بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

نیمه‌های پنهان

راوی‌ها جایی آن گوشه‌کنارها نشسته‌اند و میدان را توصیف کرده‌اند و هر آن‌کس که به میدان آمده است را. راوی‎ها با خیمه کاری ندارند. دل‌هایی که آن پشت از درد دارد خون می‎شود را وصف نکرده‌اند. چشم‌های لرزانی که از پشت پرده‌ها، دارد صحنه نبرد را دنبال می‎کند شرح نکرده‌اند. تپش قلب‎ها و لرزش دست‌ها را روایت نکرده‌اند.

راوی‎ها گفته‌اند تو آن‎قدر تشنه بوده‎ای که مثل لحظه‎های آخرِ حیاتِ ماهی، لب‎هات را به آرامی تکان می‎داده‌ای، گفته‌اند چه کسی گلوی تو را نشانه گرفت، گفته‌اند آن تیر به کجا  فرو آمد و با گلوی تو چه کرد، حتی گفته‌اند پدر وقتی خون گلویت را به آسمان پاشید، چه گفت، حتی- شگفت‌زده- گفته‌اند قطره‌ای از آن خون، به زمین بازنگشت. اما نگفته‌اند چشم‌های لرزان مادرت چطور داشت این صحنه‌ها را می‌دید، نگفته‌اند جان مادرت داشت به گلو می‌رسید، نگفته‌اند قلبِ کسی توی خیمه داشت از هم می‎پاشید.

کاش راوی‌ها، کمی هم دلِ مادرها را روایت کرده‌ بودند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٢