بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

گوش این طایفه آواز گدا نشنیده‌ست

دلم می‌خواست صاف بروم جلوی ضریح و زیارت رجبیه بخوانم. وارد که شدم، حالم فقط حال شکر بود و جمله‌ی اول زیارت رجبیه... حرم شلوغ بود؛ مثل همیشه. آدم‌های زیادی با امام رضا کار داشتند؛ مثل همیشه... امام اما لابد آرام بود و صبور بود و کریمانه و بزرگوارانه به حرف‌های همه‌شان گوش می‎داد. من دلم می‎خواست به جای گفتن این‌همه حاجت‌های بزرگ و کوچک فقط آمده باشم زیارت. فقط آمده باشم بگویم؛ «حالا هم که نیستید به اندازه‌ی آن وقت‌هایی که میان مردم حاضر بودید، باور دارم که امام من هستید و نور من توی تاریکی‌ها و حجت من توی این زمانه‌ی عجیب و غریب... »*... نمی‎شد اما. حاجت‌های بزرگ و کوچک توی دلم می‌آمدند و می‌رفتند. آقامحمدابراهیم توی صحن انقلاب وسط زیارت جامعه، این بیت را یادم آورد که؛ «ندهد مهلت گفتار به محتاج، کریم ... ». آرام شدم. بعد غرق شدم توی زیارت و باورم آمد مخفی‌های ضمیر دلم را هم می‌داند و اگر صلاح بداند دعا می‌‎کند. هر چه باشد امام است.  


* اللهم انی اعتقد حرمه صاحب هذا المشهد الشریف فی غیبته کما اعتقدها فی حضرته  (بخشی از دعای اذن ورود)

این+ پست هم...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر