بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

وقتی «او» مقلّب القلوب باشد.

پر از شک و تردید بودم. یکی دو ماه بود که خودم و همه اطرافیانم را از دو دلی کلافه کرده بودم و هنوز تصمیم نگرفته بودم. کافی بود یک نفر، یکی از آدم‌هایی که قبول‌شان دارم و حرف‌شان برایم حجّت است، من را به سمتی متمایل کند. همه‌چیز تمام می‌شد. حتّی وقتی داشتم شماره حاج‌آقا را می‌گرفتم، فکر می‌کردم کافی‌ست حاج‌آقا یکی از آن نصایح همیشگی‌شان را بکنند که سخت نگیر، که از بعضی از فاکتورها کوتاه بیا. لابد «بله» را می‌گفتم و تمام می‌شد. ایشان همه شرایط را یکی یکی پرسیدند. بعد هم تحلیل خودشان را گفتند؛ این فاکتور خیلی خوب است، آن ویژگی‌ هم بد نیست. این خصوصیت قابل اغماض است. این شرایط هم می‌تواند بهتر بشود، قابل تغییر و کنترل است. آخر از همه پرسیدند: «حالا دلت چی می‌گه مریم خانوم؟» تعجب کردم از سؤال‌شان. این‌بار بر خلافِ همیشه، دو دو تا چهار تا پیش رفته بودم و مثلاً خواسته بودم فقط عاقلانه تصمیم بگیرم. چون فکر می‌کردم «دل» بعداً راه می‌آید، هم‌راه می‌شود. گفتم: «دلم راه نمیاد حاج‌آقا. دلم راضی نیست.» گفتند: بگو «نه»!

بعدها عزیزی می‌گفت: به قلب‌تان رجوع کنید. می‌گفت: به قلبِ مؤمن می‌شود استخاره کرد. می‌گفت: قلبُ المؤمنِ بَینَ اِصبَعَی الرَّحمن یُقلّبه کَیف یَشاء.

 

پ.ن: نه این‌که یک نسخه باشد که همیشه بشود پیچیدش. نه این‌که نباید به حساب و کتابِ عقل توجه کرد. اما برای ازدواج که تجلی‌گاه تقدیر و مشیت الهی‌ست، باید به اشاره‌های دل بها داد. وقتی دل، میان سرانگشتانِ کسی دیگر می‌گردد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت