بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

این قاصدهای مهربان

قاعدتاً اول ربیع می‌بایست حالِ من خوب باشد. نبود. توی زیرزمین دانشکده بودم، بچه‌ها امتحان داشتند. قدم می‌زدم، می‌نشستم. زمان را می‌پاییدم. دیر می‌گذشت. دلتنگ بودم؟ شاید. خسته هم. هوای تهران به افسردگی‌ام می‌بُرد. کارهای عقب‌مانده‌ی رساله هم، نبودنِ تو بیشتر. ... دقایقی قبلش من را دیده بود با آن حالِ زار. دستی به علامتِ سلام بلند کرده بود. دقایقی بعدش آمد جلوی درِ کلاس؛ آبدارچیِ ریزنقشِ دانشکده با لبخند مهربانش، با لهجه‌ی یزدی‌اش... یک لبخندِ صادقانه، یک «خسته نباشید» و «خداقوّت»ی که از دل برآمد، با یک فنجان چای و یک شیرینیِ خوش‌طعم، پیکِ خدا بود پیرمرد. محوّل حالِ من شد عصر اوّل ربیع.

خواستم بگویم پیک خدا بشوید. این مهربانی‌های حیات‌بخش را از دور و بری‌هایتان دریغ نکنید. همین.

آقای پیرمردِ مهربان! بارها فکر کرده‌ام من هنوز هم دانشکده را برای شماها دوست دارم، برای بودنِ مهربان‌تان. شما، آقای صاد، خانم الف، خانم کاف، دکتر شین، دکتر دال، عکس‌های آقای محمدسعید + و نفس‌های جاری‌اش و رفیقش که بناست بیاید و بماند... شماها دانشکده را خانه‌ی دوم من کرده‌اید با مهربانی‌هایتان. باشید، بمانید، مهربانی بپاشید. من قرار است حالاحالاها آن‌جا زندگی کنم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()