بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

از موج‌ها بجویید آن راز جاودان را

عصر، بالاخره باران رضایت داد و  قطراتی بارید و شامه‌ی شیراز پُرتر شد از عطر پاییز.  کلاس که تمام شد، مصطفی برگشت شرکت. من کجا دلم می‎آمد توی این هوای بارانی برگردم خانه؟! رفتم زیر نارنج‌ها و چنارهای «خلدبرین» راه رفتم و ریه‌‎ام را از بوی باران پر کردم. برگشتنی یادم بود «ای قطره‌های باران»1 گوش کنم. به خانه که رسیدم مشغول امورات آشپزخانه شدم و یادم رفت. الان، باران تمام شده ولی اسپیکر لپ‌تاپ روشن است و علیرضا قربانی دارد از قطره‌های باران و جوی‌های آرام و رودهای سرکش، سؤال‌های مهمی می‎پرسد. مثلاً این‌که که آیا از آن بی‎نشان نشانه‌ای ندارند؟! سؤال‌هاش، سؤال‌ من هم هست، من هم «سرگشته  و ملولم در دشت خاطر خویش» ... بروم سیب پاییزه بخرم. عودها و شمع‎های عطری را از کشو در بیاورم. غربت عصرهای پاییز و این آوازهای غمگین را شاید بشود با کیک سیب‌دارچین و چای و شمع و عطر عود تاب آورد.

 

1. شعری از پرتو کرمانشاهی که علیرضا قربانی آوازش کرده. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت