بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پیرمرد، چشمِ ما بود*

حرم شاهچراغ پابرجاست. اما متولی‌اش رفته. نمازجماعت‌های صحن هست اما امام جماعتش رفته؛ با آن لهجه‌ی شیرین شیرازی، با آن عمامه‌ی مشکی و چهره‌ی آرام ... پیرمرد رفت و با آن‌که چند بار بعد نمازهای تابستانی صحن، دورادور از درِ پشتی بدرقه‌اش کرده بودم، هیچ‌وقت پایم یاری نکرد جلوتر بروم، بپرسم آن‎همه آرامش را از کجا آورده پاشیده به صورتش... همیشه فکر می‌کردم اگر از شعاعی نزدیک‌تر بشوم آرامشش مخدوش می‌شود.  هیچ‌وقت دلم نیامد آن هاله‌ی قدسی که بعد نماز گرداگردش را گرفته بود، پاره کنم. 

* سید محمدمهدی دستغیب 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()