بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

روضه‌ی شب یکم

روضه‌خوان‌ها شب اول، روضه‌ی حضرت مسلم می‌خوانند. نام دقیق‌ترش شاید «روضه‌ی غربت حسین» باشد. وقتی معلوم بشود از آن چندهزار نامه‌ی دعوت، یکی‌ش راست و حسینی نبوده. از آن‌همه «فالعجل العجل»ها یکی‌ش مردانه نبوده.  

روضه‌خوان‌ها روضه‌ی مسلم می‌خوانند و من فکر می‌کنم چقدر شبیهم به آن‌ها که توی نماز جماعت آخر پشت مسلم را خالی کردند. چقدر اهل منفعت‌ام و پای عافیت که به میان بیاید، چقدر زود دست دلم می‌لرزد. چقدر مرد میدان‌های سخت نیستم.

روضه‌خوان‌ها روضه‌ی مسلم می‌خوانند و من از خودم می‌ترسم. از کوچه‌های کوفه‌ی خودم فرار می‎کنم. می‌روم جایی توی بیابان‌های اطراف گم و گور می‌شوم، جایی که گذار کاروانت به من نیافتد... روضه‌ی شب دوم اما دلم را قدری قرار می‎دهد. تا صبح، قصه‌ی حرّ را گوش کنم و فکر کنم می‌شود دقیقه‌ی نود هم آدم بشوم. فکر کنم تو هنوز هم از من ناامید نشده‌ای. جایی ایستاده‌ای و منتظری که من سرم را پایین بیندازم، گردنم را کج کنم و بپرسم: «هل لی مِن توبه»؟!

 هنوز وقت سکوت بود اما ... به محرم که می‎رسم واژه‎ها شورش می‎کنند. کاش شعر می‎دانستم. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه
comment نظرات ()