بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و فی العشرین....

 یک: زیارت اربعین جمله‌ای دارد که به تنهایی شرح روضه‌ی این چهل روز است؛ «و استبیح حریمه...» (هم‌آن حسین)که حرمش مباح شد. روضه‌ی این چهل روزی که گذشت روضه‌‌ی حریم و حرمی‌ بود که مباح شد.  

 دو: ابوریحان بیرونی توی آثارالباقیه‌اش آورده است که «و فی العشرین رد رأس الحسین الی مجثمه حتی دفن مع جثته ...» ؛ در روز بیستم (ماه صفر) سر حسین برگردانده شد تا با پیکرش دفن بشود. روضه‌ای‌ست برای خودش؛ توی این راه بازگشت از شام سری مدام به نیزه بلند بوده در برابرِ  زینب؛ نیمی در محاق خاکستر و نیمی در خون. آه...

 سه: مصطفای برادر رفته کربلا. روی استاستوش نوشته؛  «خداجون شکرت». حالش خوب است. غبطه دارد. روی وایبر برایم عکس فرستاده،  با پیشانی‌بندِ «متی ترانا و نراک».  از این ستون تا آن ستون بوی فرج آید ...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

که عشق آسان نمود اول ولی ...

اولِ حرکتش، گفته بود هر کس می‌خواهد «مهجه»‌اش را در راه ما ببخشد و فدا کند، با ما بیاید1. «مهجه» یعنی خونِ قلب. خونِ دل. لابد کنایه از عمق همراهی و وفاداری است. بعضی‌ها قیام کردند و همراهش شدند. خون دل‌شان را ریختند به پای او. بعدترش توی زیارت عاشورا به آن صحابه‌ی رویایی با «الذین بذلوا مهجهم دون الحسین» اشاره می‌کنیم. دعا می‌کنیم خدا قدم‌های ما را هم مثل آن‌ها ثابت و صادق قرار بدهد2. از خود حضرت حسین هم توی زیارت اربعین با همین لفظ یاد می‌کنیم ؛ «بذل مهجته فیک». هم‌آن حسین که خون قلبش را در راه تو فدا کرد.  

آسان نیست. نمی‌شود همراهی‌ات سطحی و شعاری باشد. باید خونت را بگذاری وسط. خون دلت را... و همه‌ی سختی کربلا شاید به هم‌‎این باشد.


1. من کان باذلاً فینا مهجته ... فلیرحل معنا : بخشی از حطبه حضرت وقت خروج از مکه.

2. و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

بداهه‌های سوز

یک: آدم فکر نمی‎کند دقایقی قبل از نطق تاریخی، آن سخنرانی یک‌سره شکوه و جلال و عزت، این بداهه‌های دردناک را سروده باشد. دقایقی قبلش سرها را آورده باشند توی بازار کوفه و شدت درد و مصیبت، سر او را به چوبه‌ی کجاوه کوبیده باشد و باریکه‌های خون جاری شده باشد. اما این‌طور است. زنی که از بالای شکوه و صلابت و دانش، به مردم کوفه نهیب می‎زند و نفس‌هایشان را توی سینه حبس می‎کند، هم‌آن خواهری‎ست که وقتی سر برادرش را روی نی می‌‎بیند بی‎هوا بداهه‌های سوز بر زبانش جاری می‎شود: « ای هلال ماه که وقتی داشتی کامل می‌شدی، خسوف کردی و برای همیشه غروبت رسید..».1

دو: برادرش را با «شقیق فوادی» خطاب کرده. با «نیمه‌ی قلبم»، «پاره‌ی دلم».2

سه: این بداهه‌ها قلب فاطمه‌ی کوچک را هم وقتِ دیدن این صحنه‌ها روایت کرده؛ «برادر! با این فاطمه‌ی کوچک حرف بزن که قلبش دارد آب می‎شود».3

چهار: و حال حضرت علی بن حسین را هم: «برادر! اگر ببینی چه به حال علی آمده که حتی قدرت جواب دادن را هم از او گرفته» و ادامه‌اش: «برادر! علی را در آغوش بگیر و به خودت نزدیکش کن که قلبش آرام بگیرد»...4

 

  1. یا هلالاً لما استتم کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروباً
  2. ما توهمت یا شقیق فؤادی/ کان هذا مقدراً مکتوبا
  3. یا اخی فاطم الصغیره کلمها/ فقد کاد قلبها ان یذوبا
  4. یا اخی لو تری علیاً لدی الا/ سرمع الیتیم لا یطیق جوابا / یا اخی ضمه الیک و قربه/ و سکن فؤاده المرعوبا 
  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

زمینی که رستگار شد

نه فقط آدم‌هایی که با شما بودند، آن تکه زمین حتی، آن تکه زمینی که شما رویش افتادید و خونتان را فرو برد و در دلش دفن شدید، آن زمین هم پاک شد. پاکش کردید.×

 

× و طابت الارض اللتی فیها دفنتم (از متن زیارت وارث)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

عمه‌ات هست به جای همه‌ی مادرها

شیخ عباس قمی توی نفس‌المهمومش گفته است: «من به مأخذی دست نیافتم که دال بر آمدن لیلا به کربلا باشد». بهتر هم که سندی نیست. لااقل دل آدم ذره‌ای خوش می‌شود به این‌که مادرش نیامده بود. همان چند کلمه‌ از «رباب» هم که توی مقاتل آمده قلب آدم را آتش می‌زند. حجم مصیبت امام هم عظیم‌تر بود اگر لیلا توی خیام حاضر بود. اگر چشم‌های نگرانش عرصه‌ی قتال را می‌پایید. و اگر راست گفته‌ باشند راوی‌ها که «فقطعوه بالسیوف ارباً ارباً» باید دعا کرد این‌ وصف‌ها را مادر نشنیده باشد. همان «علی الدنیا بعدک العفا» گفتنِ پدر بس است برای تصور سنگینی مصیبت «علی». همان گذاشتن صورت روی صورت علی...

توی آن صحرا، بانویی اما بود که بلد بود بار مصیبت همه‌ی مادرها را یک‌تنه به دوش بکشد. سیدابن طاووس از راوی نقل می‎کند که بعد شهادت علی، بانویی از خیمه‌ها بیرون آمد در حالی‌که داشت صدا می‎زد: «یا حبیباه!‌ یا بن اخاه!»... 2 


1. مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست/ عمه‌ات هست به جای همه‌ی مادرها (از مرثیه‌ی سوزناک علی اکبر لطیفیان).

2. و خرجت زینب بنت علی تنادی یا حبیباه! یابن اخاه!... و جاءت فاکبت علیه، فجاء الحسین فاخذها و ردها الی النساء. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

رضیع‌الصغیر

امام عصر توی ناحیه‌ی مقدسه با «رضیع الصغیر»1 سلامش داده‌اند. اسمش «عبدالله» است. اسمی که کنیه‌ی امام را مصداق داده بود؛ «اباعبدالله». امام اما چون اسم علی را دوست می‌داشتند با «علی‌کوچک‌تر» صدایش می‌کردند. آن بار آخر هم که برای وداع آمدند گفته‌اند «فرزند کوچکم»2 را بدهید که با او خداحافظی کنم. جملاتی که از زیارت منسوب به ناحیه‌ی مقدسه به او اختصاص داده شده، این‌ است؛ «سلام بر عبدالله پسر حسین، کودک شیرخوار تیرخورده‌ی به زمین افتاده‌ی به خون غلتیده که خونش به آسمان بالا رفت و در آغوش پدرش به وسیله‌ی تیر ذبح شد. خداوند تیرانداز و پژمرده‌کننده‌اش «حرملة بن کاهل اسدی» را لعنت کند»3. دل آدم را خون می‌کند این عبارت‌های مکشوف. آخرش به خصوص، که گفته؛ حرمله، «پژمرده»‌اش کرد. روضه‌ی مفصلی می‎شود برای خودش. 

1. شیرخواره‌ی کوچک

2. ولدی الصغیر          

3. السلام علی عبدالله ابن الحسین، الطفل الرضیع، المرمی الصریع، المتشحط دما، المصعد دمه فی السماء، المذبوح بالسهم فی حجر أبیه، لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الاسدی وذویه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

و هیچ‌کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند از دنیا نخواهند برد

زهیر تا به بلای کربلا آزمایش نشد، گوهر درونی‌اش رو نشد. مهم‌ترین وصفی که از سابقه‌اش توی حافظه‌ی تاریخ مانده، عثمانی‌بودنش است. حربن‌یزیدریاحی هم. امثال عبیدالله‌بن‌حرجعفی هم اگر کربلایی نمی‌آمد، حقیقت‌شان معلوم نمی‌شد. خوبی و سختی کربلا به همین است. به همین بود. به همین معلوم شدن تکلیف‌ها، به همین رو شدنِ واقعیت‌ها و حقیقت‌هایِ درونی.

«تمحیص» یعنی تخلیص از مواد اضافی. یک فرآیند تصفیه و خالص‌سازی. وارد کربلا که شده بود گفته بود؛ «فاذا محصوا بالبلاء قلّ الدیانون». گفته بود؛ وقتی با بلایی آزمایش می‌شوید که خالص بشوید، که ناخالصی‌ها رو بشود،‌ دین‌دارها چه کم‌اند. راست گفته بود، راست گفته بود.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

روضه‌ی اشقیا

«عمرسعد» آدم عجیبی‌ست. یعنی شخصیتش از شدت دمِ‌دست‌بودن و باورپذیربودن برای قرار گرفتن توی آن جایگاه عجیب است. آدم فکر نمی‎کند کسی مثل او فرمانده‎ی تاریک‌ترین سپاه تاریخ بشود. ماها تصور می‎کنیم سردسته‌ی آدم‌هایی که مقابل امام حسین می‎ایستند، باید خیلی آدم عجیب و غریبی توی ظلم و قساوت باشد. ظاهراً اما این‌طور نیست. عمرسعد، خیلی هم آدم دور از دسترس و غریبی نیست. ماها شاید شبیه «شمر» نباشیم یا نشویم هیچ‌وقت، اما رگه‌هایی از شخصیت عمرسعد را خیلی‌هایمان داریم. رگه‌هایی که وسط معرکه می‌تواند آدم را تا لبه‌ی پرت‌گاه ببرد.

از همان لحظه‌ی اول ورود به کربلا شک دارد به آمدنش، به جنگیدنش با حسین. حتی جایی آرزو کرده که کاش خدا من را از جنگیدن با حسین نجات بدهد. عمر سعد «علم» دارد. «علم» دارد به این‌که حسین حق است. به این‌‎که جنگیدن با حسین، یعنی قرار گرفتن توی سپاه باطل. اما چیزهایی هست که وقت «عمل» می‌لنگاندش. زن و بچه‌هاش، مال و اموالش،‌ خانه و زندگی‌اش و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها؛ گندم‌های ری؛ وعده‌ی شیرین فرمانداریِ ری.

شب دهم امام می‌کِشدش کنار، حرف می‌زند با او +. حتی دعوتش می‌کند به برگشتن، به قیام در کنار خودش. می‌گوید؛ می‌ترسم خانه‌ام را خراب کنند،‌ امام جواب می‎دهند: خانه‌ی دیگری می‌‎سازم برایت. می‎گوید؛ می‎ترسم اموالم را مصادره کنند! امام دوباره می‎گویند؛ بهتر از آن‌ها را توی حجاز  به تو می‎دهم. می‎گوید نگران خانواده‌ام هستم، ‌نکند آسیبی به آن‌ها برسانند ...

ماها هم «شک» داریم، همیشه در رفت و آمدیم بین حق و باطل. با آن‌که به حقانیت حق واقفیم. مال و جان و زندگی و موقعیت‌مان را خیلی دوست داریم؛‌ از دست دادنشان خیلی برایمان نگران‌کننده است. و این‌ها نشانه‌های خطرناکی‌ هستند. نشانه‌های سیاهی از شباهت ما با عمرابن‌سعد‌ابن‌ابی‌وقاص. هزاری هم که هر بار توی زیارت عاشورا لعنتش کنیم.

 

عمرسعد از آن خاکستری‎هایی بود که کربلا تکلیفشان را با خودشان معلوم کرد. رفت و آمد میان سیاهی و سفیدی تمام شد دیگر. رفت تا عمق سیاهی‌ها و دیگر همان‌جا ماند.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

پایانِ سخن، پایانِ من است؛ تو انتها نداری*

 آخرش هم توی مصیبت شما فقط قرآن بلد است آدم را آرام کند؛

وَ سَیعلم الّذین ظلموا اَیّ مُنقلب یَنقلبون.1

 

+ و ممنون که هر سال به این قلمِ ناپاک، اجازه می‎دهید از شما و برای مصیبت شما بنویسد. از آبروی شما، برای خودش کسب آبرو کند.

*انتهای منظومه‌ی خط خون/ استاد گرمارودی

1. سوره شعراء/ آیه 227

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

رسالتی از نو، پیام‌‎بری دوباره

صفحات بعدی لهوف را که ورق می‎زنم، فکر می‌کنم از همین امشب دستِ خدا رویِ قلبِ شماست؛ که دل‎تان در تلاطم آن‌همه حادثه‎ی درد از هم نمی‌پاشد. و فکر می‎کنم این قیام چهل روزه‌ی پیش رو، بی یک «ربط» الهی ممکن نیست؛ «وَ رَبَطنا عَلی قلوبِهم اِذ قاموا...»*. و فکر می‌کنم «اللهمّ تقبل منّا هذا القربان» و «ما رأیتّ الّا جمیلاً» کلمه‌های خداست که بر زبانِ شما می‎نشیند. و فکر می‌کنم صدای خداست که در حنجره‌ی شما می‎پیچد؛ وقتِ همه‎ی خطابه‎های وحی‎گونه‌ی کوفه و شام، و فکر می‌کنم دست خدا در آستین شماست؛ وقتی پرچم سنگینِ عاشورا را همه‌ی این چهل روز بر فراز نگه داشته‌اید و قوّت خدا در زانوانِ شما؛ که نمی‎افتید، که فرو نمی‎ریزید، که نمی‎شکنید. که تمام نمی‎شوید تا پیام کربلا ناتمام نمانَد... و سلسله‌ی نبوت اگر به آخر نرسیده بود فکر می‎کردم شما از امشب مبعوث می‎شوید؛ به رسالتی دوباره. و من می‌آمدم که به رسالتِ شما ایمان بیاورم.  

 

* و بر دل‎هایشان ربط زدیم (دل‎هایشان را استوار گردانیدیم) آن‌گاه که (علیه شرک) قیام کردند و گفتند: پروردگارِ ما، پرودگار آسمان‌ها و زمین است... ( سوره کهف/ آیه 14)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢

تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود*

عصر بود
ذوالجناح برگشته بود؛
خونین و زخمی
سرش پایین بود
و زینش وارونه...

 

* مصرعی از ترجیع‌بند عاشوراییِ آقای قزوه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

این جمله‌های درد

حتی تصورِ آن لحظه‌های آخر- وقتی اصحاب رفته بودند و از بنی‌هاشم هم دیگر کسی نمانده بود- نفس آدم را حبس می‎کند...

وقتی آمد که برای رفتن اجازه بگیرد، حسینعلیه‎السلامخیلی گریه کرد - و اصل روضه همین‎جاست؛ هم‌این گریه‌‎ی غریبانه، هم‎این گریه‎ای که بندبندِ دل آدم را از هم می‎پاشانَد-  بعد گفت: «تو علمدار منی، کجا می‎خواهی بروی»1؟ در جوابِ برادر جمله‌ای گفته که تصور آن لحظه‎هاش ذره‌ای ممکن می‎شود؛ «آن‌قدر از زندگی بیزار شده‌ام که سینه‌ام تنگی می‎کند»2... حسینعلیه‎السلامهم پیش از این شبیه این جمله‌ را گفته بود. بالای سر علی‌اکبر، گفته بود زندگیِ بعدِ تو را نمی‌خواهم. گفته بود؛ «بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا»3.

 

 1. انت صاحب لوائی...

2. سئمت من الحیاه قد ضاق صدری

3. علی الدّنیا بعدک العفا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

از القاب شیرینش

یکی دیگر از لقب‌های شیرینش هم این بود؛ «کاشفَ الکرب عَن وجهِ الحُسین». بلد بود غم را از چهره‌ی برادرش بزداید، ببرد. حسین علیه‌السّلام وقتی می‌دیدش چهره‌اش روشن می‌شد، خندان می‎شد. بس که خاطرش را می‎خواست.

لابد برای همین، وقتی که آمد برای رفتن اجازه بگیرد، حسین علیه‌السلام گریه کرد؛ خیلی گریه کرد.*

*فبکی الحسین بکاء شدیداً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

قد راست می‎کنند پدرها یکی یکی*

یک خاصیت دیگرِ مصیبت‎ شما هم آن است که از بس بزرگ است، مصیبت‌های دیگر غرق می‎شوند توی دریایش. تحمل‌شان قدری آسان می‎شود. مخصوصاً اگر راه و نشان همان باشد؛ جهاد باشد و ایثار باشد و شهادت باشد.    

دیشب توی هیأت چندین بار یاد آن گفت‌وگوی سال‎ها پیش افتادم. با پدری که دیگر نیست1. وقتی خواسته بودم از آخرین بارِ دیدنش و از آخرین خداحافظی بگوید، گفت و رسید تا آن‌‎جا که: موقع رفتن پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: «برو! فدای علی‌اکبرِ امام حسین علیه‌السلام». همین‎قدر ساده و همین‎قدر روشن، دل کنده بود و داغِ جوانش را پیش‎پیش تاب آورده بود و به خودش دل‎داری داده بود با ذکر مصیبتِ جوانِ شما. لابد وقت وداع، حال خودش را با آن لحظات استیصالِ شما، کنارِ پیکرِ علی‌اکبر، قیاس کرده بود و دیده بود حرف دیگری برای گفتن نمی‌ماند. لقَد عَظُمتِ الرّزیّه

 1. مرحوم حاج اکبر هاشمی پدر شهید غلام‎عباس هاشمی

 *خم گشته است قد پدرها ؛ دوتا دوتا/ وقتی که می‎رسند پسرها یکی یکی ... (مهدی‎رحیمی)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

نیمه‌های پنهان

راوی‌ها جایی آن گوشه‌کنارها نشسته‌اند و میدان را توصیف کرده‌اند و هر آن‌کس که به میدان آمده است را. راوی‎ها با خیمه کاری ندارند. دل‌هایی که آن پشت از درد دارد خون می‎شود را وصف نکرده‌اند. چشم‌های لرزانی که از پشت پرده‌ها، دارد صحنه نبرد را دنبال می‎کند شرح نکرده‌اند. تپش قلب‎ها و لرزش دست‌ها را روایت نکرده‌اند.

راوی‎ها گفته‌اند تو آن‎قدر تشنه بوده‎ای که مثل لحظه‎های آخرِ حیاتِ ماهی، لب‎هات را به آرامی تکان می‎داده‌ای، گفته‌اند چه کسی گلوی تو را نشانه گرفت، گفته‌اند آن تیر به کجا  فرو آمد و با گلوی تو چه کرد، حتی گفته‌اند پدر وقتی خون گلویت را به آسمان پاشید، چه گفت، حتی- شگفت‌زده- گفته‌اند قطره‌ای از آن خون، به زمین بازنگشت. اما نگفته‌اند چشم‌های لرزان مادرت چطور داشت این صحنه‌ها را می‌دید، نگفته‌اند جان مادرت داشت به گلو می‌رسید، نگفته‌اند قلبِ کسی توی خیمه داشت از هم می‎پاشید.

کاش راوی‌ها، کمی هم دلِ مادرها را روایت کرده‌ بودند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٢

آه از این مردنِ شیرین دهنم آب افتاد*

و چه دهان‌ها که آب افتاد

 از آن شب که گفتی «شهادت از عسل شیرین‌تر است»،

و چه کردی در گذرگاهِ زمان،

و چه پیشانی‎بندهای «انا الشهید القادم»1

که بر پیشانیِ نوجوان‌ها بستی،

و چه سیزده‌ساله‌ها که رفتند

تا شهدی که تو چشیدی، مزمزه کنند؛

زیرِ تانک‌، روی مین‌، زیر بارانِ گلوله.

 

* مصرعِ شعری از آقای اسفندقه

1- «شهیدِ بعدی منم»! : پیشانی‌بند کودک یمنی که عکسش را رسانه‌ها منتشر کردند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

برای عون، برای محمد *

یک روز باید همین‌جا قصه‌ی «جعفر طیّار» را بنویسم، بعد آخرش بگویم آن دو تا بالِ بهشتی که پیام‌بر گفتند، که صحابه را هوایی کردند با وصف «ذوالجناحین» بودن‎ِ جعفر، شاید که شما دو تا بودید. چه شیرین می‎شود اگر «جعفر ابن ابی‌طالب» عوض دست‌هاش، شما را از خدا گرفته باشد؛ دو تا شهیدِ کربلایی؛ دو تا بال بهشتی را.  

شاید که حسینعلیه‌السّلام هم، وقتی جسد شما را به شانه گرفته بود و به خیمه‌ها برمی‎گردانید مشامش بوی عمو گرفته بود؛ عطرِ «جعفر طیّار».

* عون ابن عبدالله ابن جعفر ابن ابی‎طالب/ محمد ابن عبدالله ابن جعفر ابن ابی‎طالب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

کلمه‌های خسته

این کلمه‌ها را وقتی از مکه به سمت کوفه راهی شده بود، گفته بود: «... مردم، بنده‌ی دنیا هستند و دین، لقلقه‌ی زبان‌هایشان است. تا وقتی زندگی‎شان خوب می‎چرخد دور دین را می‌گیرند، اما وقت‌های محک و ابتلاء چقدر دین‌دارها کم‌اند».* این کلمه‌ها با آن‌که نهیب‌اند، با آن‌که از شدت و صراحت، نفس آدم را حبس می‎کنند، چقدر بوی غربت و خستگی می‎دهند و چقدر بوی کلمه‌های پدر را؛ وقت‌هایی که از مردم کوفه ناامید می‎شد، خسته می‎شد.


روضه‌ی امشب من همین چند جمله باشد. روایتِ نهیب‌‎های خسته‌ی شما و سربه‌راه‌ نشدن‌های من.


*الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

جایی برای خاکستری‎ها نیست

این‎که یارانت این‎همه برایم خواستنی هستند از آن روست که توی لشکر تو، کسی خاکستری نیست. کسی وسط نیست. تکلیف همه با خودشان معلوم است. کسی مبهم نیست. تردید ندارد. در رفت و آمد نیست. و این را وسط معرکه ثابت کرده؛ نه با حرف، نه با شعار و ادعا.

مرحوم دهخدا گفته، در تداول عامه، «راست و حسینی» یعنی حرف راست و واضح. بی‎ابهام، بی‎پرده، بی‎تردید. چیزی که ماها خیلی وقت‌ها بلدش نیستیم یا چون می‌دانیم سخت است، وقت‎های عمل، از آن فرار می‎کنیم. «راست و حسینی» بودن سخت است. وسط نماندن آسان نیست. دل یک‌دله کردن آن هم توی کشاکش معرکه‌‎های سخت، کارِ هر کسی نیست. برای همین است که وقتی قصه‌ی «حر» را می‎خوانیم، همان لحظه‎ها که دارد از خاکستری‎‌بودن رها می‎کند خودش را و می‎آید سمت سپیدی؛ سمت شما، دل‌مان اوج می‎گیرد. یا وقتی می‌خوانیم «زهیر بن قین»، با یک تشر، دلش را یک‎دله می‎کند و پرده‌های خاکستری را کنار می‎زند، چشم‌هایمان لبریز می‌شود. چون می‌فهمیم‎شان، چون می‌دانیم آدم دیگر خاکستری نباشد، تکلیفش با خودش معلوم باشد، دلش را یک‌دله کرده باشد، چقدر معرکه و رویایی‌ و خواستنی‎ می‎شود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

روضه‌ی شب یکم

روضه‌خوان‌ها شب اول، روضه‌ی حضرت مسلم می‌خوانند. نام دقیق‌ترش شاید «روضه‌ی غربت حسین» باشد. وقتی معلوم بشود از آن چندهزار نامه‌ی دعوت، یکی‌ش راست و حسینی نبوده. از آن‌همه «فالعجل العجل»ها یکی‌ش مردانه نبوده.  

روضه‌خوان‌ها روضه‌ی مسلم می‌خوانند و من فکر می‌کنم چقدر شبیهم به آن‌ها که توی نماز جماعت آخر پشت مسلم را خالی کردند. چقدر اهل منفعت‌ام و پای عافیت که به میان بیاید، چقدر زود دست دلم می‌لرزد. چقدر مرد میدان‌های سخت نیستم.

روضه‌خوان‌ها روضه‌ی مسلم می‌خوانند و من از خودم می‌ترسم. از کوچه‌های کوفه‌ی خودم فرار می‎کنم. می‌روم جایی توی بیابان‌های اطراف گم و گور می‌شوم، جایی که گذار کاروانت به من نیافتد... روضه‌ی شب دوم اما دلم را قدری قرار می‎دهد. تا صبح، قصه‌ی حرّ را گوش کنم و فکر کنم می‌شود دقیقه‌ی نود هم آدم بشوم. فکر کنم تو هنوز هم از من ناامید نشده‌ای. جایی ایستاده‌ای و منتظری که من سرم را پایین بیندازم، گردنم را کج کنم و بپرسم: «هل لی مِن توبه»؟!

 هنوز وقت سکوت بود اما ... به محرم که می‎رسم واژه‎ها شورش می‎کنند. کاش شعر می‎دانستم. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

وقتی پای علی به میان می‌آمد... 6

با آن حالِ بیماری، یکی‌یکی درِ خانه مهاجرین و انصار را-شبانه- زدن و با آن‌ها مذاکره کردن و بیعت خواستن و کلماتِ پیامبر را یادآوری کردن، کارِ آسانی نبود. آن‌هم برای فاطمه‌ای که صدایش را کمتر نامحرمی شنیده بود. اما حرفِ علی توی مدینه دیگر خواهانی نداشت. پای علی که به میان می‌آمد، بیماری معنی نداشت، اعتبار و آبرو باید هزینه می‌شد؛ حتی اگر بشنود: «فلانی زودتر آمد، با او بیعت کردیم، اگر علی هم زودتر آمده بود...»!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

وقتی پای علی به میان می‌آمد...5

معلوم است که نمی‌توانست علیِ خیبر و احد را، علیِ لیله‌المبیت را ریسمان در گردن ببیند. خلیفه‌ی بر حق پیامبر را ریسمان در گردن ببرند و از او برای یک خلافت غصبی بیعت بگیرند؟! نباید می‌گذاشت. دیگرانی هم توی آن خانه بودند اما دفاع از علی، واجبِ عینی بود انگار؛ تعلل می‌کرد، قضا می‌شد. نمی‌شد منتظر کسی ماند. هنوز جای ضرباتِ فشار در و دیوار تیر می‌کشید، باید می‌رفت جلو، بین آن‌ها و علی مانع می‌شد و می‌گفت: نمی‌گذارم ببریدش. معلوم است که آن‌ها دیگر نشان داده بودند حریمش را نمی‌شناسند، قدرش را نمی‌فهمند. تازیانه باشد یا غلاف شمشیر یا... باید زهرا را جدا می‌کردند، باید علی را می‌بردند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

وقتی پای علی به میان می‌آمد.. 4

دیگرانی هم بودند که می‌توانستند بروند پشت در، اباحفص را از تصمیمش منصرف کنند. توی آن خانه، مردانی بودند که صدای خشمناک دومی را شنیده بودند وقتی آمده بود علی  را برای بیعت به مسجد ببرد. اما فقط فاطمه بود که شاید حضورش، کلامش می‌توانست آن‌هایی که پشت در بودند را منصرف کند. وقتی پای علی به میان می‌آمد، خودی برایش نمی‌ماند، وقتش بود که از حرمت و حریمش مایه بگذارد. حتی اگر نگهش ندارند، حتی اگر بشکنندش. حتی اگر چندلحظه بعد صدایش بلند شود که: «یا فضّه خذینی...»... علی، ارزشش را داشت، علی، امامش بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

وقتی پایِ علی به میان می‌آمد... 3

کسی مثل او نبود که اگر توی مسجد نهیب بزند؛ «به خدا علی را رها نکنید، معجر و مقنعه برمی‌دارم، گریبان چاک می‌کنم و همه‌تان را نفرین می‌کنم»1، ارکان مسجد به لرزه بیفتد، وحشت همه را بردارد، نفس‌ها به شماره بیافتد. حسابِ اعتبار و آبرو و حضور وکلامِ پاره‌ی تنِ پیامبر(ص) سوا بود و وقتی پای علی (ع) به میان می‌آمد، وقتش بود همه‌ی این‌ها را به پایِ او هزینه‌‌ کند؛ امامش بود.

 

1.الکوکب الدرّی، ص196 و 187؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص116؛ اختصاص شیخ مفید، ص181؛ احتجاج طبرسی، ص86.

 پ.ن: وقتی پایِ علی به میان می‌آمد... 1 +، 2+

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

یک شب آتش در نیستانی فتاد

وابن قتیبه قال: ...
و قال: والذى نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فیها!
فقیل له: یا أباحفص إنّ فیها فاطمة!
فقال: وَ إن1

... گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست یا از خانه خارج می شوید یا خانه را بر سر اهلش می سوزانم!
به او گفته شد: ای اباحفص! در این خانه فاطمه است!
پس گفت: اگر چه او باشد...

1- الامامة والسیاسة: 1/12، أعلام النساء: 4/114.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

فتمّ میقات ربّه

چهل روز ایستاده تا پرچمِ تو نیافتد، چهل روز نشکسته تا حُرمتِ حرم تو نشکند. دیگر خیالی نیست، بگذار پیشِ تو بیافتد، بشکند؛ خواهری که از میقات برگشته؛ با الواحی در دست؛ الواحی از آیه‌های صبر.


فتمّ میقاتُ ربّه اربعینَ لیله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز

لابد می‌ایستی، همان‌جا، میانه‌ی راه نجف تا کربلا، رویِ سرِ همه‌شان دست می‌کشی، روی پاهای خسته و تاول‌خورده‌شان حتی... خستگی را تو از تن‌شان می‌بری، برقِ چشم‌های آن‌همه پیر و جوان و زن و مرد را لابد تو جرقه می‌زنی، چشمه‌ اشک جشم‌هایشان را تو می‌جوشانی، موکب‌های عزا را تو سرِ پا نگه می‌داری، کتری‌های چای را، مَشک‌های آب را، ظرف حلواهای نذری را تو پُر می‌کنی... آن محشری که اربعین توی کربلا به پا می‌شود، آن‌همه شور را تو برپا می‌کنی.

حراره لن تبرّد ابدا.

آن رست‌خیزِ عظیم +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

پسرِ مکّه و منا

گفته بود:
مردم! من پسر مکّه و منا هستم؛ پسرِ زمزم و صفا. من پسر همان کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه‌ی آسمان نماز خواند... من پسر محمّدِمصطفی و علیّ‌مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیزه می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که حتّی به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پسرِ همان کسی‌ام که جبرییل تأییدش کرد و میکاییل یاری‌اش داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقای عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و اُحُدی و شجری بود، او جدّ من علیّ‌بن‌ابیطالب بود...*
مرد، اسیر بود وقتی این جمله‌های حماسی را در معرفی خودش می‌گفت.


*بخشی از خطبه حضرت سجّاد (ع) در مسجد شام/ نفس المهموم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

قانون برادرها

این قانون نانوشته‌ی مردهاست لابد که توی کشاکش معرکه‌های سخت، پشت‌شان به برادرهاشان محکم می‌شود، گرم می‌شود؛ به برادرهای راستین.

موسی(ع)، هنگامه‌ی بعثت و رسالت، از خدا خواسته بود برادرش را همراهش کند، بلکه پشتش محکم بشود،دلش گرم بشود. گفته بود؛ اُشدُد بِه اَزری*. گفته بود؛ پشتم را به هارون محکم کن.

داشتم توی قرآنم از روی «اُشدد به ازری» می‌گذشتم. بعد فکر کردم معلوم می‌شود وقتی مرد، کنارِ نهر، دانست بی‌برادر شده، چرا باید گفته باشد اِنکَسَر ظَهری. چرا باید گفته باشد؛ کمرم شکست.

*سوره طه/آیه 31

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

زخم‌هایت را شمردم نه حرف‌هایت را

جهان یکسره فریاد می‌شد
اگر روضه‌خوان‌ها
حرف‌هایت را می‌شمردند
نه زخم‌هایت را*

*سعید بیابانکی

روی وبلاگ وادی+ دیدم این را.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

کوفه... 1

اسیرانِ آل محمّد!

قال الرّاوی
فاشرفت امرأءه من الکوفیّات، فقالت: «مِن ایّ الاساری اَنتُنّ»؟ فقلن: نحنُ اساری آلِ محمّد. فنزلتِ المرأه مِن سَطحِها فَجَمَعت لهنّ مِلاءً و أُزُراً و مقانِع و اعطتهنّ فتغطّینَ...

یکی از زنان کوفه که از بالا بر منظره‌ی عبور اسرا اشراف داشت سر برآورد و پرسید: «شما اسرا متعلّق به کدام خاندان هستید؟!»
آن‌ها گفتند: «ما اسیرانِ آل محمّدیم»!
زن، با شنیدن این کلام از پشت بام پایین آمد، سپس هر چه چادر و مقنعه داشت جمع نمود و آن‌ها را به اسیران داد تا خود را بپوشانند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

قال الرّاوی:

وَ حَمَل نساؤه علی احلاس اقتاب الجِمال بغیرِ وطاء و لا غطاء مکشّفاتِ الوجوه بین الاعداء و هنّ ودائِع خیرُ الانبیاء و ساقوهنّ کما یساقُ سبیُ التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم...
و بانوان حرمش را بر شترانی که گلیم پاره‌ای بر آنان بود و محمل و سایبانی نداشتند، سوار کردند- با آن‌که آن‌ها امانت‌های رسول خدا بودند- در حالی‌که بی‌نقاب بودند و صورت‌هایشان باز بود... مثل اسرای ترک و روم در بدترین وضعیت سختی و مصیبت، آنان را به اسارت بردند...

شرمنده‌ی جانان ز گران‌جانیِ خویشم...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

زخم از ستاره بر تنش افزون...

و روی انّه وجِد فی قمیصه مائه و بضع عَشره ما بینَ رمیه و طعنه سهمٍ و ضربهٍ... 
و راوی گفته که بر روی پیراهنِ امام، صد و ده جایِ  تیر و نیزه و شمشیر...

کاشکی همه‌‌ی راوی‌ها دروغ گفته باشند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

اصحاب الحسین...1

گفته بودند؛ اگر هزار بار ما را بسوزانند و خاکسترمان را به باد بدهند، دست از یاریِ تو برنمی‌داریم*.

خنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوسِ قمارِ دیگر

*و قال سعید بن عبدالله الحنفیّ فقال:... و لو علمتُ انّی اقتل فیک ثمّ احیی ثمّ اخرج حیّاً ثمّ اذری، یفعل ذلک بی سبیعنَ مرّه ما فارفتُک حتّی القی حمامی دونک...
سعیدبنعبدالله‌حنفی گفت: اگر بدانم در راه تو کشته می‌شوم، و هفتاد بار  زنده می‌شوم و ذرّات وجودم را بر بادِ فنا می‌دهند، باز تو را تنها نمی‌گذارم تا در رکابت کشته شوم.
ثمّ قام زهیربن‌قین و قال: و الله یا بن رسول الله! لَوددت انّی قَتلت ثمّ نُشرت اَلف مرّه و انّ الله تعالی قد دفع القتل عنک و عن هؤلاء الفتیه مِن اِخوانِک و وُلدِک و اهل بیتِک...
بعدش زهیر‌بن‌قین بلند شد و گفت: ای پسرِ رسولِ خدا! به خدا دوست دارم هزار بار در راهِ تو کشته بشوم اما خداوند مرگ را از تو و برادران و فرزندانِ و خانواده‌ات دور کند...


پ.ن: اسم پست می‌توانست این باشد: «آن قماربازهای رویایی»!

یارانِ افسانه‌ای +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

مادرِ پسران*... 2

وَ القمرِ اذا تلیها...

عبدالله
جعفر
عثمان
عباس

روزِ دهم هر «چهار ماهِ هاشمی‌»ات از میانِ چشم‌هایِ حسین طلوع کردند.

 

*امّ البنین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

مادرِ پسران*...1

«هیچ مردی
چهار شمشیر به میدان نبرده
و هیچ کوهی
چهار مرتبه از مرگِ خویش برنخاسته
این نشانی‌ست که دایرة‌المعارف‌ها را تنها به نام تو کشانده
دخترِ حزام»!-

- سیده فاطمه صداقتی‌نیا

*امّ‌البنین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

شش: وَ خرجَت زینب بنتُ علیّ تنادی: یا حبیباه! یَا بن اخاه! و جاءَت فاکبّت عَلَیه، فجاء الحُسین فاخذَها و ردّها الَی النّساء

«مادرت نیست اگر مادرِ سقّا هم نیست
عمه‌ات هست به جایِ همه‌ی مادرها...»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علیّ بن الحسین

پنج: ... و وَضع خدّه علی خدّه و قال:... علی الدّنیا بعدک العفا

صورتش را گذاشت روی صورتِ تو
و گفت: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

چهار: فقطّعوهُ بالسّیوف ارباً ارباً

«آیه‌ات بخش شده، آینه‌ات پخش شده
علیِ اکبرِ من شد علی ‌ِاکبر ها»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

سه: فقطّعوهُ بالسّیوف ارباً ارباً

«چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده
چه کنم با تو و با بُردنِ این پیکرها»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

دو: فقطّعوهُ بالسّیوف اِرباً اِرباً

«با عبایِ نبوی کار کمی راحت شد
ور نه سخت است تکان دادنِ پیغمبرها...»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

یک: ثمّ نظرَ الیه نظره آیسٍ منه
و ارحی عینیه
و بکی
ثمِ قال
اللهمّ اشهد
فقد برزَ الیهم غلامٌ
اشبه النّاس
_ خلقاً و خُلقاً و منطقاً-
برسولک
و کنّا اذا اشتَقنا الی نبیّک نظَرنا اِلیه

آخرش یک روز، پای لهوف، وقتی به وصفِ صحنه‌های وداعِ تو می‌رسم، تمام می‌شوم...
آخرش یک روز همان «نظر آیسٍ منه»* من را می‌کُشد.


*نگاهِ ناامیدانه‌ای به علی انداخت...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علیِ کوچک

دو: فلم یَسقط مِن ذلک الّدم قطرهٌ اِلی الاَرض1

«خونِ تو جاذبه‌ی زمین را بی‌اعتبار کرد...»2



1.فرمایش حضرت باقر (ع)؛ قطره‌ای از آن خون (خونِ گلویِ علیِ اصغر) به زمین نریخت.
2. سید حمیدرضا برقعی +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علیِ کوچک

یک: فَرَماه حرمله بنُ کاهلٍ الاسدیّ بسهمٍ فوقعَ فی نحره فذبَحه...

«روضه‌خوان‌ها زیادی شلوغش می‌کنند
حرمله آن‌قدر هم که می‌گویند تیراندازِ ماهری نبود،
هدف‌های روشنی داشت؛
چشمِ عباس
گلویِ تو
سینه‌‌ی حسین...»*


*سید حمیدرضا برقعی +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

قاسم بن حسن

دو: فوقع الغلام لوجهه و صاحَ: یا عمّاه...

عمو زود آمد، امّا دیر شده بود. جام را سر کشیده بودی. داشت از لبت قطره‌های عسل می‌چکید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

قاسم بن حسن

یک: ... و خرجَ غلامٌ و کاَنّ وجهَه شقّه قمر

از خیمه که بیرون آمدی راوی نوشت توی دفترش: جوانی از خیمه به میدانِ جنگ آمد که صورتش مثل پاره‌ی ماه است...

کاش عمو سپرده بود اهل خیام برایت « و ان یکاد» بخوانند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

عبدالله بن حسن

دو: فضربه بالسّیف فاتّقی الغلامَ بیدِه فاظنّها الی الجلدِ فاذا هیَ معلّقه. فنادی الغلام؛ یا عمّاه...

و آن دست کوچکی که همیشه توی دست‌های عمو بود، عاقبت تو را به عمو دوخت؛ برای همیشه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

عبدالله بن حسن

یک: فخرج عبدالله بن الحسن بن علیّ- و هو غلامُ لم یراهق-...  فقال: لا والله لا اُفارقِ عمّی

و عبدالله بن حسن -که پسری نابالغ بود- (از خیمه زنان) خارج شد و ... گفت: به خدا قسم هرگز از عمویم جدا نخواهم شد...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

برای عون، برای محمّد

حرفِ پروازِ شما دو تا که می‌شود
عطر «جعفرِ طیّار» مشام لحظه‌هام را پر می‌کند.

چقدر دوست دارم این رجزِ عون را:

إن تُنکرونی فأنا ابن جعفر
شهیدُ صدقٍ فی الجَنان أزهر
یَطیر فیها بجناحٍ أخضر
کفی بهذا شرفاً فی المحشر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

این روضه‌های مکشوف

وسطِ روضه، عقلم به قلبم که دارد از هم می‌پاشد، نهیبی می‌زند که چه خبر است، که آرام بگیر، که حالا معلوم نیست همه‌ی ماجرایی که مداح‌ها نقل می‌کنند، راست باشد، معتبر باشد. قلبم فقط می‌گوید: «کاشکی دروغ باشد»... اما مجاب نمی‌شود. با خودش فکر می‌کند حتی اگر ماجرای خرابه، ماجرای سر و سه ساله، راست نباشد، اقلّش امام دخترِ کوچکی که داشته، «فاطم الصّغیره‌»ای بوده که قلبش توی کوفه موقع تماشایِ سر، داشته از هم می‌پاشیده+-+ ، اقلش دختری از کاروان توی خرابه دفن شده، اصلاً تو بگو بر اثر مریضی... توی راهِ اسارت، نقل و نبات پخش نمی‌کرده‌اند که، اقلش تازیانه بوده، بزمِ شراب که بوده، سیلی شاید... خرابه‌ای بوده حتماً، اصلاً تو می‌فهمی دخترِ سه ساله، چه لطافتِ غریبی دارد؟! یک قطره غصه می‌تواند از پا در بیاوردش. اصلاً یکی از این شاید‌ها هم که راست باشد، کافی‌ست که قلبِ آدم از هم بپاشد. اصلاً همین‌که توی آن معرکه‌ی آشوب و بلا دخترِ سه‌ساله‌ای بوده، شاهدِ ظهر و عصرِ روز دهم بوده، از آن‌جا تا کوفه و شام اسیر بوده ... اصلاً من نمی‌فهمم چرا مداح‌ها شبِ سوّم روضه‌ی رقیه (س) می‌خوانند.   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

ورودیّه

نمی‌شود همه‌ی «جوانانِ هاشمی» پای ناقه‌اش صف نکشند.
آن‌که بناست از کجاوه فرود آید، «عقیله‌ی بنی‌هاشم» است، «عقیله‌ی عرب»، «عقیله‌ی عالَم»...
«مبادا» چشمِ نامحرمی به بلندایِ قامتش بیافتد و ناپاکیِ نگاهی بیازاردش.

آه از این دشتِ پربلا، آن روز که همه‌ی «مبادا»ها را به امکان برساند. به بودن، به شدن...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

پسرِ عقیل

وصیتی برای بچه‌هاش نگفته بود.
نخواسته بود به قول و وعیدی جانش را نجات بدهد.
فقط گفته بود: «به حسین بگویید نیاید».

چند لحظه بعد، سری و بدنی، گرم، از بامِ دارالاماره‌ی کوفه بر زمین افتاد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

وقتی پای علی (ع) به میان می‌آمد...2

وقتی قرار بود علی (ع) را وصف کند، با غیرتی غریب، برمی‌افروخت. چشم‌هاش می‌درخشید. معلوم می‌شد علی (ع) فقط همسرش نیست، پیشوا و امام‌ش، قطب و مرادش، ولیّ‌اش...

توی مدینه کسی علی(ع) را سرزنش کرده بود. تاب نیاورد. با همان نطق نبوی، جوری تبیین کرد که کسی جرأت نکند تا فاطمه (س) هست به علی(ع) ناروایی بگوید؛ ...و هوَ الامامُ الرّبانی و الهیکل النّورانی، قطب الاقطاب و سلاله الاطیاب، النّاطق بالصّواب، نقطه دائره الامامه...1
(تو اصلاً می‌دانی علی(ع) کیست؟) یک ره‌بر و پیشوایِ الهی، یک وجودِ نورانی. مرکز توجه همه‌ی عرفا و اولیاء، از خاندان و سلسله‌ی پاک‌ها، گوینده‌ی سخن حق و صواب، مرکز و محوریت امامت است .

1.ریاحین الشریعه، ج1 ص 93

وقتی پای علی (ع) به میان می‌آمد... +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، حسینیه

فاحفها السؤال

توی آن جمله‌های دردباری که شبِ دفن همسرش به پیامبر گفته، یک جمله هست که معنای ضمنی‌اش، معلوم می‌کند بانو توی آن روزهای آخر، اتفاقات و وقایعی را حتی از علی‌اش مخفی کرده. معلوم می‌کند روایت مداح‌ها بی‌راه نیست اگر توی روضه‌ها می‌خوانند؛ مرد، موقع غسل همسرش، با دیدنِ زخم‌هایی که از او پنهان شده، سر به دیوار گذاشته و بغضش را رها کرده...
فاَحفها السّؤال و استخبرهَا الحال؛ دخترتان به من که نگفت خیلی از وقایع را، شما اما سرگذشت و احوالِ این روزهایش را زیاد پرس‌وجو کن. آن‌قدر سؤال کن تا به شما بگوید توی این مدت چه به سرش آمده...1



1. داشتم سخنرانی آقای جوادی آملی را از تلویزیون می‌دیدم. روایتِ این جمله‌ و تبیین معنای ضمنی‌اش، بی‌تاب‌شان کرده بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه

و یطعمون الطّعام علی حبّه

فقط من نیستم که هنوز بعد 1400 سال، وقت‌های نیاز و احتیاج، نشانیِ خانه‌ی شما را می‌پرسم. همان سال‌ها هم هر یتیم و اسیر و فقیری توی کوچه پس‌کوچه‌های مدینه، دنبال خانه‌ی شما می‌گشت. می‌دانستند توی این خانه، بانویی هست که حتّی گردنبند یادگاری‌اش را هم می‌بخشد، حتّی سهمِ افطار بچّه‌هاش بعدِ سه روز روزه‌ی بی‌افطار را، حتّی پیرهنِ شبِ عروسی‌اش را... حالا به من حق بدهید اگر این شب‌ها دستِ خالی‌ام را بالاتر گرفته‌ام.

فقیرم، یتیم‌م، اسیر +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه

بضعه المصطفی

پاره‌ی قلبِ محمّد(ص) بود
آن نازنینی که قلبش را پاره‌پاره کردید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه

مردی که تابِ فراق نداشت

توی مسجد بود که خبر را شنید. بیهوش شد. باورتان می‌شود؟! مردِ خیبر و حنین بیهوش شد. آب به صورتش پاشیدند. به هوش آمد و گفت: بِمن العزاء یا بنتَ محمّد؟! به چه کسی باید تسلیت بگویم توی مصیبت تو؟! کنت بک اتعزّی ففیم العزاء من بعدک؟! توی مصیبت‌های قبل به تو پناه می‌آوردم، با تو تسلّی می‌گرفتم. بعد از تو با چه کسی تسلّی بگیرم؟! بعد شعر خواند؛ شعر که نه، ناله‌های موزونِ بداهه: «میان هر دو دوست و محبوبی، عاقبت جدایی هست و انگار نمی‌شود که فراق، نباشد... ؛ لکلّ اجتماع من خلیلین فرقه/ و کل الذی دون الفراق قلیل/ و انّ افتقادی واحداً بعد واحدا/ دلیل علی ان لا یدوم خلیل.

همیشه توی ذکر وقایعِ این ایام، بیشتر از مصایبِ حضرتِ بانو (س)، دلم برای حالِ حضرتِ امیر (ع) خون می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه

حبیبٌ غابَ عن عینی و جسمی...

از تدفین زهرا (س) که فارغ شد، همه‌ی غم‌های عالَم نشست توی دلش. رو کرد به قبر پیامبر  و جمله‌هایی گفت. بارِ دلش سبک نشد انگار. دوباره به مزار فاطمه (س) خیره شد، اشک‌ها و شعرهاش بداهه آمدند. خواند و خواند تا آن‌جا که:... ای کاش این جانِ من که توی سینه‌ام حبس شده، با این ناله‌ها بیرون می‌آمد. بعدِ تو خیری توی دنیا نیست. گریه‌هام گریه‌ی ترس است؛ نکند بعدِ تو من زیاد زنده بمانم ... نفسی علی زفراتها محبوسه/ یالیتها خرجت مع الزّفرات/ لا خیر بعدک فی الحیوه و اِنّما/ اَبکی مخافه تطول حیاتی.

مردی که صبرش تمام شده بود +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه

وَ ما ادریک ما لیلة القدر

المغصوبة حقّها
المخفیة قبرُها
المجهولة قدرُها
مثل یک علامت سؤال ماندی تا ابد برای دنیا؛ زمان رفتنت، قبرت، حقّت، قَدر و منزلتت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

بَینَ البابِ وَ الجدار

باید روسیاهِ تو باشند
تا قیامِ قیامت؛
درها
دیوارها.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

آن رست‌خیزِ عظیم

بخواه من را یک اربعین بیایم، آن گوشه‌کنار، میانه‌‌ی راه نجف تا کربلا بنشینم گوشه‌ای. کز کنم برای خودم. پاهایِ برهنه‌ی تاول‌زده‌ی زائرهات را تماشا کنم؛ سر و رویِ آفتاب‌سوخته‌شان را، موکب‌های سرِ راه را، پیرزن‌هایی که حلوای عربی نذر کرده‌اند، چایی و غذای نذری موکب‌ها، آن‌هایی که پاهای آبله‌ای زائرهات را تیمار می‌کنند. اصلاً آن موج را تماشا کنم؛ آن موج جنونی که انگار به جانِ آن همه‌ زن و بچه و پیر و جوان افتاده را، باور کنم یک لیلی و آن‌همه مجنون را ... بخواه من را یک اربعین بیایم زیارتِ خودت، نه، تماشایِ زائرهات.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

یاد

خاطره‌ها به مکان‌ها وصل‌اند انگار. جداشدنی نیستند. خودت را به هر دری هم بزنی، وقتی از جایی بگذری که رد خاطره‌ای بر آن مانده باشد، اسیر می‌شوی. پا در گِل... چهل روز گذشته بود. انگار نه انگار. بلندیِ تلّ، جای خیمه‌ها، شریعه‌ی علقمه، قتلگاه... بوی خون، صدایِ شیهه، صدایِ چک‌چک شمشیرها، بویِ دود، بوی نمِ فرات... امان از یاد وقتی آدم را دربندِ خودش بخواهد.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

یک اربعین بی تو

... نپرس از این گیسوانی که سفید شده، این قامتی که خمیده‌، این صدایی که گرفته‌. من آیینه‌ی تمام‌نمایِ تو شده بودم توی کوفه، توی شام. همه می‌گفتند: «این حسین است در آیینه‌ی تأنیث». آیینه‌ی تو شدن سخت است. این سفیدیِ گیسو، این چشم‌های کم‌سو، این خمیدگیِ قامت از بار همان رسالت است. من رسولی از میقات برگشته‌ام برادر! با الواحی از آیه‌های درد و صبر و ایستادگی. اربعینم تمام شد. بر زینبِ تو چهل روز گذشته است. باورم نمی‌شود؛ چهل روز بی تو...

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

چشمانِ زهیرها پس از دیدنِ تو

کامل شده سیرها، پس از دیدن تو
ما را چه به غیرها، پس از دیدن تو

 آیینه‌ای از ضریح شش‌گوشه شدند
چشمان زهیرها، پس از دیدن تو

زهرا بشری موحد

 از اینجا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

یادگاری‌های به غارت رفته

گفته بود1: پولِ تو ارزانیِ خودت. اموالِ غارت‌شده را فقط از آن جهت خواستم که بین آن‌ها بافته‌های دستِ فاطمه (س) بود و روسری و پیراهن و گردنبندش.



حضرت سجّاد (ع) در مکالمه با یزید بن معاویه. پیش از بازگشت از شام به مدینه؛«.... لانّ فیها مغزل فاطمه و مقنعتها و قلادتها و قمیصها».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

... وعده تو کردی و او به جای آورد

شبِ هشتم محرم، پیش از آن‌که بالای منبر برود، جوانی از او پرسیده بود؛ «آقا! این بیت را حافظ در وصفِ چه کسی گفته؟! منظورش از پیرمغان و شیخ کی بوده؟ «مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردیّ و او به جای آورد». آقا ضیاء1 رفته بود بالای منبر و تعبیرِ خودش را از این بیت گفته بود؛ پیر مغان، علی بن ابی‌طالب (ع) است و شیخ، آدمِ ابوالبشر. قرار بود آدم توی بهشتِ ازلی‌اش، گندم نخورَد و خلف وعده کرد. امّا مولای ما (ع) توی همه‌ی عمرش نانِ گندم نخورد و از نانِ جو سیر نشد.

آقا ضیاء، همان سال از دنیا رفت. سالِ بعدش، شبِ هشتم محرم، به خوابِ همان جوان آمد و گفت: «تعبیرِ آن بیت را این‌جا فهمیده‌ام. شیخ، شیخ الانبیاء ابراهیم(ع) است و پیرمغان؛ سیّدالشّهداء(ع). قرار بود ابراهیم (ع)، روز دهمِ ذی‌حجه، اسماعیلش را ذبح کند امّا آن وعده را حسین(ع) به جا آورد؛ روزِ دهم محرم؛ علی اکبر و علیِ کوچکش را...»


1. آقا ضیاء‌الدّین درّی اصفهانی. از وعّاظ و منبری‌های شهیرِ تهران.
پ.ن: این نقل را دیروز شنیدم. از حاج‌آقا قاسمیان.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

یارانِ افسانه‌ای

از اولش هم گفته بود «من کانَ باذلاً فینا مهجته و موطناً عَلی لِقاءالله نفسَه فلیرحل معَنا»1. خب معلوم است آدم‌حسابی‌ها همراهش می‌شوند. معلوم است مثل حبیب‌ها و بریرها و زهیرها دور و برش را می‌گیرند. معلوم است آن شبِ آخر مثل یارانِ افسانه‌ای دورش حلقه می‌زنند و قربان‌ صدقه‌اش می‌روند و برایش جملاتِ آن‌چنانی ایراد می‌کنند؛ که اگر هزار بار هم ما را بکُشند و ذرّات وجودمان را به باد دهند، تنهایت نمی‌گذاریم2، که حتی اگر حیواناتِ وحشی، زنده‌زنده، تکه‌تکه‌مان کنند از تو جدا نخواهیم شد3 ... جمله‌هایشان مثل جمله‌های توی قصّه‌ها بود، ولی راست بود. راست بود. حسرت و غبطه خیلی کم است برای صاحبانِ این جمله‌های راستین.



1. هر کس می‌خواهد جانش را در راهِ ما بذل کند و خودش را برای ملاقات خدا آماده کرده، با ما عزم رحیل کند.
2. نقل از زهیربن‌قین و سعیدبن‌عبدالله‌حنفی
3. نقل از محمد بن بشیر حضرمی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

قد کاد قلبُها ان یذوبا

همه‌ی سه‌سالگی‌ِ دخترانه، همه‌‌ی آن لطافت غریب، توی رنجِ آن سفرِ درد، ذره ذره تمام شد. عمّه توی کوفه راست گفته بود. (+). قلبِ کوچکش آب شد عاقبت؛ توی شام.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

آن عزت ممثل

همین‌طور که چوب خیزران توی دست‌هاش بود، از سرمستی شروع کرد بداهه سرودن؛ «لیت اشیاخی بِبدرٍ شَهدوا/ جَزع الخزرج مِن وقع الاسل...». آدم فکر می‌کند این منظره باید زن‌ها و بچه‌ها را به زجر بیاورد و صدای ناله‌شان را بلند کند. این خانواده اما یک‌جورِ عجیبی با همه فرق دارند، یک‌جورِ عجیبی عزیزند، کوچک نمی‌شوند، حقیر نمی‌شوند، به یک جایِ عجیبی وصل‌ند انگار. همان‌جاهایی که همه می‌افتند، این‌ها بلند می‌شوند. همان‌جاهایی که همه می‌شکنند، این‌ها می‌ایستند... بیت پنجم یزید هنوز تمام نشده بود که بانویی از میان زن‌ها و بچّه‌ها بلند شد؛ با همه‌ی هیبتِ حیدری‌اش. چوب خیزران توی دست‌های یزید، بی‌حرکت ماند. نفس‌ها توی سینه حبس شد. دوباره شروع کرد؛ با همان نطق علوی... خطابه‌اش تمام که شد، دوباره همه با خودشان فکر می‌کردند این زن این‌همه عزّت و شرافت را از کجا آورده است؟ به کجا متصل است وقتی این‌همه بی‌مهابا حرف می‌زند؟!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

زینِ اَب

«به خدا سوگند من زنی را دیدم که همه‌ی وجودش شرم و حیا بود و به گونه‌ای سخن می‌گفت که انگار خطابت را از علی بن ابیطالب آموخته است».


- روایتِ بشیر بن خزیم اسدی از خطابه‌ی حضرت بانو (س) در کوفه
- و نظرت الی زَینب بنت علی یومئذِ و لم ار خفره قطّ و الله انطق منها کانّها تفرغُ من لِسان علیّ بن ابیطالب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

کلمه‌های نذری

"مردمانِ قدیم، عشق را بلد بوده‌اند. نذر را بلد بوده‌اند. می‌دانسته‌اند برای عشق باید وقت گذاشت. درهایِ چوبیِ تراشیده‌شده‌ی حرم‌ها را که نگاه کنی، تا شعاعِ چندمتری‌اش هنوز روح هنرمند و سرسپردگی‌اش آدم را تسخیر می‌کند. کاشی‌هایی هست که ذکرِ زیرِ لبِ کاشی‌کار در اسلیمی‌هایشان می‌چرخد. قالی‌هایی هست که سال‌ها وقت در تار و پودشان بافته شده و خط ناشیانه‌ای در آخرین رَجشان نوشته: اهدایی از طرفِ رباب رستم‌آبادی به حرمِ امامِ هشتم. مردمانِ قدیم، هنر نذر می‌کرده‌اند. وقت، نذر می‌کرده‌اند. شاید بشود، ما هم سکوت و فکر، کلمه و هنر نذر کنیم".



1.    از شمار‌ی اخیرِ همشهری داستان (آذر 90). به قلمِ...؟ اگرچه عطر نوشته‌های خانوم مرشدزاده‌ی عزیز را می‌دهد.

2.    این اعظمِ دوست‌داشتنی هم نمی‌نویسد، نمی‌نویسد، وقتی می‌نویسد آدم به نابیِ کلمه‌هاش ایمان می‌آورد؛ (+)

3.    می‌دانم دیر است برای تبلیغ اما شماره‌ی اخیر همشهری داستان را- اگر هنوز روی کیوسک‌ها هست- از دست ندهید.  برای آن چند تا اثرِ تایپوگرافیِ وسطش؛ با بریده‌های تفسیرِ طبری. برای گزارش تصویری از مکتب‌خانه‌ی قرآنِ کمپِ پناهندگانِ سومالی، برای یادداشت حبیبه‌ی جعفریان، برای... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

سالار زینب

بعضی از ترکیب‌ها سهلِ ممتنع‌‌ است ساختن‌شان. با چند تا حرف ساده، یک عالمه معنی منتقل می‌کنند. روضه‌ی این روزها می‌تواند همین دو کلمه باشد؛ «سالارِ زینب»! عمق معنی‌اش را، عمق دردش را، آن مصیبت و خلأ سوزناکی که با همین دو کلمه منتقل می‌شود، آن تصویرسازی‌های دردآوری که همین دو کلمه با خودش حمل می‌کند، را فقط خانوم‌ها می‌فهمند به نظرم.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

فاطم الصّغیره

جلوی دارالاماره‌ی کوفه، سرِ برادرش را که بالای نی دیده بود، بداهه شعر گفته بود؛ با همان فصاحتِ مثال‌زدنی. همان شعر معروف که با «یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً» شروع می‌شود. وسطِ آن ابیاتِ سوزناک، یک بیت هست که قلب آدم را می‌فشرَد: «اَخی فاطِم الصّغیره کلّمها/ فقد کاد قلبها ان یذوبا: داداش! با این فاطمه‌ی کوچکت کمی حرف بزن! که قلبش دارد آب می‌شود».
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

یا هلالاً...

همه‌ی هستیِ زینب
بر بلندایِ نی
نیمی در محاق خاکسترِ و نیمی در خون
چرا پیشانی‌اش را به چوبِ محمل نکوبد؟!

...
یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروباً/ ما توهمت یا شقیق فؤادی/ کان هذا مقدرا مکتوباً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

گندم‌های ری

دروغ چرا؟! از شما که پنهان نیست. وقت‌هایی هم هست که دیگر همه‌ی وجودم شوق نیست، بی‌قراری نیست. آرزوی رسیدن به شما نیست، «یالیتنی کنت معکم» گفتن، به زهیر و حرّ و بریر نیست. آن افق‌های روشن نیست. تاریکی‌ست. ترس است. بعد اصلاً می‌ترسم چشم‌هام را باز کنم. که باورم بشود توی سیاهیِ مقابل شما ایستاده‌ام. بعد می‌دانم باید بنشینم و خودم را به چالش بکشم و نمی‌کشم. از خودم فرار می‌کنم. وقت‌هایی که نمی‌دانم دارم شما را، داشتنِ شما را، دوست‌داشتنِ شما را به چه می‌فروشم؟!
این‌طور وقت‌ها باید بنشینم برای خودم روضه‌ی عمرسعد بخوانم. که از همه‌ی روضه‌ها دردناک‌تر است. پسر سعدابی‌وقاص شما را به گندمِ ری فروخت. من اصلاً نمی‌دانم دارم فرزندتان را به چه می‌فروشم؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

ح س ی ن

حا سین یا نون
و تو  
تا همیشه
سرّی هستی میانِ خدا و رسولش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

... و تلّه للجبین

توی قرآنش، وقتی دارد قصه‌ی ذبحِ اسماعیل را تعریف می‌کند، توی اوج ماجرا فقط می‌گوید؛ و تلّه للجبین؛ ابراهیم گونه‌ی اسماعیل را روی خاک انداخت و مهیّای ذبحش شد. بعد...؟ بعد دیگر چیزی نمی‌گوید. سکوت می‌کند. اصلاً آن صحنه‌ی خنجر گذاشتن بر گلو و حالِ ابراهیم توی آن لحظه‌ و ... این‌ها را توی قرآنش نگفته.

من می‌گویم برای این شب‌های زینب بوده که چیزی نگفته؛ برای این شب‌ها که زینب زیاد قرآن می‌خوانَد، که می‌رسد به این آیه. من می‌گویم برای دلِ زینب بوده که آن صحنه‌ را وصف نکرده. من می‌گویم خدا هوای دلش را داشته. خیلی!

 

عاریتی‌ست از دوستی عزیز؛ با قدری تصرّف.

بعد نوشت: ظاهراً منبع دقیق این برداشتِ لطیف، از این‌جاست (+) و من خبر نداشتم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

و اصبح فؤادها فارغاً

به مادرِ موسی قبل آن‌که سبدِ طفلش به آب بسپرد، وحی نازل کرد که مطمئنش کند. که بی‌قراری نکند. خودِ قرآن می‌گوید: دلِ مادرش را که خالی شده بود، نگه داشتیم، لابد که از هم نپاشد. همیشه فکر می‌کنم چه خوب که رباب هم این آیه‌ها را خوانده بود، بلد بود. اصلاً شاید همان لحظه‌ای که علیِ کوچک را سپرده بود دستِ حسین (ع)، همین آیه‌ را زیرِ لب خوانده بود. حتماً همان موقعی که از دور دیده بود حسین (ع) دارد می‌آید سمت خیمه‌ها و زیر عبایش چیزی مخفی کرده، خدا قلبش را دودستی نگه داشته بود که از هم نپاشد. حتماً نگه داشته بود.

 

ببخشید. بساطِ روضه‌های دل من هنوز پهن است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

خط زوال‌ناپذیرِ خون

عشق این بودم که بچه‌های هیأتِ کوچه‌مان، دسته‌ی زنجیرزنی که راه می‌انداختند، آخر شب، چند پلاک قبلِ ما می‌ایستادند جلوی خانه‌ی شهید حیدرخانی، به پدر و مادرش عرض ادب می‌کردند، قدری جلوتر، خانه‌ی شهید تاجیک‌نژاد باز هم همان بساطِ توقف هیأت بود. من از این بالا، پشت پنجره می‌ایستادم و قربان صدقه‌ی بچّه‌های قد و نیم‌قدی می‌رفتم که بلد بودند جلوی اسم شهید و مرامِ شهید باید کلاه از سر برداشت. که می‌دانستند خونِ این‌ها امتدادِ همان خط سرخ است. امتداد همان خونِ علی‌اکبر و قاسم و عون و محمّد. که می‌دانستند تاریخ، در سرزمینِ شیعه، همیشه با خون رقم خورده؛ با مظلومیتِ خون... شاید فردا آن صفحه‌ی روشنِ آخر تاریخ به دست همین قد و نیم‌قدها ورق بخورد؛ همین‌ بچه‌هایی که پایِ مکتبِ ابی‌عبدالله، یک‌شبه رهِ صدساله می‌روند؛ دوباره با خون.
.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

پسرِ زمزم و صفا

آدم باورش نمی‌شود این کلمه‌ها را اسیر دربندی توی دربار ظالمی گفته باشد. چند روز بعد از آن‌که همه مردان خانواده‌اش را کشته باشند و زنان و دختران خاندانش را به اسارت گرفته باشند. مرد به کجا وصل بود  وقتی این کلمه‎ها را می‌گفت؟! این‌همه عزّت را از کجا اورده بود؟! «... من پسر مکّه و منایم، من پسر زمزم و صفایم، من پسر کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه آسمان نماز خواند... من پسر محمّد مصطفی و علیّ مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیز می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پس همان کسی‌ام که جبرییل او را تأیید کرد و میکاییل او را یاری داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری بود، او جدّ من علیّ بن ابیطالب بود...».


تسلیت شهادت‌شان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

... زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم.

آدم دلش می‌خواهد توی این چند عبارت‌ لهوف، سیّد اشتباه کرده باشد، این نقلِ غیرمشهور باشد. بعد دوباره به یاد خودش می‌آورد که مقتلِ سیّد بن طاووس، از مقاتلی‌ست که کمتر دست‌خوشِ تحریف و غلوّ شده. بعد می‌خواهد که باور کند ولی نمی‌شود. نمی‌تواند؛
وَ حمل نساؤه (صلوات الله علیه) علی احلاسِ اَقتاب الجِمال بِغَیر وِطاء و لا غِطاءٍ مکشّفاتِ الوُجوه بَینَ الاعداء وَ هنّ ودائعُ خیرِ الانبیاء وَ ساقوهنّ کَما یساقُ سبی التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم.


آه از شترهای بی‌کجاوه، بی‌محمل، آه از روبند و معجرهای به غارت‌رفته، آه از آن‌همه چشمِ ناپاکِ هرزه، آه از قلبِ دختران حریمِ عفاف، بانوانِ حرم رسول... آه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

از سال‌های کودکی‌

... شبِ نهم بابا میکروفونِ هیأت را دست می‌گرفت و خودش می‌خواند؛ «سقّای طفلان/ نخلِ امیدم/ بهرِ چه افتادی ز پا/ جانم ابالفضل» و جمعیت آرام جواب می‌داد؛ «جانم ابالفضل». شبِ دهم نوحه‌ی همیشگی‌اش این بود: «امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود...» و من توی عالم بچّگی فقط می‌دانستم شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا بشود یعنی فردا یک اتفاقِ خیلی مهم می‌افتد. شب دهم تا صبح انگار زمان برایم می‌ایستاد. صبح‌ش می‌رفتیم امام‌زاده. همه‌ی هیأت‌ها می‌آمدند آن‌جا. دل توی دلم نبود. قلبم تند می‌زد. بعدِ نماز ظهر دیگر بی‌قرار می‌شدم. عصرش بند دلم که پاره می‌شد، می‌فهمیدم آن اتفاق مهم، دیگر افتاد. شب، بابا دوباره میکروفون را دست می‌گرفت و با صدای گرفته‌اش می‌خواند: «مران یک‌دم/ ساربان اشتر/ ناقه‌‌ی زینب/ مانده اندر گِل...».

.
.
سال‌ها گذشت تا بفهمم شبِ عاشورا تا صبح فقط قرآن‌خواندن آرامم می‌کند؛ آیه‌های فجر، آیه‌های کهف...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

اللهمّ کن لولیّک حافظا


ذوالجناحا عصرِ ما چون عصر عاشورا مباد
دشت را چرخی بزن، بنگر سوارِ ما چه شد؟!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

کلمه‌های شبِ هشتم

نمی‌دانم این شاه‌بیت «جوانانِ بنی‌هاشم بیایید... » را کدام صاحب‌نفَسی سروده؟! نمی‌دانم خودش هم آن موقعِ الهام، فهمیده دارد چه می‌گوید؟! چه تصویرسازی‌ِ نابی توی همین چند کلمه‌ی ساده می‌گنجانَد؟! آدم حسرت می‌خورد شاعر، صاحب کلمه‌هایی شده که سال‌های سال، شب‌ِ هشتم محرم، آخرِ روضه، زن و مرد و پیر و جوان دو دمه بگیرند آن کلمات را. که با همین دو بیت، درون‌شان از اوجِ مصیبت و اضطرار و استیصالِ آن لحظه‌ی ابی‌عبدالله (ع) شعله بکشد. اصلاً روضه‌ی شبِ هشتم همین دو‌بیت است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

اضطرار

ز مصحفِ تنت این آیه‌های ریخته را

چگونه جمع کنم سوی خیمه‌ها ببرم؟!

 

فَقطّعوه بسّیوفِهِم اِرباً اِرباً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

َو فَدَیناهُ بِذِبحٍ عظیم

چاقو نمی‌بُرید. بار سوّم بود. گوسفند را که آن کنار دید و پیغام جبرییل را که شنید، سجده‌ی شکر کرد. صورت گذاشت روی صورتِ اسماعیل...


... صورت گذاشت روی صورتِ علی. گفت: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا. صدای هلهله‌ی دشمن بلند شد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود...

نگاهش کرد و با یک حسرتی گفت: باشد، برو! فقط قبلش چند قدم جلوی چشم‌هام راه برو!



آه. فنظر الیه نظر آیسٍ منه...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

و الصّافّاتِ صفّا

... بعد گفت: چیزی که تحمّل این لحظه را برایم آسان می‌کند این است که خدا دارد من را می‌بیند. بعد دست‌ش را به آسمان بلند کرد. فرشته‌ها که صف بسته بودند، از هم سبقت ‌گرفتند. دانه دانه قطره‌های خون را از هم ‌ربودند. توی آن یکی دستش  بچه‌ای هنوز دست و پا می‌زد.

 

هَوّن عَلیّ ما نزلَ بی انّه بعینِ‌الله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

الرّضیعِ الصّغیر

مثلِ قرآنی

آیه‌های کوچکت هم بزرگ‌اند.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

ما آدم‌های بی‌سلیقه

ما آدم‌های بی‌سلیقه‌ای هستیم برای جور کردنِ بهانه. که توی موقعیت‌هایی، حرف‌های ظریفی بزنیم، کارهای کوچکِ خاصی بکنیم که توی لحظه‌های مبادا به کارِمان بیایند. ما حتّی بلد نیستیم یک جورِ قشنگی ادب کنیم جلویِ اسمِ مادرش. که بهانه بدهیم دست‌‌ش. که نظرکرده‌اش بشویم. که به چشم‌ش بیاییم. که تویِ لحظه‌های سختِ امتحان، برِمان گردانَد سمتِ خودش. که توی لحظه‌های پشیمانی، مهربانانه بگوید؛ اِرفع رأسک. یتوبُ الله عَلیک.   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

قاسم

بعد روی زمین افتاد
بعد نعل‌های تازه...
بعد از لب‌هاش شهدی تراوید؛ شیرین‌تر از عسل.

 

فوطئته الخیل...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

سیزده ساله

... و راوی دفترش را باز کرد و نوشت: نوجوانی از خیمه‌ها بیرون آمده که صورتش مثل پاره‌ی ماه می‌درخشد.

 

فخرج علینا غلامٌ کانَ وجهُه شقّه قمر...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

حاج محمّدعلی

من یک پدربزرگ داشته‌ام که عاشقِ ابی‌عبدالله (ع) بوده، یک مرامِ حسینی خاصی داشته. آن‌قدر که شصت و چند ‌سالِ پیش، بیاید یک جایی حوالیِ شیراز، چندین هکتار زمین را آباد کند و وسط‌شان یک عمارت بسازد و اسمش را به عشق آقا بگذارد: «شاه‌ِشهیدان». و همان‌جا ماندگار بشود و بچّه‌هاش را همان‌جا مسکن بدهد. بعد، هر سال محرم، یک آقا سیدی را از شیراز دعوت کند بیاید توی مسجد آن‌جا روضه‌ی ابی‌عبدالله (ع) بخواند. که بچه‌هاش با نوای سیّدالشّهداء جان بگیرند. توی آبادی‌ی که به اسم حسین (ع)، آباد شده بود.‌ که آوازه‌ی مردم‌داری و دست‌گیری‌ا‌ش بپیچد. که سهمِ خوشه‌چین‌ها و کارگرها از محصولِ باغ‌ها و زمین‌هاش بیشتر از سهمِ پسرهاش باشد. که حالا بعدِ پنجاه سال از رفتنش، قصّه‌ها تعریف کنند از مرام و بزرگ‌واری‌اش. که بعد آن همه‌سال، بابا دلش نیاید این زمین‌ها و باغِ پدری را رها کند، همان‌جا ماندگار بشود. هزاری هم که شغلش توی آن آبادیِ دوست‌داشتنی نباشد. هزاری هم که بچّه‌هاش به جبر تحصیل، کنارش نباشند. که بعدها ماها که تعدادمان کم هم نیست آن دور و برها سرِمان را بالا بگیریم و بگوییم: «بله! ما نوه‌های حاج محمّدعلی هستیم»! آن‌قدر با اعتماد به نفس که کسی نتواند برگردد و بگوید: «از فضلِ پدر تو را چه حاصل»!!! که هر چند وقت یک‌بار یک آدمِ ناشناسی از در بیاید تو و به دست و پایِ بابا بیفتد و قربان صدقه‌اش برود که تو پسرِ کوچکِ همان حاج محمدعلی هستی که برای من فلان کرد و چنان کرد و زندگی‌ام را زیر و رو کرد...

داشتم فکر می‌کردم آدم‌هایی که مرام‌شان حسینی می‌شود، که نه فقط توی حرف و  شعار، توی عمل، توی شعور هم حسینی می‌شوند، هیچ‌وقت نمی‌میرند. زنده می‌مانند به نَفَس احیاگرِ ابی‌عبدالله (ع)؛ اربابِ ما معلّمِ عیسی‌بن‌مریم است.



- خب شما هم مثل من بنشینید و این شب‌ها مرور کنید عشق به آقا از کجا آمده و ریشه زده توی وجودتان. باور کنید یادآوریِ‌شان و قدرشناسی‌شان خیلی برکت می‌آورد.

- خیلی وقت بود می‌خواستم از این پدربزرگِ ندیده بنویسم. الحمدلله که توی این شب‌ جمعه‌ی ششم محرم شد. که می‌دانم توی بهشت برزخی‌اش مقیم و مرزوق سفره‌ی ابی‌عبدالله (ع) است. کاشکی از این نوه‌ی کوچکش هم دست‌گیری کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت ، حسینیه

دست‌هایش...

یک گلِ حسنی بوی حسین (ع) گرفت.
و قصّه‌ی عبّاس تکرار شد؛ این بار توی آغوشِ عمو...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

برای عون، برای محمّد

دو تا کبوتر از حرم بال گرفتند. بوی جعفرِ طیّار توی دشت پیچید.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

مهربان‌ترینم...

هر بار فکر می‌کنم این حالِ غریبِ محرم‌هام، این بی‌قراری، این همه حزن، این عشق از کجاست، به تو می‌رسم. بعد فکر می‌کنم چند سالی هست محرّم‌ها کنارت نبوده‌ام که به پات بیفتم، که دست‌هات را ببوسم، که بگویم: این حسین‌حسین گفتن را تو یادم دادی. من محرّم‌ها، وسطِ گریه‌های عاشوراییِ تو، بزرگ شدم. وقت‌هایی که چادرِ سیاهت را روی صورتت می‌کشیدی، شانه‌هات می‌لرزید و من هاج و واج تماشات می‌کردم. من این لرزشِ دل و این بغضِ گلو و این چشمِ پر آب، وقتی اسمِ «حسین» می‌آید را از تو دارم. این حالِ غریبِ محرم‌هام یادگار توست. حالا مهربان‌ترین! عزیزترین! خودت بگو من چه باید بکنم که همین یک حق‌ت را ادا کنم؟!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

کرب‌ و بلا

پدر، از همین‌جا رد شده بود. توی بازگشت از صفین. بعدِ نمازِ صبح همه دیدند خم شد، مُشتی خاک برداشت، بویید و گفت: هاهنا مصارع عشاق شهداء لا تسبقهم من‏ کان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم... صحابه، عجیب و غریب نگاهش کرده بودند.


اسبِ پسر، پا می‌کوبید. جلوتر نمی‌رفت. پرسید: اسمِ این‌جا چیست؟ گفتند: کربلا.  گفت: اَلّلهم إنّی أعوذ بک مِن الکربِ و البَلاء. هاهنا مناخ رکابنا وَ محطّ رحالنا وَ مسفک دمائنا و مذبح أطفالنا... بندِ دلِ خواهری، آن‌طرف‌تر توی کجاوه، پاره شد.
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

عاشوراهای کوچکِ ما

همه‌ی زندگیِ من و تو پر است از لحظه‌های انتخاب؛ انتخاب‌های ریز و درشت. پر از دوراهی‌هایی که به تردید می‌کشانندمان. گفتن‌ها و نگفتن‌ها. نوشتن‌ها و ننوشتن‌ها. رفتن‌ها و نرفتن‌ها. ماندن‌ها و نماندن‌ها. شاکله‌ی زندگیِ ما را همین انتخاب‌ها هستند که رقم می‌زنند. داشتم فکر می‌کردم همه‌ی آن لحظه‌ها ما توی عاشوراهای کوچکی افتاده‌ایم که مخیّرمان کرده‌اند بینِ حسینی بودن یا نبودن. که توی آن لحظه‌های تردید، زهیربن‌قین بشویم یا عبیدالله‌‌بن‌حرّ؟! آزاده و بی‌پروا باشیم یا عافیت‌طلب و محافظه‌کار؟! می‌گفت: "محرّم‌ها آدم از ترس خفه می‌شد اگر حرّ نبود". راست می‌گفت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه

قابِ زندگیِ او

توی زندگی بعضی آدم‌ها، می‌شود لحظه‌هایی را، حر‌ف‌ها و جمله‌هایی را، کارهایی را، قاب کرد و زد به دیوار دنیا. که سال‌ها همه بیایند و ببینند و بخوانند و دل‌شان برای لحظه‌ای هم که شده اوج بگیرد. قابِ زندگی او که حالا حالاها روی دیوار دنیا می‌مانَد، یک جمله بود، یک جمله... رو کرد به همسرش و گفت: «سبحان‌الله! اَیبعَثُ‌ اِلیکَ ابن رسول الله ثمّ لا یأتیه؟! پسرِ رسولِ خدا قاصد به سویت فرستاده و تو برای رفتن تردید ‌می‌کنی؟!» 

اسمش دیلم بود. دخترِ عمر. همسرِ زهیربن‌قین.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٠

و... باذنِ الحُسین (ع)

محرم که می‌رسد کسی انگار در من می‌آشوبد. کسی در من هست که آواره‌ی غم می‌شود، که قرار نمی‌گیرد. دیدم در و دیوار، مهیّای عزای حسین (ع) شده‌اند و من هنوز به غم‌هایِ کوچکِ خودم مشغولم. امشب دوباره از مادرش اذن گرفتم و سیاه ‌پوشیدم. رفتم هیئت. همین دانشگاهِ خودمان. همه‌ی این غم‌های کوچک را بردم ریختم توی دریای مصیبتش. غرق شدند توی چشم به‌هم‌زدنی؛ لقد عظُمت الرّزیّه و جلّت المُصیبه.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه