بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و این پروانه‌های بازیگوشِ پشتِ پنجره

  آفتاب دارد با زمین قایم موشک بازی می‎کند، هی می‎رود پشت ابر و برمی‎گردد. اتاق گل‎بهی‎‌ام تاریک و روشن می‎شود. آسمان دیشب تا صبح یک‌‎ریز باریده و حالا حالش خیلی خوب است. هوا آن‌قدر با طراوت شده که آدم دلش می‎خواهد ریه‌های یدکی داشته باشد و تا آخر سال هوای تر و تازه ذخیره کند. دو تا خروس توی حیاط‌اند که انگار از خوبیِ هوا به وجد آمده‌ باشند؛ قوقولی قوقوی وقت و بی‌وقت‎شان من را به خنده می‎اندازد.

مصطفی آنکاراست و من آمده‌ام به خانه‌ی پدری و دیشب توی اتاق خودم زیر این لحاف  گل‎بهی دست‎دوز، کنار پنجره، مجاور شمعدانی‌ها با صدای باران خوابیده‌ام. انگار ده سال به عقب برگشته باشم. کاش می‌شد بعضی وقت‌ها تا همیشه زمان را روی یک نقطه نگه داشت؛ زمینِ باران‌خورده، هوای تازه، آسمانِ آبی، صدای گنجشک‌ها، درخت‌های شسته شده‌ی حیاط، بوی آب‌گوشتِ سفارشی دست‎پختِ مامان، صدای پای بابا که مدام میان حیاط و باغ و گلخانه در رفت و آمد است، این تعلیق و رهابودگی، این دورِ کند و شیرینِ ثانیه‌ها ... الان به اندازه‌ی نوربرگ‌شولتز و هایدگر می‎توانم از حس مکان و مفهوم سکونت فلسفه ببافم و کتاب بنویسم.

 

  الحمدلله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()