بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

مثل ماهی‎های پرنده

یک: زود غرق می‎شوم توی حوض زندگی. می‎روم تا عمق‌ها. آن پایین‌ها جذاب است. چیزهای هیجان‌انگیزی برای دیدن و تجربه‌کردن هست که آدم را حسابی سرگرم می‎کند. یادم می‎رود همین بالاها شنا کنم. آن‎قدر که بشود سرم را گاهی از آب بیاورم بیرون. هوایی بخورم،  آسمان را هم ببینم و آفتاب را. آن‎قدر آلوده‌ی عمق شده‌ام که حواسم هم اگر باشد حوصله‌ام نمی‎شود بیایم بالا، شما که می‎دانید، عمودی شناکردن سخت است؛ خلاف جاذبه‎‌ی زمین. همین پایین‎ها سرَم گرم زندگی‎ست. مثل خیلی‎های دیگر. تاریک؟! هست. زخمی هم می‎شوم، نفس هم کم می‎آورم، رمقم هم می‎رود، اما خب، اقتضای شنا کردن توی عمق همین است و من پذیرفته‌ام. من پذیرفته‌ام...

دو: مردم را جمع کرده بود توی آن مسجد کوچک دوست‌داشتنی، لابد تکیه داده بود به هم‌‎آن تنه‎ی نخل، نگاهشان کرده بود و گفته بود: « ماهِ خدا دارد کم‌کم به شما رو می‎کند»×... انگار گفته باشد بیایید بالا، بالاتر، یک ماه هم که شده نور را تجربه کنید، آسمان و آفتاب را. آفتاب را...

سه: شنا کردن تا بالا سخت است. این پایین‌ها هم زندگی به نظر راحت و جذاب می‎آید. هر چه نباشد عادت کرده‌ام ... اما خب، حالا که گفته‌ای می‎آیم. یک ماه آن بالاها می‎مانم. می‎گویند هوا هست، نور هست، آسمان هست. برای یک‎ماه خیلی بد هم نیست انگار. شاید به سختی‎اش بیارزد.    

 

× انه قد اقبل الیکم شهرالله... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر