بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بیا برگردیم

وسط این درس و مشق‌ها، صدای خندیدنت توی گوشم پیچید. از کجا؟! نمی‌دانم. پنجره باز است. باد صدای خندیدنت را آورد لابد؛ بادِ غرب که این روزها، مصداق بادِ صباست؛ این پیکِ رازدارِ روزهای دوری.

تا حالا گفته‌ام تو برای من چقدر به شیراز می‌مانی مصطفی؟! حال و هوا و روحیاتت، رهایی‌ها و بی‌خیالی‌های گاه‌گدارت، گرمای لهجه‌ی شیرینت و همین بی‌هوا خندیدن‌هایت، برای من قرینِ شیراز است؛ شهر مهربانی که دوستش دارم. و قرین عطر بهارنارنج؛ بوی جوی مولیان.

بیا بعدها یک روز برگردیم برویم با شیراز مهربانمان زندگی کنیم مصطفی. مجال بدهیم بچه‌هایمان توی شهر حافظ و سعدی عاشقی را یاد بگیرند و بی‌هوا خندیدن را و رها زندگی کردن را.

بیا به بخارایمان برگردیم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت