بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

داشتیم چت می‎کردیم. این‌سر و آن‌سر دنیا را به هم دوخته بودیم با کلمه‌هایمان. برایم نوشت؛ "داشتم «در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...»× گوش می‌کردم، یاد تو افتادم، یاد وقت‌هایی که هزار بار با هم این آلبوم را گوش می‌‎کردیم و می‎نوشتیم و می‎خواندیم؛ شب‎ها و روزهای شیدایی". شیدا؟! نیستم دیگر. برهه‌ای بود که گذشت. عاقل شده‎ام قدری. از هم‌این عقل معاش روزمره. عاقلی خوب نیست. گوشه‌های تیز دارد. آدم را خراش می‎دهد. آدم را سخت می‎کند. محبوس می‎کند توی چند ضلعی. آن بی‌شکلی و بی‌هوایی هم به من نمی‌آمد البته. به خیلی از ماها نیاید شاید. در برزخ عقل و دل در رفت و آمدیم همیشه. این روزها اما آن مستی و سربه‌هوایی و سرخوشی‌ام آرزوست؛ که خرقه جایی گروه باده باشد و دفتر جایی...

 

 × غزلی از حافظ که آقای شجریان به زیبایی آوازش کرده.    

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت