بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

برای لادن عزیز و شهری که در آن ساکن است

توی این دو باری که راهنمای عزیز سفر ما بوده‌ای، هر بار با ذوق مسجد جامع را نشانمان داده‌ای یا گذرهای بافت قدیم را پا به پایت گز کرده‌ایم، یا گوشه و کنار بازار یزد را، فکر کرده‌ام چه خوب که زندگی توی این شهر برای تو «روزمره» نشده است. این بار که دوباره با هیجان  ما را برده‌ای تا حجره‌ی آن پیرمرد دستمال فروش گوشه بازار و ما دیگر مشتری ثابتش شدیم، این بار که پارچه‌فروشی‌‎های بازار را با شوق معرفی می‌‎کرد‌ی و ترمه‌فروشی‎ها را دوباره، این‌بار که صلات ظهر ما را رساندی تا مسجد ملااسماعیل و خودت بیشتر از ما ذوق داشتی که توی این مسجد دوست‌داشتنی نماز بخوانیم، این بار که به پیشنهاد تو از آن آقای وسط بازار شربت سکنجبین خریدیم و روغن کنجد اصل ... فکر کردم تو داری توی این شهر «زندگی» می‎کنی. به حال خوبت غبطه خوردم. روزمره نشدن خیلی خوب است لادن. خیلی خوب است آدم با شهرش زندگی کند. با در و دیوارش مأنوس باشد و هیچ گوشه و کناری هیچ‌وقت برایش تکراری نشود. لذت‌های تازه به تازه و نو به نو... فکر کردم زندگی توی این شهر که همه‌ی بناهایش، متواضعانه آدم را به درون می‌خوانند، زندگی توی شهری که تکیه میرچخماق و گنبد بقعه سیدرکن‌الدین و محله فهادان و خانه‌های گودال باغچه‌ای و حیاط مرکزی‌اش هر لحظه برای آدم حرفی دارند، برای تو تجربه‌ی نابی بوده‌ است. سرنوشت خیلی هم بی‎راه شماها را به زندگی توی این شهر نکشانده. من که فکر می‌کنم به تو، به دایی‌علی، به الهه خانم عزیز، به لاله و لیلا و حتی به احمدرضا، زندگی توی این شهر می‌آید؛ خیلی. شاید بیشتر از شیراز حتی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت