَإِذا فَرَغُوا مِنَ الصَّلَاة نَظَرُوا فیها... (روضه کافی/حدیث اول) +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی

... اما به سبب تبرّک به صادق- رضی الله عنه- ابتدا کنیم. چون از اهل بیت، بیشتر سخنِ طریقت، او گفته است و روایت از او بیش آمده . پس کلمه‌ای چند از ایشان بیارم که ایشان همه یکی‌اند. چون ذکر او کرده آمد، ذکرِ همه بوَد. نبینی که قومی که مذهبِ او دارند، مذهبِ دوازده امام دارند؟ یعنی یکی دوازده است و دوازده، یکی. اگر تنها صفتِ او گویم به زبانِ عبارتِ من راست نیاید، که در جمله علوم و اشارات و عبارات، بی‌تکلّف به کمال بود. و قدوه جمله مشایخ بود، و اعتمادِ همه بر او بود و مقتدایِ مطلق بود و همه‌ی الاهیان را شیخ بود، هم عبّاد را مقدّم بود و هم زهّاد را مکرّم. هم در تصنیفِ اسرار حقایق، خطیر بود و هم در لطایفِ اسرار و تنزیل، بی‌نظیر. و از باقر- رضی الله عنه- بسی سخنِ عظیم نقل کرده است...*

*فریدالّدین عطّارِ نیشابوری- تذکره‌الاولیاء –باب اوّل

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

صبر کن بر من، صبر کن

خواستم بگویم همین جورِ خوبِ مهربانی که هستی، باش. خواستم بگویم به این بچه‌بازی‌های من نگاه نکنی یک‌وقت، قهرت بگیرد، تصمیم بگیری به عقوبتت ادبم کنی. من همان بی‌ظرفِ ناتوانی هستم که بودم. تو همان صبورِ یکتایِ بی‌نظیرِ من باش.

صبر کن بر من، صبر کن.
فلم اَرَ مولیَ کریماً اَصبَرَ عَلی عبدٍ لئیم مِنکَ علیّ*

* از فرازهای دل‌چسبِ «افتتاح»؛ من ندیدم مولای بزرگواری به قدر تو بر بنده‌ی بی‌مقداری مثل من صبر کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

توی این حیاط پر نورِ خانه‌ی پدری آدم بخواهد هم نمی‌تواند با نور قهر کند. وقتی صبح‌ها با نوازش اشعه‌های خورشید چشم‌هاش باز بشود. وقتی حتّی شب‌هاش نورانی باشد، بشود پیش از خواب، ساعت‌ها آسمان را تماشا کرد، مهتاب را، ستاره‌ها را.

توی روزها و شب‌های مهمانی‌ی که گذشت فکر می‌کردم، آدم توی این ماه، بخواهد هم نمی‌تواند با نور قهر کند. وقتی مهمان نور باشی. وقتی مهمانی به صرفِ نور باشد.

چند روز پیش دوباره داشتم کتاب چمران به روایت غاده را می‌خواندم. دوباره رسیدم به جمله‌هایی که مصطفای چمران پای تابلوی شمع‌ش نوشته بود. که اشک غاده را درآورده بود؛ «... و کسی که به دنبال نور است، این نور هر قدر هم کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود». و زیر لب زمزمه کردم؛ کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من.

سال‌ها پیش، وقتی توی تصمیمی درمانده بودم و مستأصل شده بودم، که نوری نداشتم برای تشخیص، توی دفتر یادداشت‌هام خطاب به خودم نوشته بودم؛ تو باید همه‌ی زندگی‌ات در طلبِ نور بگذرد، حتّی اگر هیچ‌وقت به نور نرسی. بعد زیرش به خودم دلداری داده بودم؛ می‌رسی، می‌رسی. نوشته بودم؛ «... هر چیز که اندر پیِ آنی، آنی». نوشته بودم؛ «الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم مِن الظّلمات ِ الی النّور».

امروز داشتم روی دریایِ ظلمت‌های خودم چند قطره‌ نور می‌پاشیدم. داشتم «والضّحی» می‌خواندم... یادم آمد دلم برای آفتاب تنگ شده. خیلی تنگ. برای آفتاب وسطِ ظهر که بتابد. که نور بدهد. که گرمم کند. دارد ظهر می‌شود. باید بروم توی حیاط...

ما ودّعک ربّک و ما قَلی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

جویند همه هلال و من ابرویت

اَلسّلامُ عَلیکَ یا شَهرالله الاَکبر وَ یا عیدَ اَولیائه
سلام ماهِ بزرگِ خدا
سلام عیدِ بنده‌های خوبِ خدا.

شاد آمدی!

پ.ن: بهار نارنج + توی ایّام مهمانیِ خدا به‌روز نمی‌شود. شاید اگر توفیق بود روی «برای خاطر آیه‌ها» + نوشتم و «حرفی برای تمام فصول»+

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

صلواتِ شیرین

آن‌جای صلوات شعبانیه1 را دوست دارم که می‌گوییم؛ «خدایا! عادتِ پیام‌بر، توی شب و روزهای این ماه این بود که روزه بگیرد و زیاد نماز بخواند و شب‌زنده‌داری کند»2. بعد یک‌جورِ خوبی توی دلِ آدم عزم می‌آید که به سنّت پیام‌بر توی این ماه، اقتدا کند. بعد دعا می‌کنیم که؛ «خدایا کمک کن روش ما هم توی این ماه، مثل پیام‌برت/ پیام‌برمان باشد»3. روزه بگیریم. شب‌ و روز قیام کنیم برای نماز. بعدش انگار آدم رویِ این را دارد که بگوید؛ «و نیل الشّفاعه لدیه»4. آن وقت، آخرِ صلوات، شیرین می‌شود. آدم رویش باز می‌شود که بگوید: خدایا! پیام‌بر را «شفیع مشفّعِ»5 من قرار بده. آدم روی این را دارد که «رضوان» بخواهد، «دارالقرار»6 بخواهد، «محلّ الاخیار»7 بخواهد.  


1. صلوات مرویّ از امام زین العابدین(ع) برای ظهرهای ماه شعبان که توی مفاتیح‌الجنان هست.
2. ... یدأب فی صیامه و قیامه فی لیالیه و ایّامه .
3. اللهمّ فاًعنّا علی الاستنانِ بسنّته فیه.
4. خدایا کمک کن به شفاعت او (پیامبر) برسم.
5. شفیعی که شفاعتش قبول می‌شود.
6. خانه‌ی آرامش (از القاب بهشت)
7. جایگاه آدم‌های خیلی خوب! (از القاب بهشت)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

...کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد

هر که کاه و جو خورَد قربان شود
هر که نورِ حق خورَد  قرآن  شود*
.
باید برویم این روزها به جای کاه و جو، قدری نورِ حق بخوریم. ضیافتش نزدیک است.

پ.ن:
«حرفی برای تمام فصول» + داشت خاک می‌خورد. دید عطر مهمانیِ قرآن همه جا را برداشته. دارد به روز می‌شود دوباره.

*مولوی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

بقیه‌الله فی اَرضِه

... و گفته‌اند آن «بقیّه‌الله»ی که توی قرآن آمده شمایید. انگار که از خدا فقط شما برای زمین باقی مانده باشید.

بَقِیّتُ اللَّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ... (هود/86)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ای آرزوی آرزو...

توی آل‌یاسین، به شما به اسمِ «مأمول» سلام می‌کنیم*. آن‌قدر نیامده‌اید و ندیده‌ایم‌تان که بودن‌تان و داشتن‌تان و دیدن‌تان به آرزو می‌مانَد. به ما گفته‌اند امّا شما از آن آرزوهایی هستید که حتماً یک روز برآورده می‌شوید، مستجاب می‌شوید. حتّی اگر یک روز به آخرِ دنیا مانده باشد.  


*مأمول یعنی آرزوشده
السّلام علیک ایّها المقدّم المأمول   

ای آرزویِ آرزو
این پرده را بردار از او
من کس نمی‌دانم جز او
مستان سلام‌ت می‌کنند
مستان سلام‌ت می‌کنند

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

آن دو چشمِ مست می‌گون

وقتی فرشته‌های موکّل‌ت موفق می‌شوند خواب از چشم‌هام بدزدند، همان میانه‌ی خواب و بیداری، بی‌هوا این مصرع  می‌آید به زبانم که؛ دو خواب‌آلوده بربودند عقل از دستِ بیداران*! و چه بسا خواب از چشمِ بیداران! خیلی سرخوش شده‌ام. نه؟!

 

*دو چشمِ مستِ می‌گون‌ت ببُرد آرامِ هوشیاران/ دو خواب‌آلوده بربودند عقل از دستِ بیداران

«سعدی»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

مادربزرگ

وضو که می‌گرفت، «انّا انزلناه» می‌خواند. من کِز می‌کردم گوشه‌ای و تماشایش می‎کردم. عزیز بود. بودنش برای روزهای چهار-پنج سالگیِ من غنیمت بود. شیرِ آب را که باز می‌‎کرد «بسم اللهِ» سوره را می‌گفت؛ آرام و کِش‌دار. دلش نمی‌آمد سوره‌اش را زود تمام کند، آیه‌های انّا انزلناه را برای همه‌ی وضو لازم داشت. زود خرج‌شان نمی‌کرد. همیشه موقع شستن دست‌ها رسیده بود به «تنزّل الملائکه و الرّوح...». اسم فرشته‌ها که می‌آمد، خیالِ کودکانه‌ی من پرواز می‌کرد.... چند روز پیش مهسا این روایت را یادم آورد؛ «هر مؤمنی که در وضویش سوره‌ی قدر را بخواند، از گناهان خود بیرون شود، مثل روزی که از مادر متولد شده است». یادش افتادم. سرش را که مسح می‎‌کرد رسیده بود به «سلامٌ هیَ...». حالا فکر می‌کنم هر بار، بعدِ مسح، پاک شده بود. لابد برای همین چهره‌اش بعدِ وضو می‌‎درخشید. می‎درخشید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

... عشق‌بازی می‌کنم با نامِ او

پرسیده بود: اسمت چیست؟
- علی.
- اسم برادرت؟!
- علی.
- علی، علی... پدرت چه می‌خواهد از این همه علی؟
- ...
- ...*
پدر گفته بود؛ به خدا اگر ده‌ها پسر داشتم اسمِ همه را علی می‌گذاشتم و اگر ده‌ها دختر، همه را فاطمه.


*مکالمه حضرت علی‌اکبر با والی مدینه +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

پدر، عشق، پسر

آدم دلش ضعف می‌رود وقتی آن محبّت غریب میان پدربزرگ و نوه را می‌خوانَد + و بعدترش می‌داند همان نوه‌ی شیرینِ سه- چهارساله، بزرگ که بشود و لیلایش را که بیابد، صاحبِ پسری می‌شود که یک‌جورِ عجیبی شبیه است به پدربزرگ؛ توی صورت و سیرت، توی گفتار و رفتار. آن هم پدربزرگی که پیام‌برِ خدا بوده. بعد معلوم است میانِ آن پدر و پسر باید قصّه‌ها بنویسند از عشق. بعد معلوم است پدر،باید حرف‌های عاشقانه بزند به پسرش؛ مثلاً گاهی بگوید؛ چند قدم جلویِ چشم‌هام راه برو تا سیر تماشایت کنم*.


*گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود...
ببخشید، آخرش روضه شد. عید قشنگِ میلادشان مبارک؛ آقایِ علیِ بزرگ‌تر از علی‌های سه‌گانه‌ی حسین (ع).

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

کوچه‌های شعبانیه

و تو چه می‌دانی، دلِ من چه می‌شود وقتی کوچه را بچه‌های قد و نیم‌قد ریسه می‌بندند. نمی‌دانی وقتی کوچه‌ای آراسته بشود و مهیّای دیدار، یعنی چه؟!
خوش به حالِ کوچه‌ها.

هذا یوم الجمعه... 20+

هذا یوم الجمعه...21+

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

مردی شبیه هیچ‌کس

از سال‌روزِ شهادتش شش روز گذشته ولی دلم نیامد این بریده از یادداشت زیبای حبیبه جعفریان را این‌جا نیاورم. کاملش را خودتان بخوانید*.

کتاب چمران را که می‌نوشتم، جاهایی بود که دلم می‌خواست سرش داد بزنم، در عینِ حال که بسیار دوستش می‌داشتم. وقتی غاده با التماس به او می‌گفت: «بیایید برگردیم. من نمی‌توانم این‌جا بمانم» مصطفی می‌گفت:«تو آزادی، می‌توانی برگردی» وقتی چشم‌های غاده پر از اشک می‌شد و می‌گفت: «می‌دانید که بدون شما نمی‌توانم برگردم» و مصطفی می‌گفت: «اگر خواستید، بمانید، به‌خاطر خدا بمانید، نه به خاطر من»و من به جای غاده توی سکوت جواب می‌دادم «اگر این‌طوری فکر می‌کنی چرا عاشق شدی؟ اصلاً چرا زن را به زندگی‌ات راه دادی؟ چرا نرفتی و خودت را توی اتوپیای خودت حبس نکردی؟ اصلاً فکر می‌کنی کی هستی؟!» و بعد یادم می‌آمد او کیست. او کسی است که من دلم می‌خواهد باشم. ما دلمان می‌خواهد باشیم. او کسی است که جور دیگری است. او کسی است که بین بزرگ و بزرگ‌ترین انتخاب می‌کند. بین خط و عبور از خط. او کسی است که ما به جادویش تن می‌دهیم تا این‌که هستیم نباشیم. تا قهرمان زندگی خودمان و دیگران باشیم.

* مجله همشهری جوان- شماره 364

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ارباب مهربان

غلامش را برای کاری صدا زد1. جوابی نشنید. برای بار دوم و سوّم صدایش زد، باز هم جوابی نیامد.

جلوتر رفت و پرسید: پسرم! نشنیدی صدایت می‌زدم؟!
-    چرا شنیدم.
-    پس چرا جوابم را ندادی؟!
-    چون از شما نمی‌ترسم!

دست‌هاش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت که غلامِ من از من نمی‌ترسد.

خواستم بگویم همه‌ی این بارهایی که من را صدا زدید و نیامدم و گوش نکردم و سربه‌راه نشدم، دلیلش همین بوده، خیلی مهربانید، از شما نمی‌ترسم!

 

1- حضرت علی‌بن‌حسین؛ امام سجّاد(ع)
    تولّد شیرین‌شان مبارک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

اَدِر کأساً وَ ناوِلها

همیشه به حرم شما که فکر می‌کنم یک تابلوی سفید بالایِ درِ ورودی یادم می‌آید که شب‌ها توی نورِ پس‌زمینه‌اش می‌درخشید. که رویش به خط سبز نوشته بود؛ «السّلام عَلیک یا ساقی عَطاشی کَربلاء». بعدش یادم می‌آید که همیشه، همین روضه برای اذن دخول حرم‌تان بس بود. حضرتِ آقایِ ساقی!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

طلوعِ ماه

امشب بیشتر از همه دوست دارم به شما سلام کنم، به شما مبارک‌باد بگویم بانو! اجازه می‌دهید تا سَحَر بنشینم و طلوعِ ماه‌تان را رصد کنم؟! بنشینم درِ خانه‌ی شما و صدای شُکر و شادی‌تان را گوش کنم؟! بنشینم به تماشای دعای زهرا (س) که مستجاب شده و آرزوی علی(ع) که به بار نشسته و ذخیره‌ی حسین(ع) که به دنیا وصول شده...؟! ماه‌ِ شبِ چهارم که نقابِ مشکیِ آسمان را پس بزند، ماهِ بنی‌هاشم روی دامانِ شما به دنیا لبخند می‌زند. راستش چهارم شعبان را باید پیش‌تر از همه و بیش‌تر از همه به شما تبریک گفت؛ حضرتِ مادرِ ماه!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

او از حسین بود

یک‌جورِ خاصی دوستش می‌داشت. به سینه می‌فشرد، می‌بوییدش، می‌بوسیدش. می‌نشاندش روی شانه و به همه اعلام می‌‌کرد چقدر برایش عزیز است. اسمش را هم خودش انتخاب کرده بود؛ به پیشنهادِ خدا و وساطتِ جبرییل. حسین، عربیِ شبیر بود؛ اسمِ پسرِ دوم هارون. علی برایش به هارون می‌مانست برای موسی.. این حرفِ عجیبش را همه شنیده بودند: حسین از من است و من از حسینم. سال‌ها گذشت تا همه بفهمند راست گفته، او هم از حسین بود.

تولّد شیرینش مبارک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

و دنیا توی کسوف نور بود

ششصد سال درهای آسمان باز نشده بود، وحی نازل نشده بود، ششصد سال، زمین نگاهِ ملتمسانه‌اش را به آسمان دوخته بود. حال آن روزگار را علی(ع) این‌طور وصف کرده*؛ اَرْسَلَهُ عَلى حینِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ؛ خدا محمدش را وقتی فرستاد که فاصله میان پیامبرها زیاد شده بود. و طُولِ هَجْعَة مِنَ الاُْمَمِ، خواب غفلت امت‌ها طولانی شده بود، وَ اعْتِزام مِنَ الْفِتَنِ، فتنه‌ها جدی شده بود؛ وَ انْتِشار مِنَ الاُْمُورِ؛ امور حیات بشر  از هم گسیخته بود؛ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ آتش جنگ‌ها شعله‌ور بود. وَ الدُّنْیا کاسِفَةُ النُّورِ، و دنیا توی کسوف نور بود؛ ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، دنیا روی فریبش را نمایان کرده بود، عَلى حینِ اصْفِرار مِنْ ورقها برگ‌های حیات زرد شده بود؛ وَ اِیاس مِنْ ثَمَرِها و همه از میوه دادن و بارور شدن حیات ناامید شده بودند؛ وَ اغْوِرار مِنْ مائِها. و آب حیات فروکش کرده بود، قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى، نشانه‌های هدایت کهنه شده بود؛ وَ ظَهَرَتْ اَعْلامُ الرَّدى. و نشانه های گمراهی نمایان شده بود...

می‌بینید؟! حالِ زمانه‌ی ما هم انگار بی‌شباهت به هنگامه‌ی بعثت نیست. شاید خدا مهدی‌اش را همین‌روزها بفرستد، همین‌روزها که دنیای ما هم توی کسوف نور است.

*خطبه 89 نهج‌البلاغه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

کسی که به روی مَه رقوم نویسد...

به بهانه مبعث

مصطفا را که امّی گویند
از آن رو نمی‌گویند که بر خط و علوم قادر نبود
یعنی از این رو امّی‌اش می‌گفتند که
خطّ و علم و حکمت او مادرزاد بود
نه مکتسب.
کسی که به روی مه رقوم نویسد
او خط نتواند نبشتن؟!
و در عالم چه باشد که او نداند
چون همه از او می‌آموزند.*

*فیه ما فیه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

شکرانه

اَلحَمدلله الّذی اَشهدنا مَشهد اَولیائه فی رَجَب*

چند بار باید خدا را شکر کنم وقتی حلاوتِ رجب را به زیارتِ شما کامل می‌کند؟! آقای مهربون +!

*مطلعِ زیارت رجبیه/ مفاتیح‌الجنان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

کریم

با خودش فکر کرد* حالا که بعد چند روز اقامت توی مدینه، دارد می‌رود از علیّ‌بن‌موسی خداحافظی کند و به عراق برگردد، یکی از پیرهن‌های آقا را بگیرد که موقع مرگ کفنش باشد. بعد فکر کرد خوب است چند درهم هم از آقا بگیرد تا برای دخترهاش، انگشتری سوغات بخرد. خودش را که برای خداحافظی به آغوش علیّ‌بن‌موسی سپرد دیگر نفهمید چه شد. آن‌قدر غرقِ اشک و دل‌تنگیِ وداع شد که یادش رفت خواسته‌هایش را بگوید. به سختی دل بُرید و خداحافظی کرد و بیرون آمد. چند قدمی از علیّ‌بن‌موسی فاصله نگرفته بود که شنید صدایش می‌زنند:
-ریّان!
-بله آقا!
-دلت نمی‌خواهد چند درهم به تو بدهم که برای دخترهات انگشتری بخری؟ نمی‌خواهی یکی از پیرهن‌هام را به تو هدیه بدهم تا موقع مرگ کفنت بشود؟!
 

*ریّان بن صلت.

خواستم بگویم یک هم‌چین خانواده‌ای هستند این‌ها! خواسته‌های پنهانِ دلت را رصد می‌کنند. نخواسته، می‌دهند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

اسم‌های شیرین

صبحی به عادت دلتنگی‌های همیشه داشتم به خدا می‌سپردم که سلامم را برساندتان؛ اَللهمّ صَلّ علی علیّ‌بنِ‌موسَی‌الرّضا... به علیّ‌بن‌موسَی‌الرّضا که رسیدم، هی اسم‌تان را تکرار کردم و تکرار کردم؛ علیّ‌بن‌موسَی‌الرّضا، علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا، علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا... شیرین بود؛ خیلی. دلم نمی‌آمد بروم فرار بعدی و بگویم؛ «الامامِ التّقیّ النّقی و حجّتک عَلی مَن فوقَ الارض و مَن تحت الثّری...». خیلی راست است زیارت جامعه آن‌جا که می‌خوانیم؛ فَما اَحلی اَسمائ‍کم. اسم‌هایتان خیلی شیرین است.

کهف الوری +

ریاضت‌کِش به بادامی بسازد +

اندر حکایتِ نواختنِ حضرت سلطان، درویشی را +

«شرابِ لعل» باشد و «جایِ امن» باشد و «یارِ مهربان»+ ساقی باشد* و ... حتّی تصوّرش هم شیرین است.

*شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی/ دلا کی به شود حال‌ت اگر اکنون نخواهد شد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر