بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

خدای مغرب‌ها

حرف از سفر به مراکش شد. به رویا می‌ماند. شاید هیچ‌وقت محقق نشود. اما برای من از شیرین‌ترین کارهای دنیاست که پهنه‌ی عالم اسلام را ببینم و قدری از آن حس کاذب «خود مرکز جهان اسلام پنداری» که گاهی در ایران داریم خارج بشوم. باور کنم توی کرانه‌های دور شرق و غرب عالم هم مردمانی با همین لفظ و همین عقیده، با خلوص و صراحت و یقین، خدا را می‌خوانند +. مراکش در این میان از خواص است. آن ویژگی چندفرهنگی و تعامل و نزدیکی با غرب و ارتباط با اندلس، جذابش می‌کند و فکر می‌کنم از آن فرآیند «غربی‌شدن»1 ی که در مورد استانبول اتفاق افتاده، مصون مانده باشد. دوباره کتاب2 بورکهارت3 را دست گرفتم و راه رفتم توی کوچه پس کوچه‌های فاس4... ادریس دوم وقت بنای شهر در سحرگاه یکم ربیع 192 ه.ق. دعا کرده بود: «خداوندا! فاس را شهر علم و فقاهت قرار ده تا همیشه در آن کتابِ تو را بخوانند» ... و غرق شدم توی اسلام مراکشی که آن‌همه با عرفان آمیخته است. لابد برای همین هم یک جوان سوییسی آلمانی زبان را آن‌قدر شیفته می‌کند که سال‌هایی از زندگی‌اش را آن‌جا بگذراند: «در طلب مرشدی به فاس رحل اقامت افکندم... » و– مجذوب-  از این شهر بنویسد. یادم به حالات و عبارات ابن‌عربی هم افتاد و سال‌های اقامتش در فاس و آن ملاقات یا مکاشفه‌ی غریب و رازآلودش در این شهر: «و اما ختم الولایه المحمدیه فهو لرجل من العرب من اکرمها اصلاً و یداً و هو فی زماننا الیوم موجود ... و کشفها لی بمدینه فاس... » 

کاشکی یک زمانی می‌رسید که «مرز» برای کشورهای دنیای اسلام بی‌معنی بشود. رفت و آمد درشان آزاد باشد. ویزا و اجازه نخواهد. دوست و برادر و همسایه باشند؛ نه در حرف؛ توی عمل. بشود توی یکی از شهرهای سویل5 با جوان مسلمانی از مرسینگ6 و دیگری از «دارالبیضاء»7 سر یک میز نشست و از دغدغه‌های مشترک گفت. بی‌آن‌که هیچ‌کدام قرائت‎شان از اسلام را ابزار استکبار و مایه‌ی توهین و تحقیر و تکذیب آن یکی قرار بدهند. آن تبختر «تنها خود مسلمان بینی» در هیچ‌کداممان نباشد. می‌آید آن روز؟! می‎شود یعنی؟!

 

پ.ن: یادم هست وقتی این جملات گرابار8 - که شگفت‌زده از تأثیر اسلام نوشته بود - را توی کتابش6 می‌خواندم، کتاب را بستم و گریه کردم که چقدر دور شده‌ایم از رابطه‌های برادری بی‎حساب مرز و نژاد و ملیت: « آن زهد شگرف که در بایستِ اسلام است به همان اندازه که در صورت بناها یا در عبارت تشهد نمود داشت در افعال انسان‌ها نیز نمود داشت. از آن تاجرِ بغدادی که ترتیبی داده بود تا پتو و لباس میان اسرای مسلمان نزد بیزانسی‌ها توزیع شود یا آن دیگر توانمند بغدادی که ایام حبسِ بندیانی که در زندان‌های مسلمین به اعمال شوم خویش اعتراف کرده بودند را بازمی‌خرید یا ... ».  

 

 1.Westernization 

2- کتاب «فاس شهر اسلام» ، تیتوس بورکهارت، ترجمه مهرداد وحدتی، انتشارات حکمت

3- Titus Burckhardt

4- Fes

5- Seville : همان اشبیلیه: زادگاه ابن‌عربی، از شهرهای اندلس توی جنوب اسپانیا

 6- Mersing بندری در ساحل دریای چین؛ شرق مالزی

7- همان کازابلانکا !

8- Oleg Grabar

9- کتاب «شهر در جهان اسلام»، الگ گرابار، ترجمه مهرداد وحدتی، نشر بصیرت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

امانتی که زود برگردانده شد

شبِ تدفینِ زهرا سلام خدا بر او، وسط جمله‌هایی که با پیامبر زمزمه می‌کرده خطاب به ایشان گفته؛ ... لقد استرجعت الودیعه1. مجهول گفته جمله را.  نگفته امانت را برگرداندم. گفته؛ «امانت برگردانده شد». به خودش اگر بود، زود بود هنوز برای بازگرداندن آن امانتِ خواستنی. خیلی زود بود.

   1. نهج‌البلاغه / خطبه 202

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

از چشم تو و ...

دیروز زیاد به تو فکر کردم؛ اثر دیدنِ عکس‌ها و فیلم‌های عروسیِ محمد بود لابد. دلم هوای بچگی‌هایت را هم کرده بود انگار و آن‌همه انس و آن رابطه‌ی عجیب و این حس غریب ... کاش می‌دانستم آن دو تا حجره‌ی فیروزه‌تراشی* عاقبت سهم که می‌شود؟!

 

* ... از چشم تو و حجره‌ی فیروزه‌تراشی (مصرع غزلی از علیرضا بدیع)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

پیرمرد، چشمِ ما بود*

حرم شاهچراغ پابرجاست. اما متولی‌اش رفته. نمازجماعت‌های صحن هست اما امام جماعتش رفته؛ با آن لهجه‌ی شیرین شیرازی، با آن عمامه‌ی مشکی و چهره‌ی آرام ... پیرمرد رفت و با آن‌که چند بار بعد نمازهای تابستانی صحن، دورادور از درِ پشتی بدرقه‌اش کرده بودم، هیچ‌وقت پایم یاری نکرد جلوتر بروم، بپرسم آن‎همه آرامش را از کجا آورده پاشیده به صورتش... همیشه فکر می‌کردم اگر از شعاعی نزدیک‌تر بشوم آرامشش مخدوش می‌شود.  هیچ‌وقت دلم نیامد آن هاله‌ی قدسی که بعد نماز گرداگردش را گرفته بود، پاره کنم. 

* سید محمدمهدی دستغیب 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

جایش چه خالی‌ست این روزها

برای ترس زن‌ها دیه داده بود. دیه داده بود تا آن لحظه‌ی خوف‌آوری که دل‌شان از صدای سم اسب‌های مردان جنگی،‌ لرزیده و ریخته را قدری جبران کرده باشد. در ازای گریه‌ی بچه‌های ترسیده، دیه داده بود. برای جنین‌هایی که از وحشت آن حمله،‌ سقط شده بودند دیه داده بود... این روزهای غزه را اگر می‌دید حالش چه بد بود؛ مردی که حتی برای لرزش دل زنی،‌ حتی برای گریه‌ی وحشت‌زده‌ی کودکی از صدای چکاچک شمشیر، دیه می‌پرداخت1.


1. علی پسر ابی‎‌طالب - سلام خدا بر او

پ.ن:‌در ماجرای هجوم خالد بن ولید به یکی از قبایل اطراف،‌ وقتی رسول خدا، ‌علی بن ابی‌طالب را مأمور دل‌جویی و جبران خسارات وارده به این گروه نمودند ... فلما رجع الىَ النبى صلى الله علیه و آله قال یا على! اخبرنى بما صنعت. فقال: یا رسول الله! عمدت فاعطیت لکل دم دیه و لکل جنین غره و لکل مال مالا و فضلت معى فضله فاعطیتهم لمیلغه کلابهم و حبله رعاتهم و فضلت معى فضله فاعطیتهم لروعه نسائهم و فزع صبیانهم و فضلت معى فضله فاعطیتهم لما یعلمون و لما لا یعلمون ... (مستدرک الوسائل/ ج 18)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

روضه‌‌ی حرمت و شکستن را

دل من باز روضه می‌خوانَد، روضه‌ی غربت شقایق را 
روضه‌ی حرمت و شکستن را، روضه‌ی گریه‌های صادق را 
روضه‌ای را که باز می‌خواهند، پر پروانه را بسوزانند 
اصلاً انگار شیوه‌ی خصم است، نیمه‌شب خانه را بسوزانند
وحشیانه هجوم آوردند، دشمنت داشت خنده سر می‌داد 
با طنابی که بست دست تو را، تا کشیدند عمامه‌ات افتاد 
نه عبایی به روی دوشت بود، پا برهنه زِ خانه‌ات بردند 
ای محاسن سفید شهر رسول! خونِ دل اهل خانه‌ات خوردند 
.

.
گر چه بردند وحشیانه تو را، تازیانه نخورد همسر تو 
خانه‌ات را اگر چه سوزاندند، زخم خاری ندید دختر تو 
گرچه بردند وحشیانه تو را، خواهرت بین کوچه دیده نشد 
از عقب بی‌هوا به پنجه‌ی باد، موی طفلت دگر کشیده نشد+

  

+متأسفانه اسم شاعر را نمی‌دانم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

یا کافیَ مَن استَکفاه

همه می‌روند. همه پشت می‌کنند، همه نامهربان می‌شوند.
تو بمان. تو باش. تو نرو. تو پشت نکن. تو مهربان باش.

تو برای من کافی بودی. تو برای من کافی هستی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

و قبرٌ بطوس

توی شعرش1 به حضرتِ مادر (س) شکایت آورده بود که قبور بچّه‌های شما چرا این‌همه پراکنده‌اند؟!... شعرِ دعبل را که شنید، اشک‌هاش جاری شد. بعد گفت: «دعبل! می‌خواهی یکی دو بیت هم من اضافه کنم که قصیده‌ات تمام بشود، کامل بشود؟» دعبل با اشتیاق گفت: «بله یا بن رسول الله»! شروع کرد بداهه سرودن: «و قبرٌ بطوسٍ یا لها مِن مصیبه/ الحّت عَلی الاحشاء بالزّفرات/ الی الحشرِ حتّی یبعثُ الله قائماً/ یفرّج الهمّ عناّ الهمّ والکرباتِ»... دعبل عجیب و غریب آقا را نگاه کرد، قبری از اهل بیت توی طوس سراغ نداشت...

1. قصیده تائیه دعبل خزاعی در مدح و مصیبت اهل بیت (ع)

2. و یک قبر هم توی سرزمین طوس هست، آه از مصیبت او که تا قیامت، ناله‌های سوزناک به جگرها می‌اندازد تا آن‌که خداوند، قائم (عج) را مبعوث کند...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

سبحانک یا نور

ساقه‌های شمعدانی‌ام بلند شده؛ برگ‌هاش تُنُک. یعنی دارد از بی‌نوری می‌میرد. اما خسته نمی‌شود از تلاش. هی خودش را می‌کشاند بالا، می‌کشاند بالا، نور گدایی می‌کند. بی‌قواره شده، عوضش شاید هر روز از بی‌کرانه‌ی آفتاب، به قدرِ جرعه‌ای سهمش بشود ... من ولی به قدر همین شمعدانی هم عزم ندارم. که خودم را بکشانم بالا. که نور، گدایی کنم. که  دلم از بی‌نوری نمیرد.

در ظلمتِ من پنجره‌ای باز کن از نور

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

آقا مجتبی

بعضی آدم‌ها پر از کلمه‌اند. کلمه‌های نور و نغمه و نسیم از اعماق‌شان می‌جوشد... قرار بوده باشند که به ما هم سهمی از کلمه بدهند. قرار بوده ما ظرف‌هایمان را برداریم ببریم لبِ چشمه‌شان، ما اما تا به خودمان بجنبیم رفته‌اند. بعضی آدم‌ها خودِ ذکرند. قرار بوده برویم گاه‌گدار ببینیم‌شان که خیلی چیزها یادِمان بیاید، ما اما اهل ذکر نمی‌شویم. ما اهالیِ فراموش‌خانه...

مرد، دستِ دلش از کلمه‌ها پر بود. مرد، خودِ ذکر بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود

بهایِ «اَشهد انّ علیّا ولیّ الله» را باید از همین هفتاد و دو نفری پرسید که این روزها عازمِ قربان‌گاهند.

شاد باشد روحِ بلندت که گفته‌ای؛ «در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود».*

 

*سید مرتضی آوینی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

گر در اوج فلکم باید مُرد...

داشتم برای الناز و آویده، «زاغ و عقاب» می‌خواندم. چرا؟ چون داشتیم از پنجره دفتر کوچکمان توی دانشکده، کلاغ‌ها را تماشا می‌کردیم و پروازشان را و این‌که بلد نیستند آن بالاها بپرند. بعد یادم افتاد به این‌که مدلِ پرواز عقاب‌ها را دوست‌تر دارم وقتی اوج می‌گیرند... بعد چیزی تهِ گلویم جوشید و فهمیدم یادم به «زاغ و عقابِ» دکتر خانلری افتاده و «ابر را دیده به زیرِ پرِ خویش...» خواندم و خواندم تا «عمر در اوجِ فلک برده به سر/ دم زده در نفَسِ بادِ سحر»...

گفتم شاید کسی از این حوالی وبلاگستان رد بشود. شاید از بچه‌های آن سال‌های دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی... که برود به «لیلا عراقیان» که حالا نمی‌دانم کجایِ دنیا دارد روی سازه‌های غشایی کار می‌کند، بگوید که این بیت‌ها من را یادِ تو می‌اندازد و آن آتلیه‌ی بزرگ «بیان معماریِ» ترمِ یک و «مهندس چیذری» و تو که روی یکی از آن میزهای نقشه‌کشی نشسته بودی و برای همه «زاغ و عقاب» خواندی و من که اولین بار آن شعر را از تو شنیدم و آن آخرهاش بارانی شده بودم... بگوید هنوز هم وقتی به «گر در اوجِ فلکم باید مُرد/ عمر در گند به سر نتوان بُرد» می‌رسم، دلم از چشم‌هام لبریز می‌شود ... بگوید؛ دمت گرم دخترِ خوب!     

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

به حضرت پروردگار

شما این همه «غم» را از کجا آوردید ریختید توی بقچه‌ی پاییز که بعد این همه عمر، هنوز هم وقتی بقچه‌اش را برای زمین می‌تکاند، جز برگ‌های زرد و نارنجی و جز سوز و سرما و بوی نم و ابر، غم می‌ریزد، غم می‌ریزد، غم می‌ریزد...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

امیری که بیت‌المال را بر خودش حرام کرده بود

شمشیرش را روی دست گرفته بود و صدا می‌زد: «کسی هست این را از من بخرد؟ به خدا قسم با همین شمشیر، بارها غم و غصه را از چهره‌ی رسول خدا زدوده‌ام. به خدا اگر بهایِ خریدن جامه‌ای داشتم، هرگز نمی‌فروختمش».

امیرالمؤمنین بود؛ علیّ ابن ابیطالب؛ خلیفه‌ی مسلمین. همه‌ی ثروت دنیای اسلام از شام و حجاز و عراق تا مصر و یمن تا ایران، در دستانِ او بود. حالا محتاجِ خریدنِ جامه‌ای، شمشیرش را برای فروش به بازار کوفه آورده بود؛ همان شمشیرِ رویایی را...

باورتان می‌شود؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

بیعتِ سخت

مرد از غصه دق می‌کرد از شنیدنِ آن‌که سربازی شامی توی دوردست‌ها، خلخال از پای زنی یهودی به غارت برده بود. درد، همه‌ی وجودش را می‌آکند وقتی بیوه‌زنی توی پس‌کوچه‌های کوفه، مَشک سنگینِ آب را بر پشت می‌کشید و می‌بُرد. خودش را مجازات می‌کرد، صورتش را به آتش تنور می‌سوزاند اگر از حالِ یتیمان غافل می‌شد.


هر روز بارها به ولایتش شهادت می‌دهم. غدیر که بیاید به همه با لبخند می‌گویم؛ «خدا را شکر که ما را از متمسّکین به ولایت او قرار داد». اما از غصه‌ی درد و رنج مردان و زنان و کودکانی توی کوچه‌های دور و نزدیک نمی‌میرم، دق نمی‌کنم، از درد به خودم نمی‌پیچم. خودم را برای این‌همه غفلت مجازات نمی‌کنم...

این الفاظِ لقلقه‌ی زبانم را نبینید. همیشه گفته‌ام بیعت کردنِ با شما سخت است، پذیرفتنِ ولایتِ شما سخت است، شیعه‌‌ شدن بر مردی که توی مسیر حق، آن‌همه به خودش سخت می‌گرفت سخت است، «ابوذر» و «مقداد» و «میثم» شدن و ماندن سخت است، پایِ بیرق تو ماندن سخت است. +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

کوچ

رفتنت
حفره‌ای در من ایجاد خواهد کرد
که تابستان و زمستان
از آن سوز می‌آید.
با این‌همه آغوشت را بردار و برو
هرجای دنیا را که خواستی گرم کن!
پرندگانی هستند
که ترجیح می‌دهند
پای عشقی که ریشه دارد
از سرما یخ بزنند.*

*مژگان عباسلو +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

من این‌جا بس دلم تنگ است

وقت‌هایی هم هست که آدم دلش می‌خواهد این کفش تنگِ زندگی را آرام در بیاورد، جفت کند، بگذارد کنار و بدود. دور بشود. دور بشود. همه‌چیز را رها کند و برود. کجا؟ هر جا که این‌جا نیست. دنیای دیگری لابد. دلش می‌خواهد آرام و یواش که کسی نفهمد به قطار زندگی بگوید بایستد. بگوید من دوست دارم پیاده بشوم. بگوید من سعی می‌کنم قدرِ این قطار را، قدرِ نعمتِ هستی و وجود را بفهمم امّا گاهی نمی‌توانم دوام بیاورم. نمی‌شود. بگوید زودتر من را ببر برسان به ایستگاه آخر.  

وقت‌هایی هست که زندگی ملال می‌شود. نفس‌کشیدن سخت می‌شود. هزاری هم که یک فصل نو آمده باشد؛ دوباره اول مهر و درس و مشق و دانشگاه، دوباره زندگی، دوباره معلّمی، دوباره عشق، دوازدهمین و -شاید- آخرین سالِ دانشجویی... اصلاً این دهه‌ی اوّلِ ذی‌قعده و عطرِ کرامتِ حضرتِ ضامنِ ثامن... خوب‌اند همه‌ی این‌ها. زندگی خیلی خوب است. نعمت‌ها فراوان‌اند. این منم که خسته‌ام.


و اعلَم یا بُنی اَنّک انَّما خُلقت للآخره لا للدّنیا و لِلفناء لا لِلبقاء وَ للمَوت لا للحیاه...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

... از آن اسبِ یال‌افشانِ زرد

یک: توی کتابِ ادبیات دبیرستانمان یک شعری بود از مرحوم اخوان، «باغ بی‌برگی». یادتان هست؟ با آن تصویرسازی کم‌نظیرش؛ «آسمانش را گرفته تنگ در آغوش، ابر با آن پوستینِ سردِ نمناکش... ». تهِ دلم خالی می‌شد هر وقت می‌خواندمش. بوی پاییز که توی شامه‌ی هوا می‌پیچد یاد آن شعر می‌افتم و «باغِ نومیدان» که «چشم در راهِ بهاری نیست».
   
دو: خدا، نعمتِ هستی را توی پاییز به من داد، یعنی یکی از روزهای همین فصل، لطف کرد و من را رساند به گلوگاهِ این دنیا و اجازه داد توی این کره خاکی نفس بکشم، بلکه چند قدم از پله‌های بندگی بالا بروم. من هم خوشم آمد از دنیا و هر روز بیشتر، دو دستی، چسبیدمش... با این‌همه، پاییزِ پارسال بود انگار که دانستم پاییز، معلّمِ دل بُریدن‌هاست.نه فقط دیدنِ درخت‌های چنارش که یکی‌یکی با برگ‌هاشان وداع می‌کردند، پرستوها و کلاغ‌ها که دل می‌کندند از وطن‌ شش‌ماهه‌شان، آفتاب که هر روز تندتر از روز قبل از این سمتِ کره‌ی خاکی خداحافظی می‌کرد... نه فقط این‌ها... اتفاق دیگری هم بود که یادم داد؛ دنیا، دنیای دل‌نبستن‌هاست. دنیایِ خداحافظی‌ها.

سه: هر قدر توی بهار و اردیبهشت، سرخوشم، پاییز، از حزن به استیصالم می‌کشانَد؛ مثل بغض‌های دمِ غروبش که توی دلم می‌چرخد و می‌چرخد تا گلویم، بعد تسلیمم می‌کند و خودش را می‌رساند به کاسه‌ی چشم‌هام... تا رویِ گونه‌هام.

چهار: نه بهار و نه پاییز، نه اردیبهشت و آبان و آذر، این تویی که من را می‌خندانی، می‌گریانی1، بغض می‌اندازی توی این گلوگاه. طوفان به پا می‌کنی توی دلِ من. تویی محوّلِ حال‌های گونه‌گون من... توی عالَم، مؤثری جز تو نیست2. ببخش این شِرک‌های مخفیِ من را وقتی عیان می‌شود.


1. و انّه هو اضحک و ابکی. (نجم/43)
2. لا مؤثّر فی الوجود الا الله
عنوان را از انتهای همان شعر اخوان گرفتم؛ «... جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن؛ پادشاهِ فصل‌ها، پاییز»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر
comment نظرات ()

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

توی این حیاط پر نورِ خانه‌ی پدری آدم بخواهد هم نمی‌تواند با نور قهر کند. وقتی صبح‌ها با نوازش اشعه‌های خورشید چشم‌هاش باز بشود. وقتی حتّی شب‌هاش نورانی باشد، بشود پیش از خواب، ساعت‌ها آسمان را تماشا کرد، مهتاب را، ستاره‌ها را.

توی روزها و شب‌های مهمانی‌ی که گذشت فکر می‌کردم، آدم توی این ماه، بخواهد هم نمی‌تواند با نور قهر کند. وقتی مهمان نور باشی. وقتی مهمانی به صرفِ نور باشد.

چند روز پیش دوباره داشتم کتاب چمران به روایت غاده را می‌خواندم. دوباره رسیدم به جمله‌هایی که مصطفای چمران پای تابلوی شمع‌ش نوشته بود. که اشک غاده را درآورده بود؛ «... و کسی که به دنبال نور است، این نور هر قدر هم کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود». و زیر لب زمزمه کردم؛ کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من.

سال‌ها پیش، وقتی توی تصمیمی درمانده بودم و مستأصل شده بودم، که نوری نداشتم برای تشخیص، توی دفتر یادداشت‌هام خطاب به خودم نوشته بودم؛ تو باید همه‌ی زندگی‌ات در طلبِ نور بگذرد، حتّی اگر هیچ‌وقت به نور نرسی. بعد زیرش به خودم دلداری داده بودم؛ می‌رسی، می‌رسی. نوشته بودم؛ «... هر چیز که اندر پیِ آنی، آنی». نوشته بودم؛ «الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم مِن الظّلمات ِ الی النّور».

امروز داشتم روی دریایِ ظلمت‌های خودم چند قطره‌ نور می‌پاشیدم. داشتم «والضّحی» می‌خواندم... یادم آمد دلم برای آفتاب تنگ شده. خیلی تنگ. برای آفتاب وسطِ ظهر که بتابد. که نور بدهد. که گرمم کند. دارد ظهر می‌شود. باید بروم توی حیاط...

ما ودّعک ربّک و ما قَلی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

استغاثه‌ها

غروبِ نیمه‌ی ‌شعبان که نزدیک می‌شود، مثل غروبِ جمعه، دیگر حالم حالِ «ندبه‌» خواندن نیست. حالِ حرف‌های عاشقانه با شما نیست. حالِ غزل و تغزّل نیست. حال و هوای زمزمه‌های عهد و آرزوهای دور و دراز هم نیست. دعا می‌کنم که هر جا هستید خدا به سلامت بداردتان اما حالم حال «اَللهمّ کُن لولیّک...» خواندن هم نیست. این استیصالِ غروب نیمه‌ی شعبان، فقط حالِ «الهی عظم البلاء» خواندن است. وقتی امروز هم تمام بشود و شما نیامده باشید، آدم دیگر دلش می‌خواهد تا صبح «...وَ ضاقَتِ الارضُ وَ مُنعَت السّماء» بخوانَد. تا صبح شکایت کند، گله کند، الغوث و ادرکنی بگوید. چه کند آدمی که غروبِ امروز، زمین با همه‌ی پهنا برایش تنگ می‌شود، بندِ دلش پاره می‌شود، دستش به هیچ‌جا بند نیست حضرت آقای صاحب؟!  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

و اوست که استخوان‌ شکسته را بند می‌زند

ماه‌ها گذشت. جبیره‌ها سود نکرد. کسی بلد نبود شکستگیِ دلم را بند بزند؛ همه‌ی طبیب‌های مدّعی... از اولش باید می‌آوردم‌ش پیش شما. آی شما که بلدی استخوانِ شکسته را جبیره ببندی1! جبیره‌ی دلِ شکسته را هم می‌دانی؟! آی شما که طبابتِ قلب می‌دانی2! آی شما که بلدی دل را نگه‌ داری که از هم نپاشد3! دلِ من را نگه‌دار این وقت‌هایی که از هجوم خاطره‌ها مستأصل می‌شود، از هم می‌پاشد. تکّه‌تکّه می‌شود.  


1. یا جابر العَظمِ الکَسیر: ای شکسته‌بندِ استخوانِ شکسته! (مناجات تائبین حضرت سجاد (ع))
و لا اَری لکسری غیرک جابراً. من غیرِ تو شکسته‌بندی نمی‌یابم برای شکستگی‌ام. (مناجات تائبین حضرت سجاد (ع))
2. یا طبیب القلوب.
3. لولا ان ربطنا علی قلبها؛ و اگر ما قلب او را محکم نمی‌‌کردیم... قصص / 10
و ربطنا علی قلوبهم؛ و دل‌هایشان را محکم ساختیم... کهف/14

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

... هر چند از قلب‌ها گریخته باشد

دمِ غروب بود. روی یکی از نیمکت‌های پارک ملّت، زیر یکی دو تا از آن چنارها، سرِ راست‌بودن یا نبودنِ نبوّت و معاد و شریعت با کسی مباحثه می‌کردم، قانع نشد. تلاش داشت من را قانع کند! قانع نشدم. پایِ کلامش استدلالی بود. پای کلام من هم- ناگزیر- استدلالی شده بود و چوبین و سخت بی‌تمکین1... مستأصل شده بودم از کلام. دلم می‌خواست قلبم را بیرون بیاورم و خدا را و قرآن را و پیام‌بر را و معاد را به همان صراحت و روشنی‌ی که در وجودِ خودم می‌یافتم، به او نشان بدهم. نمی‌شد، نمی‌توانستم... صدای «الله‌اکبرِ» اذان که لابه‌لای درخت‌های چنار پیچید، اشک‌هام بی‌هوا جاری شد. نمی‌دانم آن جریانِ اشک‌ها از نهایتِ استیصال بود یا از فورانِ باوری که وقتِ شنیدن از این‌که «خدا بزرگ‌تر است» در من می‌جوشید ... ساعتی بعد داشتم یادداشت «حبیبه جعفریان»2 را می‌خواندم. مرهم بود. کاش می‌شد این کلمه‌ها را همان‌جا توی خیابان ولیعصر فریاد بزنم؛
«... من گم نشده‌ام و جهان بی‌صاحب نیست و «بودن»، آغاز و انجام دارد و «مقصد» یک واقعیت است و «امید» یک واقعیت است و «ایمان» یک واقعیت است؛ هر چند از قلب‌ها گریخته باشد».


1. پای استدلالیان چوبین بوَد/ پای چوبین سخت بی‌تمکین بوَد (مولوی)
2. همشهری جوان/ شماره 361

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر
comment نظرات ()

...از دلش آرام رفت

آخر
معشوق را «دلارام» می‌گویند،
یعنی که دل، به وی آرام گیرد.
پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟!*

*فیه ما فیه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

جهتِ پنجم

از یک جایی به بعد توی زندگی‌م خدا دلش خواست* من را خیلی بفشارد. بچکاند. عصاره‌ام را بکشد. امتحانِ طاقت‌سنجی باشد انگار. من هم که بی‌مایه، بی‌ظرف، بی‌صبر. قبل‌ترهاش رجز زیاد می‌خواندم. فکر می‌کردم همین روالِ زندگی، همین همّت بلندشدن و راه‌افتادن یعنی سختی، یعنی امتحان. اولین سنگ بزرگ را که کاشت جلوی پایم، رجزخوانی یادم رفت. سنگ‌ها که زیاد شدند و زیادتر شدند، که از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، شبی، جایی نشانم داد وقتی من به بن‌بست رسیده‌ام، به این معنی نیست که او هم به بن‌بست رسیده. بعد گفت توی این ظلماتِ اذا اخرج یده لم یکد یریها، گاهی به جای این جهاتِ اربعه، باید جایِ دیگری را هم نگاه کنم. راستش، با این‌همه هنوز هم وقت‌های خیلی زیادی توی زندگیِ من هست که جهتِ پنجم یادم می‌رود. که باور نمی‌کنم توی این ظلمات، گذشتن از این سنگ‌ها، دستی از بالا می‌خواهد.


*صلاح دانست. که «... بردامن کبریاش ننشیند گرد»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

از خستگی‌ها

پناه برده‌ام به غارِ تنهایی‌هایِ خودم
چشم‌هام به نور عادت ندارند
یک عمر، «ظلمت» خوانده‌ام.
دیگر نگو بخوان!
خواندن نمی‌دانم.
من را مبعوث نکن.
دیگر توانِ رسالت ندارم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

درد نانوشتنی

"بعضی تجربه ها هستند که نمی‌شود در موردشان نوشت. هر چقدر هم که نویسنده‌ی چیره دستی باشی نمی‌توانی آن را بنویسی. بی‌شک همه‌ی آدم‌ها و همه‌ی اشیا برای خودشان سرنوشتی دارند و سرنوشت درد هم نوشته نشدن است. درد را نمی‌شود نوشت، کلمه و درد انگار از روز اول مسیرشان را از هم جدا کرده باشند و با هم  قرار  گذاشته باشند که تا روز آخر به هم نرسند، مسیرشان از هم جدا افتاده. به گمانم  دردها برای همین هست که همیشه ماندگار مانده‌اند و حتی گذشت روزها و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها هم نتوانسته ذره‌ای از اندوه دردهای واقعی بکاهد. کلمه‌ی مقدسی وجود دارد که با نوشتنتش تمامی اندوه‌ها از بین خواهند رفت. بالاخره روزی برگزیده‌ای خواهد آمد و تمام دردها را با کلمه‌ای مقدس خواهد نوشت. مطمئنم".


(حسین جعفریان-کلکاپیس)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

پیله‌ی بی‌پروانه

به مبینا و مهنّا قول داده بودم برایشان کرم ابریشم بخرم. به نظرم یک‌بار هم شده باید فرآیند پروانگی را می‌دیدند. که بعدها بدانند پرواز، پیله‌تنیدن می‌خواهد. خلوت و انزوا و سفر به درون می‌خواهد. حالا نفهمیدند هم مهم نیست. من هم نفهمیدم. به قول مولانا «این سخن اگر این ساعت اثر نکند، بعدِ مدتی که پخته‌تر گردی، عظیم اثر کند». این روزها فکر می‌کنم خودم بیشتر به چند تا کرم ابریشم نیاز دارم؛ این روزهای شفیرگی.. هزار بار تنیده‌ام در خودم؛ پیله‌های ضخیم. راستش تا این‌جای فرآیند را خوب بلدم. از این‌جا به بعد را ... هر قدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید پیله را چطور باید شکافت، چطور باید بیرون آمد. شاید هم به این تاریکی‌ها عادت کرده‌ام. دلم هنوز خیلی برای نور تنگ نشده. یادم می‌رود خودِ این پیله‌تنیدن اصالت نداشته، قرار بوده مقدمه‌ی پرواز بشود. جاخوش کرده‌ام. شاید هم از ارتفاع می‌ترسم. از اوج‌گرفتن، از صعود می‌ترسم. تهِ دلم خالی می‌شود از فکر کردن به آن‌همه رهایی. کسی می‌داند توی این شهر بزرگ از کجا می‌شود چند تا کرم ابریشمِ کوچک پیدا کرد؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

آقایِ مهربون

آن بارِ اخری که آمدم زیارت‌تان، نزدیکی‌های ضریح، یک خانم میانسالی کنارم بود که داشت زمزمه‌ می‌کرد با شما. بعد شانه‌هاش لرزید. بعد به هق‌هق افتاد و صداش بلندتر شد. عین ابرِ بهار اشک می‌ریخت و چیزهایی از شما می‌خواست. وسط خواسته‌هاش بارها و بارها شما را با این لفظ خطاب کرد؛ «آقایِ مهربون»! یادتان هست؟! ... به صداقت و صراحتِ لحظه‌های همان خانم، من را هم بخواهید و بخوانید آقای مهربون!

گرچه آهو نیستم امّا پر از دلتنگی‌ام...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

فاحفها السؤال

توی آن جمله‌های دردباری که شبِ دفن همسرش به پیامبر گفته، یک جمله هست که معنای ضمنی‌اش، معلوم می‌کند بانو توی آن روزهای آخر، اتفاقات و وقایعی را حتی از علی‌اش مخفی کرده. معلوم می‌کند روایت مداح‌ها بی‌راه نیست اگر توی روضه‌ها می‌خوانند؛ مرد، موقع غسل همسرش، با دیدنِ زخم‌هایی که از او پنهان شده، سر به دیوار گذاشته و بغضش را رها کرده...
فاَحفها السّؤال و استخبرهَا الحال؛ دخترتان به من که نگفت خیلی از وقایع را، شما اما سرگذشت و احوالِ این روزهایش را زیاد پرس‌وجو کن. آن‌قدر سؤال کن تا به شما بگوید توی این مدت چه به سرش آمده...1



1. داشتم سخنرانی آقای جوادی آملی را از تلویزیون می‌دیدم. روایتِ این جمله‌ و تبیین معنای ضمنی‌اش، بی‌تاب‌شان کرده بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه
comment نظرات ()

و یطعمون الطّعام علی حبّه

فقط من نیستم که هنوز بعد 1400 سال، وقت‌های نیاز و احتیاج، نشانیِ خانه‌ی شما را می‌پرسم. همان سال‌ها هم هر یتیم و اسیر و فقیری توی کوچه پس‌کوچه‌های مدینه، دنبال خانه‌ی شما می‌گشت. می‌دانستند توی این خانه، بانویی هست که حتّی گردنبند یادگاری‌اش را هم می‌بخشد، حتّی سهمِ افطار بچّه‌هاش بعدِ سه روز روزه‌ی بی‌افطار را، حتّی پیرهنِ شبِ عروسی‌اش را... حالا به من حق بدهید اگر این شب‌ها دستِ خالی‌ام را بالاتر گرفته‌ام.

فقیرم، یتیم‌م، اسیر +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه
comment نظرات ()

بضعه المصطفی

پاره‌ی قلبِ محمّد(ص) بود
آن نازنینی که قلبش را پاره‌پاره کردید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه
comment نظرات ()

مردی که تابِ فراق نداشت

توی مسجد بود که خبر را شنید. بیهوش شد. باورتان می‌شود؟! مردِ خیبر و حنین بیهوش شد. آب به صورتش پاشیدند. به هوش آمد و گفت: بِمن العزاء یا بنتَ محمّد؟! به چه کسی باید تسلیت بگویم توی مصیبت تو؟! کنت بک اتعزّی ففیم العزاء من بعدک؟! توی مصیبت‌های قبل به تو پناه می‌آوردم، با تو تسلّی می‌گرفتم. بعد از تو با چه کسی تسلّی بگیرم؟! بعد شعر خواند؛ شعر که نه، ناله‌های موزونِ بداهه: «میان هر دو دوست و محبوبی، عاقبت جدایی هست و انگار نمی‌شود که فراق، نباشد... ؛ لکلّ اجتماع من خلیلین فرقه/ و کل الذی دون الفراق قلیل/ و انّ افتقادی واحداً بعد واحدا/ دلیل علی ان لا یدوم خلیل.

همیشه توی ذکر وقایعِ این ایام، بیشتر از مصایبِ حضرتِ بانو (س)، دلم برای حالِ حضرتِ امیر (ع) خون می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه
comment نظرات ()

حبیبٌ غابَ عن عینی و جسمی...

از تدفین زهرا (س) که فارغ شد، همه‌ی غم‌های عالَم نشست توی دلش. رو کرد به قبر پیامبر  و جمله‌هایی گفت. بارِ دلش سبک نشد انگار. دوباره به مزار فاطمه (س) خیره شد، اشک‌ها و شعرهاش بداهه آمدند. خواند و خواند تا آن‌جا که:... ای کاش این جانِ من که توی سینه‌ام حبس شده، با این ناله‌ها بیرون می‌آمد. بعدِ تو خیری توی دنیا نیست. گریه‌هام گریه‌ی ترس است؛ نکند بعدِ تو من زیاد زنده بمانم ... نفسی علی زفراتها محبوسه/ یالیتها خرجت مع الزّفرات/ لا خیر بعدک فی الحیوه و اِنّما/ اَبکی مخافه تطول حیاتی.

مردی که صبرش تمام شده بود +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه
comment نظرات ()

قلبم را نگه‌دار

بر تو که پوشیده نیست، از هیچ‎چیز به قدرِ آن نترسیده‌ام که هنگامه‌ی لغزش‌ها و تاریکی‌ها، یا اصلاً توی این سربالایی‌های نفس‌گیر، قلبم کم بیاورد. بر دینِ تو ثابت‌قدم نمانَد. پای ایمانم بلرزد.
یا الله
یا رحمان
یا رحیم
یا مقلّب القلوب
ثبّت قلبی علی دینک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 27

من که می‌دانم
فردا که بیایی
شبِ حمله
دوباره سرِ سربندهای یا فاطمه (س) دعوا می‌شود.
من که می‌دانم
همین که خودت را پسرِ زهرا (س) معرفی کنی
آتش می‌اندازی به سینه‌ها
جبهه‌ها غلغله می‌شود از فاطمیون.
خودم که اهل نیستم
ولی
این سربند را برای همان روز نگه داشته‌ام.

پ.ن:

دیشب دوباره توی این بقچه‌ی مبادا، چشم‌م افتاده به سربندِ «یا زهرا»...آه.
دینِ من و دنیایِ من/ سربندِ یازهرایِ من...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بگذار و بگذر

«کسی به من می‌گفت: بگذار و بگذر اگر می‌خواهی این عشق بماند. ماندنت چیزی از آن باقی نخواهد گذاشت... در دل هزار حرف نگفته داشتم. باید به او می‌گفتم که رفتنم نشان بی‌مهری نیست. باید می‌گفتم می‌خواهم بروم تا تو آرزو بمانی و بمانی! نمی‌خواستم شیلان و قداستش را بشکنم. نمی‌خواستم شیلان از آن‌چه در ذهن من است حتی ذره‌ای پایین‌تر بیاید.
داشته‌ها، همه فراموشی‌اند و نداشته‌ها همیشه پایدارند و خواستنی. نخواهمت داشت تا فراموشت نکنم».  

از کتاب «شُنام» که تازگی‌ها خواندمش/ خاطرات کیانوش گلزارراغب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

برای سال‌روزِ شهادتِ شیرینت

خیلی وقت است بیوگرافیِ خودنوشته‌ات را که می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم کاشکی روزگار من را هم مثل تو به جایی برسانَد که بالاخره رودربایستی را با خودم کنار بگذارم و بپذیرم تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی‌شود. که بدانم حقیقت، جست‌جو کردنی‌ست. طالب می‌خواهد.


خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود... باید در جست‌وجوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

وهم

رمه‌ام را به صحرا آورده‌ام
با خواهری که ندارم.
تا شما را به «استحیاء» قدم برداشته‌ام.
به گوسفندهایِ من آب می‌دهید؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

وَ ما ادریک ما لیلة القدر

المغصوبة حقّها
المخفیة قبرُها
المجهولة قدرُها
مثل یک علامت سؤال ماندی تا ابد برای دنیا؛ زمان رفتنت، قبرت، حقّت، قَدر و منزلتت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

بَینَ البابِ وَ الجدار

باید روسیاهِ تو باشند
تا قیامِ قیامت؛
درها
دیوارها.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

عُمّانم آرزوست

شب‌،
خوابِ رودهایی را می‌بینم که فرسنگ‌ها می‌روند و به دریا می‌رسند.
روز،
 به شعاعِ یک‌وجب، دورِ خودم می‌چرخم؛
ماهیِ قرمزِ تُنگِ بلورم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد
comment نظرات ()

نجات غریق

مربی‌های شنا اولین چیزی که به شاگردهایشان یاد می‌دهند این است که خودشان را به آب بسپرند. نترسند. رها کنند خودشان را روی آب. بچه‌ها این را اگر یاد نگیرند، شناگر نمی‌شوند. توی رابطه‌ی با تو یکی از آن اولین‌هایی که یادم دادند1 این بود که باید خودم را بسپرم به تو، به تو اعتماد کنم. که بی این اعتماد و توکل، روی موج‌های زندگی، ماندنم سخت می‌شود. حالا این وسط‌ها، که این درس فراموشم می‌شود، که نزدیک است غرق بشوم، که این موج‌های ناامیدی من را می‌برند با خودشان، درس‌ اول را یادم بیانداز. اصلاً توی همان لحظه‌هایی که فکر می‌کنم نجاتی نیست، تکیه‌گاهی نمانده، تکیه‌ی امنِ من، نجاتِ من باش.  

1. و اَلجیء نفسَک فی امورِک کلّها الی الهک
فانّک تلجئُها اِلی کهفٍ حریز و مانعٍ عزیز
و اَخلِص فی المسأله لربّک
فاِنّ بیده العطاء و الحِرمان
و اکثر الاستِخاره
.
در همه احوال، وجودت را به خدایت بسپار.
پیشِ او باشی پناهت امن است و نگهبانت قوی.
هر چه می‌خواهی تنها از او بخواه
که دادن و ندادن دستِ اوست.
مدام از او تقدیرهای خوب بخواه2.
.

2. نامه سی و یکم نهج‌البلاغه. ترجمه فاطمه شهیدی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟

بدرود بانوی «سووشون». بانوی قصه‌ی جاودانه‌ی یوسف و زری. بانوی «جزیره‌ی سرگردانی» و «ساربان سرگردان». ما که خیلی دلِ‌مان تنگ قصه‌هایتان می‌شود امّا به شما حُکماً کنارِ جلال خوش‌تر می‌گذرد. 

- الان خواندم خبر رفتن‌شان را. +. درد داشت. اگرچه این اواخر زنده‌ماندن‌شان هم درد داشت.

- «... به خانه که آمدند، چند نامه‌ی تسلّا آمیز رسیده بود. از میانِ آن‌ها تسلیتِ مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد: گریه نکن خواهرم! در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درخت‌ها در سرزمینت. و باد پیغامِ هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌امدی سحر را ندیدی؟»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

تصبّر

پیش‌ترها گفته بودم یکی از معانی عامّ بابِ تفعّل، تشبّه و تلبُس است (+). دیشب برای هزارمین بار داشتم کلمه‌های نامه‌ی سی‌ویکم را می‌خواندم. رسیده بودم به فراز «وَ عوّد نفسَک التّصبّر عَلی المکروه» و فکر می‌کردم این‌جا هم که حضرت از «تَصبُر» می‌گویند شاید به همین معنا باشد. که توی ناگواری‌ها، توی اتفاق‌هایی که خوشایند نیست، آدمی که نمی‌تواند صبور باشد، خودش را باید به صبر بزند. ادایِ صبر در بیاورد. آدمی که صبر ندارد؛ آدمی مثل من.   
.
وَ عوّد نفسَک التّصبّر عَلی المکروه
و نعم الخُلُق التّصبّر فی الحقّ
خودت را عادت بده به صبوری و تحمّل ناگواری‌ها
چه اخلاقِ خوبی‌ست این صبوری و این شکیبایی در مسیر حق1.
.

1. ترجمه‌ی فاطمه شهیدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

معراج

اعوذُ بِکِ مِن صلوة لا تُرفَع1

باید به خودت پناه ببرم از این نمازهام.
از نمازی که بالا نمی‌رود و بالایم نمی‌بَرَد.


1.از دعای تعقیب نماز عصر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

رضا

رضا، آرامش نفس است هنگام رسیدن قضا و قدر الهی؛ به طوری که اراده و اختیار مؤمن در حالِ شدت و بلا، مضمحل و در اراده و اختیار باری‌تعالی باشد.

بانو امین (رحمه‌الله علیها)/اربعین الهاشمیّه/ص 162

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر
comment نظرات ()

ردّ درد

تولد یک زخم، یک لحظه/یک ساعت/ یک روز است و ماناییِ «ردّ»ش/«درد»ش/«آه»‌ش، یک‌عمر. چه کسی گفته بود انسان از ریشه‌ی نسیان است؟!

باید جای این حافظه‌ی قوی و دقیق، از تو فراموشی بخواهم. پیش از این نمی‌دانستم «فراموشی» هم نعمت است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

خوبم

این روزها باید یک رفیقی از راه برسد و حالم را بپرسد، بعد که من گفتم: «الحمدلله، خوبم». چشم‌هام را نگاه کند، رد بغض را وسط‌شان تشخیص بدهد. یا از لرزش صدایم بفهمد دروغ گفته‌ام. بغلم کند و بگوید: «می‌دونم که خوب نیستی، چی شده حالا؟!»
.


مشابهش را چند وقت پیش جایی خوانده‌ام. نمی‌دانم کجا.
 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

حالا یه صلوات بفرست داداش‌جون!

خوب است وسطِ زیر و رو کردنِ این همه مقاله‌ی جورجواجور داخلی و خارجی، وسط تدوین چهارچوب نظری پایان‌نامه، وسطِ خواندن از «بافت فرسوده» و «شهر پایدار» و «پایداری اجتماعی» و تقلا برای تدوین شاخص‌‌های کالبدی‌شان، چشمت بخورد به یک دفترچه یادداشت قدیمی و این جمله‌ها:

... از این‌که نبی اکرم (ص) عرض می‌کردند: «الهی اعوذ بک من علم لا ینفع» معلوم می‌شه یک علم لاینفعی داریم یه علم ینفعی داریم. که «تعلم العلم نافع، الهی و من علم نافع، قال: ان تعرف جلالی و عظمتی و کبریایی و کمال قدرتی علی کل شیء و ان هذا الذی یقربک الیک...»من هر چی بگم علم، اون‌که فرض کنید اصول می‌خونه زور می‌آره به اصول، اون‌هم که فیزیک شیمی می‌خونه زور می‌آره به فیزیک شیمی! اما هیچ‌کدوم از این‌ها نیست. اونی که موضوعیت داره اون علمی‌ه که ما رو به پروردگار نزدیک کنه...
...«الزم العلم ما یدلّک علی صلاح قلبک و انت مسئول عنه» چرا نرفتی یاد بگیری؟! چرا معارف اسلامی رو نرفتی دریابی؟ مبادا علمی که بر شما واجب نیست از این علم واجب شما رو باز بداره. بله، حالا بر عکس‌ه دیگه! من اول باید فیزیک شیمی‌م رو مطالعه کنم بعد اگر رسیدم اون آخر سر، توضیح المسائلی که مختلط‌ه، که باید اون رو هم انسان پیش استاد بخونه، اون رو بعد... و حال این‌که این‌ها مانع‌ه از او. باز در اون آخر، فیض (ره) «طلب العلم» رو معنا می‌کنه «و هو العلم التقوا و الیقین». یعنی بالاخره اون علمی که باعث نجات شما خواهد شد اون‌ه که به سر حد یقین برسی داداش جون، ولو در درجه اول. که این به قلب برسه، این معانی رو اعتقاد بکنی، از مقام لسان به مرحله‌ی قلب برسه...1
.
1. حضرت آقای حق‌شناس (رحمتِ خدا بر او)

 

سعدی بشوی لوحِ دل از نقش غیر او/ علمی که ره به حق ننماید جهالت است

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، روزنوشت
comment نظرات ()

... حُکم از آنِ توست

لکَ العُتبی
لکَ العُتبی
حتّی تَرضی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

کَظلماتٍ فی بَحر

شبِ تاریک
و
بیمِ موج
و
گردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها
.

.
مَن یُنجّیکُم من ظلماتِ البرّ و البحر؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

ادب

.
قلبم اسب سیاهِ عربی نبود
که آن‌طور مهار کشیدی و لگامش زدی.
قلبم از ترمه و ترنّم بود؛ از نیلوفر و نسیم.
داشتنش، آداب می‌خواست.
آه از سعیِ بیهوده‌‌ی من.
تو هرگز آداب‌دان نبودی.
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

یا مونسی

روی این برچسب کوچکِ نارنجیِ جلوی میزم نوشته‌ام «یا مونسی عند وحدتی» و زیرش ریزتر؛ «30 بهمن 89». مالِ پارسال است. مصطفی ترم یهمن را مهمان شده بود دانشگاه شیراز. محمّد دوره‌ی خدمتش شروع شده بود و رفته بود اراک. من تنها شده بودم. سخت بود اما سلوکی بود برای خودش. حالا برای این هفته که دوباره داداش‌ها نیستند، مهیّای یک سلوکِ دوباره‌ام و فکر می‌کنم چرا آدم‌ها هیچ‌وقت به تنهایی عادت نمی‌کنند؟! شاید «وحدانیت»، جزء معدود صفت‌های خدا باشد که برازنده‌ی خلیفه‌اش نیست.


1. ای رودِ خشکِ گم‌شده در نقشه‌ی جهان/ تنهایی‌ات به قدرِ من آیا عمیق هست؟ (مژگان عباس‌لو)

2. «خمیرتان را به خدا بدهید تا در دست‌هایش ورزیده شوید. او شما را خواهد فشرد. طاقت بیاورید، طاقت بیاورید تا پرورده شوید». (ع. نظرآهاری)

3. باران که می‌بارد کسی انگار به دلم چنگ می‌اندازد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، روزنوشت
comment نظرات ()

و الحامِلاتِ وقراً

سوگند به بغض.
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

وَ فارَالتّنّور

تنورِ چشم‌هام فوران کرد.
از طوفانِ تو، گریزی نیست.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

روی ار به روی ما نکنی حکم از آنِ توست

سه‌شنبه نیست ولی از سرِ صبح تا حالا مدام این ذکرت روی لب‌هام می‌چرخد؛ «یا ارحمَ الرّاحمین». به من رحم کن. با من مهربان باش لطفاً!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

به آهی گنبد خضرا بسوجم

خوبند واژه‌ها وقتی با یک دوحرفی‌شان می‌شود همه‌ی سوزها و دردهای درون را یک‌جا ندا کرد؛ «آه».

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

توهّم

آب پنداشته بودمت
سراب بودی
یا من هاجرِ هروله‌هایِ اضطرار نبودم؟!
که سعی‌ام بی‌ثمر ماند
و اسماعیلم تشنه جان داد.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

بیداری

طفلک کاج‌ها
چه زجری می‌کشند زمستان‌ها
وسطِ آن‌همه درختِ خواب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

و قال علیه‌السّلام عَلی قبر رسول الله (ص) ساعه دفنه

اِنّ الصّبر لَجمیلٌ اِلا عَنک، وَ اِنّ الجَزع لَقبیحٌ اِلا عَلیک ، وَ اِنّ المُصاب بِک لَجلیل وَ انه قَبلک وَ بَعدک لجلل.
...
طاقت از کف داده بود پهلوانِ نامیِ عرب
هنگامه‌ی تدفینِ شما.


1. و  کنار قبر رسول خدا، هنگامه‌ی دفنش، گفت: «صبر زیباست ولی نه در مورد تو و بی‌تابی قبیح است اما نه بر فراق تو. مصیبت تو بزرگ و سنگین است و هر مصیبتی – قبل و بعد از مصیبت تو - در برابر آن، حقیر است» .(کلمه قصار 292)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

مصطفی احمدی روشن

آقا مرتضای آوینی اگر این روزها بود، لابد دوباره دفترچه‌اش را باز می‌کرد و می‌نوشت: «آری، شهادت، تنها تقدیر خوبان است». بعد «تقدیر» را خط می‌زد و بالایش می‌نوشت: «مزد».
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

شد خزان...

توی حیاط خانه پدری، بین آن‌همه گل و درخت، سه تا درخت نارنج داریم. بهارها از بوی شکوفه‌های بهارنارنج‌شان مست می‌شویم و زمستان‌ها از خودِ نارنج‌هایشان. چایی با طعم بهارنارنج و شربتِ بهارنارنج و مرباش هم که بمانَد... درختِ نارنج خزان ندارد. این باغ مجازی اما قدری فرق دارد، چون باغبانش، بلد نیست با درخت نارنج چطور تا کند که همیشه سبز بمانَد. باغبانش یک ماهی هست دیگر دستِ دلش به نوشتن نمی‌رود. یعنی اگر بخواهد بنویسد، تلخ می‌نویسد و فقط درد می‌نویسد، چون ظرفش کوچک است و زود از «درد» پُر می‌شود؛ "دردهای پوستی، دردِ دوستی...". این خلاف مقررات این‌جاست. من با شما عهد کرده بودم این‌جا عطر بهارنارنج را منتشر کنم؛ شما را شریک کنم توی عطر اردیبهشت‌های حیاطِ دوست‌داشتنیِ خانه پدری...

خزانِ این‌جا رسیده. نمی‌دانم تا کی. لابد تا وقتی باغبانش یاد بگیرد نارنج، درختِ همیشه‌بهار است. گفتم که از دوستان و بزرگوارانی که شرمنده ایمیل‌ها و کامنت‌های بی‌جواب‌شان هستم، معذرت خواسته باشم. و از سامی‌دختِ عزیز که روزهایی این‌جا را به مهمان‌هاش معرفی کرده (+) که دست من خالی‌ست.

دعا کنید ظرفم بزرگ بشود. فَخَیرُها اَوعاها.
   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

و لباس التّقوی

با این لباس‌های چرکِ زندان، مهمانی راهم بدهند هم باید یک گوشه‌کناری خودم را سی روز گم و گور کنم که آدم حسابی‌ها نبینندم با این سر و وضع. ولی حیف که همه عشق این مهمانی به این است که توش پر آدم‌حسابی‌ست. توش می‌شود با آدم حسابی‌ها رفیق شد.رفاقت‌های عمری. چه بکنم من با این لباس‌ها؟! لباس فاخرِ مجلسی بخرم؟! با کدام پول؟ کدام مایه؟! اصلاً با همین لباس‌ها می‌آیم. همینی که هست. می‌خواستی دعوت نکنی. پر رو شده‌ام، نه؟! پررو بودم؛ انا الّذی علی سیّده اجتری. می‌خواهی بروم وسط مجلس، داد بزنم که من از زندان فرار کرده‌ام و  برای سی روز آمده‌ام مهمانی، این هم لباس‌های زندانم؟! نه، خوب نیست. تازه، غریبه‌ها چه می‌گویند؟! من همیشه حساب آبروی تو را کرده‌ام که داد نزده‌ام وضعم را. بیا و آقایی کن و تا مهمانی شروع نشده، خودت یک کاری بکن برایم که «از زندان، موی پالیده و جامه‌ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد. مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس.»1



1. خواجه عبدالله انصاری

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

و السّماء ذات الرّجع

تشنه‌ام
لب‌هام سله بسته.
بارانت را بگو تا ببارد.

وَ هو الّذی ینزّل الغیث من بعدِ ما قنطوا و یَنشرُ رحمته.

 

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

صدا می‌مانَد

تو زنده‌ای پیرمرد، وقتی ذائقه شنوایی‌م را این‌قدر غنا بخشیده‌ای. وقتی صفحات قرآنم پر از ردِ صدای توست.

 

پ.ن: ابوالعینین شعیشع درگذشت. (+) 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

سعادت‌ها و رنج‌ها

یاد حرف امام موسی افتاد: "شما با مرد بزرگی ازدواج کرده‌اید،‌ خدا بزرگ‌ترین نعمت را در عالم به شما داده". خودش هم همیشه فکر می‌کرد بزرگ‌ترین سعادت برای یک انسان این است که با یک روح بزرگ در زندگی‌اش برخورد کند اما انگار رسم خلقت این است که بزرگ‌ترین سعادت‌ها، بزرگ‌ترین رنج‌ها را هم در خودشان داشته باشند.


پ.ن: برای 31 خرداد. از: نیمه پنهان ماه- چمران به روایت غاده جابر.


 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

والغریبُ قریب

چیز تازه‌ای نیست. این «حس غربت» گاه‌گداری مهمان دلم می‌شود. قدری پاپیچ می‌شود که بماند. من اصلاً پاپی‌اش نمی‌شوم. جرأت واکاوی‌اش را ندارم. یعنی می‌دانم می‌خواهد به چی گیر بدهد. آن‌قدر کم‌محل‌ش می‌کنم که راهش را بگیرد و برود. این‌بار قدری محل‌ش داده‌ام. چند روزی هست که هست. امروز آخروقت توی دانشکده خسته‌ام کرده بود. کتاب و دفترهام را بستم. کامپیوتر را خاموش کردم. نشستم ببینم حرف حسابش چیست. حرفش البته خیلی حساب بود. از همین حرف‌ها که؛ جای تو این‌جا نیست، حالا به چی دل‌خوشی اصلاً؟ به همین کتاب و دفترها راضی شدی؟ به همین راحتی؟ تو مالِ این‌جا نیستی! خسته نشدی؟... و از این حرف‌ها. سرم را گذاشتم روی میز. جوابی نداشتم. به همین راحتی بُرده بود. من مالِ این‌جا نیستم. من خسته شده‌ام. جای من این‌جا نیست. من به این کتاب و دفترها راضی نشده‌ام. ادعای «مرغِ باغِ ملکوت» بودن ندارم. یعنی بال و پری ندارم. اما حس زندگی توی قفس را خیلی دارم؛ حس اسیر دانه‌های قفس شدن را بیش‌تر. گریه می‌کنم. آرام نمی‌شوم. سرم را بلند می‌کنم. هنوز مانده. هنوز لابد با من کار دارد. راه می‌روم. می‌روم پیشِ شهدا. نمی‌رود. آرام نمی‌شوم. از دانشگاه می‌زنم بیرون. دوست ندارم بروم خانه. دوست دارم با یکی حرف بزنم؟! با یک دوستی، رفیقی. نه. نمی‌دانم. یعنی کسی نیست اصلاً که بشود باهاش حرف زد. دوست دارم بروم یک جای بلند. یک جای خیلی بلند. که به آسمان نزدیک باشد. که هیچ‌کس نباشد. که بشود فریاد زد. من البته فریادزدن بلد نیستم. ولی فکر می‌کنم اگر قدری بلند صدایش بزنم حتماً حالم بهتر می‌شود. نمی‌روم. نارمک جای بلند ندارد. کوه ندارد. امام‌زاده هم ندارد. می‌روم خانه. دمِ غروب است. سجاده‌ام را باز می‌کنم. گونه‌ام را می‌گذارم روی مهر. آرام می‌گویم: اَشکوا فی هذِه الدّنیا غُربَتی. اشک‌هام تند و تند می‌آیند. صورتم خیس می‌شود... مأموریتش تمام شده. راهش را می‌گیرد و می‌رود.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

حیف...

"حوّایت می‌شدم
اگر سیبِ سرخی داشتی
حیف
«آدم» نیستی".

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

از آن روزهای حزن

از آن روزها فقط چشم‌هایِ مامان را یادم می‌آید که کاسه خون شده بود. پنج-شش ساله بودم. برای مراسم چهلم‌شان توی مصلای شهرمان یک شعر را دکلمه کردم، مامان یادم داده بود. با این مصرع شروع می‌شد: «ای انقلابِ سرخِ ایران رهبرت کو؟...». یک صندلی گذاشتند زیر پایم که قدّم به میکروفون برسد. بالا که رفتم و پشتِ تریبون، مصرع اوّل را که خواندم، مردم بلند گریه کردند. پیرمرد، ره‌برشان بود. من لابد نمی‌دانستم ره‌بر یعنی چه؟!  فقط می‌دانستم آن مرد که عکسش همیشه روی طاقچه اتاق پذیرایی‌مان بود با آن ابروهای پهنِ پرپشت، که همیشه از پشتِ تلویزیون با ما حرف می‌زد با آن نگاه خیره به زمین، مردِ عجیبی بود.



پ.ن:
قسمت نظرات را بسته‌ام. ببخشید. شاید خودخواهی باشد، اما خصوصاً توی یکی- دو ماه اخیر، خواندن بعضی نظرات از فحاشی و هتاکی گرفته تا طعنه و کنایه، انرژی‌ و توانم را خیلی تحلیل می‌داد. نکته مهمی اگر برای تذکر بود، از طریق ایمیل بفرمایید. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

از خستگی‌ها

.

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمّل کن

.

رونوشت به «کاج هم‌سایه» ای که ندارم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

الی بیت المقدس

می‌گوید١ توی پاتک سوم، توی جاده اهواز- خرمشهر، در عرض سه ساعت 150 نفر شهید شدند. با میانگین سنی بیست و یکی- دو سال. کنتور بیاندازیم می‌شود ساعتی 50 نفر. 50 نفر نه، 50 تا جوان. اسم عملیات «الی بیت المقدس» بوده. فاز اولش خرمشهر بوده. چشم‌اندازش امّا بیت المقدس بوده. پس لابد عملیات هنوز تمام نشده. کنتور بیاندازیم؟! ساعتی 50 تا؛ جان، مال، جوانی، وقت، عمر، آبرو...

 

١. سردار همدانی. برنامه راز هفته گذشته.
٢. آدم شرمنده می‌شود از این‌همه لطف به یکی از پست‌های قبلی‌ این‌جا. از این‌همه ادب. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

آغاز محرم‌های عالم

ماهم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرم‌های عالم را


این دومصرع از پریشب مدام توی ذهنم طنین می‌اندازد؛ از «میثم مطیعی» شنیدم؛توی مراسم فاطمیه بیت. زبان‌حال حضرت امیر است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، حسینیه
comment نظرات ()

دو روایت از یک مرد

روایت اول: پا به پای سلمان راه می‌رفت. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. مهارِ ناقه بانویش در دستِ سلمان بود. از ام‌شب، فاطمه بانوی خانه او می‌شد و بهترین یاورش در مسیرِ اطاعت خدا.

روایت دوم: پا به پای سلمان راه می‌رفت. رمقی اما برای زانوهاش نمانده بود. همین چند لحظه پیش، فاطمه‌اش را؛ همه هستی‌اش را، با همان چشم‌هایی که پیام‌بر را تلاوت می‌کرد، به خاک، نه، به آسمان سپرده بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

دو روایت از یک مرد

روایت اوّل: صورتش از شرم سرخ شده بود. سرش را پایین انداخت، نفسی کشید و آرام گفت: "یا رسول الله! مرا رغبت افتاده است در فاطمه!"١

روایت دوّم: صورتش از اشک خیس شده بود. رو کرد به مزار پیامبر، بغض‌ش را فروخورد و گفت: "یا رسول الله! امانت‌تان برگردانده شد..."٢

 


1. خواست‌گاری حضرت امیر از حضرت بانو (س). عبارت انتهایی از تفسیر عتیق نیشابوری‌ست.
2. شبِ تشییع پیکر حضرت‌ بانو (س)، عبارت انتهایی از نهج‌البلاغه است؛ خطبه 202 .

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

پایِ «درس ولایتِ» بانو

امشب منتظرم بیایید؛ با علی (ع). حسن و حسین را هم بر مرکبی سوار کنید و بیاورید. من امروز درس‌م را مرور کرده‌ام. قول می‌دهم جا نزنم. شما در بزنید. در را که باز کنم، قول می‌دهم نگویم علی (ع) را نمی‌شناسم. قول می‌دهم نگویم غدیر نبوده‌ام، آیه تطهیر را نشنیده‌ام، ماجرای انگشتری و رکوع کدام است؟! ولایت کجای قرآن آمده است؟! قول می‌دهم نگویم با اوّلی بیعت کرده‌ام، علی هم اگر زودتر آمده بود...١
من پایِ بیرقِ شما مانده‌ام بانو؛ پای چادرِ خاکی‌تان. سال‌هاست تولّی و تبرّی را فاطمیه‌ها سرِ کلاسِ شما مرور می‌کنم. من را مردودِ «درس ولایت»تان نخواهید.
 

 

1. خوانده‌اید حتماً که بانو بعد از مرگ پیام‌بر و ماجرای سقیفه، شب‌هایی حسن و حسین را بر مرکب سوار می‌کردند و به همراه حضرت امیر(ع) در خانه مهاجرین و انصار می‌رفتند و وصیت پیام‌بر را به یادشان می‌آوردند. شنیده‌اید حتماً که آن‌ها کوته‌فکرانه جواب می‌دادند: « با ابوبکر بیعت کرده ایم، علی هم اگر زودتر آمده بود با علی بیعت می‌کردیم».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

فقیرم، یتیم‌م، اسیر...

• فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟ چه فرقی می‌کند برای شما که لوجه الله می‌بخشید؟! نیاز، من را به در این خانه کشانده است؛ نیاز... آن‌قدر که دیگر برایم فرقی نمی‌کند؛ حتّی اگر سه روز باشد که حسن و حسین به همراهِ شما و علی افطارتان را انفاق کرده باشید، حتّی اگر گذرانِ سه روز گرسنگی، توان بچّه‌های سه - چهار ساله شما را ربوده باشد و رنگ از روی شما... سنگ‌دل شده‌ام؟ نمی‌دانم...نه بانو؛ نیاز است دیگر، وقتی کارد به استخوان‌ت برسد، وقتی این را هم بدانی که صاحب‌خانه بی‌چشم‌داشت می‌بخشد، حتی سهم افطار کودکانش را هم می‌بخشد... ببخشید بانو... یک امشب مرا ببخشید!

• فقیرم؟ هستم، هر چه ورانداز می‌کنم چیزی نیست که غنی بودنم را ثابت کند، ظرفِ خالی‌ام را نمی‌ببینید؟ یتیمم؟ هستم؛ و اشدّ من یتمّ هذا الیتیم یتیمٌ انقطع عن امامه. اسیر؟ این همه غل و زنجیر را دیگر شما بهتر از من می‌بینید، نه؟

• فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟ چه فرقی می‌کند؟ نیاز، من را به پشت در این خانه کشانده است؛ برای آن‌ها چند قرص نانِ جو، برای من یک جو معرفت، یک جو معرفت؛ بگذارید امشب بمانم آن‌قدر که...زمانِ افطار دارد نزدیک می‌شود بانو! این کاسه کوچک من و آن اطعامِ لوجهِ اللهِ شما. فقط کاش پیش از آن‌که ظرف‌م را پر کنید، قدری بزرگ‌ترش کنید.

و یطعِمونَ الطّعامَ علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً. انّما نطعِمُکم لوجه الله لا نُریدُ منکم جزاءً و لا شکوراً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

وقتی پایِ علی به میان می‌آمد

می‌توانست بگوید نیایند، می‌توانست بگوید همین‌ها حرمت من را شکستند، همین‌ها تو را خانه‌نشین کردند، همین‌ها وصیت پدرم را، سفارش پیام‌بر را نادیده گرفتند، همین‌ها فدک را غصب کردند. می‌توانست بگوید: جگرم آتش می‌گیرد از دیدن‌شان؛ زخم‌م سر باز می‌کند؛ خاطره در و دیوار و کوچه زنده می‌شود. می‌توانست بگوید دلم نمی‌خواهد پای ناپاک‌‌شان را توی خانه‌ام بگذراند. خیلی چیزهای دیگر می‌توانست بگوید ... اما این مرد ‌که روبرویش ایستاده بود و برای آن دو نفر رخصت می‌خواست، علی (ع) بود. پایِ علی (ع) که به میان می‌آمد، «خود»ی برایش نمی‌ماند. نگاه کم‌فروغ و رنجورش را میهمانِ چشم‌های مردش کرد و گفت: «خانه، خانه توست و این زهرای آزاد، کنیزِ تو» ١. و... قلبِ علی انگار آتش گرفته بود.


1. البیتُ بیتُک و الحرّه امتّک، فافعَل ما تَشاء. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه
comment نظرات ()

از گلایه‌ها...

مست است یار و یادِ حریفان نمی‌کند

.

ذکرش به‌خیر ساقیِ مسکین‌نوازِ من

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

ادبیاتی که معادله‌ها را به هم می‌زند.

نوشته‌ی رویِ پیشانی‌بندش که: «انا الشّهید القادم»١، همان‌قدر دلم را می‌لرزاند که تصوّر «اَحلی مِن العَسَل» گفتنِ سیزده‌ساله‌ای در وصفِ شهادت.


1. شهیدِ بعدی منم.
2. پیشانی‌بندِ کودک یمنی که چندی پیش رسانه‌ها عکسش را منتشر کردند.
3. کجایید آقا که بیایید تجلّیِ «القتلُ لَنا عاده و کرامتُنا الشّهاده» گفتن‌تان را بعدِ چهارده قرن ببینید؟

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

سرخوشی

بیتی غزل نوشته‌ام.
بزرگ‌واری خرده گرفته که؛ دلِ خوش می‌خواهد غزل‌خواندن توی این اوضاع داخلی و وضع بحرین و ...
جواب نوشته‌ام: اَنَا رَبّ الاِبل و للبَیت ربٌ ان شاء یَحفَظه.١
خیلی سرخوشم؟!
گفته بودم به قدر اردیبهشت‌ی تحمّل‌م کنید.

 

1. فرمایشی از جناب عبدالمطلب توی ماجرای عام الفیل: من صاحبِ شترهام و این خانه (کعبه) هم صاحبی دارد که اگر بخواهد حفظش می کند. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

این روضه‌های مکشوف

کار من این شده هر روز پای اخبار و تصاویر بحرین، پای ماجرای «آیات»، چشم‌هام که خیس شد، فقط زیر لب زمزمه کنم؛ و سَیَعلم الّذین ظَلَموا ایّ منقلبٍ ینقلبون. دل‌خوشم به همین.
.
"...
تاریخِ ننگ‌تان را تکرار می‌کنید
و مردانِ قبیله ما بی‌خنجر و زوبین می‌میرند
در کوچه
گودال،
فرقی نمی‌کند.
کافی‌ست پوزه نجسِ شما به چادرِ...
آه از این روضه‌های مکشوف!" ١

 

١. عاریتی‌ست از یک همسایه‌ مجازی.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر
comment نظرات ()

برای بحرین

.

عشق، تاوانش اگرچه خونِ سهرابِ من است
چون تهمتن برنمی‌گردیم خوانِ رفته را

.

پ.ن:
1. شعر مال جواد زهتاب است.
2. رونوشت به پدران شهدای این روزهایِ بحرین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

دختری که شبیه پدرش بود

خطبه فدک را همیشه از اول روایتش می‌خوانَم. از همان ابتدا که راوی می‌گوید: انَّه لمّا أجمع أبوبکر و عمر علی مَنع فاطمة علیهَاالسلام فدکاً وَ بلغها ذلک... آن عبارات اول را بس که خوانده‌ام حفظ شده‌ام. می‌توانم چشم‌هام را ببندم و آن جزییات را توی ذهنم تصویرسازی کنم. که بانو خبرِ غصب فدک را که شنیدند، روسری‌شان را سرکردند؛ لاثت خمارها عَلی رأسِها، بعد چادرشان را پوشیدند؛  وَ اشتَملَت بِجلبابِها، بعد در میانه گروهی از بانوان هاشمی روانه مسجد شدند. وَ أقبلت فی لمّة مِن حَفدتها وَ نِساء قَومِها. چادرشان روی زمین کشیده می‌شد؛ تطأ ذیولها. بعد از این عبارت، جمله‌ای هست که گاهی خیالِ من، گاهی هم اشک‌هام، مجال خواندن اصلِ خطبه را به من نمی‌دهد. راویِ این عبارات، فضّه باشد یا اسماء یا زینبِ پنج ساله، نمی‌دانم خودش چه حالی بوده وقتی گفته: ما تَخرِمُ مشیتها مشیه رَسول الله؛ چقدر راه‌رفتنش شبیهِ راه‌رفتنِ پیامبر بود!
گاهی این عبارت، خیالِ من را می‌برَد به یک جای دیگر، که پدری پیش از آن‌که پسرش را روانه میدان کند، خواسته بود چند قدم جلوی چشم‌هاش راه برود. بعد  دستش را به آسمان بلند کرده بود و گفته بود: «اللهمّ اشهد عَلی هؤلاء القوم فَقد برز اِلیهم غُلاماً اشبه النّاس خلقاً و خُلقاً و مَنطقاً برسولکِ».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

مردی که صبرش تمام شده بود.

نهج‌البلاغه‌خواندن همیشه برام توأم با یک حس عجیبی نسبت به حضرت امیر(ع) بوده. نه فقط بزرگی و عظمت، گاهی یک‌جورهایی ترس. لحن کلام‌شان خیلی سنگین است، نهیب دارد، آدم را میخ‌کوب می‌کند گاهی، نفس را حبس می‌کند از صلابت و شدت. این وسط‌های نهج‌البلاغه امّا خطبه‌ای هست که حال و هواش با بقیه خطبه‌ها فرق می‌کند. خطبه‌ای که شاهدش فقط سه- چهار نفر بوده‌اند. آدم باورش نمی‌شود این کلمات را همان جنگ‌جویِ نامیِ عرب گفته باشد؛ صاحبِ ذوالفقار؛ مردِ لیله‌المبیت؛ فاتح خیبر؛ مردی که قرآن حتّی به صلابت ضربه‌های سمّ اسبش سوگند می‌خورَد.١ که صدای نهیبش به مردم کوفه و بصره و شام هنوز در و دیوار این شهرها را می‌لرزانَد. این وسط‌های نهج‌البلاغه خطبه‌ای هست که سیدرضی با این عنوان شروعش کرده: رُویَ انّه قاله عِندَ دفنِ سیّده النّساء فاطمه کالمناجی به رسول الله عندَ قبره٢. بعدِ چند جمله می‌رسد به این‌جایِ کلام حضرت که: «قَلّ یا رسولَ الله عن صفیّتِکَ صبری و رَقّ عنها تجلّدی».  مرد، همان شبِ دفنِ همسرش دارد با رسول خدا دردِدل می‌کند که در فراق فاطمه (س) صبرش کم شده، تحمّلش از دست رفته. تا آن‌جا که «امّا حزنی فسَرمَد و امّا لیلی فمسهّد». این وسط‌های نهج‌البلاغه آدم دلش می‌خواهد بنشیند و برای آن مرد بزرگ که صبرش داشت تمام می‌شد، که اندوهش ابدی شده بود، زارزار گریه کند.   

  

ا. آیات اول و دوم سوره عادیات
2. خطبه 202

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

آن سیلی...

"تمامِ رنج‌هامان تاوانِ آن سیلی‌ست".

 

پ.ن:مکشوف بودن‌ش را ببخشید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()

دیوارِ آوار

"از دیواری که شکافت
 و گلی که شکفت
 تا آن دیوار که آوار شد،
رازی‌ست که هستی از آن می‌جوشد
و آدمی از آن چشمه می‌نوشد؛
همه رنج‌های مقدّس را".


پ.ن:
١. مال شهرام مقدسی بود گمانم.
٢. درِ آوار هم...
٣. تسلیتِ ایّام. با آن‌که می‌دانم زخم فاطمیه از آن دردهایی‌ست که تسلّی‌یافتنی نیست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه
comment نظرات ()

شهری میان برزخ

مامان و بابا دارند می‌روند استانبول. خاله هم از آن سرِ دنیا برای کاری می‌آید استانبول. آن‌جا، هم هم‌دیگر را می‌بینند و هم آن شهر عجیب را. خوشحالم پروازشان از شیراز جور نشد. این‌طوری موقع رفت و برگشت، به قدر یکی دو روز هم شده، مهمان خودم‌اند. دارم جاهای دیدنی استانبول را برای بابا ردیف می‌کنم. بعد موقعیت شهر را روی گوگل‌ارث نشان‌شان می‌دهم. بعد انگشت می‌گذارم روی تنگه بسفر (+) و هر چه از این تنگه بلدم می‌گویم. انگشتم سنگینی می‌کند. انگار جایی توی برزخ مانده باشد. برزخی که فقط از جنس تعلیق میان دو قاره، دو اقلیم، دو پهنای جغرافیایی نیست. برزخی که انگار همیشه استانبول را با خودش درگیر کرده است. شهری که با همه مظاهر تاریخی‌ش، با سلطان‌احمد و ایاصوفیه‌‍‌اش، با هزار هزار مسجد دیگرش، با صدای اذانی که همه مواقیت پنج‌گانه‌ توی گوش‌ش می‌پیچد، با روسری‌های بلندِ زن‌ها و دخترهاش، دارد شرقی بودن‌ش را، مسلمان بودن‌ش را فریاد می‌زند، حتی همان سال‌های دور که پایتخت امپراتوریِ بزرگ بیزانس بوده است، اما توی فرآیندهای دنیای جدید، مجبور است به تظاهرات غربی، به بروزات لاییک. که بشود توی بروشورهای توریستی‌ش، یک‌جوری که به مذاق توریست‌ها خوش بیاید، نوشت؛ «تنها شهر مشترکِ میان دوقاره». که توی ماراتن طی فرآیندهای سرمایه‌داری از بقیه کلان‌شهرهای دنیا عقب نیفتد. دستم را از روی برزخِ بسفر برمی‌دارم؛ انگار از روی نقطه‌ای دردناک. حس‌م مثل وقت‌هایی‌ست که هم‌دوره‌ام-که موضوع تزش جهانی‌شدن و شهرهاست- با حرارت دارد از وضعیت کلان‌شهرها توی فرآیند جهانی‌شدن حرف می‌زند و من برای تهران و اصفهان و تبریز و شیراز نگران می‌شوم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

بی تو

تقصیر من نیست. تو هم لابد اگر یک‌روزِ تمام توی آمفی‌تئاتر دانشکده نشسته بودی و از شهر و بحران و گسل و زلزله شنیده بودی، غروب‌ش که هوا داشت تاریک می‌شد و چشم آسمان قرمز شده بود و نسیم می‌وزید و پرنده‌ها آوازهای آخر روزشان را سرمی‌دادند، توی راه برگشت، به شیوه عاشق‌پیشه‌ها، عوضِ ذکر دمِ غروب، هی زیر لب تکرار می‌کردی:

بی‌تو هر لحظه مرا بیمِ فرو ریختن است... مثل شهری که به روی گسلِ زلزله‌هاست ١  

 

١. فاضل نظری

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

از تعارض‌ها...

موضوع سمینارم «رزیلی‌ینت سیتی»١‌ها هستند و راهبردهایی که می‌شود برای تهران به‌منظور دست‌یابی به فاکتورهای رزیلینسی٢ ارائه داد. برای کاهش مخاطرات در مواقع بحران و برای عملی‌شدن تعهداتی که بعد از اجلاس ژوهانسبورگ داریم. دکتر ردیف جلو نشسته و مثل همیشه با دقت و موشکافی دارد گوش می‌دهد. صحبت‌هام که تمام می‌شود چندتا نکته را اضافه می‌کند برای تکمیل بحث. و معتقد است نه فقط توی ابعاد کالبدی، بلکه توی ابعاد اجتماعی پیش‌گیری از بحران برای شهرها، خصوصاً بحران‌های طبیعی مثل سیل و زلزله، می‌شود راهبردهای دقیق‌تری ارائه کرد. اسلایدهای ابعاد اجتماعی را برمی‌گردانم و دوباره قدری بحث می‌شود. توی ذهنم اما راهبردهای کلان‌تری سراغ دارم، راهبردهایی که کاملاً اجتماعی‌ست! می‌آیم بگویم: ایمان جمعی. و لَو انّ اهلَ القُری آمَنوا وَ اتّقوا لفَتَحنا علیهِم بَرَکاتٍ مِن السّماء وَ الاَرض ٣. برائت از ناشکری و ناسپاسی، برائت از کفر و شرک؛ اَلا اِنّ عاداً کفروا ربّهم اَلا بعداً لِعادٍ قَوم هود. بگویم: تقوای جمعی، توبه جمعی، دوری از گناه؛ فَدمدم علیهِم رَبّهم بذنبهم فسوّیها ۴. بگویم: عدالت اجتماعی. رفع ظلم. وَ لا تُخاطبنی فی الّذین ظلموا انّهم مغرقون ۵. اما نمی‌گویم. ساکت می‌شوم و می‌گذارم آیه‌های سوره هود مثل همین اسلایدها از جلوی چشم‌هام رد بشوند: و اُتبِعوا فی هذه الدّنیا لعنه وَ یَوم القیامَه، اَلا اِنّ عاداً کفروا ربّهم اَلا بعداً لِعادٍ قَوم هود ۶* وَ اَخذ الّذین ظلموا الصّیحه فاصبحوا فی دیارهم جاثمین ٧* فلمّا جاء امرنا جعلنا عالیها سافلها و اَمطرنا علیها حجاره مِن سجّیلٍ منضود ٨* وَ اَخذت الّذین ظَلَموا الصَّیحه فَاَصبَحوا فی دیارِهم جاثِمین ٩*


1. Resilient City
2. Resiliency
3. اعراف.96
4. عذاب الهی برای ثمود. (شمس. 14)
5. عذاب الهی برای قوم نوح. (هود. 37)
6. عذاب الهی برای عاد. (هود. 60)
7. عذاب الهی برای ثمود. (هود 67)
8. عذاب الهی برای قوم لوط.(هود 82)
9. عذاب الهی برای قوم شعیب. (هود. 94 )

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

از مفهوم سکونت تا آوارگی

اولین جلسه کلاس بعد عید است. کلاس تحلیل فضای شهری. دارم از مفهوم سکونت و آراء «نوربرگ شولتز» برای بچّه‌ها حرف می‌زنم. این‌که مفهوم سکونت چه‌قدر با تعلّق به مکان عجین است و چه‌قدر به فضا، مؤلفه‌های انسانی می‌دهد. دوباره تو می‌آیی و جمله‌هات خانه می‌کنند توی ذهنم. قدری سکوت می‌کنم. شاید بروی. جمله‌هات تندوتند ردیف می‌شوند: «خانه، جای ماندن و سکونت است. خانه، خانه الفت‌های دنیایی‌ست، کوچه، کوچه تعلّقات است و شهر، مهبط عادات». قبول، انسانِ ما با انسانِ آن‌ها فرق می‌کند. پس خانه و کوچه و شهرمان هم باید فرق کند. تقصیر من چیست حالا این وسط؟! اصلاً به من چه؟! این‌ها نظرات شولتز است. بی‌اعتنا بحث را ادامه می‌دهم. نمی‌گذاری. اسلاید را عوض می‌کنم. چه خوب که کلاس نیمه‌تاریک است و بچّه‌ها برق چشم‌های من را نمی‌بینند. توی اسلاید بعدی، حرفی از مفهوم سکونت نیست. حرف‌های تو اما هنوز توی گوش من نهیب می‌زند: «... و شهر، مهبط عادات. شهدا انیس حقّ‌اند و در زمین، خود را از خانه انس دورافتاده می‌بینند و ... دل‌تنگ‌اند. این‌جا انس حضور، اجر آوارگی برای حق است، آوارگی».

 

پ.ن:
1- می‌خواستم از سعیدیزدان‌پرست هم بنویسم. اما دوباره خودش را پنهان کرده پشت تو. مثل همه این سال‌ها.
2- من المؤمنین رجال (+)

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

برای واژه‌های اسیرم

وقت‌هایی هست که آدم دلش می‌خواهد واژه‌های اسیرش را آزاد کند. بنویسد. بنویسد. بنویسد. وقت‌هایی هست که زندانِ دلِ آدم تنگ می‌شود برای این همه واژه که یک‌ریز به در و دیوارِ دل می‌کوبند. این‌طور وقت‌ها یاد گرفته‌ام زندانِ دلم را برایشان هی بزرگ کنم، بزرگ کنم تا گلویم، تا چشم‌هام. بعد قدری رهایشان کنم که بغض بشوند و کز کنند گوشه گلویم. که اشک بشوند و بچکند روی گونه‌هام. فرموده است: الکلامُ فی وثاقک ما لَم تتکلّم به فَاذا تکلّمت به صرتَ فی وثاقه. و من چندی‌ست بیرحمانه، واژه‌هایی را به بند کشیده‌ام که مباد به بندم بکشند.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

یادت من را فراموش!

دوباره آرام بیا، آرام که من نبینم‌ت، یکی از همین روزهای غفلت. که لحن صدات توی صفحه‌های قرآن‌‌م نمی‌پیچد. که برقِ نگاهت، سجاده‌ام را گرم نمی‌کند. که بوی قدم‌هات همه شامه‌ام را پر نمی‌کند. یک جوری که من نفهم‌م بیا. یکی دیگر از آن نعمت‌های دوست‌داشتنیِ رنگارنگ‌ت را بده به دستم. یک‌طوری که من شک نکنم. یکی از همین وقت‌هایی که حواسم نیست. بعد فقط درِ گوشم آرام بگو: یادم تو را فراموش!

 

پ.ن: دلم برای این مدل سیلی‌هات تنگ شده.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()

بعونکَ یا محوِّلَ الحَول

1) دهه هشتاد را دوست می داشتم. دهه تحوّل بود توی زندگی من. اگر قرار باشد زنده بمانم، بعید می‌دانم تا آخر عمر هیچ دهه‌ای این‌قدر برایم پرفراز و نشیب و پر تجربه باشد. خداحافظ دهه هشتاد! خداحافظ سال هشتاد و نه!

2) سلام دهه نود! سلام سالِ نود! سلام بهارِ نو! سلام همه روزهای خوب خدا که در راهید. سلام همه روزهایی که قرار است پر از شیرینیِ ذکر و طاعت و بندگی بشوید. سلام همه روزهایی که قرار است عاری از گناه و غفلت و نافرمانی باشید.

3) مثل خیلی دیگر از لحظه های خوب زندگی که با همه زیبایی ش، گوشه دل آدم ناآرام است،  درد دارد، توی این لحظه های منتهی به سال نو، تا خوشی می آید کنج دلم خانه کند، ناآرامی ها و دردهای خواهرها و برادرهام توی بحرین و لیبی و یمن، چنگ می اندازد گوشه دلم، مجال خوشی را می گیرد ...آآه! اَفرِغ علینا صبراً و ثبّت اقدامنا و انصُرنا علی القوم الظّالمین.

4) ای کسی که زیر و رو کردن قلب ها، زیر و رو کردنِ چشم ها و نگاه ها فقط از تو برمی آید! ای کسی که آمدنِ شب و روز را تویی که تدبیر می کنی! ای کسی که روزگار را، زمین و زمان را، حتّی حالِ آدم ها را تو متحوّل می کنی! توی این سال و توی این دهه، حالِ ما را به بهترین حال دیگرگون کن!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

مرج البحرین یلتقیان

.

.

" کار کار خودتان است
خل‌بازی های قذافی سر همه را گرم کرده
و در شلوغی این جنگل
هیچ کس این گوی درخشان را نمی بیند
و بحرین را بُحران حساب نمی کند
پس به صدفهای خلیج بگو
این قدر دست روی دست نگذارند
بغضی را که در گلوشان گرفته
بیرون بریزند
تا خلیج
غرق مروارید شود
و سیل بحرین
بگذرد از بین النهرین
از فرات تا نیل
مصر تا مراکش
و آل سعود و آل قذافی و آل مبارک در اقیانوسش بلعیده شوند
چون فرعون در نیل
و تلألؤ انقلاب موسی صادر شود.
بگو اگر دیر بجنبند
آل خلیفه قسم خورده است
به زور هم که شده انگشت به حلق‌تان بیندازد
و مرواریدهای صادراتی را
برای گردنبند هیلاری
و ملکه انگلیس تحفه بفرستد.
بگو مادران منامه
لالایی فتح برای لؤلؤ و مرجان هایشان بخوانند
و از لشگرکشی "ملِک عبــ"ـرهه نترسند
که خون بر شمشیر پیروز است
گوهر بر گلوله
و سجیل بر فیل.
و بشارتی از بعثت
همیشه بر بال های ابابیل بوده است..."

.

 محمدجواد میری

پ.ن: چند خطی برای خواهران و برادران بحرینی‌ام (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()

یاران را چه شد...؟!

بعونک یا مقلب القلوب

سمانه عزیز، سمیه مهربان!

سلام

قدری دیر است برای جواب‌دادن به سؤالی که چند روز پیش، توی سلف دانشگاه، سرِ میزِ ناهار از من پرسیدید. قدری دیر است برای شنیدنِ دفاعیات مجرمی که به محکمه کشانیده بودیدش. اتهامم کم هم نبود البته. شماها را میانه شوخی و جدی «نارفیق» خوانده بودم. از سرِ درد. از لبریز شدنِ صبر.
جوابِ سؤال‌تان توی چشم‌های من بود که آن روز برق می‌زد، لابد یادتان نیست. اشک‌ها همیشه بهترین گواهانِ ممکن‌اند. شاهدانی که شما ندیدیدشان. چون سرازیر نشدند، چون به التماس من فقط توی چشم‌هام حلقه زدند. و ندیدنِ شما بهترین مدعاست برای این‌که من تبرئه بشوم. برای صدقِ مدعام. پرسیده بودید: «رفاقت را تو تعریف کن! رفاقت یعنی چی؟» و من لقمه غذا توی دهانم یخ کرده بود.

سمانه جان، سمیه بانو!
دغدغه‌ای که یک‌سال است ما چند نفر را دور هم جمع کرده و دوباره توی سالِ نهم و دهمِ دانشجویی، توی مقطعی که لابد باید همه همّ و غمّ‌مان مقاله‌های آی.اِس.آی و کنفرانس‌های بین‌المللی و پر و پیمان کردن رزومه‌های علمی باشد، به جبهه فرهنگی‌مان کشانیده، بوی مبارزه می‌دهد. بوی جهاد. ماها دیگر شک نداریم جهادِ علمی بی مبارزه فرهنگی، بی‌جواب است. و چه کسی برای این مبارزه ارجح‌تر از ماهایی که قرار است عن‌قریب کسوتِ تدریس به تن کنیم و به بدنه سکولارِ هیئت علمی دانشگاه بپیوندیم اما توی این فضای مسموم حل نشویم؟! توی این یک‌سال، توی همه فراز و نشیب‌های تأسیس این انجمن، شما دو تا برای من، به هم‌رزم می‌مانستید. جبهه مشترک، حسابی وصل‌مان کرده بود. من را می‌بخشید که لابد روی قاعده‌های هم‌رزمی زیادی حساب باز کرده بودم. که فکر می‌کردم هم‌رزم‌ها، هم‌سنگرند و هم‌سنگرها هم‌دل و هم‌راه و هم‌زبان. که توقع داشتم لابه‌لای ساعت‌ها نشست‌ و هم‌اندیشی‌ و آسیب‌شناسی فضای فرهنگیِ دانشگاه، یک‌بار هم شده، حالِ هم را بپرسیم. بالِ هم را. سراغی از تنهایی‌هایمان بگیریم. از بی‌قراری‌هایمان. از دردهای ناگفته، ناشنیده، دردهایی که محرم می‌خواهد شنیدن‌شان. اصلاً سراغی از سنگرهای آن جهادِ بزرگ‌تر بگیریم؛ جهادِ اکبر. اصلاً هم‌سنگر بشویم توی عرصه‌های آن جهاد هم.

سمیه عزیزم، سمانه مهربانم
کسی سال‌ها پیش درِ گوش من خوانده وَاصبِر نفسَکَ مَعَ الذین یَدعون رَبّهُم. سال‌هاست صبر را با «معیّت»‌ آموخته‌ام. شما دوتا تجلّی «معیّت» باشید برای من توی این روزهای کم‌صبری. بی‌حوصلگی. چند روز پیش پابه‌پای هم خاک‌های گرمِ شرهانی و فکه و شلمچه را در‌نوردیدیم، دوباره عهدمان را با شهدا تجدید کردیم و برای ادامه راه ازشان مدد خواستیم. به یادِ هم آوردیم جنگ شاید خاتمه یافته باشد امّا مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت. می‌دانید بچه ها! من سخت بر این باورم که این مبارزه، این رزم، هم‌رزم می‌خواهد، هم‌سنگر، هم‌سنگری که هم‌راه و هم‌دل و هم‌زبان باشد. و این‌ها همه یعنی رفاقت. اللهمّ ارزُقنا.

ربّنا اغفِرلَنا و لِاخواننا الّذین سَبقونا بِالایمان وَ لا تَجعل فی قلوبنا غِلّا لِلّذینَ ‌آمَنوا.

خواهر کوچک‌تان
مریم
یکی از روزهای پایانی سال هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
تهران
دانشگاه علم و صنعت ایران

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()

وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر

.

تا سر به بدن باشد
این جامه کفن باشد

.

پ.ن:
هر سو نظر اندازی صد خاطره می‌سازی، زانها که سفر کردند دلشاد از این خانه

ایستگاه راه آهن اندیمشک، جسر نادری، شرحانی،فتح المبین، دهلاویه، چزابه، فکّه، هویزه، اروند، نهر خیّن، شلمچه... فرودگاه اهواز. همین.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()

"دور خواهم شد از این خاکِ غریب"

اگر بهار داشت می‌آمد و تو به اقلیم عادت‌های سخیف و به دیار روزمرگی‌هات خو گرفته بودی، لایه‌های پیله‌ات ضخیم و تودرتو شده بود، شوق پرواز، حسرتِ پروانه‌شدن، اوج گرفتن، آرزوی جوانه‌زدن و جاری شدن در تو فرونشسته بود، فکر چاره  باش، فکرِ علاج.

این روزهای مانده به بهار، به سالِ نو، که هوایِ بهاری‌شدن و نوشدن در من مرده است، سفرلازم شده‌ام. فکر کرده بودم تا گره خوردنِ دست‌هام به پنجره فولاد، تا یک طلوعِ اشراقی از ایوان مقصوره، تا یک عروج با کبوترهای صحنِ سقاخانه راهی نیست. حالا که حضرت سلطان بار ندادند، راهیِ دیاری دیگرم. هجرتی که مرا بیانگیزاند، به‌قدر چندروزی از دیار عادت‌ها و روزمرگی‌هام برهاند.

آآآه... دلهره شیرینِ چمدان‌بستن، سبک‌بار رفتن. حالِ غریبِ جاگذاشتن، دل‌بریدن، دل‌کندن. شوقِ رفتن، رسیدن، شدن؛ حالِ غریبِ این روزهایِ من. اذن بدهی اوّل دفترِ این سفر قلم می‌زنم؛ اَنّ الرّاحلَ اِلَیک قَریبُ المَسافَه.

 

پ.ن:
 1. "قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید."
2. غَیِّر سوءِ حالی بحُسنِ حالِک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()

یاد...

چایی‌ش سرد شده، میوه‌ها را پوست می‌کنم و می‌گذارم جلوش. نمی‌خورَد. بغض گرفته راه گلوش را. این را دیگر من یکی خوب می‌فهمم. براش حافظ می‌خوانم، آرام نمی‌شود. دستش را می‌گیرم، حرف می‌زنم، حرف می‌زنم. حرف می‌زنم. می‌گویم که کارگردان یکی دیگر است. ما فقط داریم بازی می‌کنیم. بازی می‌خوریم. خوبی‌ش امّا به این است که کارگردان‌مان، حکیم است، مدبّر است، می‌داند دارد چه‌کار می‌کند. بعد هی ماها اصرار داریم یک نقش خاصی بازی کنیم. او امّا بهتر از خودِ ما می داند که ما به درد آن نقش نمی‌خوریم، ما دوباره پایمان را توی یک کفش می‌کنیم که فقط همین نقش... اصرار امّا بی‌فایده است. این‌طور وقت‌ها باید تسلیم بود. قسمت نبود شما دو تا با هم زندگی کنید. اشک‌هات را پاک کن و بگو: اِلهی رضاً برضاءِک. بگو: تسلیماً لِاَمرِک... سرش را می‌گذارد روی پاهام، شانه‌هاش می‌لرزند، می‌گوید: یادش را چه‌کار کنم مریم؟! خاطره‌هاش را؟! دست می‌کِشم روی سرش. جوابی ندارم. راست می‌گوید؛ «یاد، انسان را بیمار می‌کند.»١

 

پ.ن: جمله نادر ابراهیمی‌ست. توی کتاب هلیاش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()

از گم‌نامیِ شما تا نام‌جوییِ من

چه خوب است که می‌شود گاه‌گاهی، کتاب و درس و بحث را رها کرد و به‌فاصله چند قدم، عصرانه‌ای به صرف این جرعه‌هایِ یاسین میهمان‌تان شد. چه خوب که شما پنج‌تا این‌جا آرام گرفته‌اید، آرام کرده‌اید دانشگاه را به بودنِ‌تان. چه خوب که می‌شود وقت و بی‌وقت به آرام‌خانه‌تان پناه آورد؛ وقت‌های ناآرامی؛ وقت‌هایِ «از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت»؛ وقت‌هایی که حتّی در و دیوارِ دانشگاه هم مرا حبس می‌شود. چه خوب‌اند همین عصرهای خلوت که مهمان ندارید و برای من وقت دارید. بعدها شاید لازم شد روزی اعتراف کنم شیرین‌ترین یاسین‌های زندگی‌م را همین عصرها کنارِ شما سرکشیدم. بعدها شاید لازم شد به نمکِ همین سفره، بگیرید دستِ مرا. شاید لازم شد ادب کنید به گم‌نامی‌ِتان، این نفسِ سرکش را که هنوز جویایِ نام است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()

معمارِ حرم باز به تعمیر جهان خیز

خواندم اما باورم نشد که آن چشم‌های مصمّم از دنیا بسته شده باشد. باورم نشد آن غیرتِ عربی که همیشه تحسین مرا برمی‌انگیخت، آن عزم راسخ برای بازسازی هر چه حرم شیعی توی دنیا بود، به تحلیل نشسته باشد. کسی که توی این سال‌هایِ به هم ریخته عراق، یک‌تنه همه زندگی‌ش را وقف آبادنی و آبرومندی حرم‌های اهل‌بیت کرده بود...

آقای مهندس! امروز دوباره یادم به دفتر فنّی کربلا افتاد و پایان‌نامه ارشدم و نگاه گرم شما که همراهِ من بود توی همه آن روزهای سختِ شیرین. برسانید سلام مرا به همه آن وجودهایِ نورانی که زندگی‌تان را وقف بازسازی حرم‌هاشان کردید.

نمی‌توانستم بنویسم. اما این چند خط باشد برای همه آن‌چه از شما آموختم؛ الفبایِ معماری و شهرسازی را وقتی مقدّس می‌شود؛ از آن چشم‌های مصمّم، از آن غیرتِ عربی...

 

پ.ن: مهندس شهرستانی درگذشت. (+)

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()