بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

... مَن یُذَکّرکم الله رؤیَتَه

خوب است آدم توی آتلیه‌ای درس بدهد، که وسط‌های کلاس، وقتِ خستگی، وقت تنفس، وقتی بچّه‌ها سرگرم طرح و اسکیس و راندو هستند و با تو کاری ندارند، سرش را که کج می‌کند، عکسِ‌ کسی بیفتد توی قاب چشم‌هاش، که چشم‌هاش برق بزند. که خستگی از تنش برود... که چشم‌هام را ببندم و تصوّر کنم همه آن سال‌هایی که تو همین‌جا، شاید روی همین صندلی نشسته بودی، اسکیس می‌زدی، ‌طرح می‌دادی. خوب است راه‌رفتن توی دانشکده‌ای که پر از عکسِ تو باشد. پر از یاد تو. که خلوت کردن با تو بهانه نخواهد. که کسی چپ چپ نگاهت نکند وقتی هر روز چند دقیقه‌ زل بزنی به اسم کتاب‌خانه دانشکده، به عکس بالای این آتلیه قدیمی، به تصویر روی دیوارِ سالن، اصلاً چند دقیقه، وقت و بی‌وقت، پناه ببری به اتاق دکتر جهانبخش. که دکتر برایت حرف بزند. که حتی اگر اسم تو را هم به زبان نیاورد خاطره‌های تو، توی چشم‌هاش بدود... با همین‌ها زنده‌ام.
ارادت‌های گاه و بی‌گاه من را تحویل بگیرید آقای مهندس سعیدِ‌ یزدان‌پرست!

 

پ.ن: قبلاً این‌جا هم برایش نوشته بودم.   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()