بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و شما همین متاع ناچیز دنیا را می‎خواهید...*

مرد حکیم نوشته بود: « فرزندم! بی‌تردید تو را برای آخرت آفریده‌اند؛ نه برای دنیا. و برای فنا، نه برای بقا. و برای مرگ، نه برای زندگی». 1 من داشتم با یک کف‌گیر چوبی فرنی را توی قابلمه به هم می‎زدم. یکی از آخرین روزهای ماه مهمانی. آن موقع، این حرف‌های مرد یادم نبود. داشتم در خودم می‌شکستم با یک تماس تلفنی، برای یک مشکل این دنیایی که الان فکر می‌‎کنم خیلی هم بزرگ نیست. ظرف من خیلی کوچک بود و کسی نبود که آن لحظه با یک کف‎گیر چوبی درونم را به هم بزند. میزی که برای دنیایم چیده بودم را خراب کند و یادم بیاورد که چیدن میز کار من نیست. امروز دکتر «دال» پشت تلفن می‌گفت: دخترم! کاش بزرگ بشویم، دعا کن وسط این اتفاق‎ها و ناکامی‎ها رشد کنیم. حرفش تازه نبود اما خوب بود. دیشب مصطفی می‌گفت: آدم توی اتفاق‎های زندگی، دست خدا را می‎بیند. دست خدا را وسط زندگی‎اش می‎بیند. امروز داشتم فکر می‎کردم اگر وسط معرکه، یادم می‎ماند که مرا برای آخرت آفریده‎اند نه برای دنیا، حالم حتماً بهتر بود.


× ترجمه‌ی بخشی از آیه 68 سوره انفال: تریدون عرض الدنیا و الله یرید الآخره

1. بخشی از نامه سی و یکم نهج البلاغه/ ترجمه فاطمه شهیدی از کتاب « و آن‎گاه مرد حکیم گفت...»... و اعلم یا بنیّ انّما خلقت للآخره لا للدّنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر ، روزنوشت