بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

یا دهر! اُفٍّ لک

دنیای ما حتی به آدم‌هایی که رسمِ عاشقی بلدند، بلدند عشق بورزند، فرصتِ ‌کمی می‌دهد برای عاشقانه زیستن. حسرت را همیشه باقی می‌گذارد، دنیایی که اصلش بر نماندن و نرسیدن و کام نگرفتن است.

تاج‌محل (+) سفید بود و رویایی. مثل عروسی که دامانَش را بر ساحلِ سبزِ رودِ شگفت‌انگیز یامونا گسترده باشد. تاج محل را غروب باید دید. وقتی خورشید، اشعه‌های قرمزش را ذره ذره می‌کند و می‌پاشد روی آن گنبد سفیدِ مرمرین. وقتی می‌شود روی آن تراس‌های وسیع نشست و فرو رفتن خورشید را نظاره کرد. وقتی آن قایق‌سوارِ تنها دارد کرانه رودِ یامونا که شاخه‌ای از گنگِ‌ مقدس است را پارو می‌زند. تاج محل، پر از حسرت‌های مگو بود. دردهای نگفتنی. انگار «شاه‌جهان»، همه آه‌های عمیق‌ش را، همه ناله های فراق‌ش را روی آن سنگفرش های سفید، روی در و دیوار مرمرین آن بنای باشکوه، جا گذاشته بود. وقتی هر روز از «آگرا فورت» پیاده می‌آمد تا بر مزار «ممتاز محل»؛ محبوبِ‌ ایرانی‌اش بنشیند و لابد خاطراتِ روزگار وصل را مرور کند و همه وجودش را حسرتی عمیق لبریز کند. وقتی این عشق، مرد را واداشته بود، «استاد عیسی‌خانِ شیرازی» را از ایران به دیار گورکانیان بکشاند تا یکی از شاه‌کاری جاودانه معماریِ دنیا را بر مزار معشوقش بیافریند، بلکه دردِ فراق‌ش، قدری التیام یابد.

حالا، شاه جهان و ممتاز محل، هر دو، زیر آن گنبدِ سفیدِ‌ مرمرین برای همیشه آرام گرفته‌اند؛ تا شاید در جهانی دیگر، بهشتِ موعود الهی همان عاشقانه زیستن باشد. این‌بار اما جاودانه. این بار امّا برای همیشه... و تاج محل، نمادِ آدم‌هایی شده که با آن‌که عاشقی بلدند، روزگار مجال‌شان نمی‌دهد. روزگاری که اصلش بر نماندن و نرسیدن و کام نگرفتن است.

 

پ.ن: امروز سر بحث راجع به شاه‌کارهای معماری، یاد تاج‌محل افتادم و آن سفر رویایی‌مان به هندوستان...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : درد