بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

انار با طعم بابا!

بابا یک جعبه انار برایمان فرستاده. لابد یکی از همین صبح‌های پاییزی، علی الطلوع، بعد از آن‌که چایی را دم گذاشته، آرام که مامان بیدار نشود، کفش و شلوار کتانی‌اش را پوشیده، رفته توی باغِ عمو، دانه دانه انارها را وارسی کرده و خوب‌تر‌هایش را برایمان جدا کرده. کارگرها بلد نیستند این‌طوری انارها را دست‌چین کنند. لابد غیرمرغوب‌ها را هم برده خانه تا با مامان بخورند! انارها را هم حتماً خودش چیده توی جعبه؛ انگار قرار بوده صادر بشوند به آن سرِ‌ دنیا؛ همان‌قدر تمیز و مرتب. مثل همیشه. مثل همه زندگی‌اش که همه‌چیز به قاعده بوده، همه‌چیز سرِ‌جای خودش بوده. خوردن دارند انارهایی که رد دست‌های بابا رویشان باشد، اگرچه با حسرت، ‌اگرچه با بغض...

 

پ.ن: پر از بهانه‌ام. تقصیر پاییز است لابد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : درد