بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

آگهی

لطفاً بنویسید:

یک آقایی بیاید همه کبوترانگی‌های دل من را دانه بریزد،
یک آقایی بیاید همه آهوانگی‌های دل من را ضامن بشود،
یک اقایی بیاید دست‌های من را به پنجره فولاد گره بزند.
یک آقایی بیاید من را یک جرعه از سقاخانه بنوشاند.
یک آقایی بیاید توی ایوان مقصوره‌اش من را یک طلوع، مهمان کند.
یک آقایی بیاید دل من را که دارد از دوری‌اش می‌ترکد، زودتر مرهم بزند
.
.
.
یک آقایی که آقای هشتم باشد.

 

پ.ن: دلم پوسید از دوری‌تان آقا. دارد یک سال می‌شود. چه بکنم ها؟!. قبلاًها، مهمان‌دوست‌تر بودید!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : درد