بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

روزنوشت یک استادِ‌ کوچولو!!

پسرها دمغ شده‌اند. گفته‌ام توی جلسات اول هیچ‌کس نباید با لپ‌تاپ و نرم‌افزار کار کند. باید کارِتان را با دست انجام بدهید. دخترها اما شاد و خندان، ماژیک‌های راندو و کاغذهای پوستی‌شان را در آورده‌اند و با تصویرهای پلات گرفته Google Earth سر و کله می‌زنند. پسرها حال‌گرفته و پکر، با لپ‌تاپ‌هایشان ور می‌روند. این طوری نمی‌شود. باید قانع بشوند و کارِشان را شروع کنند. اول وقتِ یک کلاسِ طرح شهرسازی‌ست و تا عصر هنوز شش، هفت ساعت زمان داریم. می‌روم سمت میزهایشان. چند لحظه نگاهشان می‌کنم. از رو نمی‌روند! یک کاغذ پوستی برمی‌دارم و می‌اندازم روی یکی از نقشه‌های  A2که روی میزشان هست. با چند تا ماژیک شروع می‌کنم به استخراج ساختار. بلندبلند حرف می‌زنم، یعنی که دارم برای‌تان توضیح می‌دهم: «ببینید بچّه‌ها! اول از همه باید کلیات شبکه معابر را پیاده کنید.» کم‌کم بعضی‌هایشان زیرچشمی نگاه می‌کنند، عمداً یک جایی را اشتباه می‌کِشم که صدایِ‌شان دربیاید: «استاد! این‌که شریانِ درجه یک نیست!» به همین راحتی یخ‌هایشان آب می‌شود. این طرفِ‌ آتلیه، دخترها، فقط دوست دارند حرف بزنند! با من حسابی گرم گرفته‌اند. خودم هم از همان سال‌های کارشناسی، کلاس‌های طرح را به خاطر همین کارِ‌گروهی و فضای صمیمی و بی‌واسطه میان استاد و دانشجوها دوست داشته‌ام. آخرش ابرو در هم می‌کشم و نیمه شوخی،نیمه جدی، بِهِشان می‌گویم: «دیگه خیلی دارید صمیمی می‌شید دخترا! به کارِتون برسید!». یکی‌شان که کم مانده بیاید من را بغل کند، گردنش را کج می‌کند و می‌گوید: «آخه استاد!‌ شما هنوز خیلی کوچولویید!! هنوز بِهِتون نمیاد استاد باشید! آدم زود باهاتون صمیمی می‌شه!»... تسلیم می‌شوم. می‌خندم،‌ می‌خندند.


پ.ن: جلسه اول بهشان گفته بودم بچّه‌ها! من خودم هنوز دانشجو هستم. امتحان جامع هم نداده‌ام. من را «استاد» صدا نزنید. معذب می‌شوم. گفته بودند: «خب چی صدا بزنیم استاد؟!!» انگار توی این نظامِ دوتایی، هر جا جمع دانشجویی باشد، طرف مقابل لزوماً می‌شود استاد. ظاهراً واژه جایگزین نداریم. حتی اگر این طرفِ مقابل، آدم بی‌سواد و بی‌تجربه‌ای مثل من باشد و تا استاد شدن، سال‌ها راه داشته باشد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()