بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

تهران! شب از تو دور است...

خوابگاه دختران دانشگاه شهید بهشتی، که شمال دانشگاه است و پای دامنه‌های توچال، و ما آن‌سال‌ها، هر بار قرار بود از دانشکده برویم خوابگاه، رسماً کوهنوردی می‌کردیم، آن گوشه کنارها، بغل بلوک 5، یک سکوی کنسول شده داشت که در واقع، سقف موتورخانه بود و چون خیلی جای تر و تمیزی نبود و شب‌ها، روشنایی هم نداشت، دخترها کمتر به آن‌جا اقبال داشتند. دید و  منظرش اما فوق‌العاده بود. ‌انتهای آن محدوده کنسول شده که می‌ایستادی، انگار همه تهران زیر پایت بود... همان تهرانِ  بی‌رحم و خشن و شلوغ که آن ماه‌های اول من اصلاً نمی‌توانستم باهاش ارتباط برقرار کنم، زیبا و دوست‌داشتنی می‌شد. تبدیل می‌شد به هزار تا نقطه نورانی. بعد، آن‌جا جان می‌داد برای ساعت‌ها سکوت، برای گریه، برای شعر خواندن، آواز خواندن، حتی برای نجوا و نیایش و مناجات و زمزمه، حتی برای قرآن خواندن... اسمش را گذاشته بودیم دماغه. آن موقع‌ها من و زهرا هر کدام‌مان که ناپدید می‌شدیم حتماً دل‌مان گرفته بود و رفته بودیم روی دماغه!

امروز داشتم فکر می‌کردم، من اولین بار کی تهران - که حالا وطنِ دومم شده - را دوست داشتم؟! اولین بار کی فکر کردم این غول بی سر و پا آن‌قدرها هم خبیث نیست؟! یادم آمد روی دماغه، بغل بلوک 5، خوابگاه دخترهای دانشگاه شهید بهشتی، وقتی این غول بی سر و پا می‌رفت که بخوابد و من برایش آواز می‌خواندم!

 

پ.ن: یادته زهرا؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : درد